تراکم اندیشه‌ها

کجایید ای...

دیروز، بعدازظهر، برگشتیم. 

خیلی چیزا داشتم برای نوشتن و گفتن. خیلی چیزا داشتم برای تعریف کردن. ولی نمیشه گفت...

اخه چی بگم مثلا؟

مثلا من اگه بگم داغ به دلم نشسته، میدونی داغ چیه؟ داغ یعنی مادرِ اون شهیدِ گمنام که یخ می‌خورد تا جیگرِ سوخته‌‌ش آروم بگیره. داغ یعنی قلبِ اون مادر تو سینه‌ش منفجر شد. ولی تو بهم می‌خندی. یا تو بدترین حالت شونه بالا می‌اندازی و می‌گی: می‌خواست نذاره بره!

مثلا اگه بگم فهمیدم خاک‌بر‌سر ریختن یعنی چی...وقتی توی شلمچه حاج حسین یکتا روایت‌گری کرد؟ نه...چون اگه برات از دختری بگم که غش کرد، کف بالا آورد و گفت می‌خوام چادری بشم، می‌گی جوگیر شده و من اگه بگم هیچی قشنگ‌تر از جوگیر شدن با شهدا نیست، تو روتو اونور می‌کنی. 

مثلا اگه بگم اون‌شب دونفر فقط تو اتوبوسی که ما بودیم از حال رفتن، می‌گی لابد غذایی که ظهر دادن بد بوده.

مثلا اگه بگم همه اولش با سرِ بالا زل زده بودن به اطراف و آخرسر پیشونیشون روی خاک بود و خاک رو چنگ می‌زدن و می‌ریختن روی سرشون، می‌گی: احمقای مرده‌پرست! 

یا اگه برات بگم اون‌شب روی مژه‌های بچه‌ها گلی شده بود، می‌خوای بگی، ریاکارای بدبخت!

مثلا اگه برات بگم وقتی توی فکه، دکتر زمانی بچه‌ها رو دید که روی رمل‌ها دارن جون می‌دن و گفت چه خوبه که دارین با این رمل‌ها بازی می‌کنید...وقتی گفت این ضمیرِ کودکانه‌ی شما نیست که دستتونو به این خاکِ سختِ نرم می‌کشه، این چشم‌های پاکیه که اون زیر مدفون شده، این دست‌های...

تو اول ازم می‌پرسی رمل چیه و من باید کلی توضیح بدم و آخرش بگم یه چیزی مثلِ خاکِ لبِ ساحل. بعد برات از این بگم که حتی راه رفتن توی این خاک سخته. که یه مسیرِ یه کیلومتری رو وقتی می‌خوای اونجا طی کنی چندبرابر باید جون بکنی... که چند ده کیلومتر رو باید می‌دویدن. باید سینه‌خیز می‌رفتن. باید می‌جنگیدن...توی این خاک که وقتی بارون می‌آد مثلِ سریش، آدمو می‌کشه تو خودش.

بعد تو که حوصله‌ت از شنیدنِ حرفام سر رفته، تو ذهنت دنبالِ مفهومِ چشم پاک می‌گردی و پیداش نمی‌کنی چون این روزا هر چشمی که می‌بینی داره هرز می‌چرخه و بعدم به این فکر می‌کنی که تهِ جمله‌م، فعلِ فاعلِ دست‌های... چی بوده و عمرا اگه به ذهنت خطور کنه دست‌هایی که از تن جدا شدن... آخه یادت رفته که کلنا عباسک یا زینب یعنی چی...

یا اگه از این برات بگم که صبحش از تفحص شهدا برامون گفته بودن...از شیمیایی... از اینکه، تا حالا بوی کباب به مشامتون خورده؟

از اینکه نهار جوجه کباب دادن بهمون...از این که وقتی جوجه‌ها رو از زیرِ برنج کشیدیم بیرون، کلمه‌ی تفحص تو ذهنمون جون گرفت...از اینکه ردِ سوختگی رو روی تنِ جوجه دیدیم، یادِ ردِ سوختگی ترکش‌ها افتادیم...از اینکه از اون موقع تا سه وعده غذا خوردن، تعطیل شد. از اینکه با نوشابه و کشمش زنده موندیم. از اینکه چه‌قدر خوردنِ گوشت وحشتناکه...از این که وقتی رسیدی خونه، مادرت جگر برات بیاره و تو... تو از بوی سوختگی، بغض کنی و بمیری و بمیری...و تو آخرش ازم می‌پرسی مگه چند بار می‌شه مرد؟ و من چه‌طوری برات بگم از لحظه‌ای که پامونو از قطار گذاشتیم بیرون، هر لحظه مردیم و هرلحظه اعدام شدیم؟

یا مثلا چه‌طور بهت از سیدِ شهیدانِ اهلِ قلم بگم... از آسید مرتضی آوینی... از اینکه بعد از اون‌روز می‌خوام خودمو بکشم بابتِ تک‌تکِ چرندیاتی که نوشتم. بابتِ تک‌تک مهملاتی که بافتم و گفتم...چه‌طور برات بگم وقتی که بهمون یادآوردی کردن روی دست‌بندهامون نوشته : من انقلابی‌ام!

از اینکه بهمون گفتن افسرِ جنگِ نرم! چه‌طور برات بگم از احساسِ رزمنده بودن توی تک‌تک اون لحظات؟ چه‌طور برات از دِینی که به گردنم افتاده بگم؟ چه‌طور از پنج تا ویژگیِ یک انقلابی بگم؟ چه‌طور برات از جنگی که توشیم بگم؟ چه‌طور بگم که خانم دکتر بهمون گفت: بجنگید بچه‌ها! سنگرو خالی نکنید...

خب تو تهش فقط بهم می‌خندی و می‌گی برو بابا تو دهم دلت خوشه! کدوم جنگ؟ متوهمِ بدبخت...

یا اگه از این بگم که هرثانیه دلداده‌تر شدیم برای سیدعلیِ مظلومِ تنهامون، هرثانیه عاشق‌تر شدیم، هرثانیه مریدتر شدیم به این مراد... آخه تو...

چه‌طور از اروند بگم برات؟ چه‌طوری برات بگم از دریای وحشی؟ چه‌طوری برات از اون شبی بگم که به غواص‌ها گفتن هیس! هیچ صدایی نباید ازتون در بیاد... دشمن نباید صدامونو بشنوه... هیس! چه‌طوری بگم از لباسِ تنگ و پوست‌کنِ غواصی و خاک و شب رو کنارِ نخل‌ها تا صبح به سر کردن  بارون و گِل؟ چه‌طوری برات از سرمای وحشتناکِ شبای اونجا بگم وقتی که سقف بالای سرت نیست و تنت خیس از بارونه و زیراندازت گِلِ خیسِ سرد؟ آخه من برات بگم اون موقعا، اون رزمنده‌ها شادترین روزای عمرشونو می‌گذروندن، تو یادِ آنتالیا و فرانسه و لندن و شمالِ خودمون نمی‌افتی و به حماقت‌شون بابتِ شادی توی اون لحظات نمی‌خندی؟ اگه برات از پسری بگم که توی آبِ شور، پاش قطع شد... از نمک به زخم بگم...از دردِ کشنده بگم، تو میتونی تصورش کنی؟ 

اگه برات از پسری بگم که مجروح شد توی آب، ناله‌ش داشت بلند می‌شد...گفته بودن صداتون در نیاد...گفته بودن هیس...به برادرش گفت سر منو بگیر پایین...از اینکه مرگ رو طلب کرد که دشمن صدا رو نشونه باورت می‌شه؟ باورت می‌شه که برادرش این کارو بکنه؟

یا اگه برات از شال گردنی بگم که بعد از 38 سال بوی عطرش بلنده، تو به خرافاتی بودنم نمی‌خندی؟

اگه بگم طلائیه، عجب طلاییه... تو چی کار می‌کنی؟ تو توی ذهنت ازم نمی‌پرسی طلاش چندعیاره؟ 

اگه برات از خاک‌نشینی بگم، چی کار می‌کنی؟ یادِ چی می‌افتی؟ یادِ دیوانه‌هایی که از دنیا بریدن؟ چه‌طوری توضیح بدم که ما از خاکیم و به خاک....وقتی روی خاکِ شلمچه نماز نخوندی؟ چه‌طوری برات از سجده‌ای بگم که...

چه‌طوری از چادری بگم که دلمون نیومد بشوریمش؟ آخه خاکِ معشوق به تنِ این چادر بود...چه‌طوری بگم که چادرو تا کردیم و گفتیم، تا دفعه‌ی بعد که بیام همینطور می‌مونه و دل دل کنیم که یعنی می‌شه دوباره صدام بزنید شهدا؟ که یعنی می‌شه دوباره دعوت‌نامه بفرستید برام؟

آخه شما نمی‌دونید اینکه زنگ بزنی به مسئول کاروان بگی نمیام و لحظاتِ آخر همه‌چی جور بشه که بری... یعنی معجزه! یعنی شهدا یقه‌ی تو رو گرفتن و کشیدن... تو بهش میگی اتفاق.

آخه چه‌طوری برات بگم از شهیدِ چشم‌قشنگی که مثلِ خودم خردادی بود و هم‌سنِ خودم بود تقریبا وقتِ شهادت و اگه الان بود، می‌تونست دختری هم سنِ من داشته باشه؟ چه‌طوری بگم که چادرم به عکسِ این شهید توی هویزه گیر کرد و چه‌طوری توضیح بدم که این یعنی منو صدا کرده؟ آخه چه‌طوری برات بگم نشستم سرِ خاکش و براش خواهری کردم؟ چه‌طوری برات بگم از نوازشِ خواهرانه‌ای که به سرش کشیدم؟

آخه تو هویزه رو دیدی؟ آخه چه‌طوری بگم هویزه، کربلاست؟ چه‌طوری برات توضیح بدم از روی تنِ بچه‌ها با تانک رد شده بودن؟ چه‌طوری بهت نشونه بدم که بفهمی این تانک‌ها، همون اسب‌های لشکرِ یزید لعنت الله علیه بودن که از روی تنِ شهدای کربلا رد شده بودن؟ تو اگه بچه‌مذهبی باشی، بهم میگی نعوذبالله از این قیاس! یا اگه از این چیزا خوشت نیاد، می‌گی ولم کن بابا... آخه چه‌طوری برات بگم از تنی که نمونده بود؟ چه‌طوری بگم فقط از روی قرآنِ جیبیِ شهید علم‌الهدی شناسایی شدن؟ چه‌طوری برات بگم از اینکه مادرِ این شهید، بالای سرش دفن شده بنا به وصیت و هر روز صبح...

آخه چه‌طوری بگم وقتی خواستیم از اونجا بیایم و یهو دیدیم توی محوطه، پسرای لباس‌خاکی دارن می‌دون توی محیط و داد می‌زنن: کلِ گروهان، کلِ گروهان، یاالله... چه‌طوری بگم یه نگاه به هم انداختیم و دردناک‌ترین روضه‌ی مجسم رو نگاه کردیم و زار زدیم و زار زدیم؟

آخه تو، توی ذهنت می‌گی خب مراسمِ صبحگاهِ سربازیه دیگه!

چه‌طوری برات بگم وقتی اون شب، بردنمون گردان تخریب؟ وقتی بهمون گفتن اینجا قوانینِ خودشو داره...تشویق برای یکی، تنبیه برای همه! اگه نورِ گوشی تو دستِ کسی ببینم، همه رو تا صبح سرپا نگه می‌دارم...اگه فاصله‌تون با نفرِ عقبی یا جلویی بیشتر از یه قدم بشه، تا صبح سرپا نگهتون می‌دارم... چه‌طوری برات بگم از اینکه دو تا ستون شدیم و اولش به شوخی و خنده گرفتیم و وقتی یکی دوبار بچه‌ها نامنظم رفتن، بهمون فریادِ ستون، ایست! دادن و یه ربع سرپا نگهمون داشتن...از سرمای هوا بگم...از سنگ‌هایی که زیرِ پا می‌گذشت...از درد و خستگیِ پا و یادِ درد و خستگیِ کشنده‌ی رزمنده‌ها...

چه‌طوری برات بگم چندبار که بهمون ایست دادن، فهمیدیم که اگه واقعا عینِ آدمیزاد حرکت نکنیم، تا صبح قراره تو همین مسیرِ سنگلاخ بمونیم؟

چه‌طوری از نظم و انضباطِ بعدش بگم... چه‌طوری برات از دلچسب‌ترین سکوت بگم. آخه تو توی شهر تا حالا چندبار سکوتو تجربه کردی؟ چندبار صدای قورباغه و جیرجیرک و هاپ هاپ سگ شنیدی؟ سگ که میگم، یادِ چی میفتی؟ یه موجودِ سفیدِ پشمالو که روی تخت، روی مبل، کنارِ یه آدمیزاد میخوابه؟ نه... سگی که بهش هورمون گرسنگی تزریق کردن و انداختنش به جونِ بچه‌ها! 

آخه چه‌طوری برات بگم وقتی رسیدیم به حسینیه‌ی گردان تخریب و روضه‌ی مادرِ سادات پخش شد و جیگرامون خون شد؟

چه‌طوری برات بگم از قبرهایی که خود بچه‌های گردان تخریب کنده بودن تا نمازهاشونو هربار توی اون قبرها، با یادِ مرگ بخونن؟ تو می‌گی ببین توروخدا! دارن چه‌طوری مرده‌پرستی می‌کنن؟

آحه چی بگم برای تو... تو دیدی اون خانمی رو که بعد از دیدنِ ده دقیقه از مستندِ چمران، سکته کرد؟ 

تو دیدی؟

تو اون گوشه از حرفای شهید چمران، که گفته بود خدایا مرا ببخش که در مقابلِ تو خود را چیزی به حساب آوردم، ذکر گفتی؟ یه ساعت، متحیر، ساکت، زل بزنی به یه گوشه و هی ذکر بگی: خدایا مرا ببخش که خود را در مقابلِ تو چیزی به حساب آوردم...

تو نمیگی آدم باید مغرور باشه؟ من چطوری بهت بگم جلوی خدا، غرور یعنی...

چی برات بگم؟ از کجاش بگم؟ از کدوم گوشه‌ی دردی که به دلمون نشست؟ از کدوم بغض؟ از کدوم ناله؟ 

آخه تو نمی‌دونی دردِ لذت‌بخش یعنی چی! آخه تو نمی‌دونی، جیگرم خونه ولی حالم خوبه معنیش چیه...

آخه تو نمی‌دونی التماسِ مادرِ سادات بکنی که این داغ تا نفسِ آخر روی دلت بمونه یعنی چی. تو بهش میگی دیوانگی...تو باور داری که باید خوش بگذرونیم...

تو نمیدونی چطوری توی کانال کمیل، دوام آوردن ابراهیم هادی و رفقاش... چطوری برات بگم از اینکه آب جیره‌بندی شد اونجا؟ چه‌طوری برات از رویای ابراهیم برای گمنام شهید شدن بگم و جنازه‌ش که هیچ‌وقت پیدا نشد؟ آخه تو نمی‌دونی گمنام بودن یعنی چی...یعنی شبیهِ مادر بودن...یعنی هر شب خودِ مادر بیاد دست نوازش به سرت بکشه.... یعنی پلاکتو در بیاری و بعد بری خط... آخه چطوری بگم که بفهمی، خوشا گمنامان؟

چه‌طوری برات بگم...چه‌طوری بگم این 6 روز، زندگی کردیم و الان 6 روزه‌ایم و مابقیِ عمر زندگی نبوده؟

چه‌طوری بگم آخه... چی بگم آخه... 

کدوم کلمه رو به زبون بیارم که مفهوم کنه؟

هیچی نیست... تو هم که حوصله‌ی حرفامو نداری. تو که نمی‌شینی دوساعت وقت بذاری کلِ این پست رو بخونی...

پس چی بگم؟

چی برام مونده؟

دلمو که جا گذاشتم... جونمو که جا گذاشتم...

بگذریم...

بگذریم...

ولی برو... اگه دیدی صدات زدن، برو. هرچند اگه خودشون نخوان نمی‌تونی بری. هرچند اگه بخوان، خودتو بکشی هم جنازه‌تو می‌برن پیش خودشون... ولی اگه صدات زدن، دلتو نرم کن و برو... دل بده و برو...

ولی...

آخه من چی بگم؟ 

بذار بمونه برای خودم. برای خودِ خودم... به قولِ فاطمه‌سادات، این داغ مال خودمونه. 

رها...فاطمه‌سادات...من...

چه‌طوری برات بگم از سفری که ما سه نفرو به هم گره زد؟ :))


خوش اومدیم... خوش اومدیم به این شهرِ پر از دردِ پر از دودِ پر از زجرِ پر از فراموشیِ پر از زرق و برقِ پر از نورِ تاریک...

خوش اومدیم به این جهنم...

خوش اومدیم به این زندون...


برمی‌گردیم بچه‌ها...باور دارم که دوباره برمی‌گردیم...


بهش گفتم: دیروز اومدم خونه. الان خونه‌ام...

جواب داد: شک دارم! 

راست گفت. نه؟ من هنوز برنگشتم...


+ این آخرین پستِ مستقیم در رابطه با اردوی راهیانِ دردِ اینجانبه :)

سلام.


+45 تا پستو کی بخونه؟ :)))))



  • نظرات [ ۲۰ ]
פـریـر ...
۱۹ اسفند ۹۵ , ۱۱:۰۹
حنانه.
اشکمو درآوردی دختر...

پاسخ :

:)

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۱۹ اسفند ۹۵ , ۱۱:۲۲
سلام حناجان!
موهای تنم رو سیخ کردی بانو!
زیارت قبول و التماس دعا. با اون حال خوبت برای هممون دعا کن.

پاسخ :

سلام به روی ماهت :)
:)

عزیز دلمی...
🍁 غزاله زند
۱۹ اسفند ۹۵ , ۱۱:۳۵
الهی :'(  چقدر قشنگ هر لحظه،هر جا و هر اتفاق رو توصیف کردی و به دلم نشست :) 
دیدارت با شهدا حک شد بر دلِ مهربانت :) 

پاسخ :

کاش می‌شد همه رو بگم غزاله. اگه می‌شد همه رو بگم، اگه می‎‌شد همه‌شو نشون بدم، چقدر خوب میشد...

می‌مونه. نه؟ اگه یادم بره چی...چقدر می‌ترسم از اینکه فراموشش کنم.
هر روز یاد خودم میندازمش...هر شب.


یا فاطمة الزهراء
۱۹ اسفند ۹۵ , ۱۱:۴۵
انقد خوب گفتی دلم خواست :(

پاسخ :

بخواد...بخواد...بخواد...

بعد وسطِ این خواستنا، از شهدا هم بخواه که بخوان. 
ببین...خارق العاده اونجا تازه برات معنی میشه و میبینی همه اشتباه تعریفش کردن. خارق العاده....خرق کننده‌ی عادت...
تمامِ عادت‌ها و روزمرگیات خرد میشه :))

🍁 غزاله زند
۱۹ اسفند ۹۵ , ۱۱:۴۶
وقتی بنویسیش،وقتی به دلت چه بزرگه و چه کوچیک تأثیر گذاشته باشه،یادت میمونه.
هر وقت بیای و نوشته‌ت رو بخونی،یادت میاد...
کلمه‌ها و توصیفاتی که تجربشون کردی توی ذهنت موندگار میمونه،شک نکن! ;) 

پاسخ :

آخیش...
نمیدونی چه آروم گرفتم :))
خور شید
۱۹ اسفند ۹۵ , ۱۱:۵۷
حنانه دلم میخواد بیشتر ازش حرف بزنیم. یه وقت دیگه هم ذهن من آزاد بود هم تو.

پاسخ :

باشه :))

هستم در خدمت.
دچــ ــــار
۱۹ اسفند ۹۵ , ۱۲:۱۹
به به ...
خوش به سعادتتون ...
زیارت قبول :)

پاسخ :

سلامت باشید :))

ان‌شاءالله


پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
۱۹ اسفند ۹۵ , ۱۲:۳۱
سلام 
وقت گذاشتیم البته و خوندیم و چقدددددر دردناک بود. یاد اردوی راهیان نوری افتادم که وقتی دانشجو بودم رفتیم. نتونستیم وارد فکه بشیم چون از قبل هماهنگ نشده بود ولی غروب رو اونجا موندیم و عجب غروب دلگیری داشت. عجب دلگیر.
و وقتی با پیکر اون دو شهید روبرو شدم دیگه نتونستم مقاومت کنم، اشکم ریخت. یه آدم با چنان هیبتی رفته بود و حالا کفنش به اندازه یه نوزاد بود و در برابر ما. اون زمان یه آدم بی دین بودم. به هزار و یک دلیل دیگه رفته بودم راهیان نور. میخواستم جواب سوالامو پیدا کنم. یه آدم بی دین دیگه در برابر اون شهدا مقاومت نکرد و اشکام ریخت... 
چقدر خاطرات اون روزها رو واسم زنده کردی
مرسی از نوشته خوبت
هرچند هنوز با برخی قسمتهاش موافق نیستم اما حس متن حس متفاوتی بود.

پاسخ :

سلام به روی ماهت :)

می‌بینی چی کار می‌کنن با آدم؟ غروب‌های اونجا نفس‌گیره...
آدمو درهم می‌کوبن... واقعا آدمو درهم می‌کوبن. غرور و بی‌دینی و همه‌ی حسای آدمو درهم می‌کوبن...

عزیزمی :))
فاطیماه
۱۹ اسفند ۹۵ , ۱۲:۳۱
.
.
.
.
.

پاسخ :

:)

آقاگل ‌‌
۱۹ اسفند ۹۵ , ۱۲:۵۹
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک بالان عاشق
پرنده تز ز مرغان هوایی...

پاسخ :

کجایید ای سبک‌بالانِ عاشق...

چه‌قدر خوبه این :)
•✿ آرورا ✿•
۱۹ اسفند ۹۵ , ۱۴:۱۳
خوش به سعادتتون که این لحظه ها رو حس کردین ..

پاسخ :

:))

ان‌شاءالله تجربه‌ش کنی :)
نرگس :)
۱۹ اسفند ۹۵ , ۱۵:۲۲
دلم تنگ شد
منم پارسال رفته بودم راهیان نور
واقعا حال و هوای خاصی داره..
توصیفاتت عالی بود.. تک به تک حسشون کردم :)

پاسخ :

خیلی خاص :))

بیا بریم دوباره نرگس :(
واااای..دوست من که همراه باهام اومده بود، رها. دوباره عید قراره بره. من حق ندارم خودمو بکشم؟ :(

عزیزمی. خدا رو شکر :)
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
۱۹ اسفند ۹۵ , ۱۷:۰۱
دقیقا همینه
در هم می کوبن تمام حس هاتو. مخصوصا منفی هاش رو. خودخواهی هاش رو. بی دقتی ها و درک نکردن هامون رو 

پاسخ :

یه شکستِ دردناکِ لذت‌بخش :)
آقاگل ‌‌
۱۹ اسفند ۹۵ , ۱۸:۳۲
یادمه تو منطقه اکثر موافق این شعر مولوی رو زمزمه میکردم...
امسال هم که کربلا بودم ناخودآگاه این ابیات تو ذهنم میچرخید.

پاسخ :

انگار همه‌ی دلِ آدمو می‌گه. همه‌ی غصه‌ی آدمو میگه.
همه‌ی خفنیتِ اونا رو هم می‌رسونه...
آی کربلا...
حاج حسین یکتا، تو شلمچه می‌گفت نگاه کنید به جهتِ بادی که پرچما رو حرکت می‌ده...این نسیم داره از کربلا میاد...
همه از یه جا میایم، به یه جا میریم :)
زهرا شین
۱۹ اسفند ۹۵ , ۱۸:۴۶
چقدر دلم میخواست الان اونجا بودم و یه دل سیر درد و دل می کردم با شهدا... )':

حجم فهمشون اونقدر عظیمه که آدم لال میشه...........

پاسخ :

آی آی...
البته نمی‌شه حرف زد. آدم می‌شینه، سکوت می‌کنه، بعد همه چیز سرازیر میشه به قلبش...
آهان خودتم گفتی :))

بلاگر آرام
۱۹ اسفند ۹۵ , ۲۲:۰۲
هوایی شدم
رفتم تو حال و هواش.
من یه دوست تو هویزه دارم. هروقت میرم اول میرم پیش ایشون. از یادم رفته بود یادم انداختیش. شهید حاج مهدیی.
چقدر خوبه اون حال و هوا... حتی همین نوشته هم بوی اونجا رو داره... ادمو از دنیا میکنه میبره به یه حس خوب
ممنون

پاسخ :

کاشکی بشه بازم بریم...
هویزه برای دوست پیدا کردنه اصلا... :)))

خوشحالم کردی :)
حوا ...
۲۰ اسفند ۹۵ , ۰۸:۰۷
من خیلی دوست دارم برم... ولی خب یه جورایی باید طلبیده بشی... که من... :'(

پاسخ :

دعوت...

نگو، بخواه. سرِ وقتش :)
نرگس :)
۲۰ اسفند ۹۵ , ۱۸:۲۸
حیف کنکور دارم وگرنه خودم عید میبردمت-_-
منم دلم انقده تنگ شده..
حالا خودتو نکش دوباره بعدا ترا میری ایشالا^_^

پاسخ :

:))
معجزه شد که رفتم. می‌دونی؟ امکان نداشت. دوباره باید معجزه بشه.

ان‌شاءالله
محمد حسین
۲۰ اسفند ۹۵ , ۲۳:۵۷
حسش رو فقط شاید کربلا داشته باشه حتی خونه خدا هم نداره ، جنوب رو میرم : فکه، طلایه ، هویزه و... 

آرزومه یه بار دیگه بتونم برم :(

پاسخ :

واقعا...
داشتم می‌گفتم، من نمی‌تونم به تک رضایت بدم. که فقط مشهد باشم، فقط نجف باشم، فقط مدینه باشم... من می‌خوام تو یه‌لحظه، همه‌جا باشم.
جنوب اینطوریه. همه هستن... همه دور هم جمعن.

کاشکی بشه...
قاسم صفایی نژاد
۲۱ اسفند ۹۵ , ۱۴:۵۷
ان شالله تداوم حال خوب

پاسخ :

آمین
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan