تراکم اندیشه‌ها

مثل دزدای دریایی

یک. یکی از اساتیدِ ما، که نامشان را بارها در پست‌ها به اشکال مختلف چپانده‌ام، استاد صفاری، زنی است دوست‌داشتنی که من شیفته‌‌وار دوستش دارم. نه به خاطرِ رخِ معمولی و صدای کمی زیرش. به خاطر اینکه پیکره‌ی تمام‌نمای آن چیزی است که من دوستش دارم. آدمی که به دفعات عقاید خودش را کوبانده، تشکیک کرده و درنهایت به اعتقادی رسیده که با پتک و شکنجه و سیخ داغ و هیچ چیز دیگر، نمی‌توانی آن را ازش بگیری. با ذهنی خلاق و پرسوال که دائم در حال تحقیق و جست‌وجو و مقاله‌نویسی و این صحبت‌هاست. 

اما این قضیه کجا مسئله‌دار می‌شود؟ اینکه استاد ما به جای اینکه بیاید تاریخ زبان فارسی را _که هم تاریخش، هم زبان‌شناسی‌اش و هم فارسی‌اش را کاملاً مسلط است_ تدریس کند، برای ما حرف‌های قشنگ قشنگ می‌زند سر کلاس. من طبیعتاً حرف‌هایش را دوست دارم؛ اما نکته اینجاست که حرف‌های دوست‌داشتنی‌اش را باید بروم پای منبرش گوش بدهم. نه سر کلاس درس دیگری. طبیعتاً متوجهم که اصلاً دستِ خودش نیست و شور می‌گیرتش و چنین بر سروسینه می‌کوبد؛ اما خب استاد باید زمامِ خودش را در دست داشته باشد یا نباید؟


دو. یکی از اساتیدِ ما، که هرگز وبلاگِ نازنینم را به نامش آغشته نخواهم کرد، استاد درسِ عربی‌ست. بسیار غیرقابلِ دوست‌داشتن برای من! خاله‌زنک، پر از ادااطوار و عشوه و قر دست و گردن و پشت چشم... و خیر سرش مَرد! من هربار قبل از کلاس‌ها از بچه‌ها می‌خواهم سبزی بیاورند که قشنگ حس کنیم چهارتا زنِ چادر به کمر بسته، نشسته‌ایم دم در خانه‌هایمان منتظرِ شوهر، دوتا بچه بسته‌ایم اینور و آنورِ پهلو و کله‌پاچه‌ی همسایه‌ها را بار می‌گذاریم. گاهی هم دلم می‌خواهد میل و قلابم را ببرم و ببافم تا فقط صدای مَردی پر از تمایل به تعریف‌کردنِ قصه‌ی زندگیِ خودش، آشنایی‌اش با دختری توی اتوبوس و غیره را نشنوم. مردی که هربار کنایه‌ای به اسلام، نظام کشورمان، قرآن و نهج البلاغه یا هرشخصِ دیگری می‌زند زل می‌زند توی تخمِ چشم‌های من. نمی‌دانم در انتظارِ اینکه کفشم را بکوبم توی صورتش یا چی. (این اتفاقی است که همیشه می‌افتد. تا مقنعه‌ی جلو و چادر و نگاهِ جدیِ من را می‌بینند همیشه باتردید نگاهم می‌کنند. بی‌ربط بگویم که از قضا این یکی از دلایلی‌ست که من سر کلاس‌ها به سکوت مطلق رسیده‌ام و هیچ سوالی نمی‌پرسم. چون هر کوفتی درباره‌ی هر زهرماری می‌گویم، جورِ «دختر چادری معتقد حزب‌اللهیه» برایم حرف می‌زنند. و از قضا آدم‌هایی که هی تاکید دارند نباید ظاهر آدم‌ها در برخورد ما تاثیر بگذارد!) به هرحال همیشه وقتی حرف می‌زند کلی تشویق و هورا و قهقهه می‌گیرد. و اصولاً ارتباطش با خانم‌هایی که بلندتر به جوک‌های بی‌مزه‌اش می‌خندند بسیار بهتر است.


من این قضیه را از زاویه‌ی دید خودم تعریف کردم. همین دیروز یکی از بانوان کلاس، استاد اولی را در محضر استاد دومی به شدت کوبید و مشخصاً لحظات بسیار شادمانی را در کلاس استاد دومی تجربه می‌کرد.

دانشگاه، با وجود اینکه از نظر علمی_ادبی کوچکترین تاثیری روی من نداشت (به جز اینکه برای فراموش‌کردنِ لحظاتِ چرندِ کلاس بسیار بیشتر رمان خواندم و فیلم دیدم). یک اتفاقِ پررنگ توی زندگیِ من بود. اتفاقی که بهم کمک می‌کرد به هر اتفاقی، از هزار زاویه نگاه کنم و بدانم که آن دریافتی که من از یک اتفاق دارم، الزاماً همان چیزی نیست که به نظرِ همه می‌رسد. اگر دانشگاه فقط اندکی باعث شده باشد که من از فضای آرمانی و خیالیِ ذهنم فاصله بگیرم و کم‌تر متعصبانه با قضایا برخورد کنم، من ممنونِ فضای سرد و بی‌روح و کسالت‌بار و به‌دردنخورش هستم. 


عنوان: از اونا که یه چشمشونو می‌بندن و فقط با یه چشم به دنیا نگاه می‌کنن. 


+ یکی از دوستای قدیمم، وبلاگ رو به طریق بانمکی کشف کرده و تقریباً کلِ آرشیوم رو خونده. و من دیروز چهارشاخ مونده بودم و به پیام‌هاش نگاه می‌کردم فقط. من می‌خواستم آرشیو وبلاگمو پاک کنم؟ به خاکسترِ اجدادم خندیدم! :)))

  • نظرات [ ۵ ]
بهار :)
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۱:۰۳
یک: البته که باید:)

دو: کاملا درکت کردم. منم اینجور حسی داشتم...

عیب نداره بذار بخونن خوب مینویسی که:)

پاسخ :

:)

آدم می‌خواد دست کنه چشمشو از حدقه در بیاره :|

مسئله‌ام این بود که من یه بخشی از خودمو یواشکی نگه می‌داشتم تا همیشه. بعد خب الان عجیب بود برام یه مقدار :دی
ولی باهاش کنار اومدم چندیه.
چارلی ‎‌‌‌
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۳:۴۴
کلا بنظر من تو هر محیط آموزشی‌ای، وجود دونفر حیاتیه. یکی استادی که نقش پروفسور اسنیپ رو ایفا کنه، و یکی هم دانش‌آموزی در نقش مالفوی :)) کلا بدون اینا اصلا اون تجربه تحصیلی حال نمیده D:

+ من فکر کردم الان که اینطوری شده قطعا پاک میکنید :/ آخه اغلب دوست ندارن دوستان و آشنایان واقعی وبلاگشونو ببینن :-"

پاسخ :

:))))
اسنیپ اگه داشتیم که من هرجلسه سیصد و چهل و هشت بار غش می‌کردم براش :))) مردک عوضی جذاب!
مالفوی هم خوبه ولی به شرطی که هری باشه که دماغشو بماله به خاک. ما تعدادی مالفوی داریم، نورِ چشمِ اساتید، فقط به سبب صدای بلند و ردیف اول نشستنشون و نه حتی ژن اصیل و خالص. مابقی کلاس در حد یکی از رهگذرای خیابون دیاگون. 

+ من خودمم همین فکرو می‌کردم درباره‌ی خودم. ولی چنین نشد :دی و فکر کنم با خودم کنار اومدم که به هر حال من همین کوفتی‌ام که هستم و بذار همه‌ی جهانیان بنگرن دیگه. امکان نداره که بتونم تا ابد به عنوان یخچالی برای قایم‌شدن ازش بهره ببرم. 
غمی ‌‌
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۴:۲۷
مردم این سرزمین از بس که به اسم اسلام پدرشون رو درآوردند، تا یه آدم با ظاهر مذهبی می‌بینند، همه اون تجربیات بد توی ذهنشون بازپخش میشه... اینجا همیشه بر مسئولیت‌های دینی مردم تاکید شده و کسی از حقوق دینی مردم حرفی نزده... ریاکاران این جامعه باعث شدند که دین مساوی دورویی فرض بشه و اصول‌گرایان هم دین رو کنار دگم‌اندیشی قرار دادند. در کل دین لحاف چهل تکه‌ای شده که هرکی به سلیقه خودش چیزی رو بهش وصله زده. در این موضوع حرف زیاده. بی‌خیال.

پاسخ :

کاش یکی به این مسئولین که همش می‌گن ملت مدیون خون شهدایید شما، بگه که از قضا این شمایید که مدیون خون اون شهدایی هستید که به نامشون، آرمانشون رو دود کردید. 
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۹:۱۰
کفشت رو بکوبی توی صورتش یا چی:-))))))
ولی کلاس ما این مدلی هست که وقتی استادی یه چیز لوس و بی مزه ای تعریف میکنه، آقایون قهقهه میزنن ما پوکر می مونیم:|

پاسخ :

والا :))
شاید نوع شوخی‌هاشون یه جوریه که فقط خودشون سر در میارن مثلا؟ :/
خانم کوچیک
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۹:۳۵
(((((((((((((((:
اخ طفلکم دیروز چه گذشته بهت-_-
هعیییییییف.
داشتم تصور می‌کردم که کاش یه ماشین زمانی چیزی داشتیم،این دوسال و می‌کشیدیم جلو یا با همین تجربه می‌رفتیم عقب.
اره اره تنها چیزی که دانشگاه به منم یاد داد دقیقا همین بود.

پاسخ :

یکی از بهترین روزهای زندگیم بود :|

واقعاً. کاش با همین تجربه می‌شد برگشت عقب. ولی چون نمی‌شه، دندمون نرم، می‌ریم جلو تا چشم جهان درآد :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan