تراکم اندیشه‌ها

بوی گل را از که جویم؟ از گلاب!

یکی از چیزهایی که من از مامان به ارث برده‌ام، این است که اولاً توی هر پاره‌آجری دنبالِ مفهومی برای عشق می‌گردم. حالا الزاماً نه عشق. ولی هیچ نخِ فرشی نیست که توی آن اندیشه‌ای نباشد؛ و من باید آنقدر وارسی‌اش بکنم، و زیر و زبمش را بگردم، که آن را پیدا کنم.

بعد از آن، مرحله‌ی ابرازِ این دریافتِ عظیم است و از آن‌جایی که احتمالاً هیچ‌کس جز خودمان نمی‌فهمد چرا باید از همچه چیزی همچه مفهومی دریافت کند، هشتصد نوع استعاره و تشبیه به کار می‌‌بریم تا معلوم شود چه کوفتی داریم می‌گوییم.

و این تنها یک مثالِ ساده است از چیزهایی که من حینِ بندانداختن(=فرایندِ پاک‌سازی صورت از موهای اضافه) کشفشان کرده‌ام و سعی کرده‌ام توی مخِ شخصِ بندشونده فرو کنم.


1. گاهی داری همه‌ی کارها را درست انجام می‌دهی، ولی زاویه‌ی نخت را اشتباه گرفته‌ای. بدان فرزندم! که همه‌ی موها از یک زاویه نمی‌رویند. و نمی‌توانی همه‌شان را با یک حرکت از جا بکنی. همچنان که همه‌ی آدم‌ها عینِ هم نیستند و نمی‌شود گفت: «همه‌ی شما مردها/ زن‌ها/ دانشجویان ورودی 93 رشته‌ی آبیاریِ گیاهانِ دریایی/ بادبادک‌های سفیدی که رشته‌های نارنجی ازشان آویزان است/... سروته یک‌کرباسید» و برایشان یک نسخه پیچید و گفت همه‌تان بروید ورزشِ کوفتی، تا اخلاقِ کوفتی‌تان بهتر شود؛ یا یوگای کوفتی می‌تواند اعصابِ کوفتیِ همه‌تان را آرام کند؛ یا از همه‌تان متنفرم یا هرچی.


2. معلوم است که درد دارد! باید از ریشه این چیزهای اضافه را بکنی و معلوم است که از ریشه‌کندنِ چیزها کارِ ساده‌ای نیست. بعضی اخلاق‌هایی که داری، بعضی رفتارهایی که می‌کنی، بعضی عادت‌های روزمره‌ات که همیشه روی صورت و سیرتت چسبیده‌اند را، اگر هنوز زنده‌ای و تمایل به زیباشدن داری، باید بکنی و بریزی دور. و اگر فقط با تیغ تمیزش کنی و سرش را بزنی، دو روز بعد دوباره روی صورتت ریشه‌ی تیغ‌تیغی‌اش را پیدا می‌کنی و هی هربار مصیبتِ دوباره ظاهرسازی‌کردن را باید به جان بخری. (ذکر این نکته الزامی‌ است که من هیچ هم به این قضیه‌ی فلان و فلان باش که زیبا باشی اعتقاد ندارم. شما پندش را بگیر و نگو فلانی در بندِ ظاهر است و به نظرش بلوری‌بودن زیبایی است).


3. بله، گفتم که این کار بهم آرامش می‌دهد. ولی باید بپذیری که حتی چیزهایی که بهت آرامش می‌دهند هم گاهی می‌توانند خسته‌کننده باشند. گردنت از زیادی خم‌بودگی درد بگیرد، دست‌هایت از پیچیدنِ نخ دورِ انگشتان کبود شود یا هرچی. ولی برای آن لبخندِ آخِر، برای آن احساسِ آخیش، باید همه‌ی این چرندیات را بپذیری. متاسفانه ما روی زمین و با قواعدِ اینجا زندگی می‌کنیم و صرفاً داشتنِ تخیلِ قوی و کیانو ریوزبودن، نمی‌تواند ما را The One بکند و با یک‌کم قدرتِ ذهنی، دهنِ همه‌ی ابعادِ ماتریکس را صاف کنیم.


و...

 از اون‌جایی که بندانداختن برای من کارِ زمان‌بریه، پنجاه‌شصت موردِ دیگه هم هست که در حوصله‌ی شما نمی‌گنجه. برید همینا رو با آب طلا بنویسید فعلاً. ببینیم چه کنیم دیگه بعداً...


عنوان: از مثنویِ معنوی

چون که گل رفت و گلستان شد خراب/ بوی گل را از که جوییم؟ از گلاب

حتی از نخ! می‌دونی؟ :|


پ.ن: معذرت می‌خوام که جدیداً کامنت‌ها رو خیلی دیر جواب می‌دم. دسترسیم به اینترنت خیلی خوب نیست. همچنان عرض ارادت داریم ولی :)

  • نظرات [ ۷ ]

گفتن نگید.

چندروزی بیشتر نیست که «طریقِ بسمل‌شدن» را خوانده‌ام. می‌گفتند ژانرش ضد جنگ است. و من از چنین ژانری می‌ترسیدم. می‌ترسیدم که ناگهان وسط فضای روشنفکرانه‌اش، خمپاره‌ای با صورتِ نرم و نازک و باطنِ بُرَنده به صورتم بخورد. می‌ترسیدم؛ اما اشتباه می‌کردم.
همه‌ی ما اشتباه می‌کردیم. وقتی آمدیم و اسم «ارمیا» را گذاشتیم جنگی و دفاع مقدسی، و طریقِ بسمل‌شدن‌ها را چپاندیم توی یک دسته‌ی دیگر به نام ضدجنگ. این دو، جدا از هم نیستند. تفکیک‌پذیر نیستند. ما زمانی درگیر این اشتباه شدیم که فکر کردیم «دفاع مقدس» یعنی تقدیس جنگ. درحالی که ارمیاها و عباس‌ها و مربی‌ها و حیدرها هم آمده بودند که تقبیح کنند این یک‌پارچه شومی را. 
ما زمانی اشتباه کردیم که فکر کردیم باید طرفدارِ جنگ باشیم. من زمانی اشتباه کردم که بعد از اردوی راهیان نور آمدم اینجا و با تمام عشق داد سخن سر دادم. من عاشق جنگ نیستم. هیچ‌کس عاشق جنگ نیست؛ مگر آدم‌هایی با خوی کفتار. 
من اشتباه کردم که فراموشم شد بگویم: 
من هم از جنگ و تمام متعلقاتش بیزارم؛ اما وقتی جنگ شد، همه باید پای آن بایستیم. 
من هم از بمب و موشک و گلوله هراس دارم؛ اما اگر گلوله‌ای به سمتم روانه شد، نباید صاف بایستم و سینه را محل فرودِ آن سازم.
من هم از زشتی‌های جنگ باخبرم؛ اما آدم‌هایی که در برابر این زشتی، سر فرود نیاوردند و دماغ بالا نکشیدند و فرار نکردند و ایستادند، برای من ارزشمندترین‌های عالم‌اند.

+ داشتم کانال‌ها رو بالا و پایین می‌کردم، روی شبکه‌ی افق متوقف شدم. فقیهه سلطانی رو دیدم که افتاده دنبال حسین یاری. من نه تنها عاشق فیلم‌های قدیمی ایرانی‌ام، بلکه عاشق حسین یاری‌ هم هستم :) فلذا متوقف شدم روی فیلم و دیدم که نه تنها حق دارم عاشق فیلم‌های قدیمی ایرانی باشم، بلکه حق دارم عاشق حسین یاری و اکثریت بازیگرای قدیمی‌ترمون باشم. 
فیلمِ «نغمه»، از ابوالقاسمِ طالبی رو اگر ندیدید، حتماً حتماً حتماً ببینید. از همین فیلم‌هایی که اسمشون ژانر جنگ و دفاع مقدسه؛ ولی توی بطنشون ضدجنگ موج می‌زنه.  
طریقِ بسمل‌شدن رو هم حتماً بخونید. صفحاتش هم زیاد نیست. به شدت هم جاذبه. نمی‌تونید حتی یک لحظه بذاریدش زمین.

عنوان: یکی از دیالوگ‌های برتر فیلم :)

  • نظرات [ ۱۸ ]

خودپردازهای زنگ‌زده

یاحق


من از حساب پس‌اندازکردن هیچوقت خوشم نمی‌آمده. همیشه توی خرج‌کردن مقتصد عمل می‌کنم و حواسم هست که جیبم خالی‌تر از حد معمول نشود؛ اما هرکاری می‌کنم، دلم نمی‌آید لذتی که امروز می‌توانم داشته باشم را از دست بدهم. شاید فردا به جوار رحمت الهی پیوسته باشم، یا زمین‌گیر شده باشم، یا هرچیزِ دیگری که مانعی شود میانِ من و  خواسته‌هایی که مراقبِ ایجادشدن‌شان بوده‌ام، از سرِ حرصِ بیخودی نیستند، پشتشان اندکی عقلانیت هست و در عین حال حالم را خوش می‌کنند. نه اینکه همیشه نان بکشم و روغنِ تهِ حساب را جمع کنم؛ اما امروز هم هلاهل به خودم نمی‌چشانم.

امروز که بعد از دوهفته کم‌خوابی و بی‌وقتی و تمام مدت مطالعه برای امتحان، یک روزِ خالی پیدا کرده‌ام، به تلنبارِ مجله‌ها و فولدرِ فیلم‌ها و بوک‌مارکِ توی کتاب‌ها نگاه کردم و دیدم عجب آدمِ خسیسِ چندش‌آوری شده‌ام! من یک هفته‌ی کامل، شادی و آرامش را کپه کردم گوشه‌ی اتاق توی کمد، و هی رویش رویا و خواسته پرت کردم و هی رویا و خواسته پرت کردم و هی رویا و خواسته پرت کردم و امروز که سراغش رفتم، دیدم رسوب گرفته تمامِ آن رویا و خواسته‌ها. دیدم یادم رفته شادی‌کردن چه شکلی‌ست. دیدم آن‌قدر پس‌انداز کرده‌ام شادی را و آن‌قدر توی متنِ زندگی خرجش نکرده‌ام، که تورم قیمتِ همه‌چیز را بالا برده و شادی‌هایی که زمانی می‌توانستند حالم را خوب کنند، امروز دیگر به کارم نمی‌آیند.

ما شادی را حبس می‌کنیم یک گوشه، تهِ حسابِ زندگی‌مان و موکولش می‌کنیم به بعد از امتحانات، بعد از کنکور، اول تابستان، بعد عروسی، بعد به‌دنیاآمدنِ بچه و آخر سر می‌بینیم نکیر و منکر آمده‌اند بالا سرمان و بعدِ مرگمان رسیده درحالی که با حسابی پرپول و دلی خالی به پیشوازِ برزخ می‌رویم.

شادی را باید آرام‌آرام خرج کرد. ریختش توی ثانیه‌ها و پخشش کرد، تا مزه‌ی واقعیِ زندگی را بهمان بچشاند.


  • نظرات [ ۲۳ ]

کدام دوراهی را اشتباه پیچیدیم؟

آقای زائری تصویرِ جلدِ این شماره‌ی ماهنامه‌ی خیمه را در کانالش گذاشت. توجهم را جلب کرد. تصمیم گرفتم برای اولین‌بار خریداری‌اش کنم. 
از دوتا دکه سراغش را گرفتم. رفتم دمِ اولی، یک‌دور تمامِ مجله‌ها را زیرورو کردم. نبود. 
من همیشه با چشم‌های مشتاق سراغِ همشهری جوان و همشهری دانستنیها را می‌گرفتم و اگر پیدا نمی‌کردم و از فروشنده سراغش را می‌گرفتم، خودش با مهربانی می‌آمد و برایم از زیرِ همه‌ی مجله‌ها بیرونش می‌کشید. 
سرم را بردم بالا. نگاهم را انداختم پایین. پرسیدم: «شما مجله‌ی خیمه رو ندارید؟» گفت: «نمیاریم.» رویش را برگرداند. 
رفتم سراغ دکه‌ی دومی و وقتی باز ندیدمش، با خجالت پرسیدم: «شما مجله‌ی خیمه رو ندارید؟» جوابش نه بود. 

من با خجالت سراغِ یک مجله‌ی مذهبی را می‌گیرم، دکه‌ها مجله را نمی‌آورند و اگر بیاورند فروش نمی‌رود.
من با ریختِ مذهبی، خجالت می‌کشم سراغِ یک کتاب و مجله و فیلمِ مذهبی را از جایی بگیرم. همه‌اش حس می‌کنم وقتی از فروشگاه خارج شوم، پشت سرم چه حرف‌هایی می‌زنند؟ فکر می‌کنم که کاش اینجور روزها حجابم را بردارم و با شکلِ دیگری خرید کنم؛ که تصور نکنند دین، همه‌اش مالِ هم‌لباس‌های من است. که همه‌چیز محدود به امثال من نشود. 
کاش دین را، کاش بعضی آرمان‌ها را، کاش بعضی آدم‌ها را، مصادره نکرده‌بودیم. کاش امثالِ من که دینمان مخدوش است، آن را به نامِ خودمان تمام نکرده‌بودیم. 
  • نظرات [ ۲۷ ]

مبادا گاه سیر و گاه گرسنه بمانند و حقوقشان ضایع گردد.

جمعه به یه مراسم افطاری دعوت شدیم که هشتاددرصدِ مدعووینش، وضع مالی متوسط رو به بالا دارن. ده درصد رو توپ تکون نمی‌ده. ده درصد هم متفرقه‌ی دست به دهن رسنده‌ان. من کاری ندارم به اینکه بالاتر از نصفِ جمعیت اصلاً به روزه و این بندوبساطا اعتقاد ندارن و پای این داستان هیچ هدفی جز شوآفِ ببین من چه تالاری دعوتتون کردم نیست.
مسئله اینه که الان چندین میلیون قراره یارو هزینه کنه، درحالی که ممکنه خانمی که توی خونه‌شون کار می‌کنه الان از غصه‌ی قسط‌هاش خودشو خنج بکشه. 
خب پدر آمرزیده! اگه تو به اون قرآنی که در شهر رمضان نازل شده و عکسشو روی کارتت چسبوندی باور داری، الان کجای رفتارت باهاش متناسبه؟
اگه به قول اون یاروی تو کارتت این ماه که با نام علی (ع) مزین شده رو می‌خوای گرامی بداری، به جای برگزارکردنِ مراسمی معنوی برای پدرومادرت که ملت فقط می‌خورن و غیبت می‌کنن پشت سر این و اون، همین پول رو و دوبلش رو از اونجا که برات چرک کف دسته، ببر بده به جمعیت امام علی، بده به هلال احمر، بده به محک، بده به مستخدمِ خونه‌ات، خیلی می‌خوای افطاری بدی؟  برو هزینه‌ات رو صرفِ این طرحِ کوچه‌گردانِ عاشق بکن. 
اه... برو ببینم بابا...

عنوان: همین حدیثی که سردرِ طرح کوچه‌گردان زدن. از مولا...
 «خدا را! خدا را! درباره یتمیان؛ مبادا گاه سیر و گاه گرسنه بمانند و حقوقشان ضایع گردد»
  • نظرات [ ۱۱ ]

تا نپژمرده‌ایم...

به گمانم ما نسلِ آرام‌تری شده‌ایم. 

توی هیئت، دیگر از «شور» روضه‌ها خوشمان نمی‌آید. دلمان می‌خواهد بنشینیم و مداح به جای توصیف قطع‌شدن دست‌ و پا و سر، برایمان از عظمتِ ممدوحِ خود بگوید. از قدرتِ بیانش، از برشِ شمشیرش، از عطوفتِ رفتارش، از آن‌چه که فقط مسببِ اشک نباشد، به فکرمان وادارد و به عملمان بینجامد. شعرِ زیبا و متین‌خواندن را دوست‌تر داریم از محکم بر سر و سینه کوفتن. نشستن گوشه‌ی دیوار و چادر برسرکشیدن و آرام اشک‌ریختن را دوست‌تر داریم تا جیغ و واویلاکردن. 

ما آدم‌های یواشکی‌تری شده‌ایم. از نسلِ ما، حججی‌ها بی‌هیاهو، بدونِ وقتِ قبلی سرمی‌رسند و زیروزبر می‌کنند جهان را.

به ما فرصتِ دیده‌شدن بدهند کاش. بگذارند فرمانِ ما را خودمان به دست بگیریم. نشود که آرزو کنیم بمیرند؛ تا بلکه صندلی‌هایشان خالی شود.

ما از حرف‌های تکراری خسته‌ایم. از حرف خسته‌ایم. از این سوی تریبون‌ماندن و تنها شنیدن، از نیروهایی که توی بازوانِ کارنکرده‌مان تحلیل می‌رود. 

بشنوید ما را. ما رزانیم، ما محسنیم. ما شکوفه‌های تازه به بارآمده‌ی باغی هستیم که شما چهل‌سال پیش اولین نهالش را کاشتید. 


+بنگرید

+با همه‌ی این احوالات. من خودمون رو دوست دارم. دلم روشنه :))

+آم... من بلد نیستم درخواست کنم کسی برام دعا کنه. چون اصولاً خودم دعاکردن بلد نیستم و التماسِ دعا، دعابَک داره. و اگر هم حالِ خوشی داشته باشم، اصلاً یادم می‌ره که کسی رو باید دعا می‌کردم. فلذا، هرجور خودتون صلاح دونستید :دی

+در همین حین که از این متن‌های حماسی می‌نویسم اینجا، توی کانالم دارم چیزناله می‌ذارم. از لحاظِ دوقطبی‌بودن.

  • نظرات [ ۹ ]

شاید هم نه.

طرزِ تهیه‌ی یک بچه‌ی گیجِ درمانده:

با یک آقا/خانم آشنا شوید که علاقه‌مندی‌هایش، سبک زندگیِ موردِ علاقه‌اش، دیدگاهش نسبت به گردش کرات و سیارات، سیاست، مسائل دینی و هرچیزِ دیگر، با شما زمین تا آسمان فاصله داشته باشد و با او ازدواج کنید. با این توضیحات که خب ما کاری به اعتقاداتِ هم نداریم که. ما همدیگر را دوست داریم و همین کافی‌ست.

بعد بچه‌تان که به دنیا آمد یکی‌تان تربیتش را برعهده بگیرد و وقتی بچه کامل تصمیم گرفت می‌خواهد چه کوفتی بشود، زوج/زوجه این مسئولیت را تقبل کند که با او مخالفت کند همیشه. مطالبِ مخالفِ عقیده‌اش را زرت و زورت برای او فوروارد کند. به مسیرِ زندگی‌اش و آدم‌های توی آن مسیر بدوبیراه بگوید و بچه‌تان به خاطر سکوت و سکون و ادبش فقط توی خودش بریزد.

تبریک... جلبکِ پلاسیده‌ی شما حاضر است.


+ نه اینکه توی خونه‌مون در حالِ شکنجه‌ی روحی باشم. ما همه تقریباً به هم احترام می‌ذاریم به جز مواقعی که داریم گیسِ همدیگه رو می‌کِشیم؛ ولی خب آدم توی خونه‌اش هم احساس امنیت نکنه و نتونه قربون صدقه‌ی آدمایی که دوستشون داره بره انصافانه است؟

البته از طرفی هم... خب این تضارب آرا باعث شده که هرکدوممون بتونیم تصمیم بگیریم که واقعاً چی می‌خوایم. چرا که با انواع گونه‌های زندگی آشنا می‌شیم و خیلی آزادی اندیشه داریم و اینا. ولی بازم خب نکنید. نکنید چنین :|


عنوان: کرمِ درونیِ من که همیشه یه عالمه حرف می‌زنم و بعد می‌گم: خب شایدم اشتباه کنم و از اون زاویه اگه بهش بنگریم، خیلی هم درسته و خیلی هم من غلط کردم که چنین گفتم.

  • نظرات [ ۹ ]

بیا زهرا، اینم پست

استاد گرانقدر!

به من مربوط نیست که شما قبلاً به قولِ خودتان جوگیر و متعصب بودید و دوماه دوماه روزه می‌گرفتید. به من ربطی ندارد که شما بعد از اینکه دریافتید این عبادات، شما را معاف از هر عمل خیر دیگری کرده و بداخلاقی‌ها و مکاری‌ها و هرآن عادتِ بدِ دیگرتان به سببِ چنین عباداتی مبرا از توبیخ و مجازات است و حوری و پری و باغ بهشت که هدف شما از عبادت بوده را از کفتان نمی‌برد. و بعد با خودتان گفتید خب این چه عبادتی‌ست. اصلاً گور بابای مذهب، من می‌خواهم انسان باشم و این حرف‌ها.

آنچه به من ربط دارد، این است که هرآدمِ دین‌داری را جوگیر و متحجر و متعصب‌هایی که هدفشان از عبادت «و کواعب اترابا» است می‌خوانید. به من ربط دارد که شما هر آدمی را که چادر سرش می‌کند یا ریش دارد، با بخشِ غارتگرِ حکومت که هم‌لباسِ آن‌هاست هم‌سنگ می‌کنید. 

به من ربط دارد، و وقتی به شما اعتراض می‌کنم که هدفِ همه‌ی مومنان چنین نیست، و همه را با یک چوب نمی‌شود راند، و هرآن عادتِ نیکی را که شما در راستای مذهبِ انسانیتِ خودتان می‌گویید، در دینی که قبلاً جَوش را گرفته بودید هم وجود داشته و شما خود تفسیرِ جدید از دین ارائه دادید، حق ندارید من را دخترِ جیغ‌جیغوی متعصبی جلوه بدهید. 

جاهل کسی نیست که چشمش را روی منطق می‌بندد و می‌گوید چون دیدم اکثریت مردم، قدرت تعقل و تحلیل اینکه دین و دین‌دار از آدم‌های ریاکارِ حکومتی جداست را ندارند، تصمیم گرفتم دین را کنار بگذارم؟ کسی که تنها برایش اهمیت دارد چطور به نظر می‌رسد؟ 


+ اگه تمام این روزه‌داری و مبارزه با نفس، تاثیرش بر من این بوده باشه که بر نفسِ آسایش‌طلب و مقبولیت‌خواه پا بذارم و حرفی رو بزنم که بعدش ممکنه کل کلاس رو ازم بیزار کنه، و برام اهمیتی نداشته باشه که استادِ پیشِ روم، متخصصِ سخنوری و لغت‌بازیه و می‌تونه بلافاصله بعد از حرفِ من، خیلی پیچشی حرفِ خودش رو تغییر بده و حرف‌های خودم رو طوری به خودم تحویل بده انگار که من باهاش مخالفم! من از این ماهِ مبارک کمالِ تشکر رو دارم. 

به طرز بانمکی، حداقل فهمیدم که این استادمون کلاً باد هواست. حداقل چهاربار جبهه‌اش رو کاملاً تغییر داد. کاملاً می‌گم ها! :|

به هرحال نتیجه گرفتم که اولاً باید تمرین کنم تُنِ صدام پایین بیاد چون کلا بلند صحبت می‌کنم و وقتی قراره جدی حرف بزنم ملت فکر می‌کنن باهاشون دعوا دارم. هم از این لبخند مسخره الکی‌ها یاد بگیرم که یعنی تو عصبی‌ای ولی من خونسردم نیگاه من حقم :|


عنوان: زهرا، هم‌کلاسیم، از در کلاس که اومدیم بیرون گفت منتظرِ پستت هستم حنا. بفرما... :دی

  • نظرات [ ۲۲ ]

مثل دزدای دریایی

یک. یکی از اساتیدِ ما، که نامشان را بارها در پست‌ها به اشکال مختلف چپانده‌ام، استاد صفاری، زنی است دوست‌داشتنی که من شیفته‌‌وار دوستش دارم. نه به خاطرِ رخِ معمولی و صدای کمی زیرش. به خاطر اینکه پیکره‌ی تمام‌نمای آن چیزی است که من دوستش دارم. آدمی که به دفعات عقاید خودش را کوبانده، تشکیک کرده و درنهایت به اعتقادی رسیده که با پتک و شکنجه و سیخ داغ و هیچ چیز دیگر، نمی‌توانی آن را ازش بگیری. با ذهنی خلاق و پرسوال که دائم در حال تحقیق و جست‌وجو و مقاله‌نویسی و این صحبت‌هاست. 

اما این قضیه کجا مسئله‌دار می‌شود؟ اینکه استاد ما به جای اینکه بیاید تاریخ زبان فارسی را _که هم تاریخش، هم زبان‌شناسی‌اش و هم فارسی‌اش را کاملاً مسلط است_ تدریس کند، برای ما حرف‌های قشنگ قشنگ می‌زند سر کلاس. من طبیعتاً حرف‌هایش را دوست دارم؛ اما نکته اینجاست که حرف‌های دوست‌داشتنی‌اش را باید بروم پای منبرش گوش بدهم. نه سر کلاس درس دیگری. طبیعتاً متوجهم که اصلاً دستِ خودش نیست و شور می‌گیرتش و چنین بر سروسینه می‌کوبد؛ اما خب استاد باید زمامِ خودش را در دست داشته باشد یا نباید؟


دو. یکی از اساتیدِ ما، که هرگز وبلاگِ نازنینم را به نامش آغشته نخواهم کرد، استاد درسِ عربی‌ست. بسیار غیرقابلِ دوست‌داشتن برای من! خاله‌زنک، پر از ادااطوار و عشوه و قر دست و گردن و پشت چشم... و خیر سرش مَرد! من هربار قبل از کلاس‌ها از بچه‌ها می‌خواهم سبزی بیاورند که قشنگ حس کنیم چهارتا زنِ چادر به کمر بسته، نشسته‌ایم دم در خانه‌هایمان منتظرِ شوهر، دوتا بچه بسته‌ایم اینور و آنورِ پهلو و کله‌پاچه‌ی همسایه‌ها را بار می‌گذاریم. گاهی هم دلم می‌خواهد میل و قلابم را ببرم و ببافم تا فقط صدای مَردی پر از تمایل به تعریف‌کردنِ قصه‌ی زندگیِ خودش، آشنایی‌اش با دختری توی اتوبوس و غیره را نشنوم. مردی که هربار کنایه‌ای به اسلام، نظام کشورمان، قرآن و نهج البلاغه یا هرشخصِ دیگری می‌زند زل می‌زند توی تخمِ چشم‌های من. نمی‌دانم در انتظارِ اینکه کفشم را بکوبم توی صورتش یا چی. (این اتفاقی است که همیشه می‌افتد. تا مقنعه‌ی جلو و چادر و نگاهِ جدیِ من را می‌بینند همیشه باتردید نگاهم می‌کنند. بی‌ربط بگویم که از قضا این یکی از دلایلی‌ست که من سر کلاس‌ها به سکوت مطلق رسیده‌ام و هیچ سوالی نمی‌پرسم. چون هر کوفتی درباره‌ی هر زهرماری می‌گویم، جورِ «دختر چادری معتقد حزب‌اللهیه» برایم حرف می‌زنند. و از قضا آدم‌هایی که هی تاکید دارند نباید ظاهر آدم‌ها در برخورد ما تاثیر بگذارد!) به هرحال همیشه وقتی حرف می‌زند کلی تشویق و هورا و قهقهه می‌گیرد. و اصولاً ارتباطش با خانم‌هایی که بلندتر به جوک‌های بی‌مزه‌اش می‌خندند بسیار بهتر است.


من این قضیه را از زاویه‌ی دید خودم تعریف کردم. همین دیروز یکی از بانوان کلاس، استاد اولی را در محضر استاد دومی به شدت کوبید و مشخصاً لحظات بسیار شادمانی را در کلاس استاد دومی تجربه می‌کرد.

دانشگاه، با وجود اینکه از نظر علمی_ادبی کوچکترین تاثیری روی من نداشت (به جز اینکه برای فراموش‌کردنِ لحظاتِ چرندِ کلاس بسیار بیشتر رمان خواندم و فیلم دیدم). یک اتفاقِ پررنگ توی زندگیِ من بود. اتفاقی که بهم کمک می‌کرد به هر اتفاقی، از هزار زاویه نگاه کنم و بدانم که آن دریافتی که من از یک اتفاق دارم، الزاماً همان چیزی نیست که به نظرِ همه می‌رسد. اگر دانشگاه فقط اندکی باعث شده باشد که من از فضای آرمانی و خیالیِ ذهنم فاصله بگیرم و کم‌تر متعصبانه با قضایا برخورد کنم، من ممنونِ فضای سرد و بی‌روح و کسالت‌بار و به‌دردنخورش هستم. 


عنوان: از اونا که یه چشمشونو می‌بندن و فقط با یه چشم به دنیا نگاه می‌کنن. 


+ یکی از دوستای قدیمم، وبلاگ رو به طریق بانمکی کشف کرده و تقریباً کلِ آرشیوم رو خونده. و من دیروز چهارشاخ مونده بودم و به پیام‌هاش نگاه می‌کردم فقط. من می‌خواستم آرشیو وبلاگمو پاک کنم؟ به خاکسترِ اجدادم خندیدم! :)))

  • نظرات [ ۵ ]

باید مانتو گل‌داره رو می‌پوشید که جشن بارون بگیره.

دوچکه باران آمد (آرایه‌ی اغراق از اون‌وری. سیل بود تقریباً. چیکه ولی مثل اینکه هنری‌تر می‌کند متن را. خلاصه :|) قلمِ آرایش گرفت دستش و همه چیز را پررنگ‌تر کرد. گیسوی درخت‌ها را حلقه‌تر از همیشه، چشم‌های خیابان را براق‌تر از هرروز، لب‌های گل‌ها را سرخ‌تر از هروقتِ دیگر...
 و آدم‌ها، خیس و بوی نا گرفته، می‌خندیدند. توی اتوبوس، چلانده می‌شدند و کلیه‌هایشان به هم پیوند می‌خورد از فشارِ زیاد؛ اما می‌خندیدند. هیچ‌کس نمی‌خواست پنجره‌ها را ببندد. به آدم‌های نزدیکِ شیشه می‌گفتند دست بکش بخارش برود خیابان و آدم‌ها را ببینیم. 
امروز، دوچکه باران آمد و آدم‌هایی که همیشه از هم رو می‌گرفتند، به هم نگاه می‌کردند؛ با لبخند. کسی از دیگری روبرنمی‌گرداند. همه می‌خواستند این زیباترین هنرِ آسمان را با همه‌ی دیگران، توی خاطراتشان بچسبانند. 
ما آدم‌های ترسناکی نیستیم. «ما ایرانیا همه‌مون سگ‌اخلاق و گند دماغ و بی‌شعور و بی‌فرهنگ و فحش‌بده و الاغ و بی‌تمدن و بی‌بنیه و کوفت و زهرمار» نیستیم. ما فقط منتظر دوچکه بارانیم که بچسبیم دست‌های همدیگر را، شش‌نفری زیر یک چترِ جزغله جمع بشویم و صدای خنده‌هایمان گوش تمام مرزها را کر کند.

+خدایا، چی می‌شه دوچیکه بارون بزنی به دلمون؟ چی می‌شه بوی رحمتت رو دوباره به مشاممون نزدیک کنی؟ طفلکی نیستیم؟

+حالا نیاید در تقبیحِ باران خاطره‌ی منفی تعریف کنید ها... آره. خودم می‌دونم. همه‌مون می‌دونیم. ولی چی می‌شه اگه به جای این حرفا، دوچیکه حرفِ قشنگ به هم بزنیم؟
  • نظرات [ ۴ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan