تراکم اندیشه‌ها

یه عنوانِ خیلی پرشور و انگیزشی خودتون انتخاب کنید :/

پریسا جدیداً در وبلاگش مطالبِ خیلی جذابی از سایتِ متمم می‌گذارد که باعث شده به تازگی بخشی از زندگی روزمره‌ام به مطالعه‌ی مقالات آن‌جا مختص شود. 

جالب‌ترین بخشی که امروز بهش برخوردم، مبحث مربوط به کمال‌طلبی بود. بزرگ‌ترین معضلِ زندگیِ من! 

این یک داستان واقعی است!

همین امروز یک پست گذاشته بودم که نمی‌دانم چند نفرتان قبل از حذف آن خوانده بودیدش. چیز مهمی نبود. چند خط شامل نک و ناله، که راستش از ابتدای خلقت این وبلاگ مطمئن بودم بخش عظیمی از مطالبش را دربرخواهد گرفت. اما من بعد از حدوداً نیم ساعت مطلب را پاک کردم چون برای خودم این حق را قائل نبودم که در وبلاگم چیزی به جز مطالبی که حداقل یک‌کم مفید باشند بنویسم. حداقل یک حس عارفانه_مذهبی، سیاسی_اندیشمندانه، معرفی‌طور یا هرچیزی که بدانم حداقل به درد یک نفر می‌خورد.

و بعد از اینکه آن پست را حذف کردم، به این نتیجه رسیدم که مطالب وبلاگم کلاً به درد نخور و آشغالند! از همان اول هم من و وبلاگ‌نویسی برای هم خلق نشده بودیم. عقدِ ما را در چاه مستراح بسته بودند. من هیچوقت نتوانستم نثرِ مخصوصِ خودم را داشته باشم، ذهنیتِ خودم را در وبلاگم بگسترانم، مطالب منسجمی در آن بنشانم و به طور کلی من اصلاً ذیل لغت بلاگر قرار نمی‌گیرم.

بعد تصمیم گرفتم کلِ مطالبِ وبلاگ را مخفی کنم و تا زمانی که به قدر کافی مطالعه نداشته‌ام و به حدِ سرریزِ اطلاعاتِ حقیقی نرسیده‌ام ننویسم. پشیمان شدم و تصمیم گرفتم یک وبلاگِ جدید بزنم کلاً و ناشناس بنویسم. پشیمان شدم و تصمیم گرفتم کلاً از دنیای وبلاگ‌نویسی کناره‌گیری کنم. پشیمان شدم و تصمیم گرفتم بیایم اینجا و این سوالِ تکراریِ «چرا شما این وبلاگو می‌خونید» را ازتان بپرسم. پشیمان شدم و تصمیم گرفتم از شما بپرسم به نظرتان بهترین طیف مطالب این وبلاگ را کدام پست‌ها تشکیل می‌دهند.

برگردید به خط اول. تمامِ این‌ها از این نشات گرفتند که من یک پستِ شدیدا احساسی و ناشی از انفجار بغضم نوشته بودم و به نظرم غلط کردم که همچین چیزی را منتشر کردم! من هم بی‌سوادم، هم بی‌شعور، هم آنتی سوشیال، هم هرلغتِ تعارضی و تهاجمیِ بی‌ربط و باربطِ دیگری که به ذهنتان خطور کند.

بعد نشستم این یک، دو، سه، چهار پست را خواندم و خوردم توی دیوار! تمامِ تصمیماتِ قبلی‌ام به بن‌بست خوردند چون مشخصاً تصمیماتِ معقولی نبوده‌اند و اصلاً از سرچشمه‌ی معقولی نشات نگرفته بودند حتی. 

الان افتاده‌ام توی یک دور عجیب که حتی نمی‌گذارد این رفتارِ روالِ همیشگی‌ام را انجام بدهم که بروم از یک نفر بپرسم: «فلانی واقعاً به نظرت وبلاگ من مفت می‌ارزه؟» چون این پرسش می‌رود تحت عنوانِ «نیاز به تایید» که آن هم بخشی از معضلاتِ ناشی از کمال‌طلبی است.

نظرات ملت را هم که می‌خواندم قشنگ نیاز به چندبسته دستمال کاغذی داشتم که بنشینیم دور هم چندساعتی ذکر مصیبت بخوانیم و بر سر و سینه بکوبیم و همدردی کنیم ولی از آن‌جایی که به قدر کافی دوستان مثلِ خودم دارم که هزاربار تاحالا با هم برای این قضیه صورت خراش داده‌ایم، می‌دانم که این هم دردی دوا نخواهد کرد.

پس... شاید بهتر باشد به جای اینکه هی پماد موضعی بزنم به این قضیه و هربار دوباره به ورطه‌ی این داستان بیفتم، یک‌بار خودم را بردارم و مثل یک بچه آرام آرام راهش ببرم. 

اولین قدم؟ بنشینم مطالب وبلاگ پریسا را دوباره بخوانم و سعی کنم تمریناتش را انجام بدهم. 

دومین قدم؟ این شیوه‌ی تمرینی درمانی را به بعد از ماه رمضان و پایان امتحانات موکول نکنم که بتوانم به بهترین و کامل‌ترین صورتِ ممکن انجامش بدهم. الاغ! برای تمرین تعدیلِ کمال‌طلبی، کمال‌طلبانه رفتار نکن. 

سومین قدم؟ دیگه چه خبر؟ کی حوصله کرد بشینه این چرت و پر... به مطالب وبلاگم نباید بگم چرت و پرت؟ :| کی حوصله کرد بخونه این حرفای درافشانِ من رو کامل؟ یا کلاً این سوال رو هم حق ندارم بپرسم؟ یا اصلا نباید این سوال رو بپرسم که آیا باید این سوال رو بپرسم یا نه؟ :| 


عنوان: حقیقتاً هیچ ایده‌ای براش نداشتم :|

  • نظرات [ ۱۰ ]
دکتر سین
۲۴ ارديبهشت ۹۷ , ۲۰:۴۲
من عنوان اون پستو خوندم. دستم بند بود. چند دقیقه بعد اومدم بخونم، نبود! :| :دی
بارها بهت گفتم بازم می‌گم: بنویس! بی‌پروای آینده، بی‌اندیشه‌ی نگاه «دیگران»...
بنویس، چون وقتی از یه سنی (عددی نه؛ عقلی، ادراکی، فهمی) بگذری می‌فهمی که باید می‌نوشتی.
و مطمئن باش خیلی از دستاوردای بزرگ زندگی ان‌قدر نادیدنی و خزنده سر و شکل پیدا می‌کنن که فقط وقتی افکارتو ثبت کرده باشی، می‌تونی برگردی و ببینی‌شون...

پاسخ :

همینقدر جت‌لی :))
ممنونم که همچنان بر گفتنش مداومت می‌کنید. چون من همچنان نیاز دارم که بشنومش :دی
چارلی ‎‌‌‌
۲۴ ارديبهشت ۹۷ , ۲۰:۵۶
اون به دردبخور بودن یا نبودن مطالب بستگی به این داره که اولین بار که وبلاگ رو ایجاد کردین میخواستین یه رسانه باشه، یا یه دفترچه خاطرات؟ اگر دومی بوده که اصلا خوب و بد و مثبت و منفی بودن معنایی نداره :)

اون مطالب سایت متمم هم خود من بودم اصلا :| فکر میکنم منم باید یه بازنگری جدی رو خودم بکنم!

پ.ن: آیا خود تلاش برای برطرف کردن کمال طلبی،  کمال طلبانه نیست؟ :))
پ.ن۲: من فکر میکنم این پست در تناقض با اون بخش «من من» بالای وبلاگه :)) چون نشون میده که آدما اونقدرا هم ساده نیستن :)

پاسخ :

می‌خواستم یه رسانه باشه ولی مطمئن بودم که دفترچه خاطرات می‌شه :دی

آره اصلاً آدم با مغز می‌خوره تو دیوار انقدر که همه چیز انگار خودشه :|

پ.ن: نه الزاماً. چرا باید باشه؟ شیوه‌ی حل مسئله‌ات ممکنه کمال‌طلبانه باشه یا نباشه.
پ.ن2: وه... هزارسال بود ندیده بودمش انگار. شاید باشه. شایدم نه. مطمئن نیستم الان.
متیو تل
۲۴ ارديبهشت ۹۷ , ۲۱:۱۱
معمولن صفراوی مزاج ها کمال گرا هستند

پاسخ :

بله به شدت صفراوی! :دی
امیر دایی
۲۴ ارديبهشت ۹۷ , ۲۱:۱۱
وبلاگ نویسی من بر میگرده به 6-7 سال پیش. 
روزهای اول بی هدف می نوشتم. چند وقت مطالب آموزشی رو کپی میکردم. کم کم به این نتیجه رسیدم که نوشتن بی هدف فایده ای نداره. هدف گذاشتم مطلب آموزشی و ساخت آموزش.
سایت متمم یک سری مباحث داره راجع به تولید محتوا. 
نمی دونم چند سالتون ولی سعی کنید وارد حوزه تولید محتوای مفید و تولید دانش بشید. (البته اگر حالشو دارید) حیف وقت و زمانی هست که در اختیار دارید و بدون خروجی بگذره.

پاسخ :

مطلبی رو که گفتید دنبال می‌کنم. ممنون بابت ارائه‌ی تجربیاتتون :)
خورشید ‌‌‌
۲۴ ارديبهشت ۹۷ , ۲۲:۰۲
وقتی به خودت و نوشته‌های وبلاگت بد و بیراه می‌گی، حقیقتا به منی که تو رو و وبلاگت رو دوست دارم هم توهین می‌کنی. چه وضعشه. :/

پاسخ :

ببخشید. یکم دیگه هم کنار بیای، فکر کنم درست بشه :دی
غمی ‌‌
۲۴ ارديبهشت ۹۷ , ۲۳:۵۶
فک نکنم کسی باشه که وبلاگ‌نویس باشه و با این حس سرشاخ نشده باشه. ولی فقط اونایی که یه مدت دست از نوشتن برداشتند و دوباره مجبور به نوشتن شدن می‌فهمند که برای کسی که وبلاگ‌نویسی رو شروع کرده هیچ راه برگشتی وجود نداره و نوشتن براش به یه امر اجتناب ناپذیر تبدیل میشه. مشکل ما نگاه کارکردی به همه موضوعاته. توی هر موضوع دنبال یه چیزی می‌گردیم. انگار نمی‌تونه فقط یه چیز وجود داشته باشه و دلیل بودنش فقط همین بودنش باشه نه چیز دیگه‌ای...

پاسخ :

منم همین فکر رو می‌کنم. فکریه که دیر و زود همه رو درگیر می‌کنه.
درست می‌گید. یادم میاد که روزای اولی که درگیر نوشتنِ وبلاگ شده بودم، این احساس به شدت برام قابل لمس و دوست داشتنی بود. خیلی خوشحال بودم که هرچیزی برام یه جورِ دیگری معنا پیدا کرده. الان البته مطمئن نیستم چه احساسی دارم.
جولیک ‌‌‌‌‌
۲۵ ارديبهشت ۹۷ , ۰۰:۴۵
میشه عنوان های انتخابیمون رو به اطلاعت برسونیم و بینشون مسابقه برگزار کنی؟
من با این سه تا شرکت می کنم: 
«بلند ترین راه ها از اولین قدم ها شروع میشه»
«قورباغه ات را قورت بده»
«هنر معامله : دانلد جی ترامپ»
:|

پاسخ :

می‌شه ترکیبشون کنیم؟ 
قورباغه‌ات را بالای قله ببر و دانلد جی ترامپ را از همانجا پرت کن پایین :|

دیگه چندش هم هم نیست. مزه‌ی قورباغه هم نمی‌ده. جهانی هم دعامون می‌کنه.
پـــــر ی
۲۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۰۷
با اینکه همیشه گفتم طولانی می نویسی اما این پستت رو کامل خوندم و منم دارم مدام از مطالب سایت متمم می خونم. از همون وب پریسا هم باهاش آشنا شدم :)

پاسخ :

خدایی پستام خیلی کوتاه شدن. یه نظر بندازی متوجه می‌شی. جدیدا خیلی کم پیش میاد که طولانی بشن پستا :)
آسـوکـآ آآ
۲۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۶:۴۵
به نظرم ترک وبلاگ نویسی به این دلیل که ای وای من در حد خفن ها نیستم و نمی نویسم و این حرفا
کاملا اشتباست
مسابقه که نیست :)

تصمیمی که گرفتی رو عملی کن
و بعدش بیا بهمون بگو چند درصد به چیزی که می خواستی نزدیک تر شدی :)

پاسخ :

درست می‌گی. ولی حسِ ننره دیگه. میاد برای خودش.

چشم :))
چارلی ‎‌‌‌
۲۵ ارديبهشت ۹۷ , ۲۳:۰۹
نه منظورم این بود، از اونجایی که کمال طلبی یه نقص حساب میشه، پس تلاش برای رفع کمال طلبی یعنی تلاش برای برطرف کردن یه نقص، که خود این کار یه حرکت کمال طلبانست D: 

پاسخ :

صحیح :))
این بخشش مربوط به شاخه‌ی مثبت کمال‌طلبی می‌شه دیگه. منتها نه با هدف اینکه بی‌نقص بشیم. با هدف بهبود زندگانی و این صوبتای قشنگ.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan