تراکم اندیشه‌ها

وه که تو هم گر بتوانی شنید/ زین نگهِ نغمه‌سرا رازِ من

همین پست را با صدام بشنوید


من از وقتی شانزده سالم بود قصه می‌نوشتم. توی تمامِ قصه‌هام، یک نفر بود، حبس شده توی قلبِ خودش، و یک‌نفرِ دیگر که می‌آمد، دستِ او را می‌گرفت و با خودش می‌برد بالا. زیباترین کسی که توانستم بنویسمش، کاوه‌جان بود. 

اولین خطِ داستان، با مرگِ کاوه‌جان قلم خورد و من از همان اولین خط، تا وقتی که داستان تمام بشود، کاوه‌جان را نداشتم. فقط سایه‌ی محوش، در هوای داستان برای خودش می‌چرخید و باورت بشود یا نه، دلبری می‌کرد. کاوه‌جان، کسی که توی داستان زنده نبود، زنده‌ترین و حقیقی‌ترین شخصیتی شد که من نوشتم. آنقدر بزرگ شد که از دست خودم درآمد. کاوه‌جان را من بزرگ نکردم. کاوه‌جان، جان گرفت و از لابه‌لای خطوط نوشته‌ام بیرون آمد و یک روز به خودم آمدم و دیدم که من واقعاً دوستش دارم. واقعاً زندگی‌اش می‌کنم. و از آن‌روز به بعد، منتظرِ کاوه‌جانِ خودم ماندم. منتظرِ رسولِ خودم...

کاوه‌جان نیازی نداشت که زنده باشد تا زندگی ببخشد. تو هم نیاز نداری که باشی تا من عاشقی‌ات کنم رسول‌جان. مهم نیست امروز می‌آیی یا هزارسالِ دیگر یا هیچوقت. تو، حتی اگر خودت هم ندانی، مبعوث شده‌ای که مرا احیا کنی.

الان دارم از خجالت آب می‌شوم. راستکی. خب احمقانه است که بخواهی بنویسی برای کسی که نیست. شاید همه‌ی دنیا هم به خودم و بچگی‌ام بخندند؛ اما چه باک؟ زندگیِ من یک‌روزهایی از این هم بچگانه‌تر بوده. 

می‌دانی چرا دارم این چیزها را می‌نویسم رسول‌جان؟ چون وقتی برمی‌گردم به بچگی‌هام، اول‌های نوجوانیم و می‌بینم هیچ خاطره‌ای برایم باقی نمانده، غصه‌ام می‌شود. مغزِ من، از همان اول یاد گرفته که هرچیزِ غم‌انگیزی را پاک کند؛ ولی آنقدر احمق است که نمی‌فهمد با پاک‌کردنِ خاطره‌ها، دردشان از بین نمی‌رود. اینطور می‌شود که من چنین روزی از صبح برای خودم اشک می‌ریزم و یادم نمی‌آید که چرا.

شخصیت‌های افسانه‌ها می‌دانستند یک‌روزی قرار است شاهزاده برود و با بوسه‌ای خاطراتشان را پاک کند و برای همین هم می‌نوشتند. من هم برای همین می‌نویسم. برای اینکه اگر روزی آمدی، اگر روزی دستت را محکم گرفتم و مغزم تصمیم گرفت خاطراتم را پاک کند، بیایم اینجا، برچسبِ تو را بخوانم و یادم بیاید که زمانی چقدر دلتنگت بوده‌ام. که هیچوقت نگذارم قدمی از من دور شوی.

رسول‌جان...

حوصله‌ی گفتنِ همه‌چیز را ندارم. فقط بدان که امروز، وقتی داشتم قدم می‌زدم، نزدیک بود زمین بخورم. محکم‌تر از همیشه. بعد هم لابد یک کامیون از رویم رد می‌شد و آش‌ولاش می‌افتادم کنار خیابان. آنجوری که هیچ‌کس، هیچ‌کس نتواند جمع و جورم کند. اما هیچ‌کدام این اتفاق‌ها نیفتاد و من هنوزم نفس می‌کشم. چون یک ثانیه، فقط یک ثانیه دیدم که پشتم ایستاده‌ای، سایه‌ات را کنارم دیدم و صدای کفش‌هایت به گوشم خورد. 



+خیلی وقت بود که سعی می‌کردم فقط پست‌های خیلی خوب بذارم. ولی تراکمِ اندیشه‌های من که فقط حرف‌های خیلی خوب نیست. گاهی من فقط احمقم :)

+من به هرحال به احتمالِ قوی پست‌های رسول‌جان رو ادامه خواهم داد. فقط بگید که حضورِ صدای خودم در کنارش به نظرتون خوبه یا نه؟

+ یه سوال از کسایی که از قدیم‌ترا منو می‌شناسن و صدامو شنیدن. صدای این پست، همون صدای شونزده سالگیم نیست؟ همون صدای خامِ واقعی؟ خیلی وقت بود که خودمو اینجوری نشنیده بودم.

عنوان: شعری از جنابِ ابتهاج، بشنوید.

  • نظرات [ ۱۳ ]
دکتر سین
۰۲ مرداد ۹۷ , ۱۸:۵۸
چه باحال بود. کیف داد. ^_^

پاسخ :

نوش جان :))
قاسم صفایی نژاد
۰۲ مرداد ۹۷ , ۱۸:۵۹
عشق باید حجاب ظلمانی را از فطرت شریف انسان بردارد و تمام محبوب‌های مجازی را زیر پا بگذارد و خودی و خودخواهی را له کند تا دستاویز دلبری شود که همه دل‌ها او را می‌خواهند. آنوقت این عشق فرقی نمی‌کند کاوه‌جان باشد یا رسول‌جان؛ فرقی نمی‌کند زنده باشد یا زندگی کند؛ فرقی نمی‌کند سایه‌اش حس شود یا جسمش عیان باشد..
امیدوارم همه ثانیه‌های‌تان عاشقانه باشد که هیچوقت زمین نخورید.

+ برداشت‌تون از این پست‌هاتون اشتباهه. 
+ خوبه ولی بدون صوت هم کامله.
+ نشنیده بودم.

پاسخ :

نوعِ عارفانه و رشددهنده‌ای که دقیقاً وظیفه‌اش رسالته. بله. منظور من هم همینه از همچه پست‌هایی.
♫ شباهنگ
۰۲ مرداد ۹۷ , ۱۹:۵۴
هنوز صداتو گوش نکردم ولی اونجا که منتظر مبعوث شدن رسول بودی این تو مغزم رژه می‌رفت:
نیومدی روز شد، دیروزم امروز شد (با لحن بانو شهره بخون :دی)
اصن بذار برات بفرستم

پاسخ :

قششنگ یه تصورِ کامل و جامعی ازش دارم الان :دی
رستاک :)
۰۲ مرداد ۹۷ , ۲۰:۵۵
چرا آدم به این نوشته به این خوبی اینقدر بد و بی‌راه بگه؟
خیلیم جذاب بود:)
دستشون درد نکنه مانع از چیزای وحشتناک شدن:))
بودن صدات خیلیم خوبه!

پاسخ :

حماقت انواعِ قشنگی هم دارد :دی
آره دیدی؟ نزدیک بود شتک شم.

خدا رو شکر :)
زهرا
۰۲ مرداد ۹۷ , ۲۲:۴۳
مینویسم گاهی واسش منم ... چقدر کیف میکنم  از اینکه بعدنا میاد و میخونه و غش غش احتمالا میخندیم  .. تصور اینکه یاسا بزرگ میشه و میبینه چقدر خودشو باباشو دوست داشتم قبل ازینکه باشن واسم عشقه عششق ... * این مسریه که خاطره های بد فراموش میشن ..میشینیم گریه میکنیم ولی نمیدونیم چرایعنی  !؟ *

پاسخ :

خوب می‌کنی. 
یاد گوبلین نمی‌افتی اینجور مواقع تو؟ :دی
آسـوکـآ آآ
۰۲ مرداد ۹۷ , ۲۳:۲۷
تو فقط بنویس و بخون
صدات واقعا شنیدنیه
منو میبره با سالهایی که به شدت رادیو به گوش بودم

پاسخ :

مهربانا :))

دمت گرم.
ناشناس
۰۳ مرداد ۹۷ , ۰۹:۲۳
دلم یه رسول جان‌ خواست؛ البته فرقی نمی کنه که کاوه جان باشه و یا رسول جان ولی جان باشه لطفا :)

پاسخ :

آره... و مسئله اینه که رسول‌ها، کاوه‌ها، بعدِ جسمانی نیاز ندارن. ما می‌تونیم فقط به واسطه‌ی احساس حضورشون رشد کنیم.
حمیدرضا وجدانی
۰۳ مرداد ۹۷ , ۰۹:۵۴
سلام
میگن شنیدن کی بود مانند دیدن
منم میگم : خوندن کی بود مانند شنیدم
اول خوندم نوشته شما رو و بعد هم به پیشنهاد شما شعر جناب ابتهاج رو با صدایی زیبا گوش کردم
و بلاخره برگشتم ابتدای نوشته شما و این بار نخوندم فقط گوش کردم
زیبا نوشتید
التماس دعای فرج

پاسخ :

سلام
عجب مراحلی شد. :)

اللهم عجل لولیک الفرج
علی علیزاده
۰۴ مرداد ۹۷ , ۱۹:۰۱
سلام اگر خواستید dadnazan.blog.irرا دنبال کرده و تیبادل لینک کنیم

پاسخ :

عجب
پریسا سادات ..
۰۴ مرداد ۹۷ , ۲۰:۵۹
:)

پاسخ :

به خودت لبخند
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۵ مرداد ۹۷ , ۱۶:۳۹
من توی رادیو هم صداتو خیلی دوست دارم:-))
متن هم به دل نشست بسیار:-)

پاسخ :

نوش جونت خب :))
بانوچـ ـه
۰۶ مرداد ۹۷ , ۱۲:۰۸
بازم اینقدر خوب نوشتی که دلم میخواد بچلونمت
ولی ازم دوری و من فقط میتونم برم تو حرم بشینم و دعات کنم
صداتو نتونستم گوش بدم ولی متن رو با جان و دل خوندم و دوستش داشتم :*

پاسخ :

ثریا :))

تو بی‌نظیری. ممنونتم.
آقاگل ‌‌
۰۷ مرداد ۹۷ , ۱۵:۱۳
الهی بر پست‌های صدادار این وبلاگ بیفزا :-)

پاسخ :

نوش جان :))

با توجه به پستی که الان گذاشتم، دعای دیرهنگامی محسوب می‌شه. :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan