تراکم اندیشه‌ها

پیش‌نویسِ شخصیت

من هیچ‌وقت، هیچ‌چیز را برای خودم نخواستم. هیچ‌وقت هیچ آرزویی برای خودم نکردم. هیچ‌وقت برای خودم رویایِ رسیدن به چیزی را نداشتم. (الا راهیانِ نور، که آن هم اگر دقیق نگاه کنی سفر به نقطه‌ی صفر است. نقطه‌ای که هیچ‌ تعلق و آرزویی در آن باقی نمی‌ماند. جایی که فقط تویی و صحرا و آسمان. ضمن ذکر این نکته که از این یکی هم حاضرم بگذرم). 
نمی‌دانم چه چیزی، در کجای زندگی‌ام خراب شده که به این حال افتاده‌ام؛ که حتی خاطره‌هایم را هم برای خودم نگه نمی‌دارم. که فقط چندتا تصویرِ مخدوش از تمامِ دورانمِ کودکی‌ام برایم باقی مانده باشد.
تنها صداهایی که هنوز خاطرم هست، از همان لحظاتِ آغازینِ شناختِ دست راست از چپ، این بود:« تو دخترِ عاقلی هستی.»، «تو که می‌فهمی رعایت کن.»، «تو که این چیزا رو درک می‌کنی قربونت برم»، «تو که هزار ماشاءالله خانم و بزرگی برای خودت.»
و من از همان اول، دخترْ بزرگه، دخترْ عاقلْ شیرفهمه بودم. همانی که حواسش بود اگر غذا کم آمده، اصلاً اشتها نداشته باشد. همانی که اگر دونفر با هم دعوا می‌کردند تمام لحظات میانجی‌گری می‌کرد. همانی که وقتی اتفاقی می‌افتاد و بقیه‌ی بچه‌ها گریه می‌کردند و بزرگ‌تر‌ها می‌رفتند بغلشان می‌کردند، نگاه می‌کرد به این نوازش‌ها و محبت‌ها و با خودش می‌گفت: «خب من درک می‌کنم. اون گناه داره. شرایط سختی داره. من اوضاعم خیلی از اون بهتره، پس بذار همه اونو بغل کنن.» همانی که همیشه برای خودش تخیل می‌کرد که گروگانش گرفته‌اند_و با شالِ گلبهیِ پولکی دست و بالش را بسته‌اند_ و بعد سربرمی‌گرداند و می‌دید خودش گروگانگیر است، خودش نیروی ویژه، خودش گروگان. و باز خوشحال بود، چون گروگان گرفته‌شدن، یعنی دیده شدن. نه؟ برای ختربچه‌ای که ندانسته، عقده‌ی توجه گرفته، این اتفاقِ خوبی نیست؟
هیچ‌کس، هیچ‌کدام از کسانی که مرا بابت مطالعه، هوش، خوش‌زبانی و آرامشم تحسین می‌کردند، حواسشان نبود که هر بنی‌بشری، احتیاج به چندسال بچگی‌کردن دارد. من هم که از کجا خبر داشتم؟ فکر می‌کردم قاعده‌ی زندگی همین است که من دختر عاقلی باشم.
یادتان هست پستِ مادر را؟ من از ابتدا، مادربودن را آموختم، و مادربودن را از عجیبْ‌مادری هم فرا گرفتم! از وقتی خودم را شناختم دیدم که دارم برای یک نفرِ دیگر فدا می‌شوم، چون من بیشتر می‌فهمم و درکِ شرایط و تشخیص خوب از بد دارم.
حالا بیست سالگی‌ام را در حالی سر می‌کنم که تا حالا بچه‌ نبوده‌ام. حالا توی همه‌ی رفتارهایم، پختگیِ یک مادر، با نابالغیِ یک بچه‌ی سه ساله‌ی پرجنب و جوش توام شده و این بچه‌ی یاغی هر ازگاه سربرمی‌آورد و خودی نشانم می‌دهد و خانه خرابم می‌کند.
من یک مادرِ خسته، در آستانه‌ی میان‌سالی‌ام، که از بس غصه‌ی عالم را خورده و برای غصه‌های خودش وقت نداشته، یک زنِ عبوس، بداخلاق، اخمو و غرغرو ازم باقی مانده که حوصله‌ی هیچ آدمِ جدید، ارتباطِ جدید، ملاقاتِ جدید و گفت‌وگوی جدید را ندارد. پیرزنی که افتاده گوشه‌ی خانه‌ی سالمندان، در حالی که توی عمقِ قلبش، صدای فریادِ کسی به گوش می‌رسد که دارد داد می‌زند:«بذار من بازی کنم!»

+ هشت، نه سالگی، وقتی ماشین را جلوی شهربازیِ ارم پارک کرد و گفتم: نمی‌خوام. برگردیم خونه. 
+ آن روز توی کلاس بیان و دوبله، وقتی تمرینِ قهقهه داشتیم و استاد آمد جلوی صورتم و گفت: بخند. گفتم: نمی‌تونم. من تا حالا بلند نخندیدم.
+من هنوز وقتی می‌خواهم گریه کنم می‌روم توی دستشویی و زل می‌زنم توی آینه به خودم. اینجوری دیگر تنهایی گریه نمی‌کنم.
+ «از دست‌دادنِ هیچی نمی‌تونه منو ناراحت کنه. از دست‌دادن برای من عادی‌ترین اتفاقِ دنیاست.»
+ «امشب هر حاجتی بخوای، خدا بهت می‌ده» . «من هیچ حاجتی به ذهنم نمیاد.»

پ.نان: رسیدین به پی‌نوشتِ پستِ قبل که گفتم من نمی‌تونم دو تا پست شنگول پشت هم بنویسم یا نه؟ :دی
پ.2نان: اگه این اندوهِ ملایمِ همیشگی رو پاک کنم، هروقت که تلاش کردم این اندوهِ ملایمِ همیشگی رو پاک کنم، اتفاقاتِ بدتر تلنبار شدن. شاید یه روز تصمیم گرفتم این راه رو برم، و حالا هرقدر تلاش کنم برای اینکه بچه‌ی شاد و سرخوشی باشم، نشه. چون باید قبلاً تصمیممو می‌گرفتم.
پ.3نان: دستخطِ نگارنده‌تون رو تا حالا دیدید؟ #رونمایی
ثلثِ شکسته‌ی نیم‌نستعلیقِ دستْ‌پا بالاست :دی 
پ.4نان: کسی اعتراضی به این زرت زرت پست گذاشتنا داره؟
  • نظرات [ ۶ ]
خرید بک لینک
۰۹ دی ۹۶ , ۱۰:۲۰
وقت معتبر شدن وب سایت شماست .
پیشنهاد می کنم با پکیج های سامانه شیک رنک رتبه سایت خود را بصورت فوری و طبیعی افزایش دهید .

1- سفارش پکیج ورودی گوگل

2- پکیج خرید بک لینک فالو با کیفیت و ارزان


4- پکیج بازدید ویژه (با ای پی ایرانی و خارجی)

5- پکیج بک لینک انبوه و با کیفیت با 50 درصد تخفیف در طرح زمستانه

6- تبلیغات مستقیم در گوگل

و ده ها خدمات حرفه ای دیگر ..

سامانه شیک رنک دارای لوگوی دیجیتال و نماد اعتماد الکترونیک 2 ستاره از وزارت صنعت و معدن

پاسخ :

داشتم فکر می‌کردم چه تلنگری در این شرایط می‌تونست دقم بده و الان در حالی که جدا خشمگینم و جدا غمگینم، باعث شه حالم از هر چی انسانه به هم بخوره. که این کامنت رسید :|
محمد هستم
۰۹ دی ۹۶ , ۱۰:۲۴
بنده که اعتراضی ندارم

پاسخ :

خیلی هم خوب.
مسـ ـتور
۰۹ دی ۹۶ , ۱۸:۰۱
حنااااانه تو خود منـــــــــی!!!
هم سنم هستیم
منم دختر بزرگه هستم و تمام کلمه هایی که نوشتی رو درک میکنم...

+ ساکن رو چطوری میذاری؟
+ نه اعتراضی نیست، اگه هم باشه وارد نیست (;
+ بابت تسلیت هم ممنونم........

پاسخ :

همزاد پیدا کردم :دی

البته من دختر بزرگه نیستم. من کسی‌ام که نقشِ دختر بزرگه رو ایفا کرد. :دی

+ با مشقت والا :| «alt 0250» 
+ قربانت. به هر حال مغزه دیگه. می‌پراکند :دی
+ روحشون شاد.
عاشق بارون ...
۰۹ دی ۹۶ , ۱۹:۵۵
منم از وقتی بچه بودم همیشه بزرگ بودم. :| تو بزرگتری تو عاقل تری تو فلانی تو بهمانی. :/
با خودت x و o بازی میکردی؟ :دی

پاسخ :

بگیرن بشینن سر جاشون بذارن دیوونه‌بازی‌هامونو در بیاریم خب. یه مشت عقده‌ای :| توهین نباشه، خودمو عرض کردم عقده‌ای :دی

آره. دوبار خودمو بردم و هوشم رو تحسین می‌کنم که حتی تونستم خودم رو گول بزنم و دوسویه ببرم.
بانوی دی ماه
۱۰ دی ۹۶ , ۲۰:۲۶
ای بابا حالا انقدرام سخت نگیر از این جا به بعدش سعی کن که متفاوت عمل کنی که چندسال دیگه افسوس نخوری 

پاسخ :

باشه :دی
محمد .ح
۲۳ دی ۹۶ , ۱۶:۳۳
خیلی عالی

پاسخ :

با تشکر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan