تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

یکی عاشقِ شماله، یکی عاشق جنوب. زندگی همینه دیگه...

می‌دونی، آدم‌ها _به نظرِ من_ بخشِ اعظمِ شخصیت‌شون رو وام‌دارِ محیطِ اطراف و آدم‌های گرداگردِ خودشون هستن.
از لحظه‌ی اول که متولد می‌شی، از اولین نگاهت به هستی، از اولین صداهایی که تو شکمِ مادر می‌شنوی، تو در حالِ شکل گرفتنی.
فرق هست بینِ اون جنین که مادرش به نام و لقب صداش می‌زنه و بهش ابراز علاقه می‌کنه، و اون جنینی که هرلحظه شاهد لرزش شونه‌های شخصیه که منزلگاهِ اونه. فرق هست بینِ بچه‌ای که از لحظه‌ی اولِ رو پا ایستادن، بهش اجازه‌ی حرکت و پیشروی دادن، و اونی که انداختنش توی یه اتاق و به جز یه کمد عروسک هیچ‌چیز دیگه‌ای برای تماشا نداشته.
فرق هست بینِ اونی که تا هفت سالگی و قبل از ورود به مدرسه، به جز اعضای خونواده‌اش هیچ‌کس رو ندیده و اونی که دائم توی کوچه فوتبال بازی می‌کرده.

فرق هست، چون اون جنین، نوزاد، خردسال، کودک، نوجوان، جوان، یک چیزهایی رو تجربه کرده و یک چیزهایی رو نه.
فرق هست و این تفاوت بینِ نوزادها، تا زمانی که بشر روی این کره‌ی خاکی زندگی می‌کنه، وجود خواهد داشت. 

می‌دونی... من بلد نیستم محبت کنم، بلد نیستم تولدت رو تبریک بگم، بلد نیستم برات هدیه‌های گوگولی بخرم، بلد نیستم دنبالِ رویا بدوم، بلد نیستم دوست داشته باشم، بلد نیستم دلتنگ بشم، بلد نیستم برم و بچرخم.
من وقتی کتاب می‌خونم خوشحال‌ترم تا وقتی اطراف رو نگاه می‌کنم. من وقتی تو اتاقم نشستم و توی دایره‌ی امن 
خودم حضور دارم، حالم بهتره تا زمانی که برم کافی‌شاپ و رستوران و فیلان... من وقتی کسی تولدم رو تبریک نمی‌گه و بهم هدیه نمی‌ده، راضی‌ترم تا وقتی همه روز میلادم رو یادشون باشه. من وقتی اطمینان داشته باشم کسی خیلی دوستم نداره و خیلی باهام احساس صمیمیت نمی‌کنه، هراسِ کم‌تری دارم تا زمانی که حس کنم کسی داره توی دلش برای من جا باز می‌کنه.

می‌دونی... من برف رو بیشتر از آفتاب دوست دارم. خیلی بیشتر...

🍁 غزاله زند
۰۴ خرداد ۹۶ , ۱۱:۲۰
منم با یکسری از عقاید و انتظاراتت موافقم و اونجوری راحت‌ترم :) 

پاسخ :

:))
ماهی کوچولو
۰۴ خرداد ۹۶ , ۱۱:۴۱
چقدرررر با من در تضادی :))))) 
اول که من روانی آفتابم اصلا ضعف 6 نمره ای چشمم بخاطر علاقه ام به خورشید و نگاه مستقیم روزانه و طولانی مدت به این عزیز دله :)) البته الان عمل کردم چشمم حساسه نمیتونم نگاهش کنم [آیکون گریه زاری من دلم برای نگاه کردن به عشق اول زندگیم تنگ شده!]
بعدشم عاشق هدیه دادنم امکان نداره دوستام رو بعد یه مدت ببینم چیزی دستم نباشه یا تولدشون یادم بره :) کادو گرفتن رو هم خیلیییییی دوست دارم وقتی بهم کادو میدن هر چقدر کوچولو اگه محلش مناسب باشه برای ذوق کردن کلی از ذوق واکنش میدم :)) از بغل سفت گرفت تا جیغ و اینا :)) یعنی تولدهام که معمولا تو یه روز کلی هدیه میگیرم یه سکته رد میکنم از شدت ذوق زیاد :)))) دیگه اینکه تولدم برام مهمه یعنی کسی یادش بره دلخور نمیشم ولی اگه یادش بمونه به عنوان دوست بهتری تو ذهنم می مونه البته جدیدا به این نتیجه رسیدم باید بگم دوست کم مشغله تر چون گاهی بهترین افراد زندگیت بخاطر مشغله کاری تاریخ از دستشون میره و دیگه اینکه عاشق بیرون رفتن با دوستامم عاشق گشتن حتی جاهایی که برام سخته مثل کوه :)) اصلا از حاشیه امن خوشم نمیاد چون هیجان نداره و من دیوونه ی هیجانم زندگی بدون هیجان منو میکشه 
تنها و تنها شباهت ما علاقه به کتاب بخصوص کتاب های امیرخانیه :)) اونم برای اینه که هر دوی ما دیوانه ایم لابد هر کدوم به شکلی 
میگم به نظرت کامنتم خیلی طولانی نشد؟ :)) 

پاسخ :

می‌دونی من تو ذهنم یه سری شخصیت رویایی هست، که دلم میخواست مثل اونا باشم. یکی از اون شخصیت های رویایی دقیقا شبیه تواِ :))

همه‌ی این چیزایی که می‌گی، همه‌اش، دلم می‌خواست که باشم اما نمی‌تونم؛ هرچقدر هم که تلاش کنم. 
تاریخ تولدت کی بود؟ :دی

+ دیوونه‌ها کلا جالبن. هر آدم دیوانه‌ای، آدم‌های دیوانه‌ی دیگه رو جذب میکنه :))))
مثلا اون سری فکر میکردم بین آدم معروفا، رامبد جوان، عادل فردوسی پور، ابراهیم حاتمی کیا، پرویز پرستویی، خب اینا که اگه بهشون نگی دیوونه، چی میشه گفت؟
آدمایی که غرقِ یه چیزی میشن و خودشون رو برای اون چیز وقف میکنن، آدمای جالبین.
دیشب فهمیدم مزدک میرزایی هم دیوونه است حتی :دی

نوچ، معقول بود. راحت باش :)))
ماهی کوچولو
۰۴ خرداد ۹۶ , ۱۱:۵۳
باید به خودت بقبولانی که میتونی همیشه یادت باش هیچ کاری نیست نتونی تو میتونی هر جور دوست داری باشی و اینکه به من لطف داری جانه دل
روز انتقال خون :)) برو بگرد ببین کیه [آیکون بدجنسی]
منم اینایی که گفتی دوست دارم
جدی مزدکم دیوانه است؟ :)))) 

پاسخ :

خب اولین قدمِ تغییر، طلبه :)

یا قمر بنی هاشم :/

آرره... ساعت 5 تکرار خندوانه رو ببین. اصلا عاشقش شدم من :))
خور شید
۰۴ خرداد ۹۶ , ۱۲:۱۴
فاطمه جدا چشمت شیشه؟؟ 0_0  یا فاطمه ی زهرا به واقع..

پاسخ :

منم هنوز تو شوکم :))))
خور شید
۰۴ خرداد ۹۶ , ۱۲:۱۸
در ازتباط با تو مسئله ای که من نمی تونم با خودم حلش کنم اینه که خب تو از دوستی چی میخوای؟؟
دوستی برای من همسفر شدنه.. تو تجربیات و کاوش های جدید. 

من نمی دونم چجوری باید با تو رفتار کنم؟
دوست دارم ببینمت ولی تو بهت خوش نمی گذره. دوست دارم دنیامو نشونت بدم ولی خب تو دوست نداری. 
واقعیتش اینه که من متوجه نمیشم کجاها وقتی حرف میزنیم داری کیف می کنی و کجاها رو داری تحمل می کنی.


+چقدر خوب بود مزدک.. اصلا من فکر نمی کردم همچین آدمی باشه

پاسخ :

معضل اصلی اینه که نمیدونم خورشید :)
فکر کنم... من از دوستی یه ارتباط صمیمی و یکم خنده میخوام. از نزدیک شدن واهمه دارم...

بهم خوش میگذره :)) اکثر مواقع هم کیف میکنم. ولی برای دیدار بعدی دوباره میترسم. دوباره بهم خوش میگذره ولی دوباره میترسم. 

+خیلی... خیلی... اصلا بهش نمی اومد آخه :)))
ماهی کوچولو
۰۴ خرداد ۹۶ , ۱۲:۳۴
الان صفر شده چون عمل کردم ولی بله شش بود :)) 

پاسخ :

از این به بعد به آفتاب خیره شی چشماتو درمیارم -__-
ماهی کوچولو
۰۴ خرداد ۹۶ , ۱۲:۵۶
:)))))) 
به خورشید خودمون خیره میشم جاش :))))) 

پاسخ :

خیلیم بهتر و مهرانگیزتره :)))
غمی ‍‍
۰۴ خرداد ۹۶ , ۱۳:۲۶
به قول قاسم سلیمانی: فرق هست بین برو و بیا...
و باز به قول نیلوفر نیک‌بنیاد: میزان کتابخون بودن آدما رابطه مستقیمی داره با میزان تنهاییشون...
و باز به قول حقیر: تا زمانی که خودت رو وارث جهان آفرینش ندونی، باید به ازدست‌دادن پیش از دستیابی عادت کنی...

پاسخ :

قشنگ خط به خط نابود شدم :)))
بانوی دی ماه
۰۴ خرداد ۹۶ , ۱۴:۳۲
این من نبودم یحتملانه×_×

پاسخ :

کدومش نبودی؟ :)
بانوی دی ماه
۰۴ خرداد ۹۶ , ۱۶:۱۶
همش بودم

پاسخ :

:))
شاهزاده شب
۰۴ خرداد ۹۶ , ۱۷:۴۵
و من آدم یجا موندن نیستم
آدم رفتنم. گشتنم. کشف کردنم. دوست دارم ببینم تو دنیا دیگه چه چیزایی هست. دوست دارم انقدر بگردم هیچ نقطه ای نمونه... من آدم هیجانم....ماجراجو ...و حتی جنگجو :)

پاسخ :

تو موآنای خودمی :)))
سارینا .م
۰۴ خرداد ۹۶ , ۱۸:۲۴
تبریک میگم.یو آر اِ سوسیوپَث :| 
فک کنم من تو مرز بین این دو تام . آدمی که تنهایی رو دوست داره اما با دیگران هم میجوشه و قرار میذاره واسه بیرون رفتن 

پاسخ :

نه فقط یکم :دی

تو حدِ تعادلِ همه چیزی :)
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۵ خرداد ۹۶ , ۰۰:۰۲
:)))
الان تولدت رو تبریک بگیم؟!!

پاسخ :

هرجور مصلحته :دی
عاشق بارون ...
۰۵ خرداد ۹۶ , ۰۳:۱۵
خوشم میاد که گاهی حرفامو لابه‌لای نوشته‌هات می‌خونم.‌ :)

پاسخ :

ما بیشتر :))
میس واو
۰۵ خرداد ۹۶ , ۲۳:۲۷
نهادینه شدن خیلی از رفتارا به محیط بستگی داره ولی به نظرم اینایی که گفتی خیلی هاش ذاتیه.من و خواهرم در یک محیط و شرایط بزرگ شدیم، من تو خونه میمونم افسرده میشم، خواهرم می ره بیرون(; هرچی من در اجتماع بودن رو دوست دارم، خواهرم تنها بودنو.

پاسخ :

ممکنه... البته ممکن هم هست توی یه خانواده نحوه برخورد با دونفر، متفاوت باشه
گل بهار ..
۰۸ خرداد ۹۶ , ۱۱:۳۶
تولدت مبارک :)

پاسخ :

فدا :))

20 روز دیگر باقیست :دی
خورشید بانو
۰۸ خرداد ۹۶ , ۱۳:۲۷
من برگشتم :)

پاسخ :

هووورا :)))

دیدم ستاره ی روشنتو. خوش برگشتی. خوش بمونی :))
مانا کالو
۱۰ خرداد ۹۶ , ۱۷:۲۹
حناااا :)) اَلـــوهـــاااا مانا سلام می کنه :)

پاسخ :

سلام مانای من :)))



مهر2خت 69
۱۳ خرداد ۹۶ , ۱۶:۳۰
سلام حنا چطوری ؟ خوبی ؟
همین جوری دلم تنگ شد یهو گفتم یه خبر ازت بگیرم:)

پاسخ :

سلام جانِ دل... من خوب، تو خوب؟ :))

عزیزمی...
حاج مهدی
۱۵ خرداد ۹۶ , ۱۶:۲۶
هوووم! مهمم همینه که آدم هرچی هست بدونه و بشناسه خودشو. زندگی اینجوری راحتتر پیش میره.

پاسخ :

وقتی خودتو شناختی، حل کردنِ همه‌ی مسئله‌ها آسون‌تر می‌شه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan