تراکم اندیشه‌ها

پروژه‌ی شادی

اگه از سری خوانندگانی هستید که حال و حوصله‌ی پستِ طولانی ندارن، فقط بندِ آخر رو بخونید. اگر همیشه ساکت بودید و کامنت نذاشتید هم، ممنون می‌شم اگه این کارو برام بکنید و به سوالام جواب بدید. اگه این پست کامنت نداشته باشه مثلِ باقیِ پستام، کاملاً ممکنه منجر به بسته‌شدنِ پنجره‌ی وبلاگ‌نویسیم بشه. چون من از دسته‌ای نیستم که اعتقاد دارن برای دلِ خودم می‌نویسم و حتی اگه هیچ‌کس نخونه، بازم ادامه خواهم داد :)


یکی از مشکلاتِ بزرگِ من، اینه که توی مغزم یه عالمه پنجره‌ی باز شده است. پنجره‌هایی که یه وقتایی گذری بازشون کردم و اصلاً از خاطرم رفتن، پنجره‌هایی که یه موقعی دوستشون داشتم و بعد از قطعِ روالِ علاقه‌مندیم، یادم رفته ببندمشون. پنجره‌هایی که دوستشون دارم هنوز؛ ولی به خاطرِ تنبلی سراغشون نمی‌رم. پنجره‌هایی که دوستشون دارم، اما از پسِ نگاه‌کردن بهشون برنمیام؛ اما دلم هم نمیاد ببندم‌شون.

کاری که باید بکنم، کاری که «باید» بکنم، اینه که یه ترتیبِ اساسی به مغزم بدم. همون کاری که با وبلاگم، فولدرهای توی لپ‌تاپم، شال‌ها و روسری‌هام و کتابام انجام می‌دم. 

مشکل اینه که من خودمو، به عنوانِ مهم‌ترین بخشِ زندگیم نادیده گرفتم، و در نتیجه تبدیل شدم به مجموعی از کارهای تلنبارشده‌ی به سرانجام نرسیده، عقایدِ شکل‌نگرفته و دوست‌داشتن‌های نصفه و نیمه. (اشتباه نشه. در هر صورت من خودمو دوست دارم. این جملاتو با لحنِ منفی نخونید :)


+ با مجله‌ها چی کار کنم؟

از خریدنِ مجله‌های تفننی که فقط برای یه تشنگیِ لحظه‌ای خریده می‌شن و می‌تونم اون رو با یه سرچِ کوتاه توی اینترنت رفع کنم، دست بکشم. چون در نهایت تبدیل می‌شن به حجمی که نه دلم میاد بریزمش دور، و نه جایی برای نگهداریش دارم.

همشهری جوان، مجله‌ی مورد علاقه‌ی منه. پس باید خریدش رو به یه روالِ همیشگی تبدیل کنم. اینطوری که یه هفته می‌خرم، دوهفته نمی‌خرم و یهو یه اتفاقی می‌افته که من کاملاً ازش بی‌خبرم، همیشه عصبیم می‌کنه و در عینِ حال همش دلم می‌خواد بدونم اون دوهفته‌ی مسخره که من به خاطرِ تنبلی یا هرچی، مجله رو نخوندم چه اتفاقاتی افتاده. پس به هر شکلی، با هر شرایطی، خریدنِ همشهری جوان باید برای من به روال تبدیل شه.


+ با لباسام/تزئیناتی‌هام چی کار کنم؟

لباسای مسخره‌ای که یه وقتی خریدمشون و الان هیچوقت نمی‌پوشم و دلم نمیاد که بریزم دور رو، بریزم دور. اتاق داره منفجر می‌شه.

وقتی از یه چیزی خوشم میاد، یهویی هیجان‌زده نشم و نخرمش. فکر کنم ببینم به دردم خواهد خورد یا نه. کشوم پر شده از جینگولیجاتی که من هیچوقت ازشون استفاده نکردم، لاک‌هایی که نزدم و خشک شدن و الخ.

دعا کنم که دیگه هیچ عضوِ دوست‌داشتنیِ فامیلی، عیدِ امسال برام یه مجسمه‌ی لعنتی کادو نیاره :| من حالم از مجسمه به هم می‌خوره، اما هرسال حداقل دوتاش گیرم میاد، و نگرانم که اگه یه جوری سربه‌نیستش کنم، هدیه‌دهنده دلخور بشه. یه طبقه از کمدم مجسمه‌های اهداییه :/ 

راهکاری برای این مورد به جز همون دعاکردن ندارم به شخصه.


+با درسای دانشگاه چی کار کنم؟

این سیستمِ ریزه‌خواریِ چارت درسی همیشه منو عصبی می‌کرده و چون کاری از دستم برنمیاد که انقلاب کنم و کلِ سیستمو تغییر بدم، سیستمِ مطالعاتیِ خودم رو تغییر می‌دم و انتظار نمی‌کشم که به ترمِ هشت برسم تا تازه بهم دو واحد سبک‌شناسی ارائه بدن و خودم می‌خونمش. 

برای کلاسِ استادایی که فکر می‌کنن ما وقتمونو از تو چاه آوردیم و اومدیم دانشگاه که بهمون خوش بگذره و شعر بخونیم و اشکِ عرفانی بریزیم دورِ هم و هیچم کسی دنبالِ علم نبوده که اومده اینجا، یه سری رمان ببرم بخونم که انقدر احساس نکنم وقتم داره تلف می‌شه.

از خوندنِ رمان‌هایی که به عنوانِ شاهکارِ ادبیات مطرح شدن و برای من به عنوانِ شکنجه و سوهانِ روح می‌تونن استفاده بشن دست بکشم و به خوندنِ خلاصه‌هاشون و تعدادی نقد درباره‌شون، به عنوانِ دانشجوی کوفتیِ ادبیات، بسنده کنم.


+ با قصه‌های نصفه و نیمه‌ام چی کار کنم؟

با خودم به نتیجه برسم که یه سری رمان‌هایی که شروع کردم به نوشتنشون و ناقص گذاشتم رو، به طورِ کامل از روی سیستم حذف کنم. قرار نیست ادامه داده بشن. غم‌انگیزه، وحشتناکه؛ اما من می‌دونم که قرار نیست اونا رو ادامه بدم. 

رمانی که شروعش کردم رو تموم کنم. باید که این کارو بکنم. این وظیفه‌ی منه. وظیفه‌ی منه که یه کارِ واقعاً انجام شده توی کارنامه‌ی ذهنیِ خودم داشته باشم. وگرنه تا همیشه تو ذهنم یه بدبخت باقی می‌مونم.


+ با قرآن چی کار کنم؟

این بار حفظ رو رها نکنم. این بار حفظ رو رها نکنم. این بار حفظ رو رها نکنم.

از اول، با حسنِ حفظ پیش برم، مرورِ روزانه رو به خاطرِ تنبلی رها نکنم، تفسیرِ آیات رو به خاطرِ بهونه‌ی احمقانه‌ی «وقت ندارم» بی‌خیال نشم (چون خب حفظ‌کردنِ آیه‌ای که دقیقاً نمی‌دونی به چه علت نازل شده به چه دردِ آدمیزاد می‌خوره؟)


+ با زبانِ انگلیسی چی کار کنم؟

یا می‌خوام یا نمی‌خوام. اگه می‌خوام، پس بسه اینقدر خوندنِ ناقص و دوباره شروع‌کردنش از ابتدا. اگه نمی‌خوام، خب چرا هی شروعش می‌کنم؟

(درباره‌ی این مطلب، یادم باشه یه پست جداگانه بذارم. یادآور: دکتر بابایی‌زاد، روندِ پیش‌نویسِ تقریباً. اینجا می‌گم که نتونم بزنم زیرش :)


توی تمامِ زندگیم، این تصمیم رو جریان بدم. یا کاری رو شروع نکن، یا وظیفه داری که تمومش کنی. 


+ این سوالِ لعنتی رو از شما بپرسم:

چرا شما این وبلاگ رو می‌خونید؟ چون دوستم هستید، توی رودربایستی؟ چون همینجوری؟

یا چون چی؟

فکر می‌کنید چرا این وبلاگ شبیهِ وبلاگ نیست؟ چرا هیچوقت حس نکردم که بلاگرم؟ نمک فلفلی که اینجا کم داره چیه؟ 



  • نظرات [ ۱۳ ]
جـاودان ـم
۱۴ بهمن ۹۶ , ۲۱:۰۶
اینکه چرا تو هیچ‌وقت احساس نکردی بلاگری، مربوط به تعریف شخصی خودت از وبلاگ‌نویسی و بلاگر بودن داره. اینجا چی کم داره..؟ چیزی کم نداره. می‌دونی، در نهایت به‌نظرم قالبی کردن شیوه وبلاگ‌نویسی خیانته. تو لازم نیست حتما دیدگاه انتقادی به مسائل جامعه و سیاست داشته باشی، تو حتما لازم نیست روزانه‌نویس باشی. هیچ لزومی نداره که تو از یه عشق خانمان‌ برانداز، یا با لحن پوچ‌گرای نهیلیست منفی‌باف بنویسی. می‌فهمی؟ می‌خوام بگم تو می‌تونی همون باشی و هیچ‌کدومشون نباشی. هر کدومشون مخاطبای خودشونو دارن. تو می‌تونی کل وبلاگتو تو تم "یادداشت هایی برای خودم" بنویسی و باز یه سری دنبال‌کننده داشته باشی..

من چرا می‌خونمت؟ از قلمت و بیانت خوشم میاد. حتی تو نوشتن پستی مثل این که به شیوه همون "یادداشت‌هایی برای خودم"ـه. :))

پاسخ :

ممنون بابت اینکه وقت گذاشتی، حالمو خوب کردی با جمله‌های شیرینت :))

+خوشامد بابت اولین کامنتت.
فاطمه سادات
۱۴ بهمن ۹۶ , ۲۱:۱۳
اولین دلیلی که برای خوندن وبلاگت دارم بلاشک این حجم از شباهات و علایق و سلایق مشترکه که خودت بشخصه بهش واقفی.
دومین دلیلیش که به دلیل اولی مربوطم هست نوع بیان و تصویرسازی و ابراز احساسات و هیجاناتته که خب چون خودمم تقریبا این شکلی هستم باهاش به شکل خیلی خیلی قوی و محکمی ارتباط برقرار میکنم.
اما سومین دلیل میتونه این باشه که وبلاگت شبیه به یه دخترک نرم و لطفیه که با موهای بازش روی تنه درختی نشسته و داره سازدهنی میزنه همونقدر لطیف همونقدر دوست داشتنی.حالا این دخترک گوگولی و لطیف مآب ما شیطنت هایی داره که موجب نمکی شدن و جذابیتش میشه.فکر میکنم دلایلم کافی بوده باشه/:
اممممممم خب قرار نیست قلم خارق‌العاده‌ای داشته باشی یا یه شخصیت مافوق طبیعی و خیلی خیلی خاصی باشی حنان جانم.فقط همین خودت بودن و دلنشینی برای دنیا و آخرتت کافیه.
به بستن تراکم و این حرفا فکر نکن البته هرکاری که فکر میکنی صلاحته‌رو انجام بده ولی بدون بیان بدون تراکم قطعا چیزی کم خواهد داشت.(((((:


پاسخ :

به خودت شخصاً ابلاغ کردم :دی

ممنون بابت بودنت همیشه :)
آقاگل ‌‌
۱۴ بهمن ۹۶ , ۲۱:۳۰
یه توصیه کنم برا زبان؟ یه نرم‌افزار معرفی کنم. برا حفظ کردن کلات استفاده کن ازش. نارسیس رو سرچ کن. هم می‌تونی نرم‌افزاراشون رو از تو سایت دانلود کنی و بعد زنگ بزنی کدش رو بخری. هم می‌تونی توی کتابخونه‌ها بپرسی احتمالاً دارن نرم‌افزارهاش رو. هر نرم‌افزار رو می‌تونی روی سه تا سیستم نصب کنی و استفاده کنی. 504 داره. تافل داره. ووکب هم داره. من ووکب و 504 رو دارم خیلی هم خوب بوده. شیوه استفاده‌ش هم مثل جعبه لایتنره. هر روز یه سری کلمه رو به انتخاب خودت بهت میده که بخونی. و خودش مدیریت می‌کنه که به طور مشخص کلمه‌ها رو تکرار کنی. :)
.
سوالای آخر متن رو بعداً جواب میدم.

پاسخ :

حتماً دنبالش می‌رم. ممنون بابت معرفی :))

منتظرم :)
محبوبه شب
۱۴ بهمن ۹۶ , ۲۳:۱۳
درباره (+) خیلی فکر کردم و هر بار یه جمله تو ذهنم پر رنگ میشد ← چون دوست دارم و دوسِت دارم.
• دیر نیست که اینجا رو دنبال می کنم ولی قلمتو دوست دارم. همین.

چرا فکر میکنی اینجا شبیه وبلاگ نیست؟! 
مگه وبلاگ چه خصوصیت یا خصوصیاتی داره؟!
واقعا برام سواله.

پاسخ :

قران تو مهربان خب :))

فقط برمی‌گرده به یه احساس. من وقتی به یه وبلاگایی نگاه می‌کنم، به نظرم وبلاگه، وقتی به یه سریش نگاه می‌کنم، به نظرم اینطور نیست. 
مصطفی فتاحی اردکانی
۱۵ بهمن ۹۶ , ۰۹:۰۴
من نه تنها میخونمت بلکه دنبال هم میشی
دلیل اینکه دنبالت می کنم اینه: من یه چند وقت پیش دنبال وبلاگ های خوب می گشتم، یکی از وبلاگ هایی که بهم معرفی شد اینجا بود. خوندم، از قلم و مطلبات خوشم اومد و دنبالت کردم. نه اینکه یکی دوتا پست رو خونده باشم اکثر پست ها رو خوندم و به این نتیجه رسیدم که دنبال کنم.
در مورد نظر دادن هم سعی می کنم زیر هر پستی که تو هر جا می خونم یه نظر بدم حداقل
شاد و مستدادم و موفق باشی

پاسخ :

سپاس :))

خوشحالم که کسی وبلاگم رو در حد معرفی دونسته و خوشحالم که ادامه دادید.

ممنون که وقت گذاشتید :)
دکتر سین
۱۵ بهمن ۹۶ , ۰۹:۳۵
+ در مورد مجله‌ها با خودت صادق باش: چند وقت یه بار مجله‌های قدیمی رو دوباره ورق می‌زنی و می‌خونی؟ اگه واقعاً جوابت «هیچ‌وقت»ـه، همین الان ببر بذارشون دم در! چون اگه قرار بود برگردی سراغشون تا حالا برگشته بودی. اما اگه دوستشون داری، تنها راهی که باقی می‌مونه اینه که بشینی با حوصله مرتبشون کنی و اگه حال داشتی براشون برچسب و کد اختصاصی بسازی، بعد مرتب بچینی‌شون توی کارتن موز (!) و بعد روی اون کارتنا عنوان آرشیو رو درج کنی.
+ بهترین جای ممکن برای لباسایی که دیگه نمی‌پوشی، بهزیستی یا کمیته‌ی امداده. خیریه‌ها هم گزینه‌های مناسبی هستن. این‌جوری با یه تیر دو نشون می‌زنی: هم کمدت خلوت می‌شه و هم دل یه نفر دیگه رو شاد کردی.
تزئینیا رو هم می‌تونی هدیه بدی. بهترین کار ممکن اینه که مهمانِ (مهمون نه‌ها!) دورهمی بشی و بدیشون موزه‌ی دورهمی. مهران مدیری هم طبق معمول هر چیز با/بی‌ارزشی بهش می‌دن، لبخند زورکی می‌زنه و می‌گه خیلی ارزشمنده! :| :دی
+ دانشگاه‌های ما از ورودی تا خروجیش مشکل داره. سعی کن تو این سیستم معیوبِ ناقصِ بی‌صاحاب‌مونده (!)  هضم نشی. با عشق درس بخون. دیر یا زود نتیجه‌ش رو می‌بینی. خاصه رشته‌ی جیگری مثل ادبیات رو، که سراسر عشقه. ^_^
+ هیچ‌وقت - تکرار می‌کنم - هیچ‌وقت نوشته‌هات رو دور نریز. بگرد مثل کافکا یه رفیق پیدا کن (ترجیحاً اسمش ماکس باشه)! نوشته‌هات رو بسپر دستش و تأکید کن که وقتی - دور از جون بعد از دویست و سی سال - چهره در نقاب خاک کشیدی (!) نوشته‌هاتو نابود کنه. بعد اونم می‌زنه زیر قولش و منتشرشون می‌کنه؛ بعد تو هم بعد از مرگ بی‌هیچ دلیل موجهی به شهرت جهانی دست پیدا می‌کنی!!!
+ در این مورد هم ناچارم بگم باز با خودت روراست باش. اگه قرار بود برنامه‌ریزیای این مدلی کمکی بکنه، تو تا الان باید تمام قرآن رو حفظ می‌شده بودی. به نظرم راهش اینه که به‌جای «اهداف کمّی» رو بیاری به «اهداف کیفی». البته خودتم واقفی به این موضوع و بهش اشاره هم کردی؛ فهمیدن یه خط قرآن شرف داره به حفظ کردنِ بدون فهم کل قرآن... 
+ برای شکستن قفل یادگیری زبان انگلیسی بهت توصیه می‌کنم از اپلیکیشنِ فوقِ‌اَبَرخفنِ memrise استفاده کنی. به‌طرز شگفت‌انگیزی رات می‌ندازه. در رثای (!!) کیفیتش همین بس که بهترین اپلیکیشنِ سال 2017 گوگل‌پلی و اپ‌استور بوده. خفن، بما هو خفن! [یه مطلب نسبتاً قدیمی توی وبلاگم درمورد همین وبسایت/اپلیکیشن]
+ و اما در مورد آخرین سؤالت؛ این‌که تو فکر می‌کنی وبلاگت، شبیه وبلاگای درست‌درمون نیست منو یاد این قضیه می‌ندازه:  اورسون ولز آخر فیلم شهروند کِین یه متن چند خطی گذاشته که مضمونش اینه: «ببخشید که کیفیت فیلم خوب نبود! بیش‌تر بازیگرای این فیلم، حرفه‌ای نبودن و این، اولین تجربه‌ی تصویر متحرکشون بود.» و بعد چی شد؟ شهروند کِین تبدیل شد به یکی از ده فیلم برتر تاریخ سینما! حالا نمی‌گم تو اورسون ولزِ وبلاگ‌نویسی هستی؛ چون واقعاً نیستی! [:دی] اما احتمالاً در ابعاد زندگی خودت هستی، فقط باید به خودت وقت بدی. باید سعی کنی از بیرون، و به دور از هیاهوی درونت، به خودت نگاه کنی. از وبلاگ‌نویسی، از خودت، از زندگی‌ت توقع نداشته باش در لحظه حالت رو خوب کنه. قدر خیلی لحظاتو قراره خیلی بعدترها بفهمی.
و این‌که چرا من اینجا رو می‌خونم: من هیچ‌کس رو برای رودروایسی نخوندم، نمی‌خونم و نخواهم خوند. توی لحنت یه صداقت شیرین وجود داره، که برام جذابه. البته متن حوصله‌سربر هم داشتی. اما خوب هم داشتی! :دی
به هر حال بنویس. اگه فکر می‌کنی دلتو زده، ازش فاصله بگیر. اما درشو تخته نکن. برو دوراتو بزن. خودت باز برمی‌گردی؛ مطمئن باش! :))

پاسخ :

+ توی یه سری از اون مجله‌ها، مثلاً اونایی که دورانِ راهنمایی می‌خوندم، یا سرنخ همشهری، یه عالمه خاطره جا مونده. ممکنه هیچوقت نرم سراغشون، اما دور انداختن خاطرات، ترسناکه.
+ پیشنهاد خوبیه برای لباسا. ممنون :))
با موزه دورهمی موافق‌ترم. یه جماعتی هم دست می‌زنن و اینا. خوبه خوش می‌گذره :/
+امیدوارم بتونم از پسش بربیام با حداقل آگاهیِ لازم.
+ :)))))))))))))))))) دوستای من خودشون اندر خم یک کوچه‌ی چاپن اکثرشون :دی
+ من برای حفظ، کلاس می‌رم. یه بار هم شیش جزء حفظ کرده بودم. خورد به امتحانات دبیرستان و نرسیدم که برم و از ذهنم پاک شد. واقع اینه که هیچ چیزی به اندازه‌ی حفظ، نمی‌تونه تو رو وادار کنه به روزی دو ساعت قرآن خوندن، به ریزریزِ آیات توجه‌کردن، دنبال تفسیر و شان نزولِ آیه رفتن، و عمیق شدن توش. هیچ چیزی مثل حفظ نمی‌تونه نورشو تو قلبت بتابونه. جدا از مسائل عرفانی و اینا :دی تاثیرِ معرکه‌ای روی حافظه داره. قشنگ تفاوتِ دورانی که حفظ می‌کردم و دورانی که نمی‌کردم، تو نحوه‌ی درس خوندن و به طور کل زندگی‌کردنم مشهوده.
+این یکی رو هم دنبالش می‌رم. ممنون :))
+مسئله یه حدی از خودخواهی یا کمالگرایی یا چیه، که باعث می‌شه من اگه اورسون ولز نباشم، حالم از خودم به هم بخوره. هیچ چیز حالِ من رو خوب نمی‌کنه، مگر اینکه مطمئن باشم کامل و درست انجامش دادم.
ممنون که وقت گذاشتید و فکر کنم خفن‌ترین و بزرگ‌ترین کامنتِ طولِ عمرِ وبلاگ‌نویسیمو برام گذاشتید. به بلندای پست به واقع :دی
پـــــر ی
۱۵ بهمن ۹۶ , ۰۹:۴۱
لزوما همه آدما هم سو نیستن. می خونم چون گاهی احساس همسویی می کنم باهات تو بعضی از نوشته ها. اما طولانی بودن نوشته هات یکی از عوامل دافعه است. حداقل برای من. چون وقت خوندن متن های بلند رو ندارم. اونم از این جهت که وبم رو همیشه دزدکی و سرکار چک می کنم. چون دیگه زمانی نمی تونم واسش بذارم.
اتفاقا شبیه وبلاگه. چرا فکر می کنی  که نیست

پاسخ :

متوجه صحبتت هستم. از این به بعد تمام تلاشمو می‌کنم که یاد بگیرم حرفمو با جملاتِ کمتر و مختصرتری بیان کنم :)

چون احساسم بهش، احساسم به یه وبلاگ نیست :)

ممنون که وقت گذاشتی :)))
پـــــر ی
۱۶ بهمن ۹۶ , ۰۹:۱۳
قربانت :)

پاسخ :

سرت سلامت :)
بانوچـ ـه
۱۶ بهمن ۹۶ , ۱۳:۳۹
حنانه من فکر میکنم همه‌ی ما یا حداقل، اکثر ِ ما (از بکار بردن ِ دو کلمه‌ی متضاد پشت ِ سر هم خوشم میاد :دی) عادت داریم به جمع کردن... من هر چند وقت یک بار (معمولا دیر به دیر) کمد و تمام وسایلم رو می ریزم تو اتاق، اگه از غرغر کردن های خواهرم این وسط فاکتور بگیریم (چون چند روز طول میکشه تا از وسط اتاق جمع بشن) واقعا هر دفه حجم زیادی از وسایل رو میندازم دور (البته به جز اونایی که قراره تو موزه ی شخصیم نگهداری بشن) ... یه چیزایی یه زمانی برات مهم بودن و نگه داشتی، حالا می بینی اون ارزش و اون حس خوب رو نمیده... بنداز دور... اما اگه بحث نیاز یا تعلق خاطره که فرق میکنه.

چرا اینجا رو میخونم؟ چون جوجه ی منی :دی
وبلاگت حرف داره برا گفتن حنا، من این رو برای کمتر وبلاگی به کار میبرم، حتی وبلاگ خودمم دیگه حرفی برا گفتن نداره و از محتویاتش اصلا و ابدا راضی نیستم، اما وبلاگ تو پر از هر کلمه ش یه تفکر خوابیده، هر پستی حتی اگر از درک و علاقه و حوصله من ِ نوعی خارج بوده باشه باز هم منو کشونده اینجا و مجبور شدم تا آخرش رو بخونم حتی اگر آخرش نتونستم ارتباطی با متن برقرار کنم و سکوت کردم... اما قدر این وبلاگ رو بدون قدر مخ ِ پر از فکر ِ خودتم بدون :دی

پاسخ :

خیلی کارِ بانمکیه. دوست دارم کلمه‌های متضاد کنار هم :)))
آره، باید جمع و جورش کنم یه جوری.

چه حرفی؟ چی حس می‌کنی توش؟ مشکل من، یکی از مشکلاتم همینه که من هیچ تفکری توش پیدا نمی‌کنم. صرفاً یه مقدار آشفتگی روحیه. و از اینکه انگار همه پذیرفتنش خیلی هم ناراحتم :دی

بانوچـ ـه
۱۶ بهمن ۹۶ , ۱۳:۴۲
وبلاگ تو پر از هر کلمه ش قرار بود بشه این ----> وبلاگ تو پر از اندیشه و فکره و پشت هر کلمه ش...
:دی

اینم بگم راستی، خیلی وقت ها متنای تو رو که میخونم حس میکنم اومدی یه شبانه روز درون من زندگی کردی بعد از فکر و روحیات من این مطالب رو نوشتی... گاهی وقتا میگم مگه میشه اینقدر شباهت؟!

پاسخ :

منم یه بار گفته بودم که وبلاگ من و تو خیلی شبیه همه :))
راحیل ریاحی
۱۶ بهمن ۹۶ , ۱۳:۵۴
دوستتم ولی بخاطر دوستی نمیخونم
رودربایستی هم نچ
همینجوری ام نه
تقریبا تنها وبلاگی هستی که توی میز کارم دنبال زرد شدن ستاره ی کنار اسمشم .
دلیلش هم ..
از بیرون نگاه کردن به دنیاتو دوست دارم .
دنیایی که با انواع و اقسام کلمات توصیفش میکنی . رنگ و لعابش میدی و خب .. همیشه دلم میخواست مثل تو بنویسم.
و حقیقتا درک نمیکنم وقتی میگی نمیتونی خوب بنویسی!!
توی یکی از کامنتا نوشته بودن تعریفت از وبلاگ خوب !
مسئله همینه .. تعریف تو !
چون با تعریفی که من از وبلاگ دارم تراکم اندیشه ها اون اول لیسته :)‌

+وقتی گفتی میخوای نوشته هاتو حذف کنی چون میدونی قرار نیست ادامه بدی
و رمانی که شروع کردی رو تموم کنی یه لحظه از ذهنم گذشت "حذف کردن ینی فراموش کردن؟!"
اصلا قصد ندارم بگم حذفشون نکن و بنویس و فلان ...
عمیقا این لحظه و این اطمینان ترسناکو حس میکنم .
و فقط میتونم بگم بعضیا میدونن اون چیزی که دوستش دارن و حتی براش می میرن موندنی نیست ..میدونن! اما ازش کلی خاطره جمع میکنن ..
برای روزایی که حالشون خوش نیست ...
میتونی به عنوان خاطره نگهشون داری.. همه ی خاطره ها کامل نیستن :)

پاسخ :

دلت نخواد مثلِ من بنویسی. جذابیت خاصی توش نیست. تجربه دارم که می‌گم :دی

ممنونتم که تعریفت هم‌قدِ منه. خیلی زیاد :)))


+راست می‌گی. نگهشون می‌دارم. برای روزایی که حالم خوش نیست...
خورشید ‌‌‌
۱۷ بهمن ۹۶ , ۱۱:۴۵
عجالتا نذار برو.. من میام کامنت می‌ذارم. :/

پاسخ :

خاب :))

دارم جوابمو اونور تو تلگرام ازت می‌گیرم. حله :دی
زینـب خــآنم
۱۹ بهمن ۹۶ , ۱۱:۲۶
من ک خیلی وقته نبودم ، تازه رسیدم :)))
 ولی چندتایی از پستاتو قبلا خوندم چون ب عقایدم شبیه بودی و قلمت ُ دوس داشتم میخوندمت :)

پاسخ :

عزیزمی :))

خوش برگشتی.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan