تراکم اندیشه‌ها

مراقب باش خاطره‌های بد برای کسی نسازی.

این خواب، از بزرگ‌ترین و حل‌نشدنی‌ترین معضلاتِ جهان است!
کم بخوابی، سردرد داری؛ زیاد بخوابی، بدن‌درد. از دنده‌ی چپ بلند شوی اخلاقت مثلِ یک‌جای مرغ است؛ روی شکم خوابیده باشی ستون فقراتت بر باد رفته و طاق‌باز بخوابی زانوهایت درد می‌گیرند. خواب ببینی و خوابت را یادت برود، مثلِ سگِ صاحب‌ گم‌کرده دورِ خودت می‌چرخی؛ خواب ببینی و خوابِ تلخی باشد و در یادت ثبت شده، دهنت مزه‌ی زهر می‌گیرد. 
شب‌ها قبل از خواب و صبح‌ها بعد از بیدارشدن، مهم‌ترین اتفاقات بشری رخ می‌دهند.
نیمه‌شب‌های بی‌خوابی، دقیقا زمانِ گرفتنِ تصمیماتِ ناگهانی و اغلب بلاهت‌وار است. ابرازِ علاقه و نفرت‌های ناگهانی؛ شروعِ داستان‌هایی که ایده‌هایشان از هزارسال پیش _ دقیقاً هزارسال. از قبلِ خلقتت اصلاً_ کنجِ ذهنت بوده؛ پیام دادن به رفیقی که از پایانِ دورانِ راهنمایی به این‌سو حتی چهره‌اش را هم یادت رفته ( داشتم می‌نوشتم دوست. چون قدیم‌تر _ دقیقا منظورم از قدیم‌تر، دیروز است_ اعتقاد داشتم رفیق، از دوست جایگاهِ بالاتری دارد. اما دیروز توی ایستگاه اتوبوس ابوالمشاغل خواندم و جنابِ نادر مبسوط قانعم کردند که دوست، جایگاه بسیار رفیع‌تری از رفیق دارد)؛ گرفتنِ تصمیماتِ عجیب و پرهیاهو که گرفتن‌شان اگر یک بی‌خوابیِ مفرط نداشتی، امکان نداشت به وقوع بپیوندد. 
صبح‌هایی که زود از خواب بیدار می‌شوی، در سکوتِ کامل و آرامشِ کامل و قدرتِ مطلق در منزل! زمانِ رفتارهای جنون‌آمیز است. کارهای گاه کودکانه‌ای که همیشه هراس داشتی کسی تو را حینِ انجام دادن‌شان ببیند. ( یادم هست وقتی بچه‌تر بودم،حوالی دوران پیش دبستانی، صبح‌ها عینِ مرغ، ساعتِ 6 ساعتِ درونی‌ام زنگ می‌زد و بیدارم می‌کرد. گرسنه‌ام که می‌شد، چون دستم به طبقاتِ بالای یخچال نمی‌رسید، از همان کشوی پایینی دوتا سس قرمز و سفید برمی‎‌داشتم و می‌خوردم. البته الان نمی‌دانم چرا چنین خاطره‌ای به ذهنم آمد.) صبح‌های زود برای این است که بنشینی کنارِ پنجره و زل بزنی به آسمان. صبح‌های زود برای نفس کشیدن‌های عمیق و فکر کردن‌های عجیب است.
صبح‌هایی که دیر از خواب بیدار می‌شوی... راستش این یکی برای من یک نفر، دقیقا مصداقِ بارزِِ مثلِ از کوره در رفتن است. آن هم سوخته و سیاه از کوره در رفتن. بوی سوختگی‌اش حالِ همه را بد می‌کند و سیاهی‌اش روانِ همه را برهم می‌زند.
خو‌ش‌بختانه، دیشب زود خوابیدم و صبح تا 9 نتوانستم بیدار شوم. شب که قدرتِ فکر نداشتم از خستگی و صبح هم که دقیقا نانِ سوخته‌ی چندش‌آوری بیدار شدم که با نعره‌کشی و هوچی‌گری حالِ همه را به هم زد.
این خواب و یک مسئله‌ی دیگر، کاش به طورِ کامل حذف می‌شدند از زندگیِ انسان. 


  • نظرات [ ۶ ]
** م**
۲۷ مهر ۹۶ , ۱۲:۱۹
منم معتقدم رفیق جایگا والاتری نسبت به دوست داره
دوست گذرا و ناپایداره
اما رفیق شفیقه ادمه

پاسخ :

آقا نادر کلا برعکسِ اینو می‌گفت. راستش سه صفحه رو به این موضوع اختصاص داده و خوبه که بخونید کتاب رو. ( البته ابن مشغله جلد اولشه)
ولی خب به طورِ خلاصه این پاراگرافش می‌شه:
« در بابِ دوستی، که چه حکایتی‌ست واقعاً، در جایی حرف‌ها زده‌ام، و بر این بیشترین تاکید را گذاشته‌ام که دوستی، ریشه در زمان دارد. دوستی، یادهای مشترک است، راه‌های مشترک است، لبخندهای مشترک و گریستن‌های مشترک _ در طولِ سالیانِ سال.»
« من، هرگز با تو دوست نبوده‌ام. ما، برای هم، رفقای بیار خوبی بودیم؛ چرا که می‌توانستیم با رِفق و مدارا در کنارِ هم باشیم و مشکلات را، دوشادوشِ هم تغییری دهیم... اما دوستی، چیزی غیر از این حرف‌هاست. از جنسِ دیگر است.»

♫ شباهنگ
۲۷ مهر ۹۶ , ۱۵:۳۸
من سس قرمز دوست ندارم زیاد. 
فیلم جنایی و خون رو برام تداعی می‌کنه :(
چه قدر کوچولو بودی که دستت به طبقات بالا نمی‌رسید؟ هر چی فکر می‌کنم می‌بینم می‌رسید
شاید فقط فکر می‌کردی نمی‌رسه :)))

پاسخ :

سس فرانسوی بهترینه به نظرم.
از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم تا حالا :دی

ببین ممکنه یه چیزایی بوده که به کارم نمی‌اومده. مثلا اگه چهارطبقه بود یخچال، من نهایتا تا طبقه دومش می‌رفتم و مثلا اون دو طبقه سیب زمینی پیاز بوده.
اصولا یه مشکلم در یادآوریِ خاطرات اینه که خاطرات درست و حسابی یادم نمیان. فقط چندتا عکس از هر خاطره دارم. مابقی همه پاک شدن.
علی امینی
۲۷ مهر ۹۶ , ۱۶:۲۷
در مورد متنی که در پاسخِ «**م**» راجع به دوستی گذاشتید سوالی ذهنم رو مشغول کرد. دقیقاً متوجه نشدم که از کتابه یا از وبلاگ. متن جالبیه. خوشحال میشم که کاملش رو بخونم.

پاسخ :

بخشی از صفحاتِ اولِ کتابِ ابوالمشاغل بود که آقای نادر ابراهیمی نوشتن.
اگه تمایل به مطالعه‌اش دارید، دو کتابِ « ابن مشغله» و « ابوالمشاغل» که دوجلدی هستن رو بخونید. عالین.
علی امینی
۲۸ مهر ۹۶ , ۰۹:۲۰
تشکر از معرفی کتاب‌ها.

پاسخ :

خواهش می‌کنم.
قاسم صفایی نژاد
۳۰ مهر ۹۶ , ۱۷:۲۳
شاید بخاطر همینه که وقتی خدا میخواد در آیت الکرسی خودش رو معرفی کنه، میفرماید که نمی‌خوابه و چرتش هم نمیگیره.

پاسخ :

نگاه قشنگیه :)
فاطمه ام
۰۴ تیر ۹۷ , ۰۷:۴۹

وااااای.... یادته برام اینو تعریف می کردی؟ وای... تو اون فروم خود ساخته بودیم که عکس طفولیتتو گذاشته بودی. گفتی بچه بودم می رفتم سر یخچال سس می خوردم.... وای حنا... به یاد آوردنش خیلی شیرین تر از خوندنشه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan