تراکم اندیشه‌ها

تو به تقصیرِ خود افتادی از این در محروم

قرآنِ جیبی‌ام را می‌بندم و به قطرش، به صفحاتش نگاه می‌کنم. به پنج‌جزءِ اولش که رنگش از کرم، به زردِ کهن (زرد کهن رنگی‌ست که اوراق به خود می‌گیرند، وقتی بارها و بارها تورقشان می‌کنی). به این فکر می‌کنم که اگر تابعِ جمع نبودم، اگر آن روزها که بچه‌ها به خاطرِ کنکور برنامه‌ی حفظمان را تعطیل کردند و من _که می‌دانستم اصلاً قصدِ کنکوردادن ندارم_ هم هم‌گام با آن‌ها از کلاس زدم بیرون، می‌ایستادم پای برنامه و به حرف‌های استادم گوش می‌دادم، الان حافظِ اقلاً بیست جزء بودم. 
به پوشه‌ی رمان‌ها و داستان‌هایی که شروع به نوشتن‌شان کردم و هیچ‌کدام به سرانجام نرسیدند سر می‌زنم و از خواندنِ جملات و توصیفاتم خنده‌ام می‌گیرد. فکر می‌کنم که اگر آن روزها تمامشان می‌کردم، شاید الان نثرم، پردازشم این‌قدر ضعیف نبود که حوصله‌ام را سر ببرد. شاید با آن همه تمرین، اوضاعم بهتر از این‌ها می‌شد.
صفحه‌ی «ارسال مطلب جدید» وبلاگ را باز می‌کنم و چشمم به پوشه‌های موضوعاتی که در این یک‌ونیم سال باز کرده‌ام و هیچ‌وقت حتی یک مطلب هم درشان ارسال نشد، یا ارسال شد و ادامه پیدا نکرد می‌خورد. که شاید الان اوضاعِ وبلاگم را بهتر می‌کردند، شاید از این پراکندگی نجاتش می‌دادند. شاید...
به همه‌ی دفترهایی فکر می‌کنم که به امیدِ نوشتنِ چیزی در آن‌ها _متنِ موسیقی‌های مورد علاقه‌ام، غزل‌های دل‌نشینی که پیدا می‌کنم، نامه‌هایی برای شخصی، روزمره‌نویسی، کوفت، زهرمار_ صفحه‌ی اولشان را پر کرده‌ام و خیلی‌هاشان حتی به صفحه‌ی دوم هم نرسیدند.
به همه‌ی همه‌ی فولدرهای بازشده‌ی مغزم. به همه‌ی کارهای نکرده‌ام، به همه‌ی زندگی‌های نزیسته‌ام، به همه‌ی امیدهای به دستِ باد سپرده‌ام، به همه‌ی خیالاتِ به حقیقت نپیوسته‌ام. به همه‌ی...

عنوان: تو به تقصیرِ خود افتادی از این در محروم/ از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری؟
حافظ‌شون

  • نظرات [ ۷ ]
سید طاها
۱۷ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۲۲
سلام
خب حالا به پنج جزئی که حفظ کردید نگاه کنید، نه بیست و پنج جزء مانده. به تک صفحه‌هایی نگاه کنید که نوشته شدند، حتی اگر به صفحه‌ی دوم نرسیده باشند. باز شدن موضوعات خودش می‌تواند موضوعیت داشته باشد، لازم نیست خودتان را به خاطر ننوشتن چیزی در آن سرزنش کنید. کارهای نکرده اگر زیاد است، کارهایی هم که کردید کم نیست. رمانی که به پایان نرسیده، تا همین‌جایش یک اتفاق خوب است. هر نوشته‌ی کامل نشده‌ای، یک بخش نوشته شده دارد که البته مهم است. این‌طور نیست که اگر کامل نشده باشد دیگر به دردی نمی‌خورد! فولدرهای باز شده‌ی مغزتان، شما را به فکر کردن واداشته، و فکر کردن -حتی اگر خودتان متوجه نشوید- شما را رشد می‌دهد. شما مسیری را که رو به بالا طی کرده‌اید، نمی‌بینید، چون پشت سر گذاشته‌اید. مدام چشمتان به باقی‌مانده‌ی راه است. اما قطعاً تا این‌جا راه خوبی را پیموده‌اید. ای بسا همین‌جایی که هستید، رشک خیلی‌ها باشد.

پاسخ :

سلام
بخش غم‌انگیزش اینه که همه‌اش رو یادم رفته. الان برگشتم و از جزء یک دارم دوباره حفظ می‌کنم. و دوستامم نیستن و نه تنها تنهام، بلکه دیگه استادِ دوست‌داشتنیم هم نیست.
ولی خب بابتِ خطوطِ بعدی و حرف‌های انرژی‌بخشتون ممنونم. 
دم شما هم گرم. 
ولی خدایی اگه کسی هست که به من رشک می‌بره واقعاً من بهش پیشنهاد می‌دم مراقب زندگی خودش باشه. سطح توقع انقدر پایین؟
عارفه ...
۱۷ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۲۹
حسرت برای همه زندگی های نزیسته...حسرت ابدی وازلی

پاسخ :

حالا الان یکی میاد می‌گه برو رمان بخون در چندتا زندگی بتونی بزی‌ای. خب من الان هری پاتر خوندم دارم می‌میرم که نامه از هاگوارتز برام نمیاد چی کار کنم؟
عارفه ...
۱۷ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۳۶
حسرت برای همه زندگی های نزیسته..حسرت ابدی وازلی

پاسخ :

حتی در حدِ دو کامنت اندوهگین‌شدن. یا بیشتر هم حتی.
غمی ‌‌
۱۷ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۴۲
داستانا و کارای باز توی زندگی مث برنامه‌های باز توی گوشی می‌مونند که توی پس‌زمینه فعالند و کم‌کم با زیادتر شدن تعدادشون، برنامه‌های جدید به سختی و با کندی اجرا می‌شند... باید بستنشون رو یاد بگیریم؛ حتی نیمه‌کار بستنشون رو.

پاسخ :

دقیقاً. بعد هی می‌گم چرا تمرکز ندارم، چرا خلاقیت ندارم. خب تکه تکه پخش و پلا کردی همه چیزو همه جا چون :|
چارلی ‎‌‌‌
۱۷ ارديبهشت ۹۷ , ۱۳:۲۳
به نظر من ایجاد این همه فولدر هم خودش یه اراده محکم میخواد D:  و همینقدر که تونستین حتی یه ذره از بعضی کارا رو تجربه کنید خودش‌ خیلی عالیه. از اول هم قرار نبوده تو زندگی دفتر همه کارها رو تا صفحه آخر پر کنیم! مثلا من خودم قبلنا چندین کلاس ورزشی و هنری رفتم ولی هیچکدومو جدی ادامه ندادم. اما الان هم اصلا پشیمون نیستم، و فکر نمیکنم که وقتم تلف شده باشه. چون چیزای جدیدی رو امتحان کردم در هر صورت :))

پاسخ :

آم... پس اگه ایجاد فولدر رو تابعِ اراده بدونیم، پرکردنِ قضیه و ادامه‌دادنش باید از همت سرچشمه بگیره. پس همت ندارم گویا.
نه نگاه، اون بخشش خوش می‌گذره. خب؟ آدم می‌ره یه کلاسی، می‌بینه دوست نداره، می‌گه اوکی من امتحانش کردم، نشد. زدم بیرون. این فعل آخر مهمه. بیرون‌زدن از قضیه.
مسئله وقتی مسئله است، که شما بری یه کلاسی، بعد ببینی جون نداری ادامه‌اش بدی و هی آلارمِ لو باتری می‌زنی سرِ کلاسش، اما همچنان نمی‌ری شهریه رو پس بگیری، یا اعلام کنی نمی‌خوام دیگه بیام. هی غیبت می‌کنی به جاش، بعد هی می‌گی ینی برم؟ نرم؟ می‌‌ری از دور به سردرش نگاه می‌کنی، هردفعه صورتتو می‌پوشونی موقع رد شدن از کنار ساختمونش و این قضایا. بعد از عذاب وجدان خفه می‌شی می‌میری دور از جون.
اگه تمومش کنی که آره، خیلی هم باحاله، تجربه هم هست. 
متیو تل
۱۷ ارديبهشت ۹۷ , ۱۶:۱۴
قلمتان مانا 

پاسخ :

من اومدم جواب بدم که دست شما درد نکنه و قلم خودتون هم مانا. ولی خب چون همین الان از وبلاگ فیش‌‌نگار اومدم و دیدم عینِ همین پیام رو اونجا هم دادید، نمی‌دونم چی بگم.
اگه راستکی چنین آرزویی کردید، قربان شما.
اگه نه همینجوری هرکی آپدیت می‌کنه اینو بهش می‌گید، بازم به هر حال ممنون که انرژی مثبت می‌دید.
تو ترکِ عمه‌ هم هستم و خوب موقعی چنین کامنتی دادید :|
خانم کوچیک
۱۷ ارديبهشت ۹۷ , ۱۸:۲۱
بذار گند کلیشه‌رو دربیارم ولی خب خودت واقفی که منم دقیقا همینه اوضاعم.
آی الله(با لهجه تبریزی اصیل،آلله به‌واقع/:)

پاسخ :

به امید پروردگار آخرش این فولدرا میان می‌خورنمون به ابدیت می‌پیوندیم.
همونقدر غلیظ :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan