تراکم اندیشه‌ها

چه کنم که یک دل است و همه دردهای یاران؟

سلام به چشم‌های ماه


بله. با جناب‌تان، هیچ کار ندارم. نه با شخصِ شما و نه حتی با دلِ کوچک‌تان. ( در باورِ کی می‌گنجد روزی مه‌بانو به حضرت محبوب بگوید دلْ‌تنگ. کدام لبی است که نخندد؛ کدام چشمی‌ست که به حیرت درشت نشود، که مگر چه گناهی در حقت کرده که هم‌چه دشنامی نصیبش می‌کنی؟ می‌بینی چه کردی با دلم؟ می‌بینی؟ بدوبیراه می‌نویسم به تو و دست روی شعله می‌گیرم که بسوزد آن انگشت که چنین نوشته.)
روی صحبتم، تنها با چشم‌های شماست. تنها با آن دو فنجانِ قهوه که بخارش هنوز می‌سوزاند خاطرِ مکدرِ مرا. 
می‌پرسید چرا مکدر؟ 
که باشم که دلم را آینه بگویم؟ آینه آن دلی‌ست که در قله‌ی درد، جز زیبایی ندیده. آینه دلی‌ست که ما رأیتُ الا جمیلا فریاد می‌کشد. اما مَثَل است دیگر. شما فرض کن دلم با تمامِ زنگارها، آینه. حالا دلتنگیِ روزِ وداع، دلتنگیِ روزِ اولِ هجران، دلتنگیِ روزِ دومِ هجران، دلتنگیِ ماهِ اولِ هجران را بنشان روی آن. شوخی‎ست مگر، نیم‌سال نبینمت؟ شوخی‌ست مگر نیم‌سال، هر سحرگاه چایِ شور از اشک نوشیدن؟ اصلا می‌دانی چه‌طور مرض نگرفته‌ام هنوز؟ چه‌طور نمرده‌ام هنوز؟
چه می‌کنید مگر؟ قرار بود چایِ عاشورا را شما پخش کنید حضرتِ آقا. هیئتی چشم به در دوخته بود که بعد از وعظ می‌رسد، بعد از سینه‌زنی می‌رسد، بعد از دعا می‌رسد. سید خودش چایِ روضه را می‌ریزد توی کمرباریک‌ها. 
کمرباریک‌ها، همه یک‌شَبه پیر شدند و چاق. پشتِ همه‌شان شکست و تو اما نیامدی...
تمامِ شب بر سر و سینه می‌زدم که اگر سرت را روی نیزه‌ای بزنند و برایم بیاورند چه؟ نعوذبالله... آرزو می‌کردم نیایی و هر شب برای خودم رویایِ وصال ببافم تا اینکه...
من کجای کارم آقا؟ من که خیالات برم داشت که خانه‌ات شده هیئتِ ارباب، حتماً کسی شده‌ای برای خودت. حتما حضرتِ حق نظری افکنده به تو. آن شبِ عاشورا بود که باورم شد هنوز هیچ‌کس نیستم. هنوز نَم نیستم. هنوز دانه نیستم. هنوز خاکِ کفِ پایِ بانو نیستم. هنوز...
آی از کجا رسیدم به کجا؟ 
سید... نکند آن شب خدا حاجتم داد؟ آن شب که ناله کردم خدا تو را نرساند بِه است تا سرت برایم برسد. نکند حضرتِ حق، شبِ عاشورایی دست بر سرم کشیده که بیا این هم خواسته‌ات؟ که اگر این است، لعنت بر دهانی که بی‌موقع باز شود. 
سید... برسان خودت را که مه‌بانو دارد دِق می‌کند از سوال و چرا. از که دوا بگیرم برای این زخم‌های سَرباز؟ از که جواب بگیرم برای این سوال‌های بی‌جواب؟ 
سید... آمدی هوایی کردی ما را و کوله بستی؟ آمدی دستمان را کشیدی، گذاشتی‌مان بالای قله و وِل کردی و رفتی؟ سید... تنهایی، نه؛ دلتنگی، نه؛ یک‌نفره قدم‌زدن، نه؛ باران‌های بی‌تو، نه؛ فقط... فقط... فقط دلم تنگِ روضه‌هات شده. دلم تنگِ اشک‌هات شده. دلم تنگِ سجاده‌های خیست شده. دلم لَک زده برای آن دو تا چشمی که سلامش دادم. دلم تنگِ دو تا چشمِِ خیس از برای حسینت شده. دلم...
آی سید... از کجا به کجا رسیدم.
از سلام و زنگار و کنایه، به دلتنگی و هیئت و ...
سید... اربعین دارد می‌رسد. پاهایم سرِ سفر دارند. به خاطرِ من نه، به خاطرِ کوله‌ای که دوماه است بسته‌ام برای اربعین، زودتر بیا...


به مددِ حسین
                    حق نگهدارت
--------


پ.ن: مه‌بانو کیه؟ سید کجاست؟ چه خبره؟ منم نمی‌دونم... 

پ.ن2:پست خوبی نیست. پرش زیاد داره. انسجام نداره و خیلی چیزا. نمی‌دونم چرا، فقط نوشتمش. فقط حس کردم باید بنویسمش. 

پ.ن.3: امشب، مختار، قسمتِ مرگِ همسر و دخترِ کیان بود. این قسمت همیشه زجرآورترین بوده برام. کیان که غرور گرفتش، کیان که باد شد از کشتنِ شمر، کیان که فکر کرد حالا کَسی شده برای خودش... خدایا، نذار فکر کنیم کاری کردیم برات کارستون. نذار خیال برمون داره که کسی شدیم برای خودمون. بمیریم بهتره... 


  • نظرات [ ۳ ]
راحیل ریاحی
۲۳ آبان ۹۶ , ۱۱:۳۳
برای چندمین بار خوندم این پستو ...
بگذریم که دلمون تنگ شده برای دلبریای قلمت مثلا پای جامانده ..
طلوعم که ...
حس میکنم حالا که خودم بنزین تموم کردم حق ندارم اینو بگم .. ولی دلم میخواد قلم تو باشه .. بنویسی
اونقدر که نصف شبا که هیچکس نیست و پی خوندن یه چیزی ام بیام جامانده ی حنانه رو بخونم
و کیف کنم‍!
و اما مه بانو ..
چند تا اسم و کلمه توی ذهنم روشن کرد و دلمو بیشتر تنگ .
مثلا راحیل . مثلا مصطفی . مثلا حسین ... مثلا شهادت :)
فلذا

پاسخ :

دلم می‌خواد بنویسم. یه چیزی جلومو گرفته جوج. یه چیزِ عجیب... باید یه چیزایی رو بفهمم، به یه درکی برسم و بعد ادامه‌اش بدم.


مثلا همون چیزایی که ذهن خودمو هم روشن کرد :)
راحیل ریاحی
۲۳ آبان ۹۶ , ۱۱:۳۴
فلذا اضافه آمد :/

عذر تقصیر ^ـ^

پاسخ :

:دی
راحیل ریاحی
۲۵ آبان ۹۶ , ۱۹:۵۶
کاش منم میفهمیدم چی داره دلمو سرد میکنه به نوشتن :(

پاسخ :

خیلی سخته پیدا کردنِ دلیل همیشه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan