تراکم اندیشه‌ها

چرخ و فلک گیر کرده یا چی؟

+از سری داستان‌های بی‌سرانجام. اگه روی برچسبش بزنید یکی‌دوتای قبلی رو هم می‌تونید بخونید.
+ دلم می‌خواد بدونم نظراتونو. برام بگید حتی توی دوکلمه هم که شده. 

می‌گن وقتی متعلق به کسی می‌شی، اگه شاد باشه شادی، اگه نباشه خودتو به آب و آتیش می‌زنی که بشه. ولی همیشه از اونور تعریف می‌کنن این قصه رو. منم از همونور تعریفش می‌کردم همیشه. ولی خب وقتی افتادم همون‌جا، دیدم حق داشتن که هی همه‌شون می‌اومدن می‌گفتن باید طاقت بیاری و تواصوا بالصبر و اینا. مگه می‌شه یه راه انقدر پر چال و چول آخه؟ 
تو اتفاقِ عجیبی بودی ولی خب. نه به خاطر اینکه رسیدن بهت سخت بود. به خاطر اینکه همینجوری یهو اومدی و یهو افتادم تو همون اولین چاله و تو هم مثل معشوقای قصه‌ها نذاشتی بری. گشتی دنبال طناب و این چیزا. وقتی دیدی هیچ خبری نیست، نشستی اون بالا و برام افسانه ساختی. برام تعریف کردی چطوریه اون بالا بودن. از بوی علف و گل‌ها، از درختایی که تازه شکوفه زده بودن، از رفت و آمدا، از حال و هوا و این چیزا دیگه خلاصه.
هی گفتی و گفتی و هی نفهمیدی که من هر لغتت رو پله کردم و گذاشتم زیر پام. هی گفتی و گفتی... هی نفهمیدی اما قد منو بلند کردی با هر گفتارت. من جواب نمی‌دادمت. اولا بد و بیراهم می‌گفتم حتی. که چرا منو کشوندی دنبال خودت. که چرا همون اول یه جوری بودی که به چشمم اومدی. انگار نه انگار خودم نگاهمو چسبونده بودم به موهای صدساله‌ات. بعدترا دیگه هیچی نگفتم. تو هم هی نفهمیدی من دارم میام ور دلت. باز تعریف کردی. تعریف کردی. من هی قصه ساختم و بلند شدم. نردبونم هی قد می‌کشید و دلم هی قرص‌تر می‌شد به اون بالا. 
یه روز ولی، وقتی خورشید اومد بالا، تو شروع نکردی به آواز خوندن. ترسیدم. ترسیدم که رفته باشی. یکی از شعرایی که همیشه می‌خوندی و حفظ شده بودم رو خوندم، که بشه آخرین پله‌ی بالا اومدنم. 

دی خیالِ تو بیامد به درِ خانه‌ی دل
در بزد، گفت: «بیا، در بگشا، هیچ مگو.»

دستمو گذاشتم دمِ چاه و سر کشیدم بیرون. مثلِ آدمایی که یه عمر تو تاریکی بودن _البته الان که فکر می‌کنم راستکی هم یه عمر تو تاریکی بودم_ چشمامو هیز چرخوندم رو علفا و گلا. بعد سرمو بردم بالا. نگاه کردم به درختا. شکوفه نداشتن ولی. برخورد بهم. پس کوشن شکوفه قشنگایی که تو می‌گفتی؟ دستمو کشیدم رو چشمای تار. درختا شکوفه نداشتن ولی میوه داده بودن. شکوفه‌ها ثمر داده بودن. درختا میوه داده بودن. درختا میوه داده بودن. 
چشم چرخوندم پیِ تو. چپ و راست، شمال غرب و شرق. جنوب شرق و غرب. همه‌ور. نبودی ولی. من بودم و میوه و آسمون و چیز میزای توش. صدام پیچید و صدات پیچید.

دستِ خود را بگزیدم که فغان از غمِ تو
گفت: «من آنِ توام، دست مخا، هیچ مگو.
تو چو سُرنای منی، بی لبِ من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم، ز نوا هیچ مگو.»

همینجوری آچ‌مز موندم. حالا که رسیدم بالا، همینجور ول کردی رفتی، هی می‌گی هیچ مگو هیچ مگو؟ 
مثل اون باری می‌مونست که رفته بودیم شهربازی. هی بهت گفتم بیا بریم سوار سرسره بشیم، گفتی آدم اینقدر جون بکنه برسه بالا که فیشّی بلیزه پایین؟ گفتم بریم تابم بده. گفتی که چی هی ببرم لب چشمه تشنه برت گردونم؟ گفتم خب برم داشتی آوردی پارک چی کار؟ چرخ و فلکو نشون دادی. سوار شدم، چرخوندی بردی بالا، بردی بالا، بردی بالا، وقتی با ماه همسایه شدم نگه داشتی. 
حالا هم سرِ چاه نگهم داشتی.

گفتم: «این جانِ مرا گردِ جهان چند کشی؟»
گفت: «هرجا که کشم، زود بیا، هیچ مگو.»
گفتم: «ار هیچ نگویم، تو روا می‌داری
آتشی گردی و گویی که در آ هیچ مگو؟»
همچو گل خنده زد و گفت: «در آ، تا بینی
همه آتش‌سمن و برگ و گیا، هیچ مگو.»

چشم چرخوندم. یه آینه پیدا کردم. وسطِ همون جنگل و اینا. میونِ همون درختا. رفتم جلو. زل زدم به خودم. دیدم گیسام شکوفه زده. از نوکِ چندتا از تارای موم سیب آویزونه. 
فکرشو بکن. همه‌ی اون مدت فکر می‌کردم دارم گولت می‌زنم و حرفاتو می‌دزدم که پله بشه زیر پام. اما همه‌ی اون مدت، تو بودی که تصمیم می‌گرفتی حرفای بلند بزنی که من برسم بالا، که ببینم ثمر دادم. 

همه آتش، گلِ گویا شد و با ما می‌گفت:
«جز ز لطف و کرمِ دلبرِ ما هیچ مگو.»

ولی... وسط اون بهشت، هنوز یه چیزی کم بود. تو کجا گذاشتی رفتی؟

شعرا: عزلیات شمس | مولوی
  • نظرات [ ۸ ]

تاریخ معاصر

یکم ادامه بدیم آلوئه‌ورا رو؟ :)


گفتم: «خیلی وقت نیست. همین یکم پیشا بود که فکر کردم دیگه این بطری صورتیا، شدن مثلِ همه‌ی بطریای عالم با هرکوفتی توشون. دیگه نیستن اون چیزی که باید می‌بودن. دیگه نمی‌زنن اون حرفی رو که باید می‌زدن.»
نگاهم کردی. عجیب نگاهم کردی. انگار که تو هم باورت نمی‌شد بشنوی همچین حرفایی رو. انگار که تو هم باورت نمی‌شد یکی رو پیدا کنی برای صدسالِ پیش. 
روتو برگردوندی که بری؛ پات نرفت. اومدی که بری؛ ولی پات نرفت. باز برگشتی. باز نگاهم کردی. گفتم که همه چی از همونجا شروع شد؟
برگشتم حساب کنم شیر و این چیزا رو. داشت اون نور قرمزه‌ رو می‌انداخت رو خریدام که یعنی بیب، بارکدشو خوندم. یه بیسکوییت مادر گرفتی جلوی نور قرمزه. فروشنده‌هه برگشت. من برگشتم. تو صورتت یه اتفاقی افتاد انگار. می‌گن لبخند بود. 
گفتی: «بریزش تو آب جوش، هم بزن. هنوزم همون مزه رو می‌ده.»
دیگه دنیا دورِ سرم چرخید. بیسکوییتو قاطیِ باقیِ چیزا ریختم تو کیسه و رفتم بیرون. رفتم خونه. آب جوش ریختم تو پیاله با بیسکوییت مادر. گریه می‌کردم. واقعاً می‌گم. همون جوری که روزِ اولی که بهت می‌گن بیا بیسکوییت مادر و آب جوش بخور و تو دلت فقط شیرِ مامانو می‌خواد گریه می‌کنی، گریه کردم. 
انگار دوباره داشتن بهم می‌گفتن این دنیا همه‌ی مزه‌ها رو می‌خواد بچشونه بهت. باید عادت کنی که همیشه ترشی نخوری. اگه بخوای هی گیر بدی و هی باهاش راه نیای، معده‌تو سوراخ می‌کنه که بهت بفهمونه حرف، حرفِ اونه.
انگار دوباره داشتم می‌فهمیدم بزرگ‌شدن، یعنی عادت‌دادنِ زبونت به مزه‌های جور واجور. یعنی نمی‌تونی همیشه با آلوئه‌وراهه خوش باشی. اگه زیادی ازش خوشت بیاد و باورش کنی، دیوارشو عوض می‌کنن و دیگه بهت مزه نمی‌ده. باید برگردی به بیسکوییت مادر.
کی می‌تونست این حرفو بهم اینجوری بزنه جز تو؟ کی می‌تونست اینجوری بکوبه تو گوشم جز تو؟
آدمایی که صدسال پیشو یادشون رفته، نمی‌فهمن این چیزا رو. بعد هی می‌شینن زار می‌زنن که فلانی مرد، فلان چیز گم شد. بعد خودشونو می‌کشن که من نمی‌تونم این داغو تحمل کنم و این بی‌مزه‌بازیا.
تو فرق داشتی ولی. تو برای صدسال پیش بودی. با اون مدل موهای مسخره‌ات. با اون کفشای چروکت. با اون ساعت نقره‌ایِ هزار‌ساله‌ات. تو برای صدسال پیش بودی.
تو تاریخ می‌‌فهمیدی. تو معنیِ تغییر رو می‌دونستی. تو معنیِ بزرگ‌شدنو می‌دونستی. تو معنیِ خیلی چیزا رو می‌دونستی.
می‌دونی چرا اون روز همه چی شروع شد؟ 
چون اون روز، دختری که تو دانشگاه تاریخ می‌خوند، تا وسطِ کتابا پیدا کنه جوابِ سوالشو، تو گیسای مسخره‌ی تو تاریخو پیدا کرد. تو تاریخ بودی. خودِ تاریخ...

+ اگه دوستش دارید و به نظرتون حرفایی که دلم می‌خواد بزنم، توی این قالب و با این دوتا شخصیت دلنشین‌تر از حرفای معمولیِ خودمه، بگین که شاید همینو ادامه بدیم تو وبلاگ :)

  • نظرات [ ۱ ]

آپارتمانای خیلی زشت

مثل وقتی که دراز کشیدی و دستتو دراز می‌کنی تا دیوار... شبِ زمستونی... شبِ وسطِ زمستونی. دیوار یخه. دستت می‌ره بالاتر، گوشه‌ی پرده رو می‌زنی کنار. ماه افتاده بینِ دو تا آپارتمانِ زشت. 

دیدنِ تو اینجوری بود. وسطِ سرما، گیر کرده بودی بینِ دو تا آدمِ بی‌معنی. آدمِ بی‌معنی که می‌دونی چیه؟ آره... مثل همونایی که کنارت بودن اون روز. دست می‌کشیدن به زور تو کله‌ات که بگن مدلِ موهات به درد صدسال پیش می‌خوره. 

اصلاً سرِ همین چشمم برگشت سمتت. همه بهم می‌گفتن به دردِ صدسال قبل می‌خورم آخه. بشینم، روسری گلگلی رو سر، انار دون کنم و از گوشه‌ی خونه‌ام صدای بخارِ سماور بیاد. بعد عینِ فیلم فارسیا، برم بچرخم لای ملافه‌های سفید، باد بزنه، بارون بزنه، تو برسی. بعد قضیه بشه بالیوود. بچرخیم و بخونیم و بخونیم و بخونیم...

حالا یکیو دیده بودم که به دردِ صد سال قبل می‌خورد. نه صد سال تنهایی و این چیزمیزای غم‌انگیز. صدسال پیش، وقتی همه بوی خودشونو می‌دادن. صداشون صدای خودشون بود. صورتشون صورتِ خودشون...

برگشتم طرفت همون موقع. من هیچ‌وقت برنمی‌گشتم طرفِ کسی. سرم پایین بود و همیشه یه چیزی با خودم زمزمه می‌کردم همیشه. یه وقت یه دیالوگی از یه کتابی، فیلمی چیزی می‌افتاد دهنم و می‌گفتمش تا از مغزم خالی شه.

وقتی دیدمت، لبم جنبید. یه چیزی گفت عینِ دیالوگای این فیلما... «تو مثِ ماهی، وسطِ دو تا آپارتمانِ زشت.»

بعد تموم شد. همین بود همه‌اش. من رفتم یه وَر. تو وَرت با من فرق داشت. پشتتو کردی و با اون دو تا آپارتمانِ زشت راه افتادی رفتی. منم رفتم _قشنگ یادمه_ رفتم دو تا از این شربت صورتی آلوئه‌وراها خریدم و رفتم خونه. یکیشو باز کردم برای تو، یکیشو برای خودم. 

نه اینکه ازت خوشم بیاد و عشق در یک نگاه و اینا. فقط اینکه فکر می‌کردم مزه‌ی این شربت آلوئه‎وراهه رو تو می‌فهمی. تو که برای صدسالِ پیشی. 

فقط می‌خواستم یه نفرو پیدا کنم که برای صد سال پیش باشه، بهش این شربت آلوئه‌وراهه رو بدم و بپرسم به نظرت این مزه‌ی در و دیوارِ نم‌گرفته نمی‌ده؟ هیچ‌کس نمی‌فهمید در و دیوارِ نم‌گرفته چرا باید بوی آلوئه‌ورا بده یا برعکس. ولی مطمئن بودم اگه یه بار دیگه پیدات کنم و نشونت بدمش، حتمی قبل از سوالِ من می‌گی: این شیره‌ی دیوارِ نم‌گرفته است؟

ولی رفتی اون روز. منم رفتم. آلوئه‌وراهه رو خودم خوردم و خودم اومدم که با خودم موافقت کنم و بگم آره، این همون مزه‌ رو می‌ده. اما... مزه‌ی آلوئه‌وراهه عوض شده بود. مزه‌ی شیر و نون بربری و خیار و پنیر و هر کوفتی رو می‌تونستم تحمل کنم که عوض شه. ولی این یکیو نه. 

نفهمیدم چی شد. نفهمیدم چرا. از اون روز هیچ آلوئه‌ورایی مزه‌ی دیوارِ نم‌کشیده نداد. 

تا وقتی دوباره دیدمت. تو یه فروشگاهی... یه شربت باز کردی و اومدی لبخند بزنی انگار، بعد نتونستی. لبخندت پرید. یهو نگات چرخید اینور اونور. من بودم فقط. زل زدی تو چشمم و گفتی: این لعنتی کِی مزه‌اش عوض شد؟ نکنه دیوارشونو عوض کردن؟ نکنه از یه دیوار دیگه نَم می‌گیرن؟ 

نفهمیدم چی شد. هیچی نفهمیدم. فقط از اون روز به بعد، دقیقاً از همون روز همه چی شروع شد.


پ.نان: از این حسایی که یهویی میان بعد نمی‌دونی از کجا اومدن و به چه دردی می‌خورن متنفرم. تهش می‌شن هم‌چه چیزی. خب چی کارت کنم قصه‌ی نیمه کاره؟ چی کارت کنم شخصیتِ مجهول؟

  • نظرات [ ۳ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan