تراکم اندیشه‌ها

پتو صورتی نرمه مخصوصاً.

شبیهِ یه صبحِ خنک، پتو پیچیدی دورت، روی نوکِ پنجه راه می‌ری که سردیِ پارکت از کفِ پات تا نوکِ مغزت نره، دنبالِ پاپوش پشمکیات می‌گردی، پیدا می‌شه، پا می‌کنی و باز می‌چرخی. می‌رسی به در، با دَر می‌رقصی و دو دور به افتخارش چرخ می‌زنی، وایمیستی منتظر بلکه تعظیم کنه، شعور نداره ولی. باز دفعه‌ی بعد که بهش برسی باهاش می‌رقصی اما. با در، با اون بندیلک نازکا که بستی به میله‌ی بارفیکس، با خرسی، با پتویی که داری تاش می‌کنی.

می‌گردی تو کشو دنبالِ یه چیزی که بشه ریختش تو آبِ جوش و حلقِ خشکیده رو آروم کرد. پیدا می‌شه.می‌ریزیش تو آبِ جوش و حلقِ خشکیده رو آروم می‌کنی. می‌زنی زیرِ آواز... حالا اگه بقیه خواب باشن، تو دلت می‌خونی. آوازخوندن که صدای شهلا نمی‌خواد حتمی.

صبحونه‌ات نمیاد، مسواکت نمیاد، صورتمو بشورمت نمیاد، هیچیت نمیاد جز همون لیوانه و پتوهه و بخاری. می‌ری می‌چسبی بهش. یادت میاد که از سرما خوشت می‌اومده. ولی خب امروز می‌ری می‌چسبی به بخاری.

صدای گنجیشکا از پنجره میاد. دعادعا می‌کنی کسی بیدار نشه، کسی تلفن نزنه. فقط بشینی کنارِ بخاری، پتوهه بغلت کنه.

می‌دونی چی می‌گم؟

یه روزایی باید فقط بشینی کنارِ بخاری، پتوهه بغلت کنه. هیچی نمی‌تونه آروم کنه این روزا رو جز همون. انگار هدفِ خلقتِ پتوهه و بخاری همین بوده که امروزِ روزی، بری کنارشون، چشماتو ببندی، برگردی به دنیای مغزت.


پ.نان: این ترم مثنوی داریم. من دارم پیش‌بینی می‌کنم چندتا پستِ بی‌معنیِ اداصول‌دارِ آی من دلم از دنیا گرفته و روحم تو جسمم جا نمی‌شه قراره بذارم. پیشواز می‌رم و درخواست دارم اگه همچین چیزایی دیدین، چشممو در بیارین. همینجا رضایتمو اعلام می‌کنم. 


پ.2نان: یادتونه یه بار متنِ قابوس می‌ذاشتم، ترجمه‌ی اختصاصیِ خودم هم دنبالش می‌نوشتم؟ دوست دارید برای یه سری حکایتای مثنوی هم چنین کنیم اینجا؟ منتها این‌بار با پیش‌فرض و پیش‌زمینه می‌ریم سراغ مثنوی اگه بخوایم. باید اعصابشو داشته باشید یکم از خودِ مولانا بگم، از مثنوی بگم، بعد بریم سراغِ حکایتاش.

  • نظرات [ ۶ ]
دکتر سین
۲۶ بهمن ۹۶ , ۱۱:۱۲
راجع‌به خود پست نظرم نمیاد، ولی پ.2نان را هستم اساسی! :)))

پاسخ :

پس به امیدِ خدا شروعش می‌کنم زود :)
♫ شباهنگ
۲۶ بهمن ۹۶ , ۱۱:۴۵
پ.۲نان: آره آره، موافقیم. داستان کنیزکو برو که نبضشو می‌گرفتن و اسم مرادآبادو که میاوردن بالا پایین می‌شد :دی

پاسخ :

:)))) بعد باید با رنگ قرمز اضافه کنم که دقیقاً منظور مراد بوده و هیچ معنای استعاری‌ای نداشته و تا همین امروز هستن کسانی که نبضشون با این اسم تند می‌شه :دی
🍁 غزاله زند
۲۶ بهمن ۹۶ , ۱۲:۵۴
چه همه چیز نرم و نازکه 😇

پاسخ :

سرِ صبحی همه چی لطیفه :))
سید رمضان حسینی
۲۶ بهمن ۹۶ , ۱۳:۵۳
سلام
بله بله! قطعا با کاری که می‌خواهید شروع کنید موافقیم! تجربه قابوس‌نامه واقعا خوب و شیرین بود! پیشاپیش هم به خاطر این کار خیری که قصد دارید بکنید از خدا براتون اجر کثیر طلب می‌کنیم و مراتب تشکر و امتنانمون رو هم به عرضتون می‌رسونیم!

پاسخ :

سلام

به امیدِ خدا حتماً انجامش می‌دم پس :) دم شما هم گرم بابت دعای خیرتون.
حوا ...
۲۷ بهمن ۹۶ , ۰۵:۵۶
شعور نداره رو خیلی خوب گفتی :)
دنیا رو اگه اینطوری ببینی زیاد هم جای بدی نیست!

پ.ن۲
بله بله *_*

پاسخ :

یک ذره خوی جنتلمنی توی این تیکه چوب نیست :))
نه نیست. اما نمی‌تونی همیشه اینجوری نگاه کنی. یه روزایی، برای هدیه به خودت خوبه.

به امید خدا شروعش می‌کنم :)
خورشید ‌‌‌
۲۹ بهمن ۹۶ , ۱۱:۳۲
یه روزایی نه، کل پاییز و زمستون.

پی‌نوشت 2 رو من هم موافقم که کار خوبی می‌شه ولی من نمی‌خونم بااجازه‌ت. :دی  یک اخلاقی که دارم، باید خودم با نوشته رو به رو بشم، بعد حرفای دیگران رو ازش بشنوم. 

پاسخ :

بعضی روزاش خیلی معمولی و بی‌هیچیه.

می‌فهمم. بخون بعد بیا در و گهرای منم بخون :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan