تراکم اندیشه‌ها

واسه تغییر، واسه هرچی، از خودت شروع کن

توی اتوبوس نشسته بودم. روبه‌روم یه خانمی داشت قلاب‌بافی می‌کرد. خیلی برام بانمک بود که به نگاه‌های بقیه هیچ کاری نداشت و همینجور می‌بافت. چندبار خواستم درباره‌ی رفتارش، به ذاتِ قلاب‌بافی، به این کاموا موهرها که خیلی خوشگلن و بافتشون به نظرم چه‌قدر طاقت‌فرساست بهش یه جمله بگم. اما خب طبق روالِ همیشه، سکوت کردم و زل زدم به بقیه.

یه مامانِ دیگه، اون یکی روبه‌روم (؟) بود. درواقع اگه روبه‌روی من دو تا صندلی بود، این مامانه سمتِ چپ قرار داشت :دی و پسر کوچولوش که تازه از مدرسه اومده بود، رفته بود پشتِ سرِ من روی این صندلی‌های طبقه‌ی بالا نشسته بود و مادرِ مذکور هی با نگرانی بهش می‌نگریست می‌گفت نخوابی ها. نخوابی... خوابت نبره. الان می‌رسیم. نخواب. تا اینکه صندلیِ کنارِ پسرش خالی شد و خودش هم بلند شد و رفت اون بالا کنارِ پسره نشست که از نزدیک مراقبِ خواب نرفتنش باشه. اولاً که مامانه خیلی نمکی و مهربون بود. از این مامانای تو فیلما. هی قربون صدقه می‌رن و با لبخند و تصدقت برم، ابرازِ محبت می‌کنن. به جاش پسره از این یاغی‌ها که چندبار قصد کردم برم سلاخیش کنم. چرا جواب محبت رو اینجوری می‌دن همه‌ی آدما؟ :| حالا...

در نظر بگیرید که یکی از صندلی روبه‌رویی‌های من الان خالی بود و روی اون یکی، خانمه همچنان می‌بافت. خیلی هم بافتش ظریف و قشنگ و دستش تند بود.

سه‌چهار نفر به میله‌های اتوبوس تکیه داده بودن، یا گرفته بودن، یا ازش آویزون بودن یا به هر شکلی که ممکن بود توی اتوبوس ایستاده، و هیچ‌کس پا نشد بیاد بشینه. برام جای تعجب داشت چون اساساً اتوبوسِ دانشگاه اینجوریه که همه کمین کردن و وقتی کسی بلند شه، هنوز نیم‌خیز نشده یک می‌شینه جاش. گفتم خب شاید ایستگاه‌هاشون نزدیک بوده و دیگه دیدن فایده نداره بشینن. 

اما یک، دو، سه ایستگاه گذشت و پیاده نشدن و در این زمان یه خانمِ دیگه‌ای از صندلی‌اش بلند شد که از اتوبوس خارج شه. پس الان یه صندلیِ خالیِ دیگه، که روبه‌روی من نبود، داشتیم. و یکی از ایستاده‌ها اومد نشست اونجا! خب پس اون نمی‌خواسته پیاده شه و از قضا قصدِ نشستن هم داشته! اما احتمالاً متوجهِ صندلیِ خالی نشده. 

یه استگاه بعد یکی دیگه پیاده شد و یکی دیگه از ایستاده‌ها اومد نشست و دو نفر دیگه سوار اتوبوس شدن و اونا هم ایستادن در حالی که همچنان صندلی روبه‌روییِ من خالی بود!

و من متوجهِ یه چیز بانمک شدم. آدما وقتی سوار اتوبوس می‌شن، اگه ببینن بیشتر از دوسه نفر ایستاده هست، اصلاً به سمتِ صندلی‌ها نگاه نمی‌کنن و می‌ایستن چون فکر می‌کنن حتماً صندلیِ خالی نیست که کسی نمی‌شینه. 

و فکر کردم که چندنفر از ما، توی زندگی‌هامون، فقط چون دیدیم بقیه ایستادن، ایستادیم. چون بقیه رفتن تجربی، رفتیم تجربی. چون بقیه کنکور دادن، کنکور دادیم. چون بقیه دنبال کار بودن، دنبال کار گشتیم. چون بقیه یه لباس خاص رو مد کردن، اون لباس خاص رو پوشیدیم. چون بقیه، همه یه جور دیگه‌ای زندگی کردن، همه دقیقاً اون‌جور زندگی کردیم.

اون صندلی تا آخرِ مسیرِ من خالی موند و من داشتم فکر می‌کردم به اینکه چه اهداف، رویاها و سرنوشت‌ها هستن که فقط با یه نظر انداختن و به بقیه اکتفا نکردن، ممکن بود اتفاق بیفتن و باعث درخششِ ما بشن، اما همینجوری دست نخورده و نو موندن.

اون صندلی، تا آخرِ مسیرِ من خالی موند و من داشتم فکر می‌کردم به اینکه چرا هیچ‌کس شروع نمی‌کنه به ایجادِ تغییر؟ چرا من شروع نمی‌کنم به ایجاد تغییر؟


پ.ن: عنوان :بشنوید

پ.ن2: راستش مطمئن نیستم که اون صندلی واقعاً تا آخر مسیرم خالی موند یا نه. واقعاً یام نمیاد. صرفاً جهت تاثیرگذاری بیشترِ کلام بود :دی

  • نظرات [ ۴ ]
آقاگل ‌‌
۲۸ دی ۹۶ , ۱۴:۱۶
میگن یه روز ملانصرالدین وایساده بود سر کوچه هرکسی رو می‌دید می‌گفت سر کوچه پشتی آش می‌دن. اینقدر این حرف رو زد وقتی دید همه دارن میرن سمت کوچه پشتی یه لحظه پیش خودش گفت نکنه واقعاً کوچه پشتی آش می‌دن؟
و همچنین میگن یبار یکی اومد توی اتوبوس و سریع میله وسط اتوبوس رو چسبید. بهش گفتن خب جا که هست چرا نمی‌شینی؟ گفت زهی کشک! ده دقیقه دیگه همینم گیرت نمیاد.
.
خلاصه که همین دیگه. حکایتاش مرتبط با پست بود. گفتم به جا اینکه بیخودی حرف بزنم اینارو بنویسم بخونیم. بعدم بشینیم فکر کنیم ببینیم چکار کنیم آخرش؟

پاسخ :

اونقدر یه حرفِ واهی و دروغی رو تکرار کنی تا خودت هم باورت بشه. 
راسته ها... ما آدما خیلی عجیبیم. سطح توقعمونو تا کفِ یه چیزی پایین میاریم و باهاش خوشحالم هستیم.

خیلی هم خوب بودن. ممنون :)

یه کارِ سخت که همه می‌گن انجام دادنش عالیه، اما هیچ‌کس انجامش نمی‌ده. از خودمون شروع کنیم... 
حاج مهدی
۲۸ دی ۹۶ , ۲۱:۱۰
چه دقت نظری! 
من واقعا متنبه گشتم :| 
زین پست خیر میرم برای صندلی های خالی 

پاسخ :

یه مومنو با سحرِ کلام، ارشاد کردم. همین برای دنیا و آخرتم بسه :دی
هوپ ...
۲۹ دی ۹۶ , ۱۳:۳۷
احتمالا چون صندلیش برای بعضی ها سرگیجه اوره( چون جهت نشستن با جهت حرکت اتوبوس متفاوته) نیومدن بشینن
البته که تحت تاثیر نتیجه گیریت قرار گرفتم :-)

پاسخ :

آره ها :))) ولی خب واقعاً دلیلش این نبود. چون تقریباً یادمه که روی صندلی‌های برعکس هم نشستن. مسئله اینه که واقعاً متوجهش نمی‌شدن.

دیگه کاری بود که از دستمون بر میومد دیگه :دی
ماهی کوچولو
۳۰ دی ۹۶ , ۰۹:۲۷
در مورد محبت که نگم برات... دیشب فقط میخواستم بچه های فامیل مون رو خفه کنم البته بچه که چه عرض کنم یکی شون سی و چهار سالشه یکیشون سی و دو :/
بعدم که من خدا رو شکر بخاطر اینکه فلانی فلان کار رو کرده منم باید بکنم نکردم البته یه وقتایی شده که دارم یک کاری رو میخوام بکنم میگم نمیتونی میگم وقتی فلانی و بیساری تونستی منم میتونم و بقیه فکر کردن چون اونا انجام دادن من میخوام انجام بدم و اصل منظورمو نفهمیدن که هر کاری هر فرد عادی و حتی ابرقهرمانی انجام داده منم میتونم :)) 
و اینکه چقدر خوبه همه مون به فکر تغییر مثبت باشیم و اول از همه بخوایم خودمون رو درست کنیم چون نمیدونم کی برگشته گفته که من وقتی خیلی جوان بودم میخواستم دنیا رو تغییر بدم بعد از چند سال دیدم نمیشه گفتم کشورمو تغییر بدم دیدم نشد گفتم استانم دیدم نشد گفتم شهرم دیدم نشد گفتم محله ام اونم نشد گفتم خانواده ام و حالا که به پیری رسیدم می بینم اول باید خودمو تغییر میدادم ! البته این حرفش نیست ولی همین بود کلیتش

پاسخ :

خیلی رو مغزه نسلِ ما کلا :))) نسل جدید که رو مغزِ ما هم می‌رن ببین چین دیگه :دی

خوب کردی. واقعاً خوش به حالت که حواست به خواسته‌هات هست و نمی‌ذاری گم شن. 

از اونجایی که انسان معمولاً تا خودش تجربه نکنه پند نمی‌گیره، امیدوارم وقتی گیسام سفید شد نیام دوباره یه پست با همین مضمون که بیا خودتو تغییر بده، بذارم :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan