تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

گُلِ هندونه، مالِ بزرگتره. تو مَر هندونه را، هرچیزِ نیکو شناس

+وقتی خاله‌ها از سلیقه‌ی مامان‌نونی و نحوه‌ی چیدنِ قابلمه‌هایش ایراد می‌گیرند، دلم می‌گیرد. 

وقتی دوستم تعریف می‌کند که خاله‌اش وعده‌ی رفتن به خانه‌ی مادرش را می‌دهد و پیرزن را از خانه‌ی دوستم، با شوق روانه‌ی خانه‌اش می‌کند و بعد خبری از خاله نمی‌شود، قلبم می‌سوزد.

وقتی خانه‌ی ویلایی بابابزرگِ دوستم را می‌فروشند و او را به مستاجری می‌فرستند، می‌خواهم گیسم را بکنم.

باور کنید، یک‌روزی خودِ ما هم آنقدر پیر خواهیم شد، که نفهمیم آن چیزهای عجیب و غریبِ دستِ نوه‌هایمان چه مفهومی دارند. موبایل‌هایی که امروز به داشتن‌شان افتخار می‌کنیم، چهاربرگ کتابی که خوانده‌ایم و پزِ سوادمان را می‌دهیم، یک‌روزی دِمُده و احمقانه به‌نظر خواهند رسید.

باور بکنید یا نه، یک‌روزی، یک‌نفر زل می‌زند توی صورت‌مان و می‌گوید: تو که نمیفهمی من چی میگم مامان_بابا !

و ما دل‌مان کباب می‌شود وقتی یادمان می‌آید به خاطرِ بلد نبودنِ یک‌سری مزخرفات که کوچکترین تاثیری در کسبِ شعور و آگاهی و ژرف‌اندیشی نداشته‌اند، مادر و پدرهایمان را رنجانده‌ایم و مثلِ احمق‌ها باهاشان برخورد کرده‌ایم.


+ احترامِ استاد هم واجب است. خواهش می‌کنم طوری با استادها رفتار نکنید که انگار شما خیلی بارتان می‌شود و او با 30 سال سابقه‌ی تدریس و تجربه هیچی نمی‌فهمد.

او از سایزِ چشم‌های دانشجوها هم می‌تواند میزانِ سوادشان را تشخیص بدهد.

البته اندکی از استادان این خصلت را دارند و باور دارم که هشتاد درصد اساتیدِ دانشکده‌ی ما، خیلی‌چیزها در ابرهای کوچولوی بالای سرمان می‌بینند. 

آنقدر که گاهی از عمقِ نگاه‌شان می‌ترسم، سرم را پایین می‌اندازم و می‌زنم توی سرم که دیگر به فلان‌چیز فکر نکنم که نکند یک‌وقت بشنود و بی‌آبرو بشوم.


+ عنوان رو با گندکاری در شعرِ فردوسی نوشتم. " تو مَر دیو را مردمِ بد شناس"

چون فردوسی توی زمونه‌ای زندگی می‌کرده که مثل ما بی‌مغز بودن و باور نمی‌کردن خیلی از چیزای ماورائی رو؛ برای همین میگه وقتی من از دیو حرف می‌زنم، شما فکر کنید دارم یه خصلتِ بدِ انسانی رو بیان می‌کنم.

خور شید
۰۹ اسفند ۹۵ , ۲۰:۴۰
فردوسی دوست دارم

پاسخ :

منم. البته عاشقش بودم
الان دیگه دارم براش میمیرم... یک دیوانه ای بود :)
آقاگل ‌‌
۰۹ اسفند ۹۵ , ۲۰:۵۴
یک بنده خدایی میگفت اگه پیر شدین و بچه هاتون بردنتون خانه سالمندان از دستشون ناراحت نشین! شما همون پدرمادری بودی که بچه تون رو از 3-4سالگی بردی مهد! :|
.
فردوسی خیلی خوبه.

پاسخ :

:))
وظایف اصلیمون توی هستی رو فراموش کردیم. غمگینه

شاهکاره... شاهکار. 
یا فاطمة الزهراء
۰۹ اسفند ۹۵ , ۲۱:۴۷
من که طبق گفته فال حافظ شب یلدای امسال در آینده 4 تا بچه خواهم داشت
اولی کاری میکنه که از زندگی سیر شم :)) آبرو حیثیتمو میبره :| از حالا تصمیم گرفتم بذارمش سر راه :)) 
دومی میره بلاد کفر ادامه تحصیل میده برای خودش کسی میشه ^__^ الهی مادر قربونش بره :) 
سومی و چهارمی هم نابغه ان دانشمندای بزرگی میشن که امیدوارم دانش شون بره تو کتب درسی و دانشجوها عمه شون رو مورد رحمت قرار بدن :)) [آیکون عروس خبیث] 

پاسخ :

بارپرپرودگارا :))
اسماشون چیه حالا؟
در مورد اولی باهات موافقم. اصا از بیمارستان نیارش خونه :|
دومیو هم از اول نصیحت کن برگرده ممکلت خودمون :(
سومی و چهارمی هم...
ولش کن مادرشون اینجاست نمیتونم صحبت کنم :))
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
۰۹ اسفند ۹۵ , ۲۲:۵۹
من مدتهاست سعی می کنم به مامان بابام گیر ندم، هر چی تو این زمینه ها اتفاق بیفته من ساکت میشم و هیچی نمی گم. 
چقد بچه خوبی ام:))

پاسخ :

خوب می‌کنی. کاش منم یاد بگیرم..
تو ماهی :)
🍁 غزاله زند
۱۰ اسفند ۹۵ , ۱۷:۴۰
آینده‌ای که گفتی برام غمگین بود :(  و حتی ترسناک...
اینکه بچه‌ت بیاد و بگه بلد نیستی،نمیدونی،درک نمیکنی!
حس میکنم باید بیشتر بسمت شاهنامه فردوسی برم :) 

پاسخ :

خیلی ترسناکه. خیلی خیلی...

از اول بخون. از اول به آخر. 60 هزار بیت بیشتر هم نیست :)
اما جدی... اگه قصد خوندنشو کردی، نشین فقط رستم و دوستان بخون. کلِ شاهنامه جذابیت داره. یه رمانِ چندجلدیِ نظمه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan