تراکم اندیشه‌ها

وقتی به درختِ سرمازده نگاه می‌کنی باید لبخند بشینه روی لبت حتی.

شادی را که نباید فریاد کشید. شادی که جارزدنی نیست. شادی باید توی صورتت پخش شده باشد. شادی باید توی نگاهت نشسته باشد.

باید وقتی حرف می‌زنی از صدایت بچکد. باید وقتی لبخند می‌زنی توی تمام صورتت منفجر شود. 

شادی باید توی اعماقِ وجودت، توی لحظاتِ زندگی‌ات روال گرفته باشد.

هی داد بکش من شادم، دوست دارم زندگی رو، من خفن‌ترین شادمانه‌ی دیوانه‌ی عالمم؛ هی عکس‌های هشتصدرنگ بگذار توی پیجِ اینستاگرامت، هی اسمایلی و ایموجیِ قه‌قهه بنشان تهِ جمله‌هایت. نه عزیزم... آدم‌ها می‌فهمند. آدم‌ها مزه‌ی دروغ را می‌چشند. 

قربان صدقه‌ات هم می‌روند همان لحظه. حتی شاید حسی داشته باشند به تو، شبیهِ حسادت؛ اما یک روز از دستت خسته می‌شوند. از دستِ تو و فریادهای شادیِ دروغینت. 

حالا هی صدای ضبط ماشینت را بلند کن که «هرچه دارید و ندارید بپوشید و برقصید» و از این قرتی‌بازی‌ها. هی بچرخ و برقص و خرقه برانداز و «کاغذ بنه، بشکن قلم» تهِ تهش... توی چشم‌هایت نمی‌شود صدای خنده را شنید.

ما شادی را گم کرده‌ایم. باور کنید ما شادی را گم کرده‌ایم. اصلاً یادمان رفته چی می‌تواند شادمان کند، چی می‌تواند بهمان شوقِ زندگی بدهد. چسبیده‌ایم به آهنگ‌های قردار، پیج‌های هزاررنگی که صاحبانش روزی پنجاه و سه‌بار کافه می‌روند و هشتصد و بیست بار کاپوچیونو می‌نوشند و یک عالمه کتابِ رنگی توی قفسه‌ی کتابخانه‌هاشان هست. 

ما اصلاً هیچ حسی را حس نمی‌کنیم این روزها. افتاده‌ایم وسطِ یک خرمالوی نارس. گس شده‌ایم به همه چیز. گس...

شادی را باید بچکانیم توی این زندگی‌های بی‌صاحب. با قطره‌چکان، ذره ذره، هرکسی برای خودش. نه با این ادا و اصول‌ها...

عنوان: قشنگه چون...

  • نظرات [ ۶ ]
مصطفی فتاحی اردکانی
۲۴ اسفند ۹۶ , ۰۸:۱۴
قابل تامله....

پاسخ :

:))
خورشید ‌‌‌
۲۴ اسفند ۹۶ , ۱۳:۲۸
قشنگه چون...
 :/
 

پاسخ :

قشنگه خب. 
פـریـر بانو
۲۶ اسفند ۹۶ , ۱۱:۴۶
(پست را می‌خواند و در فکر فرو می‌رود)

عنوان... من همچین صحنه‌ای می‌بینم برای دقایقی به افسردگی حاد دچار میشم اصلا :| هیچ‌وقت زمستون رو دوست‌ نداشتم مگر به دو شرط برف و اینکه بعدش بهار میاد...

پاسخ :

:دی

قشنگه بابا... قشنگه. 
خب من کلاً دلداده‌ی زمستونم... کلِ فصلش.
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۶ اسفند ۹۶ , ۲۱:۳۴
کم کم شکوفه میدن درختای سرمازده:-)

پاسخ :

شایدم برای همینه که هنوز قشنگن...
پـــــر ی
۲۷ اسفند ۹۶ , ۰۹:۳۹
هیچ حسی را حس نمی کنیم این روزها 
راست میگی. منم همینم :(

پاسخ :

داریم با خودمون بد تا می‌کنیم.
هوپ ...
۲۷ اسفند ۹۶ , ۱۲:۲۷
میدونی خیلی میشینم به این موضوع فکر می کنم که خوشبختی چیه؟ چطور شادتر باشیم؟ چطور شادیهامون لحظه ای نباشه و غم هامون ساعتی؟ و جواب های کمی به ذهنم میرسه متاسفانه...

پاسخ :

الان اگه یکم حسش بود می‌نشستم برات سه چهار تا پاراگراف متنِ عرفانی می‌نوشتم از خوشیِ حقیقی و اینا... ولی خب حسش نیست و الان اعصابِ عرفان ره ندارم.
اما جداً همونه. اگه یه بار اون شادی رو تجربه کنی، تا ابد توی دلت زنده می‌مونه. 
می‌دونی چی می‌‌گم؟ مثلاً من رفته بودم راهیان نور... خب وقتی تو خود مناطقی که حالت زاره. اما بعد که برمی‌گردی، تو اتوبوس، تو مسجد موقع خواب، تو قطار برگشت همه دارن قاه قاه می‌خندن و خودشونو از خوشی تیکه پاره می‌کنن. تا روزها و ماه‌ها شادی توی قلبت هست. همین الانم می‌تونی پیداش کنی. خیلی عجیبه... بغض می‌کنی، قلبت درد می‌گیره، اما خوشحالی. 
حالا الان حوصله‌شو نداشتم و انقدر حرف زدم :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan