تراکم اندیشه‌ها

کسی که عطرِ گل‌های روسریت را فراموش نکند.

باور کن چشم‌بادامیِ من...
توی زندگی، هیچ‌وقت هیچ‌چیز در اوجِ خودش نیست. هیچ‌وقت آن آدمی که نوکِ قله‌ی همه‌چیز ایستاده را پیدا نمی‌کنی. 
همانی که با دست‌خطِ خوش، صفحه‌ی اولِ چهل‌نامه‌ی کوتاه به همسرم را برایت بنویسد و وقتی بردی‌ش خانه و ورق زدی، ببینی اولِ نامه‌ی سی‌وسوم، همانجا که نادر گفته «عزیز من! بیا کمی پیاده راه برویم.» یک ستاره زده و به انتهای جمله افزوده: «لطفاً»
وقتی تصمیم گرفتی باهاش به پیاده‌روی بروی، حواسش به تک‌تکِ چاله‌های پیشِ روی تو باشد و نگذارد پایت حتی یکی‌شان را هم لمس کند. حواسش باشد همیشه از سایه راه بروی. اگر پرنده روی شانه‌ات کارخرابی کرد، به جای خندیدن، سریع سویشرتش را در بیاورد و روی شانه‌هات بیندازد.
ستاره‌ای را بهت نشان بدهد و بگوید این تویی و هیچ‌وقت آن ستاره را گم نکند. ادیب باشد و شاعر. چنان بنویسد برایت که شاملو برای آیدا.
از علومِ طبیعی و تاریخ و فلسفه و جغرافیا همه چیز را بداند. وقتی سفر می‌روید، همه‌ی آثارِ باستانی را با تمامِ قصه‌ها و افسانه‌های پشتشان برایت شرح دهد. 
همیشه با ادب باشد و یک کلمه‌ی ناجور از دهنش در نرود. همیشه هوای تو را داشته باشد. همیشه چشم‌هایش را به تو بدوزد. همیشه اتوکشیده باشد. همیشه موهایش را مرتب کند. همیشه با کفش‌های واکس‌خورده به خانه برگردد. 
که بتواند در هرحالتی به تو لبخند بزند. هرروز، هرثانیه، به اشتیاقِ اولین‌دیدار با چشم‌هایش نگاهِ تو را ببلعد و با لرزِ نخستین‌بار، تو را در آغوش بکشد.
باور کن قشنگ‌ترین ناخن‌مربعیِ دنیا...
توی زندگی، هیچ‌وقت هیچ‌چیز در اوجِ خودش نیست. هیچ‌وقت آن آدمی که نوکِ قله‌ی همه‌چیز ایستاده را پیدا نمی‌کنی. 
قرار نیست تو عاشقِ بی‌نقص‌ترین اسوه‌ی کرامتِ دنیا باشی. 
قرار است عاشقِ کسی باشی و بعد از آن، او می‌شود یگانه‌انسانی که چشم‌های تو ممکن است حتی در شلوغیِ هفت عصر مترو او را بشناسد.
فرقی نمی‌کند اولین‌بار، عاشقِ فلان شاعر بشوی، یا سبزی‌فروشِ نزدیکِ مدرسه، یا رفتگری که صبح‌ها به خاطرش نیم‌ساعت زودتر از خانه بیرون می‌زنی، یا رئیست، یا هم‌کلاست یا هرکسی. فرقی نمی‌کند کی... فقط به خودت اجازه‌ی عاشق‌شدن بده. اجازه‌ی بی‌نقص‌ نگاه‌کردن به کسی و احمق پنداشته‌شدن از سوی دیگران. 
فقط یک‌بار به خودت مهلت بده که تجربه کنی، چه حسی دارد تنهایی عاشقِ کسی‌بودن. عاشقِ کسی که هیچ‌کس این‌همه زیبایی و درخشش را در او نمی‌بیند. 
به خودِ روزهای پیشِ رویت مهلت بده، وقتی برمی‌گردی عقب، از دیدنِ این شوخیِ عاشقانه، این حماقتِ بانمک و این شورِ دلنشین لذت ببری. 
  • نظرات [ ۸ ]
چارلی ‎‌‌‌
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۲۳:۰۱
«....عاشق کسی که هیچ‌کس این همه زیبایی و درخشش را در او نمی‌بیند»
فقط میتونم اون جمله رایج و همیشگیو بگم‌ :« خیلی قشنگ بود!» :)

پاسخ :

نوشِ روح :)
خدا رو شکر
Elanor :)
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۲۳:۰۲
حنا :)

پاسخ :

نفیسه :)))
سید طاها
۰۷ ارديبهشت ۹۷ , ۰۲:۵۱
چه‌قدر خوب بود!
چه‌قدر دوستش داشتم!

خیلی کم پیش می‌آد بخوام پست وبلاگی رو دوباره و چندباره بخونم..

پاسخ :

نوشِ روح :)
پـــــر ی
۰۷ ارديبهشت ۹۷ , ۰۳:۵۸
همچینام نیست هااا
خیلی وقتا به خودت فحش میدی بعدا :(

پاسخ :

حواسمونم باشه دیگه یکمی. 
و خب قراره یه ریسک خفن بکنیم :)
غمی ‌‌
۰۷ ارديبهشت ۹۷ , ۱۱:۰۶
واقعا باید به خودت اجازه عاشق شدن بدی. ولی اینی که شما توصیف کردی همچینم از قله دور نیستا :)

پاسخ :

اینی که من توصیف کردم دقیقاً قله است. و گفتم که نباید منتظرِ همچین آدمی باشی :)
مسـ ـتور
۰۷ ارديبهشت ۹۷ , ۱۱:۲۵
عشق چیزی نیست که ما بهش اجازه بدیم، خودش میاد! اینطور فکر نمی کنی؟! 

پاسخ :

اگه اومده باشه و تو درا رو بسته باشی چی؟
آره... باید خودش بیاد و باید تو بهش اجازه‌ی ورود بدی. بعضی آدما صداخفه‌کن می‌زنن روش :)
پـــــر ی
۰۷ ارديبهشت ۹۷ , ۱۹:۵۳
من اهل ریسک نیستم کلا
چه برسه به ریسک خفن

پاسخ :

آدما با هم فرق دارن دیگه :)
حاج مهدی
۰۸ ارديبهشت ۹۷ , ۰۱:۰۹
چه پست خوبی. باید اول صبح شنبه توی رادیو خونده بشه.

پاسخ :

نوشِ روح :)
با صدای اون خانم خیلی شاده نباشه فقط. 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan