تراکم اندیشه‌ها

چشماش خیسه و لباش خندون

مامان‌ها لحظه‌ی تولدِ بچه‌شان، درست همان ثانیه‌ای که نوزاد برای اولین‌بار جیغ می‌کشد، تیغی برمی‌دارند و شاهرگِ حیاتِ خودشان را می‌زنند. 
از آن ثانیه به بعد، مامان خودش را وسطِ هر آتشی می‌اندازد تا طفلکش آسیب نبیند. مامان از شیره‌ی وجودش به او می‌بخشد، کمبودِ کلسیم و پوکی استخوان و ضعفِ عضلانی و دیسک کمر و گردن و خستگیِ مفرط و بی‌خوابیِ دائمی و همه‌ی این مصائب را به جان می‌خرد، تا یک نفر دیگر قد بکشد، حرف زدن و راه رفتن یاد بگیرد و وقتی حسابی قوت گرفت، برای خودش احساس کند کسی شده و رو در روی او بایستد و قلدری کند!
مامان از بعد تولدِ نوزاد، دیگر رویاها و آرزوهایش را دفن می‌کند، دیگر برای خودش راه نمی‌رود، برای خودش نمی‌دود، برای خودش نمی‌نشیند، برای خودش نمی‌بیند، برای خودش نمی‌نشیند.
مامان، ناگهان به خود می‌آید و می‌بیند متعلق شده. زندگی‌اش متعلق به پنبه‌ای پیچیده توی پنبه‌ای دیگر شده به نامِ نوزاد. 

شما را به خدا... این کجاش انصاف است؟ اگر روزی خدا را دیدم، حتماً از او خواهم پرسید، لحظه‌ی خلقتِ مامان‌ها، باورش می‎شد که بتوانند تا این اندازه، تا این عمق، تا این ارتفاع، تا این بعد از عشق را دست یابند؟ 

بچه‌های شما می‌بینند؛ دخترها بیشتر. و این وقف‌شدگی و این خودکشی را ذره ذره می‌آموزند. هرچند با مامانِ خودشان بد تا کنند و هرچند او را آزار بدهند، مامان یک چیزِ مهم را در وجودشان می‌کارد: «اگر روزی مادر شدی، تمامِ وجودت را به بچه هدیه کن و منتظرِ روزی بمان که او، تو را زخمی کند. غرورت را، آرزوهایت را، رویاهایت را و نهایتاً از او بیزار نباش.»

پ.نان: کی می‌گه که باید خودتو تلف کنی تا بچه قد بکشه؟ چرا نمی‌شه مادری باشی که به همه اهمیت می‌ده و خودش هم درجه‌ی بالایی از اهمیت رو داره؟ اگه این زن نباشه، جهانِ هستی تموم می‌شه و اون‌وقت هیچ‌کس حواسش به آرامشِ روح و سلامتِ قلبش نیست؟
یکی از خانمای سخنران، یه روزی عصبی شد از اینکه خانما داشتن شکلات‌های جشن رو می‌ذاشتن تو کیفشون و می‌گفتن می‌بریم برای بچه‌هامون. می‌گفت این چه مرضیه که شماها گرفتین؟ این شکلات برای شماست، سهمِ شماست از این جشن. این شکلات رو باید بخورید که قدرت داشته باشید برای زندگی‌کردن، برای بزرگ‌کردنِ همون بچه‌ها. 
اما... تهِ همه‌ی این حرفا، مادری مگه عاشقی نیست؟ مگه هفتمین مرحله‌ی عاشقی فنا نیست؟

پ.2نان: می‌تونم تمامِ عمر برای مادرم گریه کنم و هنوز کافی نباشه. مطمئنم همه‌ی شما هم...
  • نظرات [ ۴ ]
مسـ ـتور
۰۸ دی ۹۶ , ۱۱:۴۰
حرفات اینقدر گویای همه چیز بود که چیزی نمی تونم بگم
فقط دستامو گذاشته بودم زیر چونمو میخوندمو فکر میکردم "یعنی زمانی منم مامان میشم؟"...

پاسخ :

حتی اگه مادر نشی، این فرایند توی تمام شخصیتت جاری شده. یا حداقل من فکر می‌کنم اینطوره :)
مسـ ـتور
۰۸ دی ۹۶ , ۱۱:۵۶
اوهوم، همین طوره...

پاسخ :

:))
علی امینی
۰۸ دی ۹۶ , ۱۲:۰۴
گاه می‌بینی خنجری که با دستان خودت چکش‌کاری‌اش کردی، شکلش دادی، برایش گرمای کوره را تحمل کردی و عرق ریختی، و آخر صیقلش دادی و نیامی برایش ساختی،

همان سلاحی است که خونت را بر زمین می‌ریزد و از بینت می‌برد...

پی‌نوشت: آیا «خنجر» تشبیه به جایی بود؟ نه همیشه، ولی بله.

پاسخ :

نه همیشه، ولی بله.

غم‌انگیزترینِ جهان...
آقاگل ‌‌
۰۸ دی ۹۶ , ۱۲:۳۱
خب فکر می‌کنم این توصیف در مورد مادرای ما و مادرای ایرانی بخصوص درست باشه. ما که ملل خارجی رو ندیدیم ولی اونچه از ادبیات و سینماشون برداشت میشه اینه که حساسیت مادرها بر روی بچه‌هاشون به اندازه مادرای ایرانی نیست. :-)
.
یاد شعر ایرج میرزا افتادم گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت. دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه‌ی راه رفتن آموخت.

پاسخ :

نمی‌دونم چرا. توی ژنِ مادرهای ایرانیه؟ نسل به نسل تعلیم داده شده؟

و اونوقت روزی که پای همین مادر شکست، هیچ‌کس حاضر نیست کمکش کنه تا قدم قدم راهش ببره.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan