تراکم اندیشه‌ها

هیچ‌کس صداتو نمی‌شنوه چون.

بسم الله

این قراره یه پستِ احتمالاً خیلی طولانی باشه، و قراره آخرین پستی باشه که با همچین مضمونی می‌ذارم و آخرین‌باری باشه که این حرفا رو می‌زنم، که بخشیش حرفاییه که دیروز با یه سری دوستام داشتیم. فقط برای اینکه هرجا بحثِ مربوطی پیش اومد، همین رو لینک کنم. 

چون به قولِ خورشید، دوره‌ی حرف‌زدن تموم شده و وقت عمله.


با دوستم می‌رم کتابخونه. جلدِ اولِ آینه‌ جادو رو برمی‌دارم. ازم می‌پرسه چیه؟ می‌گم: نقدهای سینماییِ شهید آوینی. می‌گه: اگه می‌خوای درباره‌ی سینما بخونی، برو چهارتا درست و حسابیشو بخون خب. 

مطمئنم تا حالا یه خط از آوینی نخونده. فقط دوتا دلیل می‌تونه داشته باشه که همچین حرفی بهم می‌زنه.

یک. آوینی ایرانیه. ایرانیا کلاً بیخودن و هرچیزِ مربوط بهشون آشغال و بنجله. 

دو. آوینی مذهبی، حزب‌اللهی، ارزشی، انقلابی و هر اسمِ شبیهِ این دسته‌بنده شده، پس چون این دسته کلاً آدمای بی‌شعور زیاد داره، به درد نمی‌خوره. نه تنها به درد نمی‌خوره، بلکه اصلاً اونو چه به سینما که حالا بخواد نقدش هم بکنه.

کات

ازش می‌پرسم: منِ اوی رضا امیرخانی رو خوندی؟ می‌گه: نه. شنیدم حکومتیه. خوشم نمیاد اصلاً ازش. 

دوباره می‌پرسم: خوشت نمیاد؟ وقتی نخوندی چطوری خوشت نمیاد؟ 

می‌گه: معلومه از کدوم قماشه دیگه. 

کات

می‌پرسم: کانالِ حاج‌آقا زائری رو دنبال می‌کنی؟ نقدای خیلی خوبی می‌نویسه. از زاویه‌ی دیدش خوشم میاد.

می‌گه: ملا؟ من کلاً با آخوندا میونه‌ی خوبی ندارم.

کات

فلان آدم رو می‌شناسی؟ 

نه. از ایناست که اصولگراها همش دور و برش می‌پلکن.

از فلانی تا حالا چیزی خوندی؟

با اون ریشاش! نه بابا. چین این بسیجی چندشا؟

فیلمای فلانی رو ببین.

نه بابا! همون حکومتیه؟ نچ... معلومه چیه دیگه. تهیه‌کننده‌اش هم که اوجه.

کات


چی شده که یادِ این خاطرات می‌افتم؟ دیروز حرفِ حاتمی‌کیا بود. خاصه به وقتِ شام.

یادِ خودم می‌افتم که همه، حتی خیلی از شماهایی که این وبلاگ رو می‌خونید، خیلی از اطرافیانم، وقتی می‌بینن چادری‌ام، وقتی پستامو می‌خونن، وقتی اسمِ کتابای مورد علاقه‌مو می‌شناسن، بهم می‌گن تو از اون حزب‌اللهی بسیجیایی.

در حالی که من وقتی رفتم دفتر بسیج، بعد از دوبار کلنجاررفتن باهاشون، اونقدر عصبی و کلافه بودم که می‌خواستم گیسای خودم و خودشونو بکنم. بس که منطقشون عجیب و غریب و فضایی بود. 

در حالی که من وقتی توی کانال و پیج و کتابا و برنامه‌های تلویزیونی و همه‌چیِ خیلی از کسایی که روی خودشون لقبِ حزب‌اللهی_ارزشی_انقلابی_بسیجی_فدائیانِ رهبریم_اصولگرا و غیره می‌ذارن، نه تنها برائت می‌جویم و هیچ صنمی باهاشون ندارم، بلکه دلم می‌خواد سر از تنشون جدا کنم!

چرا؟ چون خراب کردن. خراب رفتن. خراب نشون دادن. 

دزدی، اختلاس، غارت، فلاکت، بدبختی، افسردگی، نظام آموزشی معیوب، نظام اقتصادی داغون، نظامِ کلاً پوسیده‌ی همه چیز. 

غم‌انگیزه که وقتی ریشه‌ی هرکدوم از اینا رو پی می‌گیری، می‌رسی به یه آدمِ ریشو، جای مهر روی پیشونی‌بدار، مسجدی، انقلابی، عمامه‌دار.

این انقلاب، یه قالب شیرینیِ قشنگ و اصولیه، که مواد فاسد ریختیم توش. پرش کردیم از کپک.

یه عده قبل از انقلاب، از جیبِ مردم می‌خوردن. با صورتِ سه‌تیغه، با کراواتِ خال‌خالی، با گیلاسِ مشروب.

همونا بعد از انقلاب، از جیبِ مردم خوردن. با صورتِ پر از ریش، با یقه‌ دیپلمات، با چایِ روضه.

دزد، دزد موند. فرقی نمی‌کنه کجا. راننده تاکسیِ دزد، دزد موند. فروشنده‌ی دزد، دزد موند. کارمند بانک دزد، دزد موند. معلم دزد، دزد موند. مسئول دزد، لباسشو عوض کرد و دزد موند.

اما این انقلاب، یه قالب شیرینیِ قشنگ و اصولیه، که مواد فاسد ریختیم توش.

کسایی هستن، که اینو می‌بینن. چی رو؟ قالب قشنگ رو. 

آوینی، چمران، حاتمی‌کیا، امیرخانی، زائری، نادر ابراهیمی، الخ...

می‌خوان این قالب قشنگ رو حفظ کنن. شروع می‌کنن به حرف‌زدن. 

چمران و آوینی نشون می‌دن که پای این انقلاب مردن عجب لذتی داره. که بفهمی این قضیه از اول زشت نبوده. از اول خراب نبوده. ارزش داشته. آرمان بوده، عشق بوده...

میای جلو. همه چی خراب شده. هیچی شبیهِ اونی که باید باشه نیست. می‌خوان لطف کنن، طرح می‌زنن بچه شهیدا راحت‌تر کنکور قبول شن، بچه شهیدا کمتر شهریه بدن. تلویزیون همه‌ش اون اصولگراهه رو بیاره. تلویزیون همه‌ش تیزرِ اون فیلم دفاع مقدسیه رو پخش کنه. 

نتیجه‌ش؟ همه طلبکار. ملت طلبکار که مگه بقیه بی‌بابا بزرگ نشدن تا حالا؟ به همه یتیما همینقدر لطف کنید چی می‌شه؟ به همه کسایی که پول دوا درمون ندارن همینقدر محبت برسونید چی می‌شه؟ 

بچه شهیده طلبکار که بابا من نمی‌خوام این سهمیه‌ها رو! چرا یه کاری می‌کنی که یه کشور ازم بیزاره؟

فیلم‌سازه اعصابش درهم که بابا چرا تیزرِ بقیه رو پخش نمی‌کنی! احمق داری ارزشِ منو میاری پایین... فلان و بیسار.

حاتمی‌کیا فیلم می‌سازه می‌گه ببین، این اون واقعی باحاله است. قبل جنگ سر زمین بود با تراکتور، بعد از جنگ رفت سر همون زمین بی‌تراکتور.  این اون اصله، این اون اساسه. بقیه‌اش ادا اصوله که تو رو خراب کنن. که کردن... که تو پر شدی از بیزاری و طلب. که... حق داری راستش!

امثالِ حاتمی‌کیا، می‌بینن که این انقلاب یه قالب شیرینیه که توش پر از مواد فاسده؛ اما اون آرمانه، اون عشقه، نمی‌ذاره پاش نمونن. می‌خوان جون بکنن که نشون بدن به من و تو که ببین! اصلِ آرمان اینه.

اما می‌دونی چی می‌شه؟ صداشون که بلند می‌شه، همون نابه‌کاره که قبلاً کراوات داشته و حالا ریش، می‌گه نیگا... این با ماست! اسمش چیه؟ انقلابی. رسمش چیه؟ تیشه به ریشه‌ی انقلابی.

ابراهیم با ماست. با مایی که اسممون اینه و داریم اختلاس می‌کنیم دنیا دنیا. ابراهیم با ماست. با مایی که خون مردمو تو شیشه کردیم. ابراهیم با ماست. چون از آدمایی فیلم می‌سازه که ما ادای باهاشون بودنو در میاریم.

حزب‌اللهی احمقه، بسیجی بی‌تفکره، متعصب بی اندیشه‌هه، می‌گه آره ابراهیم با همینیه که ما هستیم. با ما احمقا که به زور می‌گیم خیلی هم همه چی خوبه و اصا هرچی بده غلط کردی که می‌گی بده! تو مسلمون نیستی. تو دین نداری. تو اگر فلان نیستی اقلاً آزاده باش. 


ابراهیم؟ با اونا نیست. قصد نداره که باشه! اما ثمره چی شده؟

یه مشت آدمِ زشت، می‌گن ابراهیم طرفِ ماست، امیرخانی طرفِ ماست، نادر ابراهیمی طرفِ ماست. ما که اسممون چی‌چی‌گراست. 

نتیجه؟ 

حزب‌اللهیه می‌ره پای فیلم ابراهیم می‌شینه؛ اما رسمِ قضیه رو نمی‌فهمه. فقط همین طرح روی جلدش. بیا بشینیم گریه کنیم مدافعان حرمو. خاک بر سرتون داعشی‌های وطنی که قدر نمی‌دونید و اینا!

و حتی یه لحظه حق نمی‌ده به آدمی که نونِ شب نداره بخوره، و تو وقتی نیازهای اولیه‌ی جسمش برطرف نمی‌شه، ازش می‌خوای یه کله بچسبه به عالم روحانی و معنویت. 

اون که بیزاره، اون که به قولِ اون احمق، داعشی وطنیه چی؟ اصلاً نمی‌ره فیلمو ببینه که حرفِ ابراهیمو بشنوه. مردکِ حکومتیِ خاک بر سر.


مردم می‌بینن که ابراهیما مصادره‌ شدن زیرِ این اسما. زیرِ اسمِ این کپک‌زده‌ها. می‌گن اینم با خودشونه... 

اما ابراهیما؟


هیچ‌کس تو رو نمی‌فهمه. هیچ‌کس داغتو نمی‌بینه.

نمی‌بینه که خون دل می‌خوری برای وضع مردم. 

نمی‌بینه که جیگرت پاره پاره است از کپک‌زدن انقلابی که آرمانت بوده.

نمی‌بینه چطور تمامِ روحتو گذاشتی توی فیلمت و ساختیش.

نمی‌بینه که غصه‌ی لشکر لشکر شهید رو دلته که بهشون می‌گن مدافع اسد.

نمی‌بینه زجرِ تو رو، از این‌همه شنیده‌نشدن و فهمیده‌نشدن.


بعد میاد و می‌گه نگاه کن که من فیلم‌سازِ این نظامم؛ اما می‌بینم که زخمیه. می‌بینم که شبیهِ چیزی که باید باشه نیست. می‌بینم که خراب شده. 

تو می‌خوای منو نقد کنی؟ نقد کن. روزی هزاربار منو نقد می‌کنن. روزی هزاربار فیلمای منو نقد می‌کنن از تکنیک و دوربین و فلان و بیسار. من روزی هزاربار بیانیه می‌دم و داد می‌کشم و شکایت به خدا می‌برم؟ نه! 

من وقتی خسته می‌شم و صدام با بغض پشت میکروفن فریاد می‌شه، که این صداوسیمایی که همه می‌گن پشتِ منه، هزاربار فیلمای منو پخش می‌کنه... لحنش شبیهِ آدمی بود که راضیه از اینکه هزاربار پخش شده؟ نبود. باور کن که نبود. 

اما وقتی قراره فیلمم نقد بشه، کسی نمیاد که منو نقد کنه. فیلممو نقد کنه. تکنیکمو نقد کنه. 

کسی میاد که به فیلمم می‌گه تو می‌تونی باهاش بخندی. می‌تونی مثل کاریکاتور بهش نگاه کنی. می‌تونی مثلِ...

کسی میاد که نقدم نمی‌کنه. کسی میاد که به معشوقِ من می‌گه دلقک! 

تا حالا عاشق شدی که ببینی چطور یه لحظه از کوره در می‌ری و فریادت می‌ره هوا؟ 


می‌دونید چی برای من غم‌انگیزه؟ این که وقتی کسی جامعه رو، انقلاب رو، کشور رو می‌کوبه، من نمی‌تونم بهش حق ندم. چون بد خراب کردن... اما من می‌بینم که این قالب قشنگ، قشنگ‌ترین شیرینی‌ها رو می‌تونه بذاره تو ویترین، اما پر از مواد فاسده.

من می‌بینم که هیچ ساختاری قشنگ‌تر از این شیرینی تولید نمی‌کنه و نمی‌تونم دوستش نداشته باشم.

اما من بسیجی نیستم، ارزشی نیستم، حزب‌‌اللهی نیستم، اصول‌گرا نیستم و این کشور رو دوست دارم. این انقلاب رو دوست دارم. پای همه‌ی زشت و قشنگیش هستم. چون شاید یه روزی، آدمایی بیان که که قالبا رو بشورن، تمیز کنن، کپکا رو بریزن دور و باهاش شیرینیای قشنگ درست کنن.

کسی چه می‌دونه؟ شاید خودمون این کارو کردیم.


ابراهیما، به هیچ اسمی نمی‌چسبن. آدمای خسته‌ای که به اندازه‌ی هر آدمی حقِ خطا دارن و بیشتر از هرکسِ دیگه‌ای، حقِ شکایت به خدا بردن. چون تلف شدن. چون حروم شدن.

چون صدا و سیما اونقدر تیزراشونو پخش کرده که حالِ آدمو به هم می‌زنه. چون اونقدر کتاباشون تحویل گرفته شده که حالِ آدمو به هم می‌زنه. چون اونقدر از سرِ حماقت یا خیانت لیلی به لالاشون گذاشته که حالِ آدمو به هم می‌زنه.

چون یه عده تو لباسِ انقلاب، اینا رو بغل می‌زنن و می‌ریزن توی توبره‌ی خودشون و گند می‌زنن به انقلاب.

بعد می‌گن که این همونیه که فلان مسئول و فلان سازمان پشتشه. در حالی که اسم فلان مسئول و فلان سازمان پشت نیست؛ بختکه!


این حرفا رو یه بار تمام و کمال زدم که برای همیشه‌ی خودم بمونه. که اگه یه روزی قرار شد بفهمم بیست سالگیمو با خودم چندچند بودم یه منبع داشته باشم. که هربار مثل همه‌ی آدمای مسخره‌ی شبیه خودم حرفای تکراری نزنم و همینو بفرستم.

که بلکه آدم بشم... که بلکه بفهمم، دوره‌ی حرف‌زدن گذشته. که بلکه هیچ‌کس حوصله نکنه این پست رو بخونه و بفهمم که حرف، بادِ هواست. پاشو یه غلطی بکن. دختره‌ی احمقِ بی‌شعور! هیچ‌کس صداتو نمی‌شنوه چون. حق هم داره. چون زندگیش نامیزونه. 


برم هابیت ببینم. با کرانچی تند و آتشین! :دی

  • نظرات [ ۲۰ ]
♫ شباهنگ
۱۶ فروردين ۹۷ , ۱۵:۴۲
چه خوب نوشتی
آفرین :)

پاسخ :

خدا رو شکر :)
محمدعلی ‌
۱۶ فروردين ۹۷ , ۱۶:۲۳
چیکار باید بکنیم با این همه کپک؟ :(

+ راستی! ارمیا رو هم خوندم. خیلی دوستش داشتم. 

پاسخ :

من هنوز دارم می‌گردم دنبال راه.

+ نوشِ روح :))
بی‌وتن هم دنباله‌ی ارمیاست. بخونید. بعدش هم ره‌ش.
اسمارتیز :)
۱۶ فروردين ۹۷ , ۱۶:۲۴
ایموجی اشک در چشمان و بغل و حرف دل ما رو زدین و اینا :)

پاسخ :

:دی

حرف دلِ خیلی از ماست. 
zahra mvhd
۱۶ فروردين ۹۷ , ۱۷:۱۵
سخن تمام کردی ....
حرف دل بود و بس

پاسخ :

خدا رو شکر :)
سارینا .م
۱۶ فروردين ۹۷ , ۱۷:۱۶
خوشحال شدم از خوندنش.
با همه ش موافق نیستم، ولی خوب نوشتی:)

پاسخ :

خدا رو شکر که متنِ خوبی شد :)
هیچ دو آدمی همیشه با هم موافق نیستن.
آقاگل ‌‌
۱۶ فروردين ۹۷ , ۱۸:۱۸
آینه جادو رو سال اول دانشگاه خوندم. خیلی عجیبه. خیلی حرفا می‌زنه که برای منِ اون زمان سنگین بود. 

پاسخ :

اصلاً زاویه‌ی دید آوینی خیلی عجیبه.
آنیتا
۱۶ فروردين ۹۷ , ۱۹:۴۹
حقیقته

پاسخ :

من باور دارم که هست. ان‌شاءالله که هست :)
اسمارتیز :)
۱۶ فروردين ۹۷ , ۲۰:۳۹
منم خیلی وقته دنبال راه میگردم... بیاین همه اینایی که دنبال راه میگردنو دور هم جمع کنیم، بالاخره یه راهی هست. پیداش میکنیم، بعدشم انجامش میدیم... حتما یه راهی هست...شاید خیلی دیر برسه به ذهنمون ولی حتما هست... 

پاسخ :

من امیدوارم.
محمدعلی ‌
۱۶ فروردين ۹۷ , ۲۱:۰۰
منم همینطور. ولی هر راهی که پیدا بشه، همشون چندتا عنصر خیلی مهم میخوان. خودسازی در حد متعالی. سرمایه در حد بالا. و یک رسانه‌ی قدرتمند و هوشمند. 
بی‌وتن رو هیچ‌جااااا نداره :(( - منظورم بین کتابخونه‌هاست :)) فعلا منِ‌او در دسترس هست. در اولین فراغت میخوام بخونمش. - 
+ آینه جادو، جلد سومش بود فکر کنم، تابستون یه‌خورده شروع کردم به خوندن. شدیداً برام سنگین بود. دقیقا همین کلمه‌ای که توی کامنت آقاگل دیدم. «سنگین»! 

پاسخ :

درسته. به خاطر همینم هست که هنوزم دارم می‌گردم :دی
اگه خواستید از اپلیکیشن‌هایی که کتاب رو epub می‌فروشن، مثل طاقچه و فیدیبو هم بگردید. قیمتاشون کم نیست. اما به اندازه خود کتاب هم نیست به هر حال.

+ کلاً این سبک کتابا رو نمی‌شه توی هر شرایطی خوند. مثلاً من بعد از خوندن چندتا رمان شروعش کردم که قضیه رو خیلی سخت می‌کرد. دلم می‌خواست همینطوری پیش برم و یه سره بخونم. اما در حقیقت باید مثل کتاب درسی باهاشون برخورد کرد. روزی یکی دو صفحه رو چندین‌بار خوند، تا کامل بره توی مغز و کم کم درکش کنی.
محمدعلی ‌
۱۷ فروردين ۹۷ , ۱۲:۰۰
آره دقیقا! من متوسط سرعتم شصت‌هفتاد صفحه بر ساعته. به کتاب‌های آوینی و صفایی که می‌رسم، سرعتم میشه ده صفحه بر ساعت... واقعاً مثل کتاب درسی می‌مونن :)) 

پاسخ :

و صدبرابر کتابای درسی مفید :)
رآحیل ؛)
۱۷ فروردين ۹۷ , ۱۳:۲۱
هیچ دو آدمی همیشه با هم موافق نیستند!

پاسخ :

امکان نداره که باشن...
غمی ‌‌
۱۷ فروردين ۹۷ , ۱۷:۱۲
با حرف اصلی یادداشتت کاملا موافقم که اکثر آدمای این کهن دیار عادت دارن که آثار و حتی آدما رو بر اساس برچسبایی که روشون خورده قضاوت و نقد کنند. 
اما از همه اینا گذشته فیلم به وقت شام فیلم خوبی نیست.از نظر سخت‌افزاری و کیفیت ساخت فوق‌العاده‌ است اما از نظر فیلمنامه به شدت شعاری و مکتبیه دقیقا مثل بعضی دیگه از فیلمای قبلیش. داستان یه خطی اکثر فیلماش مرد از جنگ برگشته‌ایه که ارث پدرش رو از بقیه طلب داره و همیشه هم قرار مخاطب آخر فیلم به این نتیجه برسه که حق با این آدمه.به صورت مشخص درمورد فیلم به وقت شام شخصیت پردازی بایک حمیدیان به شدت غیرمنطقی و عقیمه؛یعنی فیلمنامه نویس به من توضیح مشخصی نمیده که چرا اول فیلم پشیمون شد از رفتن و از اون بدتر چرا همراه میشه با پدری که گویا مشکلات حل نشده زیادی داره باهاش.
حفره دیگه فیلنامه شخصیت‌پردازی پدرست که انقدر توی فیلمای جنگی ازش استفاده کردند دیگه داره جای سیدجواد هاشمی رو میگیره. رفتار پدر بعد از دستگیری نسبت پسرش کاملا غیرمنطقی و فاقد بار عاطفیه.حتی اگه فیلمنامه نویس نمادپردازی کسی مثل حضرت ابراهیم مدنظرش بوده توی باوروندن اینکه این آدمم مثل ابراهیمه، در طی داستان کاملا ناموفق بوده.
در پایانم باید یه توضیح واضحات بدم که همه اینا نظر شخصی بنده است.

پاسخ :

و این خیلی غم‌انگیزه.

من فیلم‌بازِ حرفه‌ای نیستم. اما تعدادِ فیلمایی که دیدم کم نیست. احساسم نسبت به به وقت شام اینه که فیلمِ خوبی بود. من تمام لحظات رو دوست داشتم. کلِ خطِ قصه رو از ابتدا تا انتها، بدونِ هیچ وقت تلف‌کردنی حس کردم و تمام مدت رو باهاش همراه بودم. 
نظرِ من نمی‌تونه نظرِ موثقی باشه و مهم‌ترین دلیلش اینه که من همه‌ی حرفایی رو که ابراهیم می‌خواست بزنه از قبل می‌دونستم و با یه اشاره‌ی کوچیک متوجه می‌شدم. باید دید روی آدم‌هایی که هیچ دیدگاهی نسبت به این قضیه ندارن چه تاثیری داشته. 
منم گاهی حس می‌کردم که بازیِ بازیگرا یخه :) بیشتر سرمای بازی‌شون به خاطرِ دیالوگا بود انگار. وقتی دیالوگ نمی‌گفتن اوضاع خوب بود. توی صحنه‌های خیلی سخت (همه‌ی لحظات هواپیما) بازی‌ها خیلی خوب بود. توی صحنه‌های احساسی ولی، درست می‌گید به نظرم. کم‌نمک بود. 

همه‌ی نظراتِ دنیا شخصیه. هرکسی خودشو بکشه که بگه من دیدگاهِ خودمو توی نظرم دخالت نمی‌دم من باورم نمی‌شه و فکر کنم همه‌مون حق داریم نظرات شخصیمونو بگیم :))
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۱۷ فروردين ۹۷ , ۱۷:۲۶
چه کردی! 
در خصوص امیرخانی عرض کنم که مگه میشه عاشق علی و ارمیا و قیدار نشد واقعا؟!

پاسخ :

قربونت :)

آره. اسمشونو جلوی بعضیا بیاری سرتو مثِ مرغ می‌برن :)))
مصطفی فتاحی اردکانی
۱۸ فروردين ۹۷ , ۰۷:۳۸
احسنت.
خوب نوشتید، عالی نوشتید
کاش بعضی وقت ها حمایت ها وجود نداشت. که بگن فلانی هم قاطی فلانی هاست. 

پاسخ :

خدا رو شکر :)

کاش واقعاً! حال آدمو به هم می‌زنن بعضی از این حامی‌ها.
بانوی دی ماه
۱۸ فروردين ۹۷ , ۱۲:۳۲
اقا پستت طولانی بود من نخوندم یه چکیده ازش مینوشتی لااقل خخخ

پاسخ :

هر پاراگراف یه موضوع داره و همه به هم پیوسته است. بهت اطمینان می‌دم که حتی یه خطش رو اضافه‌تر از چیزی که باید ننوشتم و توصیفِ بیهوده نکردم که حالا بخوام چیزی ازش کسر کنم.
بانوی دی ماه
۱۸ فروردين ۹۷ , ۱۲:۳۶
پس حتما میخونم،:)

پاسخ :

حالا حوصله نداشتی نخون :))
بذار هروقت حسش بود.
بانوی دی ماه
۱۸ فروردين ۹۷ , ۱۲:۳۹
حیف بود نخونمش..
باهات کاملا موافقم ...
حتی یااین کارهاشون باعث شدن که ارزش ادم های مذهبی جامعه هم پایین بیاد..
حدا ازبس تبلیغ این فیلم رو.کردن مردم حالشون بد شده ...
پس فردام.انقدررررررر میذارنش که بیشتر حالشون بدشه...

پاسخ :

:))

انگار اگه انقدر خودشو تیکه تیکه نکنن این فیلمو کسی نمی‌ره ببینه. بابا حتی منم دارم دق می‌کنم از دیدن ریخت نحس این شطوری ایرانی.
چارلی ‎‌‌‌
۱۹ فروردين ۹۷ , ۰۱:۲۳
کاملا درست و دلسوزانه بود حرفات :)
ولی بنظرم وقتی از « بسیجی ها و حزب الهی ها» حرف زدی دقیقا همونطوری برخورد کردی که گفتی بقیه با انقلاب برخورد میکنن. منظورم اینه که تفکرات بسیجی و حزب اللهی و اصولگرایی هم دقیقا مثل خود انقلاب یه ظرف و قالب ارزشمندن که توش اشتباهی پر شده و  از اونی که باید میشد فاصله گرفته. با این حال هنوزم هستن کسایی که به اصل قالب وفادار موندن. و مشکل اینجاست که این افراد هم اسمشون بسیجی و حزب اللهی و اصولگراست همونطور که بقیه که دارن اشتباه میرن اسمشون بسیجی و حزب اللهی و اصولگراست. و با اینکه اسم هردوشون یکیه ولی بنظرم درست نیست همشونو یکجور ببینیم. همونطور که درباره انقلاب افرادو دو دسته کردی بنظرم باید درباره این گروه ها هم افراد رو دو دوسته میدیدی :-"

پ.ن: من عاشق هابیتم :) هرچند بنظرم پیتر جکسون داستان هابیتو از اون حالت فان و رویاگونه دراورده و بیشتر حماسیش کرده ولی خب دیدن مارتین فریمن در نقش بیلبو خودش کلی می ارزه! :))

پاسخ :

می‌‌دونید من اصولاً آدمی نیستم که راجع به چیزی اینقدر وحشیانه صحبت کنم، مگر اینکه روش غیرت داشته باشم.
دلیل اینکه اینقدر عصبانی شدم و اینطور کوبیدم این قشر رو، اینه که من حقیقتاً دلم می‌سوزه براش. این که من مطمئنم ریشه‌ی اصلیِ این‌ها بد نبوده؛ اما دارن توی مسیرِ اشتباهی حرکت می‌کنن. به خاطر بی‌عقلی!
و دلیلِ اینکه اینطور خودم رو ازشون جدا کردم، اینه که دلم نمی‌خواد با همون پیش‌فرضی که مردم با شنیدنِ اسمِ بسیج توی ذهنشون شکل می‌گیره، حرفام رو بخونن. چون من با تعریفی که این‌روزها بسیج و بسیجی و حزب‌اللهی از خودش ارائه کرده، مخالفم عمیقاً. اما حتماً درست می‌گید که در اصل چیزای خوبی بودن.
اصولگراها رو صحبتی ندارم. اصولگرا، اصلاحطلب کلماتی‌ان که به جز بیزاری بهشون حسی ندارم. از ریشه هم باهاشون مخالفم. از ریشه با این دوقطبیِ سیاسی مخالفم.

پ.ن: آخ جون یکی رو پیدا کردم که نگفت بابا هابیت کجا ارباب کجا!
هابیتو خیلی دوست داشتم یک به خاطر همون مارتین فریمنش. که درودِ عامون بر او. چقدر دوست داشتنیه این مرد!
و دو، چون به اندازه ارباب تاریک و سیاه نبود. پر از خیانت نبود. 
چارلی ‎‌‌‌
۱۹ فروردين ۹۷ , ۱۱:۳۹
منم که گفتم، مشخص بود از سر دلسوزیه حرفات. ایشالا یه روزی اون کپکا جمع میکنن میرن درست میشه همه چی :)

آخه اصلا نباید هابیت و ارباب حلقه ها رو باهم مقایسه کرد چون کلا دوتا تجربه متفاوتن! هرچند داستانشون بهم مربوطه :-"
اگه تونستی حتما کتاب هابیتم بخون! کتابش میشه گفت اصلا سیاه و تاریک نیست و سبکش ماجراجوییه رسما. ولی خب نثرش یکم بچه گونه شاید بنظر برسه درمقایسه با ارباب حلقه ها که نثر خیلی سنگین و خوفی داشت ولی ازین بچه گونه هایی که انگار واسه بزرگا نوشتن! مثل کلاه قرمزی مثلا :-"

پاسخ :

خودش که نمی‌ره، ما هم که اینطور که به نظر می‌رسه داریم هیچ کاری نمی‌کنیم.

من کتابای کودک و نوجوان رو خیلی بیشتر دوست دارم. جذاب‌تر، به‌دردبخورتر، موثرتر و همه‌ی چیزای خوب‌ترن!
چیه این شاهکارای ادبی با اون نثرای یخ‌شون.
هابیت رو هم حتماً می‌خونم. ممنون :)
فاطمه. صاد
۲۳ فروردين ۹۷ , ۱۶:۵۴
هاااابیت *_____*
سلام....البته:)

پاسخ :

هابیت با شوقِ بیشتر ^_^

سلام به روی ماه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan