تراکم اندیشه‌ها

شایدم بتونم

توی کتابِ پروژه‌ی شادی، یه اتفاقِ بانمک هر چند صفحه یک‌بار براتون رخ می‌ده؛ و اون اینه که این چه‌قدر شبیهِ زندگیِ منه، این چه‌قدر شبیهِ رفتاریه که من دارم، کسی که نویسنده ازش صحبت می‌کنه، چه‌قدر شبیهِ یکی از اطرافیانِ منه. 

و این مثبت‌ترین نکته‌ی کتابه. این که تو باهاش احساس صمیمیت و نزدیکی می‌کنی، حرف‌هایی که می‌زنه برات ملموسه و راهِ حل‌هایی که بهت می‌ده، از اونجایی که با مثال و نمونه‌ی واقعی توی زندگیِ خودش عجین شده، به جونت می‌چسبه و فکر می‌کنی که واقعاً عملیه. 

گریچن رابین، همسر، مادر، یه نویسنده و وکیلِ سابق، به عصرِ بارونی، توی اتوبوس، یه مسئله براش ایجاد می‌شه: شادی.

اینکه من شاد هستم یا نه؟ چه‌قدر شادم؟ چه‌طور می‌تونم شاد باشم؟ 

و شروع می‌کنه به تحقیق و مطالعه و تفکر درباره‌ی شادی و ذره ذره توی زندگیش دنبالِ رگه‌های این موضوع می‌گرده و از وقتی که دقیق می‌شه روی سبکِ زندگیش، خودش و اطرافیانش، یه عالمه نکته‌های کوچیک، که شاید به خاطرِ تکراری‌شدن، بی‌اهمیت به نظر می‌رسیدن می‌شه و وقتی سعی می‌کنه اونا رو رعایت کنه، متوجه می‌شه که چه تاثیراتِ بزرگی می‌ذارن. 

راستش نمی‌خواستم درباره‌ی این کتاب پست بذارم، تا وقتی که حس نکردم روی زندگیم حتی یه نقشِ کوچولو گذاشته؛ پس اگه الان پستش توی این وبلاگه و براش چسبک (هشتگ :/) گذاشتم، یعنی نشونه‌هاشو دیدم. حتی به شیوه‌ی آزمون و خطا، یه روز سعی کردم مثلِ کتاب باشم و یه روز نباشم و دیدم که چه‌قدر تفاوت ایجاد می‌شه، اگه آدم روی رفتارهاش دقیق باشه.

به خاطر همین تصمیم گرفتم پروژه‌ی شادیِ خودم رو داشته باشم. نگاهِ خودم، به زندگیِ خودم. هفته‌ای یک‌بار، شنبه‌ها، هم یه پست درباره‌ی تصمیمم برای هفته‌ی پیشِ رو، اینجا می‌نویسم. 

اولین تصمیم، اولین هفته، مرتب‌کردنِ وبلاگه. طبقه‌بندیِ موضوعی رو قبلاً امتحان کردم و نتیجه نداده. این دفعه قراره از برچسب استفاده کنم و ذره ذره توی وبلاگ اعمالش کنم و از الان نگم که اگه عملی نشد خودزنی نکنم :/


اولین هفته، اولین برچسب: پروژه‌ی شادی


پ.ن: هوا ابریه، برف میاد و به طرزِ غریبی، دارم وصلش می‌کنم به احساسِ خودم. به اینکه وقتی یه اشتباهی می‌کنی، حتی آسمونم صداشو می‌شنوه... با هفت طبقه فاصله.

  • نظرات [ ۱۲ ]
ղმբმʂ .
۳۰ دی ۹۶ , ۱۰:۵۷
:))

پاسخ :

خوش اومدی :))
دکتر سین
۳۰ دی ۹۶ , ۱۱:۳۸
یه نکته‌ای که من بهش رسیدم اینه که این جور کارا رو نمی‌تونم ذره ذره پیش ببرم. چندین بار خواستم طبقه‌بندی موضوعی وبلاگم رو به‌صورت تدریجی پیش ببرم. هر بار ده‌تا پست مثلاً؛ اما نمی‌شد. تا این‌که یه روز اعصابم از دست خودم خرد شد و نشستم یه تیک انجامش دادم. یکی دو روز وقت گرفت. اما می‌ارزید. ضمن این‌که - چه توی این کار، یعنی مرتب کردن وبلاگ؛ چه هر کار دیگه‌ای - بیش از حد روی نتیجه نباید متمرکز شد، باید از مسیر هم لذت برد. خاصه مسیرِ مرورِ وبلاگ که کلی حس خوبو شخم می‌زنه از عمق خاطرات میاره رو برات! :دی 
البته روحیه‌ها متفاوته؛ شاید تو بتونی ریزه ریزه پیش بری. در هر صورت نتیجه‌ش خیلی خوشمزه‌ خواهد بود. امیدوارم موفق بشی. :) 

+ توی متن یه جا نوشتی: اینجا می‌نویسم. بی‌اختیار لبخند زدم! ^_^
+ چسبک! :|

پاسخ :

من قبلاً ذره ذره رفتم و نتونستم و منم گفتم یه روز حمله کنم همه رو درست کنم از اول. اما نتیجه‌ای که حاصل شد این بود که یه عالمه پستِ مرتب و طبقه‌بندی‌شده داشتم، اما از اون به بعد دیگه نمی‌تونستم توی اون موضوعات مطلبی بنویسم. هیـــچ اتفاقی مربوط به اون عناوین دیگه رخ نمی‌داد :/ الان گفتم که قبلی‌ها رو رها کنم یه مدت، و سعی کنم منظم و مرتب از این به بعد به مهم‌ترین عناوینِ زندگیم بپردازم.
خیلی حس معرکه‌ای داره :))

+ :)) خیلی خوش می‌گذره وقتی یه کلمه‌ای رو که تو ذهن پررنگه، جایی می‌بینی. 

+ اومدم امتحانش کنم ببینم چطور می‌شه که دیدم طورِ خوبی نشد :/
دکتر سین
۳۰ دی ۹۶ , ۱۱:۵۲
شاید چون موضوعاتت رو بیش از حد ریز کردی. موضوع باید نسبتاً - و نه بیش‌تر! - کلی باشه تا بتونه محدوده‌ی فراخ‌تری از پستا رو پوشش بده. (شدنیه، چون ما هر کدوممون چند «مدل» بیش‌تر پست نمی‌ذاریم.)
ضمن این‌که موضوع بعضی پستای من متفرقه بود. اونایی که با فکر کم‌تر نوشته شده بودن و دم‌دستی‌تر بودن.  برای همین گذاشتمشون توی دسته‌ی «متفرقات»! هیچ راه دیگه‌ای به ذهنم نرسید!! :دی

پاسخ :

نه بابا. شاید هم همینطور بود. نمی‌دونم؛ ولی معمولاً روالِ مغزِ من اینجوریه که اگه بهش بگم قراره فلان کارو بکنی، دیگه اصلا ذره‌ای از سلول‌هاشو خرج اون کار نمی‌کنه :/
آقاگل ‌‌
۳۰ دی ۹۶ , ۱۲:۳۷
شاد بودن خوبه. ولی وقتی غم نباشه شاد بودن معنایی نداره. مثل دوری و نزدیکی. تا وقتی دور نشی لذت نزدیک بودن رو نمی‌چشی. :)
.
برا مرتب کردن از جفتش با هم استفاده کنی بهتره. طبقه بندی موضوعی و چسبک(کلمه خوبیه پیشنهاد بده به شباهنگ و اینا :d)

پاسخ :

دقیقاً. اتفاقاً یه جایی هم می‌گه که همیشه لازم نیست شاد باشی. یه وقتایی خودِ شادبودن، دیگه نمی‌تونه شادت کنه.

یه مدت که این چسبک، برچسب، هشتگ‌ رو استفاده کردم و نتیجه گرفتم، مثلاً ثمره‌ی یک ماهم رو موضوع‌بندی می‌کنم. (شباهنگ، مادر بیا انتقال بده :)
خور شید
۳۰ دی ۹۶ , ۱۸:۳۷
چسبک چه باحاله.. چسبک :دی

پاسخ :

خوبه؟ :)

حالا باز استفاده‌اش می‌کنم ببینم به متن می‌شینه یا نه.
میس واو
۰۱ بهمن ۹۶ , ۱۹:۴۸
این اواخر داشتم به این فکر می کردم که خوشبختی چیه!؟ من چقد احساس خوشبختی می کنم!؟
شبیه پروژه شادیه(:
واقعا قبول دارم خیلی از شادی ها و خوشبختیای ما چون برامون عادت شده دیگه به چشممون نمیاد. همینه کم کم یادمون می ره احساس خوشبختی و شادی کنیم.
اگه فرصت کنم کتابشو می خونم.

پاسخ :

خوشبختی و شادی با هم پیوند مستقیم و خفنی دارن :)))

اهوم. حتماً سعی کن بخونی کتابشو. می‌دونی؟ بخش جذابش اینه که همون بخشای کم‌رنگو به چشمت میاره. متوجه می‌شی که چقدر ما آدما در نهایتِ تفاوت، شبیه همیم و شرایطمون با هم خیلی فرق نداره. فقط ظواهرش متفاوته.
Hurricane Is a little kid
۰۵ بهمن ۹۶ , ۱۹:۲۲
کامنت بیربط: چسبک. چسبک. چسبک. از آواش خوشم اومد. به هشتگ هم شباهت آوایی داره. بامزه‌س، ولی آیا لازمه که به جای هشتگ از این کلمه استفاده کنیم؟

پاسخ :

نه. دلیل خاصی هم پشتش نیست. موقع نوشتن گفتم هشتگ، بعد گفتم فارسی بنویسم برچسب، بعد دهنم نچرخید اشتباهی گفتم چسبک و همونو هم نوشتم. کرم داشتم ببینم اگه این کلمه بیاد توی متن چطوری می‌شه. بعد دیدم هم بامزه است هم خب که چی ولی. همینجوری موند سر جاش به هر حال :)
Hurricane Is a little kid
۰۵ بهمن ۹۶ , ۱۹:۲۴
کامنت باربط: کلا شروع کردن یه کار جدیدِ روزمره، چه دفتر برنامه‌ریزی باشه چه پول جمع کردن برای سفر چه ساز یاد گرفتن چه ورزش چه پروژه‌ی شادی، یه لذت خوب مطلوبی داره. فلذا: ایول!

پاسخ :

اصلاً خیلی معرکه است. یه چیزِ بامزه اینه که دقیقاً شروع‌کردن و ادامه‌دادنِ اون کاره که خیلی مزه می‌ده. وقتی تموم می‌شه و به هدفت رسیدی، دیگه مزه نمی‌ده. باید بری یه چیز دیگه شروع کنی.
Hurricane Is a little kid
۰۵ بهمن ۹۶ , ۱۹:۵۶
تایید می‌کنم :)

پاسخ :

:))
مسـ ـتور
۱۰ بهمن ۹۶ , ۱۴:۲۷
من همین دیروز به وبلاگم یه سر و سامونی دادم و واقعا حس خوبی بود (: 

پاسخ :

همیشه حسِ خوبی داره این کار اصلاً :)) مبااارکا
محبوبه شب
۱۲ بهمن ۹۶ , ۲۲:۰۸
اولین بار اینجا با این عنوان و کتاب آشنا شدم.
برام جالب بود و کمی کنجکاو شدم ولی نتیجه ای نگرفتم شاید زیادی تنبلم و کم حوصله.

مرتب کردن وبلاگ فکر می کنم یکی از سخترین کارای دنیای وبلاگ نویسی باشه درسته؟؟

پاسخ :

ببین، یکمی حوصله‌تو سر می‌بره. خب؟ ولی ادامه بده. چون مسئله اینه که کسالت‌آورها، توی زندگی اکثر ما آدما یکسانه، و گریچن نشسته یه بار دنبال همه‌اش گشته. در نتیجه برو یه لقمه آماده بذار توی گلوت، و هر کدوم که با زندگیت و سبکت سازگار نبود رو قورت نده، و از طعم باقیش لذت ببر :)

بعد از معدن؟ :دی اگه آدم دلش بخواد کاری رو انجام بده سخت نیست.
محبوبه شب
۱۲ بهمن ۹۶ , ۲۲:۵۷
حرفاتو قبول دارم ولی کیه که عمل کنه :دی 
اصن فکر کنم من یه رگ شیرازی هم دارم و خودم و والدین محترم و محترمه هم خبر ندارن :// (خدا منو ببخشه خخخخ)

جسارتا توجه ننمودی که گفتم "دنیای وبلاگ نویسی"؟ :دی

پاسخ :

آخ جون بیا همشهری هستیم :)))
شاید اصلاً تو جدِ جدِ جدِ جدمون بالاخره یه نفر شیرازی بوده. وگرنه آخه چرا چنین؟ :)

نه. چشمام نمی‌دید آخر شبی :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan