تراکم اندیشه‌ها

پروژه‌ی شادی

اگه از سری خوانندگانی هستید که حال و حوصله‌ی پستِ طولانی ندارن، فقط بندِ آخر رو بخونید. اگر همیشه ساکت بودید و کامنت نذاشتید هم، ممنون می‌شم اگه این کارو برام بکنید و به سوالام جواب بدید. اگه این پست کامنت نداشته باشه مثلِ باقیِ پستام، کاملاً ممکنه منجر به بسته‌شدنِ پنجره‌ی وبلاگ‌نویسیم بشه. چون من از دسته‌ای نیستم که اعتقاد دارن برای دلِ خودم می‌نویسم و حتی اگه هیچ‌کس نخونه، بازم ادامه خواهم داد :)


یکی از مشکلاتِ بزرگِ من، اینه که توی مغزم یه عالمه پنجره‌ی باز شده است. پنجره‌هایی که یه وقتایی گذری بازشون کردم و اصلاً از خاطرم رفتن، پنجره‌هایی که یه موقعی دوستشون داشتم و بعد از قطعِ روالِ علاقه‌مندیم، یادم رفته ببندمشون. پنجره‌هایی که دوستشون دارم هنوز؛ ولی به خاطرِ تنبلی سراغشون نمی‌رم. پنجره‌هایی که دوستشون دارم، اما از پسِ نگاه‌کردن بهشون برنمیام؛ اما دلم هم نمیاد ببندم‌شون.

کاری که باید بکنم، کاری که «باید» بکنم، اینه که یه ترتیبِ اساسی به مغزم بدم. همون کاری که با وبلاگم، فولدرهای توی لپ‌تاپم، شال‌ها و روسری‌هام و کتابام انجام می‌دم. 

مشکل اینه که من خودمو، به عنوانِ مهم‌ترین بخشِ زندگیم نادیده گرفتم، و در نتیجه تبدیل شدم به مجموعی از کارهای تلنبارشده‌ی به سرانجام نرسیده، عقایدِ شکل‌نگرفته و دوست‌داشتن‌های نصفه و نیمه. (اشتباه نشه. در هر صورت من خودمو دوست دارم. این جملاتو با لحنِ منفی نخونید :)


+ با مجله‌ها چی کار کنم؟

از خریدنِ مجله‌های تفننی که فقط برای یه تشنگیِ لحظه‌ای خریده می‌شن و می‌تونم اون رو با یه سرچِ کوتاه توی اینترنت رفع کنم، دست بکشم. چون در نهایت تبدیل می‌شن به حجمی که نه دلم میاد بریزمش دور، و نه جایی برای نگهداریش دارم.

همشهری جوان، مجله‌ی مورد علاقه‌ی منه. پس باید خریدش رو به یه روالِ همیشگی تبدیل کنم. اینطوری که یه هفته می‌خرم، دوهفته نمی‌خرم و یهو یه اتفاقی می‌افته که من کاملاً ازش بی‌خبرم، همیشه عصبیم می‌کنه و در عینِ حال همش دلم می‌خواد بدونم اون دوهفته‌ی مسخره که من به خاطرِ تنبلی یا هرچی، مجله رو نخوندم چه اتفاقاتی افتاده. پس به هر شکلی، با هر شرایطی، خریدنِ همشهری جوان باید برای من به روال تبدیل شه.


+ با لباسام/تزئیناتی‌هام چی کار کنم؟

لباسای مسخره‌ای که یه وقتی خریدمشون و الان هیچوقت نمی‌پوشم و دلم نمیاد که بریزم دور رو، بریزم دور. اتاق داره منفجر می‌شه.

وقتی از یه چیزی خوشم میاد، یهویی هیجان‌زده نشم و نخرمش. فکر کنم ببینم به دردم خواهد خورد یا نه. کشوم پر شده از جینگولیجاتی که من هیچوقت ازشون استفاده نکردم، لاک‌هایی که نزدم و خشک شدن و الخ.

دعا کنم که دیگه هیچ عضوِ دوست‌داشتنیِ فامیلی، عیدِ امسال برام یه مجسمه‌ی لعنتی کادو نیاره :| من حالم از مجسمه به هم می‌خوره، اما هرسال حداقل دوتاش گیرم میاد، و نگرانم که اگه یه جوری سربه‌نیستش کنم، هدیه‌دهنده دلخور بشه. یه طبقه از کمدم مجسمه‌های اهداییه :/ 

راهکاری برای این مورد به جز همون دعاکردن ندارم به شخصه.


+با درسای دانشگاه چی کار کنم؟

این سیستمِ ریزه‌خواریِ چارت درسی همیشه منو عصبی می‌کرده و چون کاری از دستم برنمیاد که انقلاب کنم و کلِ سیستمو تغییر بدم، سیستمِ مطالعاتیِ خودم رو تغییر می‌دم و انتظار نمی‌کشم که به ترمِ هشت برسم تا تازه بهم دو واحد سبک‌شناسی ارائه بدن و خودم می‌خونمش. 

برای کلاسِ استادایی که فکر می‌کنن ما وقتمونو از تو چاه آوردیم و اومدیم دانشگاه که بهمون خوش بگذره و شعر بخونیم و اشکِ عرفانی بریزیم دورِ هم و هیچم کسی دنبالِ علم نبوده که اومده اینجا، یه سری رمان ببرم بخونم که انقدر احساس نکنم وقتم داره تلف می‌شه.

از خوندنِ رمان‌هایی که به عنوانِ شاهکارِ ادبیات مطرح شدن و برای من به عنوانِ شکنجه و سوهانِ روح می‌تونن استفاده بشن دست بکشم و به خوندنِ خلاصه‌هاشون و تعدادی نقد درباره‌شون، به عنوانِ دانشجوی کوفتیِ ادبیات، بسنده کنم.


+ با قصه‌های نصفه و نیمه‌ام چی کار کنم؟

با خودم به نتیجه برسم که یه سری رمان‌هایی که شروع کردم به نوشتنشون و ناقص گذاشتم رو، به طورِ کامل از روی سیستم حذف کنم. قرار نیست ادامه داده بشن. غم‌انگیزه، وحشتناکه؛ اما من می‌دونم که قرار نیست اونا رو ادامه بدم. 

رمانی که شروعش کردم رو تموم کنم. باید که این کارو بکنم. این وظیفه‌ی منه. وظیفه‌ی منه که یه کارِ واقعاً انجام شده توی کارنامه‌ی ذهنیِ خودم داشته باشم. وگرنه تا همیشه تو ذهنم یه بدبخت باقی می‌مونم.


+ با قرآن چی کار کنم؟

این بار حفظ رو رها نکنم. این بار حفظ رو رها نکنم. این بار حفظ رو رها نکنم.

از اول، با حسنِ حفظ پیش برم، مرورِ روزانه رو به خاطرِ تنبلی رها نکنم، تفسیرِ آیات رو به خاطرِ بهونه‌ی احمقانه‌ی «وقت ندارم» بی‌خیال نشم (چون خب حفظ‌کردنِ آیه‌ای که دقیقاً نمی‌دونی به چه علت نازل شده به چه دردِ آدمیزاد می‌خوره؟)


+ با زبانِ انگلیسی چی کار کنم؟

یا می‌خوام یا نمی‌خوام. اگه می‌خوام، پس بسه اینقدر خوندنِ ناقص و دوباره شروع‌کردنش از ابتدا. اگه نمی‌خوام، خب چرا هی شروعش می‌کنم؟

(درباره‌ی این مطلب، یادم باشه یه پست جداگانه بذارم. یادآور: دکتر بابایی‌زاد، روندِ پیش‌نویسِ تقریباً. اینجا می‌گم که نتونم بزنم زیرش :)


توی تمامِ زندگیم، این تصمیم رو جریان بدم. یا کاری رو شروع نکن، یا وظیفه داری که تمومش کنی. 


+ این سوالِ لعنتی رو از شما بپرسم:

چرا شما این وبلاگ رو می‌خونید؟ چون دوستم هستید، توی رودربایستی؟ چون همینجوری؟

یا چون چی؟

فکر می‌کنید چرا این وبلاگ شبیهِ وبلاگ نیست؟ چرا هیچوقت حس نکردم که بلاگرم؟ نمک فلفلی که اینجا کم داره چیه؟ 



  • نظرات [ ۱۳ ]

شایدم بتونم

توی کتابِ پروژه‌ی شادی، یه اتفاقِ بانمک هر چند صفحه یک‌بار براتون رخ می‌ده؛ و اون اینه که این چه‌قدر شبیهِ زندگیِ منه، این چه‌قدر شبیهِ رفتاریه که من دارم، کسی که نویسنده ازش صحبت می‌کنه، چه‌قدر شبیهِ یکی از اطرافیانِ منه. 

و این مثبت‌ترین نکته‌ی کتابه. این که تو باهاش احساس صمیمیت و نزدیکی می‌کنی، حرف‌هایی که می‌زنه برات ملموسه و راهِ حل‌هایی که بهت می‌ده، از اونجایی که با مثال و نمونه‌ی واقعی توی زندگیِ خودش عجین شده، به جونت می‌چسبه و فکر می‌کنی که واقعاً عملیه. 

گریچن رابین، همسر، مادر، یه نویسنده و وکیلِ سابق، به عصرِ بارونی، توی اتوبوس، یه مسئله براش ایجاد می‌شه: شادی.

اینکه من شاد هستم یا نه؟ چه‌قدر شادم؟ چه‌طور می‌تونم شاد باشم؟ 

و شروع می‌کنه به تحقیق و مطالعه و تفکر درباره‌ی شادی و ذره ذره توی زندگیش دنبالِ رگه‌های این موضوع می‌گرده و از وقتی که دقیق می‌شه روی سبکِ زندگیش، خودش و اطرافیانش، یه عالمه نکته‌های کوچیک، که شاید به خاطرِ تکراری‌شدن، بی‌اهمیت به نظر می‌رسیدن می‌شه و وقتی سعی می‌کنه اونا رو رعایت کنه، متوجه می‌شه که چه تاثیراتِ بزرگی می‌ذارن. 

راستش نمی‌خواستم درباره‌ی این کتاب پست بذارم، تا وقتی که حس نکردم روی زندگیم حتی یه نقشِ کوچولو گذاشته؛ پس اگه الان پستش توی این وبلاگه و براش چسبک (هشتگ :/) گذاشتم، یعنی نشونه‌هاشو دیدم. حتی به شیوه‌ی آزمون و خطا، یه روز سعی کردم مثلِ کتاب باشم و یه روز نباشم و دیدم که چه‌قدر تفاوت ایجاد می‌شه، اگه آدم روی رفتارهاش دقیق باشه.

به خاطر همین تصمیم گرفتم پروژه‌ی شادیِ خودم رو داشته باشم. نگاهِ خودم، به زندگیِ خودم. هفته‌ای یک‌بار، شنبه‌ها، هم یه پست درباره‌ی تصمیمم برای هفته‌ی پیشِ رو، اینجا می‌نویسم. 

اولین تصمیم، اولین هفته، مرتب‌کردنِ وبلاگه. طبقه‌بندیِ موضوعی رو قبلاً امتحان کردم و نتیجه نداده. این دفعه قراره از برچسب استفاده کنم و ذره ذره توی وبلاگ اعمالش کنم و از الان نگم که اگه عملی نشد خودزنی نکنم :/


اولین هفته، اولین برچسب: پروژه‌ی شادی


پ.ن: هوا ابریه، برف میاد و به طرزِ غریبی، دارم وصلش می‌کنم به احساسِ خودم. به اینکه وقتی یه اشتباهی می‌کنی، حتی آسمونم صداشو می‌شنوه... با هفت طبقه فاصله.

  • نظرات [ ۱۲ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan