تراکم اندیشه‌ها

بیش از این نتوان حریفِ داغِ حرمان زیستن/یا مرا از خود ببر آنجا که هستی، یا بیا

من سالِ پیش نرفتم جنوب.

از اولِ سال با سادات شوخی می‌کردیم که امسال کیف نیاوریم که همان کیف خاکی‌هایی که به عنوان پک هدیه بهمان می‌دهند را برداریم که سبک‌تر هم هست. روسری اضافه هم برنداریم. همان چفیه‌ها را سر می‌کنیم که خنک‌تر هم هست. خوراکی هم برنداریم چون هیچی کوفت نمی‌کنیم محضِ رضای خدا. راستی به نظرت کی قرار است توی کوپه هم مسیرمان بشود؟ نکند خانم فلانی بیاید؟ باید مثل بچه‌های مودب دست به سینه بنشینیم و به طبیعت خیره شویم فقط. کاش امسال هم حاج حسین یکتا شلمچه باشد و ...

خبرِ ثبت‌نام که آمد، نشد. واقعاً نشد. واقعاً نشد! و من هنوز در باورم نیست، که نشد! 

سالِ پیش‌ترش، قرار گذاشته بودیم که نرویم و رفتیم. قصد رفتن نداشتیم و رفتیم. به آنی دیدیم سوارِ قطاریم! 

داشتم حرف‌های حاج حسین یکتا را گوش می‌دادم. 

: کیا امسال قرار بوده بیان، نیومدن؟ کیا امسال قرار نبوده بیان، اومدن؟ چی کار کردی که آخر سالیه، دعوتت کردن پیش خودشون؟ 

بچه‌ها یه چیزی بگم؟ عاشق معشوقو دعوت می‌کنه یا معشوق عاشقو؟ شهدا دعوتتون کردن. نامه نوشتن براتون. من الغریب الی الحبیب... 

گوش می‌دادم و تمامِ تنم درد می‌گرفت که امسال دعوتم نکردند! امسال نرفتم. سالِ جدیدم را با بوی شلمچه شروع نکردم... 

گمانم در منطقه‌ی فتح المبین بود، که غر زدم برایشان. که شما حق نداشتید این کار را با دلِ من بکنید. حق نداشتید بی‌اجازه همچین بلایی سر من بیاورید. نامردید شما... من عاشق شدم و همینجور مانده‌ام لنگ در هوا. مانده‌ام بی‌پناه، همینجور الکی. 

از من به شما نصیحت... اگر جنونتان زده بالا، به وقت شام نبینید. کی یقه‌ام را گرفته بود که دوباره بروم و بنشینم پای صدای علی که فریاد می‌کشید اما از گلویش صدایی در نمی‌آمد؟ کی یقه‌ام را گرفته بود که بروم و دوباره بشنوم تمامِ آن حرف‌ها را و حس کنم تمامِ آن حس‌ها را.

رفتم اما. دیدم اما. 

دوباره یادم آمد. که یونس مردِ این جنگ است. علی بچه‌ی این جنگ است و من و امثالِ من تفاله‌های این جنگیم. 

بچه‌های ته‌تغاریِ این هشت ساله‌ی منحوس که با درد و عشق ذره ذره‌ی جانشان را پروریده‌اند و ولشان کرده‌اند توی آسمان. پاره‌پاره کرده‌اند قلب‌هایشان را و به دستشان هیچی ندادند و بهشان هیچ راهی نشان ندادند. 

ما که صدایمان را هیچ‌کس نمی‌شنود. حرف‌هایمان را هیچ‌‌کس نمی‌فهمد و تنهاییم... 

من خسته شدم از لنگ‌درهوا ماندن. 

خدایا، خیلی نامردی. هم تو، هم همه‌ی آن رفقایت که قبلاً سنگ‌هام را باهاشان واکنده‌ام.

  • نظرات [ ۶ ]
چارلی ‎‌‌‌
۲۵ فروردين ۹۷ , ۱۸:۱۵
شاید کسایی بودن که وضعشون اورژانسی تر از شما بوده! کسایی که کم کم داشتن فراموش میکردن هشت سال تمام چی گذشته تو این خاک. شاید بهتر بوده که اونا برن اول. شاید شهدا خیالشون از بابت شما راحت بوده، میدونستن که میتونید برای دعوت دوباره بیشتر صبر کنید. اما کسای دیگه ای هستن که باید یه سری چیزا و یه سری جاها رو دوباره ببینن تا یادشون نره! اینجوری بهش فکر کنید و ازشون دلخور نباشید :)

پاسخ :

خیلی وحشت‌آوره که یه نفرو عاشق خودت کنی و بعد ولش کنی بره واسه خودش بچره، چون کسای دیگه‌ای هستن که عاشقت نیستن هنوز. 
نمی‌خوام خودمو قانع کنم. الان انقدر بی‌منطق هستم که به جز دلخوری هیچ چیزی رو نپذیرم. 

هوپ ...
۲۵ فروردين ۹۷ , ۱۹:۱۴
ان شاالله امسال میری صبورتر باش.
یه سوال
به وقت شام رو دوباره رفتی دیدی؟!

پاسخ :

آره دوباره رفتم :)
یه چیزِ بامزه اینه که بعضی چیزا، هردفعه بیشتر از دفعه‌ی قبل مشتاقت می‌کنن و هیچوقت تشنگیت رو رفع نمی‌کنن. یه کمای همیشگی.
محتاج دعا
۲۵ فروردين ۹۷ , ۱۹:۳۱
داغش بر دلمان امسال ماند...البته باعث و بانیش رو خدا بگم چیکار کنه...

پاسخ :

داغِ... راهیان نور؟
توی حالتِ عادی، می‌گم ان‌شاءالله امسال دعوت می‌شید :)

باعث و بانیش هیچ‌کس نیست.
چارلی ‎‌‌‌
۲۵ فروردين ۹۷ , ۱۹:۴۹
من که فکر نمیکنم اسم این ول کردن باشه.  مثل مادری که به یه بچش رسیدگی میکنه بعد میذارتش زمین تا به بچه بعدیش رسیدگی کنه :)

پاسخ :

من هنوز راه‌‌رفتنم یاد نگرفتم حتی... نامردیه...
حاج مهدی
۲۵ فروردين ۹۷ , ۲۱:۱۳
دست ز تو نمیکشم ، تا که وصال من دهی
هر چه کنی بکن به من ، راضی ام از رضای تو

پاسخ :

از دست این خدا...
میم ی
۲۶ فروردين ۹۷ , ۱۶:۲۰
قلمتون مانا 
و در پناه حق موفق باشید ان شاء الله

پاسخ :

سلامت باشید.
حق نگهدارتون.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan