تراکم اندیشه‌ها

پسا یک‌سالگیِ وبلاگ

بعد از صدمین پست، پستم نیامد! سکوت عجیب و غریبی توی کلِ زندگی‌ام حاکم شد و این سکوت و سکون و آرامش، به اندازه‌ی سکوت و سکون و آرامشِ یک کلبه‌ی چوبی وسطِ فیلمی توی ژانرِ ارّه ترسناک بود! البته اره را ندیده‌ام و از این سبک فیلم‌ها دلِ خوشی ندارم. محضِ مثال...

این روزها تمامِ اندیشه‌ها و افکار و غرولندها و درگیری‌ها و دغدغه‌ها و خستگی‌ها و شادی‌ها و لبخندها را می‌گذارم لای کلافِ کاموا و با قلاب، محکم می‌بافم. فیلم می‌بینم و روزهای خودم را فراموش می‌کنم و درگیرِ روزهای چندنفر آدمِ دیگر می‌شوم. برای خودم اشک نمی‌ریزم و برای آن آقاهه توی فیلم اشک می‌ریزم. از دیدنِ معشوقِ خودم تپش نمی‌گیرم و از وصالِ دو معشوقِ دیگر قلبم هیجان‌زده می‌شود. به کمتر چیزی می‌خندم و خنده‌هایم را پای لحظاتِ شادِ آدم‌های دیگر می‌گذرانم.
چندروزی‌ است که از خودم بیرون آمده‌ام... عینِ اینکه روح از بدن بیرون بکشم و بفرستمش برای خودش خوش بگذراند.
کم‌تر حرف می‌زنم، هیچی نمی‌نویسم و هرثانیه، حفره‌ی توی روحم بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شود. حفره‌ی تاریکی که نمی‌دانم آن را با چی باید پر کنم. 
شاید بهتر باشد همان شیوه‌ی به اولین نفری که رسیدم ابرازِ علاقه کنم و با تمامِ وجود عاشقش بشوم که زندگی‌ام روی دورِ هیجان بیفتد را پی بگیرم. احتمالاً باید کارتِ اتوبوسم را بگذارم لای پاکتِ قلبی، بدهم به دستِ آقای ایستگاه اتوبوسی و بگویم: پول توش هست. لطفا توشو با عشق پر کنید.
همینقدر چندش و لوس!
یا اگر از مسیرِ دیگری بروم باید به آقاپسری که بارهای فروشگاه را تحویل می‌گیرد و بعد می‌چیند بگویم: من از یه جایی بینِ کنسروهای تنِ ماهی و لوبیا تو رو دیدم و از همون لحظه دلداده‌ات شدم.
یا اگر صبح زود باشد که مگس تو خیابان نیست، باید سراغ آقای رفتگر بروم و بگویم: من هرروز ساعت پنج و نیم صبح به عشقِ شنیدنِ صدای جاروی تو بیدار می‌شم و از پشتِ پنجره با عشق نگاهت می‌کنم تا زمانی که بری و دوباره دلم بال بال بزنه برای فردا صبح.
اما آقای ایستگاه اتوبوسی حلقه دارد، به پسرِ کنسرولوبیا می‌خورد که حداقل سه تا شماره‌ی عزیزم و عشقم و جیگرم توی گوشی‌اش سیو کرده باشد و آقای رفتگر بالای پنجاه، شصت سال سن دارد.
پس عاشق نمی‌شویم، ساکت می‌مانیم، می‌بافیم، فیلم می‌بینیم، کتاب می‌خوانیم و در آرامشِ مطلق روزها را سپری می‌کنیم. واااالا به خدا.

+ دلم... جا مانده یک جایی زیرِ خاک‌های شلمچه، یا فکه، یا طلاییه، یا هویزه، یا دهلاویه... شاید هم بینِ قطره‌های اروند.
توی قفسه سینه‌ام جای خالیِ قلب را احساس می‌کنم. توی تمامِ وجودم جای خالی قلب را احساس می‌کنم. 
دلتنگی آدم را می‌کشد. 

  • نظرات [ ۵ ]
بانوی دی ماه
۰۲ مرداد ۹۶ , ۲۱:۵۳
ادم همیشه یک تکه از روحش را جایی جا میگذارد ..:(


پاسخ :

این دلِ آدمیزاد منتظره بگی پخ، در بره واسه خودش... ننر :)
بانوی دی ماه
۰۲ مرداد ۹۶ , ۲۱:۵۳
و اما گفتی دلتنگی 
اه از دلتنگی 

پاسخ :

:))
محمد رضا
۰۲ مرداد ۹۶ , ۲۲:۰۷
مبارک باشه تولد وبلاگ

پاسخ :

سپاس :)
میس واو
۰۳ مرداد ۹۶ , ۱۹:۰۳
شال و ساق دست بافتنی ست بباف. بعد منتظر بشین برای اولین سرمای پاییز یا برف زمستون(: همیشه لازم نیست منتظر باشی دستاتو دست یار گرم کنه که((:
 من پارسال اردیبهشت یه شال بافتم. از همون روز منتظر بودم شالمو افتتاح کنم. وسطای تابستون یه روز هوا سرد شد و بارون اومد گفتم یا من با شال می رم بیرون یا هیچی(((:
زندگی همینقدر مسخره ست، زیاد جدیش نگیر(;

پاسخ :

یار، دلبر، معشوق... من واقعا منتظر یه آدم که بیاد و دستامو گرم کنه نیستم. من منتظر یه اتفاقم، یه چیزی که بلد نیستم چطوری شدت شوقم رو بهش بیان کنم. اما تو ابراز علاقه کردن به یار کلمه کم نمیارم... پس اون اتفاق رو یه دلبر در نظر می‌گیرم و احساساتمو نسبت بهش بیان می‌کنم :)

ولی من هلاکِ این ایده شدم. معرکه است :)))
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۳ مرداد ۹۶ , ۲۰:۰۸
صدای پای عشق شنیده میشه، فقط یهو می بینی وسط زندگیته!

پاسخ :

اهوم :)
+و همون جوابِ کامنتِ قبلی.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan