تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

و فکر کن که چه تنهاست، اگر که ماهیِ کوچک، دچارِ آبیِ دریای بی‌کران باشد.

کوچک‌تر که بودم، مثلا هشت یا نه سالگی که تازه خواندن و نوشتن را آموخته بودم، زیاد می‌خواندم؛ خیلی زیاد.

دستِ مادر را می‌گرفتم؛ به کتاب‌خانه می‌رفتیم؛ پنج_شش تا کتاب برمی‌داشتم و تا به خانه برسیم، یکیشان حتما تمام می‌شد و مابقی هم نهایتاً دو روز بعد. و برای هفته‌ی بعد که دوباره به کتاب‌خانه برویم انتظار می‌کشیدم.

بعدتر، هم همین‌طور ماندم. شاید تا زمانی که به دومِ دبیرستان برسم و رشته‌ی تجربی را برای تحصیل انتخاب کنم و بعد...

نفهمیدم چه شد؛ اما من دیگر کتاب‌خوان قهاری نبودم. دیگر شاید حال و حوصله نداشتم اما یقیناً تاثیرِ آن کتاب‌ها در مکالمات و نوشتارم واضح بود.

فکر کنم تا همین امروز، که یک‌ هفته‌ای می‌شود که ترمِ یک را به پایان رسانده‌ام، همین روالِ کسالت‌آورِ کتاب‌نخوانی را ادامه دادم.

چند روز قبل، خواندنِ رمانِ قیدار را تمام کرده بودم. قیدارِ رضای امیرخانی؛ و انگار کُن همان‌جا فهمیدم نثرِ امیرخانی، ژانرِ امیرخانی همان، دقیقاً همان است که من می‌خواهم. 

جنونی که من می‌خواستم، در قیدار واضح بود! قیدارخان همان آدمِ دیوانه‌ای بود که در رویاهایم می‌پروریدمش.

و پریروز، شروع کردم به خواندنِ اِرمیا...

پریروز سرِ کیف نبودم؛ ده پانزده صفحه خواندم و وقتی دیدم هیچ‌چیز نمی‌فهم، گذاشتمش کنار اما امروز که از قضا باز هم سرِ کیف نبودم، دوباره شروع به خواندنِ اِرمیا کردم.

بعد از ده صفحه خواستم کتاب را زمین بگذارم و بروم سراغِ کاری دیگر ولی خیلی اتفاقی یکی از صفحاتِ میانیِ کتاب باز شد. رسیدم به آن‌جایی که اِرمیا، از جبهه بازگشته بود و دوباره دانش‌جو شده بود و برای عضویت در تیمِ فوتبالِ دانشگاهشان مسابقه می‌دادند و یکی ازاعضای تیم‌شان گفت: اِرمیا برگرد عقب. باید دفاع کنی!

رسیدم به اینجا...و به جوابِ ارمیا که لبخند زد و گفت: از چی باید دفاع کنم؟

مکث کردم. این همان سوالی نبود که من دائم از خودم می‌پرسیدم؟ اینکه چرا باید دفاع کنم؟ اصلا از چه باید دفاع کنم؟ اصلا چرا...

مکث کردم. برگشتم. 

خواندم؛ لبخند زدم.

خواندم؛ ضجه زدم.

خواندم؛ موهایم را کشیدم.

خواندم؛ خندیدم.

خواندم و...

اِرمیا را زندگی کردم!

اِرمیا را خیلی‌ها دوست ندارند. خیلی‌ها دوست نداشتند.

ولی امروز به هرکس که این کتاب را پیشنهاد دادم، گفتم: اگه دیوونه‌ای، ارمیا رو بخون!

رضای امیرخانی دیوانه است. اِرمیا هم...

کتاب خالی از جنون نیست و جنون را همه، نمی‌پسندند. اما من دیوانه‌ام. دیوانه‌ای که از صبح دورِ خودش می‌چرخد؛ اسمِ کتاب‌ها و فیلم‌هایی که خوانده و دیده و یا می‌خواهد بخواند و ببیند را مرور می‌کند و با خودش فکر می‌کند. حالا چه کنم؟

حالا من بعد از ارمیا چه بخوانم؟ بعد از ارمیا چه ببینم؟ حالا من کی دوباره عشق را اینقدر واضح پیدا کنم؟ من قهرمانی جُِز ارمیا را‌ چه‌طور دوست داشته باشم؟

من...

چه کنم با این دلتنگی؟ چه کنم با این دردی که کلمه به کلمه بر جانم نشسته؟


+ چرا یه دیوونه، باید بره کتابِ کسی که می‌دونه دیوونه‌س رو بخونه که به این حال بیفته؟


++ اگه بر اساس حرف‌های من ارمیا رو خوندید و دوست نداشتید، به من ربطی یوخدی ها :)


+++ یا الله و یا رحمن، یا مقلب القلوب، ثَبِّت قَلبی (قلبنا) علی دینک.


++++ بهترین بخشِ ارمیا : علم می‌گوید ماهی به خاطرِ دور شدن از آب، به دلایلِ طبیعی می‌میرد. اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدنِ ماهی را دیده باشد، تصدیق می‌کند که ماهی از بی‌آبی به دلیلِ طبیعی نمی‌میرد.  ماهی به خاطرِ آب خودش را می‌کشد! خَشم، عجز، این‌ها لغاتی علمی نیستند. اِرمیا ماهیِ بی‌دست‌وپای حلال‌گوشتی شده بود روی زمین!


+++++ عنوانِ پست، بخشی از شعرِ سهراب سپهری.



Designed By Erfan Powered by Bayan