تراکم اندیشه‌ها

چشمِ تمثیلو کور کردم!

دلم می‌خواست این پست را ده‌برابر بنویسم چون خیلی چیزها ماند توی حلقومم! ولی اگر طولانی‌تر از این می‌شد کسی نمی‌خواند. و غم‌انگیز است این. 
فقط اینکه یک‌هو ننشینید قضاوت کنید که این چپ است یا راست یا شمالِ غربی... آدم‌ها هیچوقت تمامِ ذهنشان را نمی‌توانند بنویسند.

همچنان که قم! می‌تواند یک کشورِ مستقل باشد، هرخانه‌ای را می‌شود یک کشورِ مستقل به حساب آورد. 
توی هرخانه، یک‌نفر هست که به هر دلیلی، به خاطرِ گیس‌های سفیدش، تجربه‌ی بی‌نهایتش، دانشِ عظیمش، بازوی پرحجمش یا امثالهم، بزرگ‌ترِ آن خانه محسوب می‌شود.
بزرگ‌ترِ خانه‌ی اِل، دوستِ من، بابای خانواده است. از آن باباهای حسابی کمال‌گرا. 
بابای اِل، طبقِ محاسباتش، متوجه شده که اِل، برای رشد به بهترین وجه، باید گوشیِ صاب‌مرده را در روز نهایتاً دوساعت در دست بگیرد، فلان‌ساعت در کتابخانه درس بخواند و برای حفظِ سلامتش ورزش کند. 
اِل، تا جایی که من باهاش هم‌کلام بوده‌ام، به هیچ‌وجه ابله نیست! 
و هرآدمی، اگر ابله نباشد، می‌داند که مصرفِ زیادِ صاب‌مرده، چشم را ضعیف، پوست را خراب، انگشت را فلج و مغز را تقریباً پوک می‌کند.
و هرآدمی، اگر ابله نباشد، می‌داند که درسی که با عشقِ فراوان شیرجه زده در آن را باید با قدرت ادامه بدهد، جهتِ موفقیت در زمینه‌ی درسی خودش.
و هرآدمی، اگر ابله نباشد، می‌داند که بدون تحرک، بدن به قهقرا می‌رود.
خدا شاهد است که من گاهی خواسته‌ام خرخره‌ی اِل را بجوم. یعنی این حرفی که می‌زنم، از روی محبت و این چیزها نیست. من اساساً آدمِ بامحبتی نیستم. ولی باور کنید، اِل، ابله نیست!
اما وقتی بابا، با داد و غر و کنایه صاب‌مرده را از دستش می‌کشد، او بیشتر به صاب‌مرده متمایل می‌شود. اِل آدمی نیست که بیست و چهارساعتش را پای صاب‌مرده بگذراند. چون برای زندگی‌ش به هرحال نقشه‌هایی دارد، مثلِ هر آدمِ نرمالِ (غیرِ معتاد را چه می‌گویند؟ نامعتاد؟) دیگری. اِل اما به لج‌کردن افتاده، شاید هم لج نه، ولی مطمئن است که این قضیه‌ای‌ست که حقِ انتخابش به عهده‌ی خودِ اوست! اِل از هیچ ورزشی لذت نمی‌برد چون به خاطرِ دل و سلامتیِ خودش ورزش نمی‌کند. چون بابا خواسته.
همچنان که قم! می‌تواند یک کشورِ مستقل باشد، هرخانه‌ای را می‌شود یک کشورِ مستقل به حساب آورد. 
بابا و مامان‌ها، بزرگ‌ترهای هر خانواده، یادشان می‌رود تاریخ را. به قولِ استاد صفاری، حافظه‌ی تاریخی ندارند این‌ها.
یادشان رفته که هروقت، هرچیزی را خواستی به زور به کسی قالب کنی، به زور از دستش بگیری، با ولعِ دوبرابر به آن چسبیده!
یادشان رفته که تا وقتی اولین و دم‌دستی‌ترین خواسته‌های آدمی را برآورده نکنی، نمی‌توانی از او توقع داشته باشی عارف و نخبه بشود. چون درگیرِ اولین خواسته‌اش مانده.
از خدا چه پنهان... گاهی فکر می‌کنم ما را همچنان تشنه‌ی بعضی از این اولین‌خواسته‌ها نگه می‌دارند، تا نگاهمان بلندتر نشود.
اگر همین باشد، تا ابد باید رشد را به گور ببریم. 
ماییم که نباید بمانیم همین‌جا... نباید اجازه بدهیم سطح خواسته‌هایمان همین‌جا متوقف شود. ماییم که باید بلندنظرتر باشیم. ماییم که باید متوقع‌تر باشیم. ماییم که باید انتظاراتمان را وسیع‌تر، حقیقی‌تر و پرمعناتر کنیم. 
چون علاوه بر پدر و مادرها، ما هم حافظه‌ی تاریخیِ معیوبی داریم.

+حالا هی بگیرش زیر مشت و لگد که چرا روسریت عقبه بی‌شرف و اینا...
حالا هی بگو من این تلگرامو فلان می‌کنم. فلان کن ببینیم کجای دنیا رو می‌گیری آخه.
 افسارِ بعضی چیزا بدجوری در رفته. کاش بلد بودیم چه‌طوری جمع و جورش کنیم. کاش بلد بودیم. 

  • نظرات [ ۶ ]
آقاگل ‌‌
۳۰ فروردين ۹۷ , ۱۸:۳۷
مثال سردستی و بارز این پدیده هم حجابه. یک روزی خواستن به زور از مردم بگیرنش! شد اون. الان می‌خوان به زور به مردم بقبولنش و شده این. :|
من نمی‌دونم. این یه مسئله کاملاً ساده و مسخره است. چرا بعضی مسئولین برا فهمیدنش عجیب مقاومت می‌کنن؟

پاسخ :

موافقم. اصلاً چیزی که باعث شد این پست رو بنویسم، همین قضیه بود. 
اگه مثبت فکر کنیم، حماقت.
اگه منفی فکر کنیم، همون سه خط آخر. می‌خوان که تمام ذهنمون درگیر همین بدیهیات بشه.
چارلی ‎‌‌‌
۳۰ فروردين ۹۷ , ۱۸:۴۶
انصافا من اون خبر کشور قمو شنیدم فک کردم دروغ سیزدهی چیزیه :| 
همینطوریش کم شهرمونو مضحکه کردن اینم اضافه کردن روش :| انگار مثلا همون واتیکان به چه موفقیت عظیمی دست یافته توی هدایت کاتولیک های جهان!! :/

پ.ن: جدی مصرف زیاد صاب مرده پوستو خراب میکنه؟ O_o

پاسخ :

نصف خبرا این روزا اینجورین که انگار مسئولا با هم شرط بستن که عمراً روت نشه بری اینو جلوی میکروفن خبرنگارا بگی، اگه بگی من فلان کارو می‌کنم :)
چی بگم :/

هم گوشی، هم تبلت، هم لپ‌تاپ و کامپیوتر، به خاطرِ نور و اشعه‌ای که ساطع می‌کنن باعث می‌شن پوست خراب بشه. 
بی‌ربط: یادم اومد که امیرخانی می‌گفت دورانی که خیلی می‌نوشته، ضد آفتاب می‌زده بعد می‌نشسته پای کامپیوتر :)
غمی ‌‌
۳۱ فروردين ۹۷ , ۰۰:۰۶
ماییم که باید یادداشت‌هایمان را بلندتر بنویسیم اگر فکر می‌کنم هنوز حق مطلب را بیان نکردیم... اگر فکر می‌کنیم به توضیح بیشتری نیاز است...

پاسخ :

بدیِ شبکه‌های اجتماعی همینه دیگه. همه عادت می‌کنن به خوندنِ متنای کوتاه و آدما موقع نوشتن از ترسِ خونده‌نشدن به طورِ کلی، نصف حرفاشونو قورت می‌دن.
آسـوکـآ آآ
۳۱ فروردين ۹۷ , ۱۴:۲۸
خیلی وضعیت نگران کننده س
خیلی
هر روز میگم که بالاخره این مقاله لعنتی رو تموم می کنم و میرم
از اینجا میرم جایی که مال من نباشه و غصه شو نخورم . . .

پاسخ :

آدمی که عاشقِ وطن باشه، اگه جای دیگه بره غصه‌ی وطن رو نمی‌خوره؟ 
ما نسلِ بعد از آدمایی هستیم که معشوقِ اشعارشون وطن بوده. نمی‌تونیم به این سادگی رها شیم از این علاقه و افسوس.
فقط کاش به اندازه‌ی نسلِ قبلی، جربزه‌ی تغییر داشتیم.
نیوشا یعقوبی
۳۱ فروردين ۹۷ , ۱۵:۰۸
خانواده من که اصل رو گذاشتن روی مجبور نکردن من خیلی نرم جهت دادن همیشه ولی مجبور نکردن

مثلا من الان چادریم ولی خب تا اول دبیرستا اصلا دلم نمیخواست حتی مانتو بپوشم

با وجود اینکه خلاف قوانین کشور بود ولی میگفتن تا وقتی که نخواستی نپوش خب :) و اجازه نمیدادن کسی بهم تو بگه سر این

این دم دستی ترین مثال من برای نتیجه اجبار نشدنه مجبور به حجاب نشدم محجبه شدم

یا مثلا چون مادرم آرایشگرن همیشه خودش میگفت اگه دوست داری بیا فلان کار رو بکنم برات

حتی برداشتن ابرویی که در مدرسه ممنوعه میگفت اگه میخوای بیا برات بردارم جوری که ناظم نفهمه حتی!

و خب من خودم میدیدم چه کاریه مثلا :) و نخواستم هیچ وقت

ولی برعکس اکثر دوستام بخاطر ممنوعیتش دوست داشتن یواشکی هم که شده دستی به ابروهاشون ببرن :/

پاسخ :

درسته. خونواده‌ی ما هم همینطور بود. الان یه خونواده‌ی چندرنگه‌ایم که هرکسی هر پوششی رو که خواسته انتخاب کرده :)
و اینکه چه‌قدر چیز یاد گرفتم از کامنتت :)
هوپ ...
۳۱ فروردين ۹۷ , ۱۶:۴۲
میخواستم بعد از اتمام پستت بگم دقیقا مثل این کلیپ گشت ارشاد که دیدم خودت گفتی.
من واقعا این اجبار و این طرز امر به معروف! رو درک نمیکنم!
اون قسمت امیرخانی هم جالب بود واسم :-)))

پاسخ :

اهوم :)
حالا یه چیزایی از امر به معروف یادم اومد که چون دلم نمی‌خواد سیاه‌نمایی کنم هیچی :دی
ببخشید، اینجا گفته بود. یکی از مخاطبا تذکر دادن:
http://ermia.ir/contents.aspx?id=586

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan