تراکم اندیشه‌ها

چیزتیغ تیغی، شکوفه نزد

یه روزی روزگاری، رادیو کاکتوس کوچولوی ما پا گرفت...

ساختیمش...شدیم یه جمع کاکتوسی...جمع آدمایی که تیغ داشتن و وسط بیابون بودن اما همه یه روز غنچه می‌زدن...

اون روزا، خیلیا ما رو گوش دادن... خیار درازه، موزم همینطور رو گوش دادن...سلام و شکوفه های اول برنامه ها رو گوش دادن...قصه هامونو گوش دادن...

قرار گذاشتیم برای نوه هامون از کاکتوس بگیم...

ولی...کاکتوسم تموم شد..شاید با یه دلخوری کوچولو..شاید چون همه دل نبسته بودن...

دل که نبندی، کارت تمومه...

دلتنگم برای کاکتوس...الان که با بغض دارم می‌نویسم...

دلتنگم...

ولی خب...کاش یاد بگیرم دل نبستنو...کاش یاد بگیرم همه چی تموم می‌شه...یاد بگیرم این دنیا ازلیه...

می‌گم...وقتی نوه دار شیم، هنوز کاکتوسو یادمون هست؟


پ ن : لعنت به لپ تاب خراب و تف به کیبرد گوشی...

پ ن تر: دچار، یعنی عاشق...و فکر کن که چه تنهاست اکر که ماهی کوچک، دچار دریای بیکران باشد :)


واقعا پی نوشت : گفت تا وقتی من زنده ام کاکتوس درون منه. کاکتوس تموم نمی‌شه..

باور کردم... آخه هنوزم صدای کاکتوسو تو دلم می‌شنوم...

آره بلبل...باور کن، چیز تیغ تیغی هنوز زنده س...

Designed By Erfan Powered by Bayan