تراکم اندیشه‌ها

همه جا عطر تو رو داره...

نشسته سبزی پاک می‌کند روزِ اولِ رمضانی، عطر نعناها را بو می‌کشد و با خدا زیرزیرکی حرف می‌زند که: ظاهر و باطنمان را یکی کن قربان عظمتت. نشود که آن‌جور بشود که برادر سینا حجازی می‌فرماد: «از دور شبیه اقیانوسی، حقیقتت قدر یه لیوانه» 

خدایا، خبر دارم از کجی‌هام، حواسم هست به وقت‌هایی که رفتم پشتِ در و با خودم خیال کردم تو نمی‌بینی خطاکردنم را. حواسم هست به خودخواه‌بودن‌هایم، دروغکی‌بودن‌هایم. حواسم هست که دیدی و به رو نیاوردی. 

اما تو خدای ریحان و رحمتی، خدای بخشش. ببخش و به قلبم رنگ و رو بده. خلقِ تنگم را آرام ببخش. 

کمک کن بایستم. کمک کن قدم بردارم. کمک کن بنشینم. کمک کن که بیفتم توی مسیر تو. آن‌طور که تو می‌خواهی نگاه کنم، آن‎طور که تو می‌خواهی بشنوم. آن‌چه تو می‌خواهی بگویم.

باقیش هم بماند بین خودم و خودت، قرارِ یواشکیِ دونفره‌ی ما.

دوستدار

  • نظرات [ ۷ ]

السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ

بی‌لشگریم، حوصله‌ی شرحِ قصه نیست 
فرمان‌بریم، حوصله‌‌ی شرحِ قصه نیست

با پرچمِ سفید به پیکار می‌رویم
ما کمتریم! حوصله‌‌ی شرحِ قصه نیست

فریاد می‌زنند: ببینید و بشنوید
کور و کریم، حوصله‌‌ی شرحِ قصه نیست

تکرارِ نقشِ کهنه‌ی خود، در لباسِ نو
بازیگریم! حوصله‌‌ی شرحِ قصه نیست

آیینه‌ها به دیدنِ هم خو گرفته‌اند
یکدیگریم! حوصله‌‌ی شرحِ قصه نیست

همچون انار، خونِ دل از خویش می‌خوریم
غم‌پروریم... حوصله‌‌ی شرحِ قصه نیست

آیا به راز گوشه‌ی چشمِ سیاه دوست
پی می‌بریم؟ حوصله‌‌ی شرحِ قصه نیست

فاضلِ نظری...

عنوان: یَا مَوْلانَا یَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِکْنِی أَدْرِکْنِی أَدْرِکْنِی السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ
یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ
  • نظرات [ ۶ ]

کسی که عطرِ گل‌های روسریت را فراموش نکند.

باور کن چشم‌بادامیِ من...
توی زندگی، هیچ‌وقت هیچ‌چیز در اوجِ خودش نیست. هیچ‌وقت آن آدمی که نوکِ قله‌ی همه‌چیز ایستاده را پیدا نمی‌کنی. 
همانی که با دست‌خطِ خوش، صفحه‌ی اولِ چهل‌نامه‌ی کوتاه به همسرم را برایت بنویسد و وقتی بردی‌ش خانه و ورق زدی، ببینی اولِ نامه‌ی سی‌وسوم، همانجا که نادر گفته «عزیز من! بیا کمی پیاده راه برویم.» یک ستاره زده و به انتهای جمله افزوده: «لطفاً»
وقتی تصمیم گرفتی باهاش به پیاده‌روی بروی، حواسش به تک‌تکِ چاله‌های پیشِ روی تو باشد و نگذارد پایت حتی یکی‌شان را هم لمس کند. حواسش باشد همیشه از سایه راه بروی. اگر پرنده روی شانه‌ات کارخرابی کرد، به جای خندیدن، سریع سویشرتش را در بیاورد و روی شانه‌هات بیندازد.
ستاره‌ای را بهت نشان بدهد و بگوید این تویی و هیچ‌وقت آن ستاره را گم نکند. ادیب باشد و شاعر. چنان بنویسد برایت که شاملو برای آیدا.
از علومِ طبیعی و تاریخ و فلسفه و جغرافیا همه چیز را بداند. وقتی سفر می‌روید، همه‌ی آثارِ باستانی را با تمامِ قصه‌ها و افسانه‌های پشتشان برایت شرح دهد. 
همیشه با ادب باشد و یک کلمه‌ی ناجور از دهنش در نرود. همیشه هوای تو را داشته باشد. همیشه چشم‌هایش را به تو بدوزد. همیشه اتوکشیده باشد. همیشه موهایش را مرتب کند. همیشه با کفش‌های واکس‌خورده به خانه برگردد. 
که بتواند در هرحالتی به تو لبخند بزند. هرروز، هرثانیه، به اشتیاقِ اولین‌دیدار با چشم‌هایش نگاهِ تو را ببلعد و با لرزِ نخستین‌بار، تو را در آغوش بکشد.
باور کن قشنگ‌ترین ناخن‌مربعیِ دنیا...
توی زندگی، هیچ‌وقت هیچ‌چیز در اوجِ خودش نیست. هیچ‌وقت آن آدمی که نوکِ قله‌ی همه‌چیز ایستاده را پیدا نمی‌کنی. 
قرار نیست تو عاشقِ بی‌نقص‌ترین اسوه‌ی کرامتِ دنیا باشی. 
قرار است عاشقِ کسی باشی و بعد از آن، او می‌شود یگانه‌انسانی که چشم‌های تو ممکن است حتی در شلوغیِ هفت عصر مترو او را بشناسد.
فرقی نمی‌کند اولین‌بار، عاشقِ فلان شاعر بشوی، یا سبزی‌فروشِ نزدیکِ مدرسه، یا رفتگری که صبح‌ها به خاطرش نیم‌ساعت زودتر از خانه بیرون می‌زنی، یا رئیست، یا هم‌کلاست یا هرکسی. فرقی نمی‌کند کی... فقط به خودت اجازه‌ی عاشق‌شدن بده. اجازه‌ی بی‌نقص‌ نگاه‌کردن به کسی و احمق پنداشته‌شدن از سوی دیگران. 
فقط یک‌بار به خودت مهلت بده که تجربه کنی، چه حسی دارد تنهایی عاشقِ کسی‌بودن. عاشقِ کسی که هیچ‌کس این‌همه زیبایی و درخشش را در او نمی‌بیند. 
به خودِ روزهای پیشِ رویت مهلت بده، وقتی برمی‌گردی عقب، از دیدنِ این شوخیِ عاشقانه، این حماقتِ بانمک و این شورِ دلنشین لذت ببری. 
  • نظرات [ ۸ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan