تراکم اندیشه‌ها

به حاملانِ خاطراتِ بنجل

یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای، مستندی از یک عکاس و روزنامه‌نگارِ قدیمی پخش می‌کند. مردی که از زمانِ پهلوی عکاسی می‌کرده و حتی یک‌بار به خاطرِ کارهایش، به زندانِ ساواک هم افتاده و بعد از انقلاب آزاد می‌شود. کاری به خودش و هیچ‌کدام از ابعاد زندگی‌اش ندارم. 
در مستند، بخشی از مصاحبه‌ی حضرت امام را پخش کرد که در هواپیمای بازگشت به ایران با او صورت گرفته بود. خبرنگار می‌پرسید که شما بعد از همه‌ی این قضایا چه احساسی دارید؟ و امام می‌گفت هیچی! هیچ احساسی ندارم.
آقای مستند (کسی که مستند درباره‌ی او بود). گفت من همان‌جا فهمیدم که این آدم اصلاً قلب ندارد. آدمی که در آن شرایط بگوید هیچ احساسی ندارد، اصلاً تکلیفش معلوم است.
یادم افتاد که استاد صفاری، همیشه این مصاحبه را به عنوانِ نمونه‌ای از وارستگی تعریف می‌کرد. می‌گفت امام اصلاً مالِ این دنیا نبود و اصلاً وابستگی‌ای به آن نداشت. فقط کارش را انجام می‌داد با ایمان.
گذشت و آقای مستند تعریف کرد که یک‌بار رفت به اتاق امام که ازش عکس بگیرد. می‌گفت اصلاً حالتِ نگاهِ او سنگدلانه بود. بعد از چند دقیقه بادیگاردهایش آمدند تو و خمینی گفت بس است خسته شدم. گفتم آقا من کار کردم، شما خسته شدید؟
یادم می‌افتد به آدم‌هایی که می‌گویند با اولین دیدار از شدت محبت نگاهِ امام به گریه افتاده‌اند. آدم‌هایی که از حضورِ پرمهرِ او می‌گفتند. آدم‌هایی که از برخوردِ گرمش حرف می‌زدند.

تاریخ، چیزِ عجیب و ترسناکی‌ست. هر بازمانده‌ای می‌تواند یک‌جور آن را تعریف کند. فاتحان به گونه‌ای تحریفش می‌کنند و مغلوبین به گونه‌ای.
تاریخ، مثلِ یک لباسِ وصله‌پینه شده به دستِ ما رسیده. 
فکر می‌کنم وقتش رسیده که دنیای ذهنی‌ام را از تاریخ بیرون بکشم. وقتش رسیده که فقط به حالا نگاه کنم. به حالا، از چشم‌های خودم. به حالایی که هیچ‌کس نمی‌تواند دست بهش بزند. به امروز نگاه کنم و برای فرداها تعریف کنم. فرداهایی که همین آدم‌هایی که توی یک کلاس باهاشان می‌نشینم، توی یک اتوبوس هم‌مسیرشان می‌شوم، توی یک خیابان هم‌ردیفشان هستم، قرار است تحریفش کنند. به خاطرات غم‌انگیزی که باید برای نوه‌هایم تعریف کنم و بعد هیچ‌کدامشان باورم نکنند. چون گوششان پرشده از خاطراتِ تقلبیِ دیگران. کی قرار است تاریخِ امروزِ ما را تحریف کند؟
پاری وقت‌ها، به آدم‌ها دقیق‌تر نگاه می‌کنم. جدی‌تر. از دور. به آدم‌ها، به دروغگوهای آینده...

پ.ن: بعضی روزا چرا نمی‌شه قشنگ نگاه کرد به این دنیا؟
  • نظرات [ ۸ ]
محمدعلی ‌
۱۵ ارديبهشت ۹۷ , ۲۳:۵۳
اون حرف امام رو فقط اهل معرفت می‌فهمن... هیچ احساسی ندارن، چون واسه‌ی احساس خودشون کاری نکردن. والا!

ولی خودمونیم. چندین سال، توی مغز جوونامون چپوندن این تقلبی‌ها رو! دیگه واقعا چی می‌مونه از اون دل و عقل و هوش و حواس؟ 

پاسخ :

من فقط می‌دونم که آدمی به اون بزرگی، که تونسته یه ملت رو جمع کنه، خوب یا بد، در راهِ درست یا غلط، می‌دونسته که داره چه حرفی می‌زنه توی حساس‌ترین لحظه‌ی تاریخ معاصر. 


فاتحان به گونه‌ای و مغلوبین به شکلی. ما احاطه شدیم توی یه مشت تفکرِ فیک. نه از اسلام چیزی مونده برامون، نه از تاریخ، نه از ملیت، نه از هویت. 
دقیقاً وسطِ هیچیم انگار.
چارلی ‎‌‌‌
۱۶ ارديبهشت ۹۷ , ۰۰:۵۵
اصلا کسی که قلب نداره مگه میتونه قلب این همه آدمو به دست بیاره؟

البته همیشه هم تحریفا بخاطر دروغگویی نیست. خیلی وقتا بخاطر تفاوت بینشه. یعنی مثلا اینطور نیست که دو نفر دقیقا یه چیز رو ببینن، بعد یکیشون بره خالی ببنده یکیشون راستشو بگه. بعضی وقتا دو نفر از همون اول دو چیز رو میبینن. یه تحریف ناخواسته به عبارتی. حتی خود ما هم معلوم نیست چندبار تاحالا تحریف کردیم یه چیزیو!

معلم فیزیک ما هم اصلا تاریخ رو قبول نداشت! تاریخ سیاست و اینا که هیچی، حتی تاریخ علم رو هم میگفت تحریف کردن :)

پاسخ :

فکر نکنم بتونه. الان اما توی شرایطی هستیم که اگه به ملت بگیم اواصلاً انسان نبوده و یه ربات خلق کرده بودن فلان فلان شده‌ها که ملت رو هیپنوتیزم کرده هم باور می‌کنن. و من غمگینم که حق می‌دم بهشون. چون واقعاً کج رفتیم. واقعاً بد رفتیم :)

درسته. درسته...

فکر کنم حق می‌دم بهشون. 
عاشق بارون ...
۱۶ ارديبهشت ۹۷ , ۰۱:۱۹
هوم. به دروغگوهای آینده!

پاسخ :

به خودمون...
آسـوکـآ آآ
۱۶ ارديبهشت ۹۷ , ۰۹:۰۷
رفتم تو فکر...
چقدر عجیب!

پاسخ :

خلاصه همچین پست‌های تعمق برانگیزی داریم اینجا :دی
خورشید ‌‌‌
۱۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۴:۰۷
چرا دل آدم بعضی روزا هیچ‌جوری صاف نمی‌شه؟

پاسخ :

شاید کدورتای همیشه یهو از دل آدم می‌زنه بیرون. زمان می‌بره تا باز سرش خالی شه...
خورشید ‌‌‌
۱۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۴:۴۳
صاف شد دلم. :/
دیدن خوش‌حالی بقیه خوش‌حالم می‌کنه.

پاسخ :

خدا رو شکر :دی
منم حالم بهتره الان.
هوپ ...
۱۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۴:۴۷
اگر در دیده ی مجنون نشینی... و باقی ماجرا!

پاسخ :

اما لیلی در اصل زیبا نبود. نگاه مجنون بود که به غیر از خوبی نمی‌دید. 
نکنه ما هم از سر عشق و جنون چیزی رو حقیقت بپنداریم که در اصل حق نیست؟
از طرفی، مجنون بی‌دلیل به این عشق نرسیده بود. او کشف زیبایی‌هایی رو در لیلی می‌کرد، که هیچ‌کس قدرت مشاهده‌اش رو نداشت.

بستگی داره حالم خوب باشه یا بد، که نظرم کدوم باشه :دی
وجوج جیم
۱۶ ارديبهشت ۹۷ , ۲۲:۴۶
به نظرم چیزی که میتونه قشنگ باشه تفاوت برداشت های دو گروه از رفتار یک آدم یا یک اتفاق سیاسیه.
و چیزی که میتونه مهم باشه اینه که حرفای دو گروه رو گوش بدیم،لبخند بزنیم و بعد بدون هیج جهت گیری خودمون بشینیم و از زاویه خودمون نگاه کنیم.
و یک چیز دیگه:تاریخ هیچوقت به ما راستشو نگفته.تاریخ یک سری دروغه که خیلی قشنگ بهمدیگه وصله شده.اینکه بخوایم انقدر به حرف دیگران اعتماد کنیم و یا با دید سیاه سفید بهش نگاه کنیم خیلی احمقانه ست.

پاسخ :

تا الان احساسِ قشنگی نکردم آخه توی این قضیه. مسئله اینه که تفاوت برداشت توی اینجور موارد، مثلِ تفاوت زاویه‌ی دید درباره‌ی مسائل روزمره نیست. اکثر اوقات به درگیری و قهر و جنگ منجر می‌شه.
شاید... شاید... من خیلی وقته که نمی‌تونم لبخند بزنم.
صحیح...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan