تراکم اندیشه‌ها

مثل کشمش وسط عدس‌پلو

+ خطر اسپویل بعضی از نکات ریز سریال دکترهو. مثلا تیکه کلامای شخصیتا، یا یه سری از وسایلشون که برندشون محسوب می‌شه.
+این پست رو اگه ننویسم می‌میرم. ولی از اونجایی که شما اگه نخونید نمی‌میرید، می‌تونید همین الان صفحه رو ببندید و مطمئن باشید چیزی به جز اعترافاعات ذهن خطرناک من درش ننهفته. 

دکترهو نگاه کردم امروز دوباره. البته دوسه‌روز بود که هی می‌رفتم نوک می‌زدم و امروز از اولین اپیزود نشستم نگاه کردم تا پایان فصل یک. 
به این خاطر که من اون روزا نمی‌اومدم تو وبلاگ تک‌تک لحظاتم رو توصیف کنم، که الان پشیمونم البته، شما کوچک‌ترین تصوری ندارید که من چه حس عمیق و عجیبی به سریالش دارم. دکترهو من رو برای اولین‌بار به قول جولیک به یه فن‌گرل تبدیل کرد. که خیلی احساس معرکه‌ای بود. هنوزم شبایی که به هردلیلی دارم وامی‌پاشم، گردنبند تاردیسم می‌تونه شفام بده. بشینم بچرخونمش و ایمان داشته باشم که یه بار اگه حقیقتاً از اعماق وجود بگم هلپ می، درخواستم می‌ره روی کاغذ ذهنی دکتر و آلونزی‌گویان تاردیس رو وسط اتاقم پارک می‌کنه و درحالی که بقیه خوف‌ کردن که چرا از توی اتاقم صدای شکنجه‌ی فلامینگو میاد، من یه کوله‌پشتی حاوی چندتا از وسایل شخصی برمی‌دارم و می‌پرم توی تاردیس و با هم فرار می‌کنیم. درحالی که مشخص نیست دقیقاً از چی. 
یه دنیای ذهنی که می‌تونی هروقت کم آوردی بهش پناه ببری و مطمئن باشی که امنی، حالا هرچند ممکنه هر آن یه موجودی بیاد تو رو بخوره، تبدیلت کنه به آهنِ آپدیت‌شده، قلبتو منفجر کنه، یا چون نمی‌خندی به کود تبدیلت کنه؛ اما همیشه مطمئنی که دکتر لحظه‌ای که داری منفجر می‌شی و جونِ آخرته و شکمِ غولِ مرحله‌ی آخر داره دماغتو لمس می‌کنه، سرمی‌رسه و تو دوباره نفس عمیق می‌کشی. 
برای چی انقدر احساس بیگانگی با این دنیا داریم بعضی از ما؟ برای چی همیشه داریم فرار می‌کنیم؟ 
چرا نمی‌تونیم با عالمِ پیرامونمون کنار بیایم؟ یا چرا عالم پیرامونِ ما نمی‌تونه باهامون کنار بیاد؟

عنوان: از لحاظِ بی‌ربطی و بیگانگی. انصافاً حضور کشمش توی عدس‌پلو چه توجیهی داره؟
  • نظرات [ ۱۲ ]

A Monster calls + پرسش

درست وقتی که دنبالِ یک تمثیلِ حسابی از احساسی که در حال نسبت به خودت داری می‌گردی، چشمت به پوشه‌ی ا مانستر کالز می‌افتد و پسربچه‌ی چشم‌رنگی و دل‌گنده‌ی فیلم، کانر اومالی. و از آن‌جایی که اگر بگویم چه احساسی نسبت به خودم دارم، تمامِ راز و زیباییِ فیلم به فنا می‌رود، پس خودتان با زبانِ خوش فیلمی را که به نظرم حقیقی‌ترین، عمیق‌ترین و دل‌نشین‌ترین فیلمی‌ست که در یک‌ونیم سالِ گذشته دیده‌ام را ببینید. 
به دو دسته فیلم را توصیه نمی‌کنم. ابداً... 
اول، آن‌ها که مادرشان را از دست داده‌اند. آن‌ها که دلتنگِ مادرشان هستند. و... البته از طرفی هم فکر می‌کنم گزینه‌ی مناسبی باشد. مثل یک دلداریِ درست و حسابی.
و دوم، آن‌ها که به درست و غلطِ صرف باور دارند و میانه برایشان تعریف نشده. چون برادر مانستر می‌فرماد که: 
There is not always a good guy. Nor is there always a bad one. Most people are somewhere in between.

+ این فیلم‌ها و کتاب‌هایی که با آب و تاب ازشان تعریف می‌کنم را با آب و تاب نبینید. من استادِ تعریف‌کردن از چیزهای معمولی و ارتقای سطحشان تا سقف آسمان هستم و یک‌هو دیدید همچه چیز خفنی هم از آب در نیامد و خورد تو ذوقتان! من هم نه کتاب‌خوانِ حرفه‌ای هستم، نه فیلم‌بازِ قهاری. صرفاً خیلی کیف می‌کنم با هردو، و ملاکم هم همین است که آیا با چیزی کیف کرده‌ام یا نه.  

آیا راهی هست که بشه کتاب زبانِ اصلی‌ای رو خرید؟ پی‌دی‌اف منظورمه. که خب ترجیحا قانونی باشه. یا سایتی که اینگونه کتاب بفروشه می‌شناسید؟
من در حینِ این پست متوجه شدم که این جیگر، کتابش هم هست علاوه بر فیلم. و خب کامنتای ملت رو هم توی گودریدز پاش دیدم، اصلاً دارم می‌میرم که بخونم. باتشکر :|
  • نظرات [ ۶ ]

The space between us

پیش.ن: دیالوگِ موردِ علاقه ننوشتم چون دیالوگِ مورد علاقه‌ام خیلی طولانی بود. ولی اگر فیلم را دیدید، خودتان بدانید که وقتی توی ماشین گاردنر به تولسا گفت یور بیوتیفول و صحبت‌های بعدِ تولسا. 
حتماً هم ببینید. اگر ندیدید خیلی مسخره‌اید و یک احساسِ به شدت دل‌نشین را از خودتان گرفته‌اید. از اینجا

وقتی توی فیلمی، یک‌نفر از فضا می‌آید، یک‌نفر از قرنطینه خارج می‌شود، یک‌نفر به هرشکلی برای اولین‌بار با زمینی که ما آدم‌ها ساخته‌ایم و چیزی که هستیم، روبه‌رو می‌شود، من هربار تمامِ وجودم را پر از شوق و شگفتی می‌بینم. دیدنِ خودمان از نگاهِ یک آدمِ تازه‌وارد، واقعاً بانمک و عجیب است.
چه وقتی پسربچه‌ی فیلمِ Room بهمان گفت بوگندو، چه هربار که دکتر هو با چشم‌های نمور گفت you human beings و چه امروز که همین فیلمِ عنوان را دیدم.
رویای زندگی‌کردن توی سیاره‌های دیگر، همچنان که دیگران را، من را هم کیفور می‌کند؛ اما همیشه توامان می‌ترساندم. اینکه برویم سیاره‌ی دیگری را هم به گند بکشیم و این‌ها. اما همان ابتدای فیلم، تولدِ گاردنر در مریخ، همه‌ی تصوراتم را درهم ریخت. تولد، همیشه دل‌نشین‌ترین اتفاقی بوده که هرجایی می‌توانسته‌ام ببینم.
و بعد همه‌‌ی این‌ها را کنار بگذاریم و...

از اینجا به بعدش را قبلاً اسپویلر آلرت گذاشته‌ بودم، بعد دیدم دقیقاً به اندازه‌ی خلاصه‌ای که از فیلم، در سایت‌های دانلود گذاشته بودند نوشته بودم. اما اگر حساسید که حتی یک جمله و یک تصویر هم قبل از دیدنِ فیلم برایتان فاش نشود، نخوانید.

(دلیلِ اینکه دیالوگ‌های موردِ علاقه‌ام را به زبانِ اصلی می‌نویسم، این است که ترجمه گند می‌زند به احساسِ حقیقیِ کلمات. فال این لاو کجا، عاشق‌شدن کجا. دلبرترین قسمتِ قضیه بازیِ زبانیِ گاردنر بود با این عبارت: I'm gonna fall in love with you and I'll fall to Earth.) 
وقتی گاردنر عاشقِ دختری در زمین شد و با او تمامِ این اولین‌ها را تجربه کرد. از دیدنِ اسب وحشت‌زده شد، از شوقِ دیدنِ بالن نزدیک بود بمیرد، باد را روی صورتش حس کرد، گرمای آتش را فهمید و عاشق‌شدن را...
و همه‌ی این‌ها را دیدن، از چشم‌های آدمی که واقعاً مثلِ یک پدیده‌ی بدیع با همه‌شان برخورد می‌کند، واقعاً تا چندروز :دی زندگیِ مرا تغییر می‌دهد. تصمیم می‌گیرم دوباره از همه چیز مثلِ اولین‌بار لذت ببرم، حیرت کنم، غمگین شوم یا هرچی. همه‌چیز مثلِ اولین‌روزهای زندگی...


  • نظرات [ ۴ ]

Scent of a Woman

+Please? I mean... you're just in a slump right now.

-Slump? No slump Charlie. I'm bad...o I'm not bad.... no. I'm rotten.

+You're not bad. You're just in pain.


من نمی‌تونم خودم رو ببخشم که دیدنِ بعضی فیلما رو این‌همه به تعویق انداختم با توجیهِ «فکر نکنم حوصله‌م بگیره.»


پ.ن: این زندگی همین‌قدر عادلانه تقسیم شده، که یک‌نفر آن‌سرِ دنیا نشسته پشتِ میز رستوران، منتظرِ دوست‌پسر بی‌لیاقتِ زمختش، و در طیِ همین انتظار، آل‌پاچینو، یا حالا کلنل اسلِید، می‌آید سرِ میزش و وقتی دخترک می‌گوید تانگو دوست دارم و مایک خوشش نمی‌آمد و یاد نگرفتم، بهش درخواستِ رقص می‌دهد و یکی از معرکه‌ترین رقص‌های تانگوی عالم را به نمایش می‌گذارند.

من؟ همچنان در یوتیوب پیِ کلیپِ آموزشی تانگو می‌گردم و با خرسی تمرین می‌کنیم. 

  • نظرات [ ۷ ]

حداقل حماقتت رو منطقی جلوه نده.

+He's lying.

-About what?

+About everything. About his life. He doesn't even think he's happy here. He's miserable. 

You want to change your life, do something. Don't believe your own rationalizations. Don't lock yourself up, pretend you're happy. 


من نمی‌گم حنا خانم. دکتر هاوس می‌فرماد. 

تموم کن دروغ‌گفتن رو. مطمئنی که واقعاً راضی و خوشحالی از این زندونی که برای خودت ساختی؟ یا فقط می‌ترسی از تغییر؟ 

نشه که به سنِ فلان برسی و برگردی ببینی نورِ خورشیدو چه احمقانه از خودت دریغ کردی.


+فصلِ پنج، قسمت هفت.

  • نظرات [ ۵ ]

Remember, remember, the Fifth of November

+ Would you... dance with me?
- Now? On the eve of your revolution?
+ A revolution without dancing is a revolution not worth having!
----------------------
He was Edmond Dantés... and he was my father. And my mother... my brother... my friend. He was you... and me. He was all of us.
----------------------

بعید می‌دونم که تماشای v for vendetta رو مثلِ من انقدر به تاخیر انداخته باشید. اما اگه این کارو کردید، توی اولین فرصتی که تونستید برید سراغش. 
عجب چیزِ معرکه‌ای بود. 
بعدشم بشینید دیالوگ‌های محشرشو اینجا  بخونید و خودزنی کنید.

  • نظرات [ ۶ ]

به وقت شام

من از سینما خوشم نمیاد. یعنی اصلاً برام فرقی نداره که فیلم رو توی سینما ببینم یا پای لپ‌تاپ. سینما هم که می‌رم از کمردرد و خستگی اعصابم به هم می‌ریزه؛ اما خب به وقت شام بود :|

هیچ حرفی ندارم که بزنم. معرکه بود برام. یکی از قشنگ‌ترین‌هام شد.

همینا رو برید بخونید. منم همون. به وقت شام یا چگونه ابعاد سینمای ایران را جابجا کنیم؟ 


یک. پیتزا می‌خوری موقع به وقت شام؟ اصلاً کی وقت کردی نفس بکشی تو؟ اصلاً لعنتی پیتزا می‌خوری بخور. پیتزا با دوغ؟ دوغ؟ حتی اگه اینم قبول کنم کاربرد قاشق و چنگال رو متوجه نمی‌شم که صداش هی رو اعصابِ من بود. :|


دو. آفرین. با جیجلتون بیاین سینما به وقت شام ببینید، بشینید جلوی ما وقتی سرِ یارو قطع شد، غصه بخولین موش بشین براش برین بغلش. ما دوست داریم. اه آخه... چندشِ مضمحمل!


سه. تیتراژش رو هم بشینید ببینید. سعی هم کنید آخرین‌نفر از سینما خارج شین. اون لحظه که از منگی در میاین و بلند می‌شین می‌بینید هیچ‌کس نیست، خیلی کیف می‌ده. بعدش هم تاکسی نگیرید. مثل ما دو کیلومتر پیاده‌روی کنید تا برسید به ایستگاه اتوبوس، قشنگ هم‌ذات‌پنداری کنید.


  • نظرات [ ۷ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan