تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

اگه کتاب بابالنگ‌دراز دستم نبود سکته کرده بودم.

در یک روزِ خیلی خیلی عادی، که روالِ زندگی شبیهِ همیشه است، که هیچ اتفاقِ خاص، ناراحت کننده، هیجان انگیز یا شادی بخشی نیفتاده و تو دقیقا مشغول به هیچ کاری هستی، یکهو قلبت درد می‌گیرد، بغضت ترک برمی‌دارد، هی به زمین و زمان بد و بیراه می‌گویی، هی مثلِ دیوانه‌ها پروپاچه‌ی مردم را چنگ می‌زنی، و اگر کسی بهت نزدیک شود مثلِ این گل کمین می‌کنی و لحظه‌ای که فاصله‌اش به حدِ کفایت رسید، می‌بلعی‌اش.
نه شب قبل پیامی با این مضمون که: « تو لیاقتت بیشتر از منه، بای» دریافت کردی، نه کسی مرده، نه جوابِ آزمایشت آمده که سرطان داری، نه هیچ اتفاقِ ناگوارِ دیگری! فقط همینطوری که نشستی، گریه می‌کنی. 
بعد می‌نشینی برای خودت دلیل می‌آوری... 
به خاطر میانمار است اشک‌هایت. به خاطر یک مشت افراطیِ احمق. به خاطر نسل‌کشی. به خاطر نزول به درجاتی پایین‌تر از حیوانیت. به خاطر وحشی‌گریِ بی حدِ انسان. به خاطر زنده سوزاندنِ آدم‌ها... این یکی واقعا اشک آدم را درمی‌آورد. اشک که هیچ... جگرِ آدم را آتش می‌زند. سکوت جهانی به حالتِ تهوع می‌رساندت. کلمه‌ی نوبل می‌خنداندت! صلحِ جهانی، حقوقِ بشر، حمایت از کودکان، حمایت از انسانیت، آزادی بشر، آزادی اندیشه. همه چیز شبیه شوخی نیست؟ بدترین بخشِ این اتفاق، جهت‌گیری‌های بیخود و بی‌جهت بود. یک نفر می‌نویسد: « فقط غزه فلسطین لبنان سوریه آدمن؟ تازه تو ورزشگاهم که بهمون فحش دادن!» یک نفر می‌نویسد: « کوشین شما که هشتگ حمایت از حقوق سگ راه انداخته بودین؟ خفه خون گرفتین چرا؟» یک نفر می‌نویسد: « کوشن روشن‌فکرا؟ فقط برای فرانسه باید شمع روشن کنید؟» یک نفر می‌نویسد: « این بودایی‌ها فلان سال از فلانی حمایت کردن! ببین کین دیگه اونا!» فقط به هیچ چیز فکر نکنید. فقط به هیچ چیز دیگر به جز اینکه چندنفر آدم دارند زنده زنده توی یک خندق می‌سوزند! 
غم‌انگیز هست... ولی الان که چندساعت است بهش فکر نکرده‌ام. واقعا به خاطر این گریه می‌کنم؟
شاید دلم تنگِ غروبِ شلمچه شده باز. دلم تنگِ شش صبحِ هویزه است. دلم تنگِ لمسِ حضورِ مردانی است که تا لحظه‌ی آخر، پای آرمان و هدفشان ایستادند.
دلتنگی دلیلِ موجهی هست... ولی من الان واقعا دلتنگ نیستم.
دیدنِ خبرِ نهنگِ آبی؟ دیدنِ آدم‌های احمق؟ خواندنِ مراحلِ پنجاه گانه‌ی این بازیِ وحشتناک؟ شاید هم این یکی.  و این جمله‌ی ترسناک که: «هر بار که نام بازی نهنگ آبی به خاطر حوادث پدید آمده از آن بر سر زبان‌ها افتاد، مجددا تعداد زیادی نوجوان کنجکاو به سمت آن کشیده شدند.» و یادآوریِ اینکه نامِ این بازی در کشورت زیادی زیاد شده و کنجکاوی و حماقت به قدرِ کافی هست و یک عالم کامنتِ:«توروخدا بگین چطوری این بازیو دانلود کنم؟» هست؟ 
راستش از دیروز به بعد به این یکی هم فکر نکرده‌ام.
چرا آدم ناگهان غمگین‌تر از غمگین می‌شود و قلبش باد می‌کند عینِ چوبِ خیس شده. چرا روحِ آدم گاهی اینقدر درد دارد اما هیچ دلیلِ موجهی برای آن نیست؟
شاید واقعا زندگیِ قبلی داشتنِ ما حقیقت داشته باشد. احیاناً من در زندگیِ قبلی‌ام آدمکش نبوده‌ام و این دردها مجازاتِ زندگیِ دومم نیست؟
شاید هم دنیا واقعا جای غم‌انگیزی شده باشد. نه؟


پ.نان: نگارنده چون هم غصه‌ی بی‌دلیل داشت و هم دلش می‌خواست همه‌ی این موضوعات رو پست کنه، نیشست همه رو جمع بست بشه یه پست :)
پ.2نان: بهترین واکنش برای میانمار که تا حالا دیدم برای آقای یامین پور بود. « بوداییِ ژاپنی پرسید فرق جمهوریِ اسلامی با دولتِ اسلامی (ISIS) چیه؟ گفتم فرقِ شما با بودایی‌های آدم‌کشِ میانمار. مترجم گفت شیرفهم شد». پیج ایشون در اینستاگرام: @yaminpour


مثلِ اون وقتی که هسته‌ی هلو رو از ماشین پرت می‌کنیم بیرون و می‌گیم از طبیعت، در طبیعت تجزیه می‌شه.

می‌دانید؟ توی ذهنم تقریبا مطمئن بودم که بابا موقع دراز کشیدن نگاه نمی‌کند ببیند کلیپس آنجا هست یا نه. راستش اگر تلویزیون را هم گذاشته بودم همینطور  بی‌خیال دراز می‌کشید و طبقِ قاعده‌ای که هزارتا از عینک‌هایش را شکسته بود، آن را به پیشگاه خداوند می‌فرستاد.

راستش مطمئن بودم ولی با خودم گفتم: « یکی برش می‌داره دیگه، اصلا مگه ممکنه نبینه اینو؟»
فکرش را بکنید! مطمئن بودم که بابا نمی‌بیند، ولی توی دلم گفتم امکان ندارد نبیند. خودم را گول زدم. 
بابا نگاه نکرد، دراز کشید و کلیپس شکست. کلیپس کوچولوی طلایی و بنفشی که مامان عاشقش بود. مامان عاشقِ خیلی چیزهاست البته و این اخلاقم که هر روز هزاربار عاشق می‌شوم را از او به ارث برده‌ام و کلیپس کوچیکه هم از معشوق‌های او بود. از سری معشوق‌هایی که حالِ مامان را خوب می‌کرد. اما من فقط خودم را گول زدم، تصمیم گرفتم بی‌خیالِ انجام دادنِ یک کارِ ساده شوم و دلبرانه‌ی مامان، به همین سادگی مرد.

اگر خوب فکر کنیم ما، در طولِ روز، هزارتا از این خودگول زنی‌ها داریم ؛ همه‌مان. عواقبِ این پاپیش نگذاشتن‌ها، این تنبلی کردن‌ها یا هر چی را می‌دانیم اما خودمان را گول می‌زنیم. شیطان گولمان نمی‌زند. خودمان، تفکراتِ غلطِ خودمان دارد ما را گول می‌زند. درحقیقت به نظرم سنِ آدم که دورقمی می‌شود واقعا وقتش رسیده که تقصیر‌هایی که سال‌های قبل روی دوشِ شیطان _ که گاه از همه‌جا بی‌خبر بوده_ انداخته بودیم را برداریم و توی یک کوله‌پشتی بیندازیم و آن‌ها را با خودمان حمل کنیم. وقتی دوشمان هی سنگین و سنگین‌تر شود و حملِ این بار به شدت مشکل، شاید زمانی برسد که دیگر نه خودمان را و نه هیچ‌کسِ دیگر را گول نزنیم. 


نگارنده در نوشتنِ عناوینِ نامتعارف، و الکی زیاد، یدِ طولایی داشت. 

بعدا افزودم: وای یادم رفت آخرش! خواستم بگم برید به این وبلاگ سر بزنید. یه مسابقه بیسیور جذاب و دلبرانه در حال برگزاریه که قراره همه یه پست از حریر رو به صورتِ صوتی بخونن و مسابقه بدن با هم. حقیقتش خودم توش شرکت نکردم چون اگه می‌بردم لطفی نداشت و یه عمره دارم گویندگی می‌کنم، اگه می‌باختم واقعا زشت بود! واقعا می‍گم! :| 

از کابوس‌هایت...

+ خورشید می‌دونم گفته بودم چند روز فیلان، ولی خب چالش بود :|
راستش اون چالشِ مساحت زیست رو شرکت نکردم چون من مساحتِ خاصی رو اشغال نمی‌کنم و هرجا انسان نباشه، اونجا سرای من است. ممکنه یه وقت برم گوشه اتاق تکیه بدم به کمد، یه وقت برم رو مبل کز کنم، یه وقت رو فرش همینجور وسطِ خونه پخش زمین باشم یا حتی وقتی رفته باشم مهمونی، برم دستشویی و مثلا یه ربع بایستم جلوی آینه تا تمرکز بگیرم و آروم شم!
چالشِ گاهی به کتاب‌هایت فلان رو هم چون اساسا هیچ فلانِ خاصی توی کتابام اتفاق نیفتاده تا حالا و فقط یه مورد امضای جنابِ امیرخانی بود که توسط خورشید که درود بی‌پایان بر او باد، به دستم رسید. و خب اون رو قبلا گذاشته بودم تو وبلاگم و جز آن خیر. 
و دیدم این دفعه هم شرکت نکنم چون من کلا خواب نمی‌بینم خیلی ننربازیه!
یعنی تا چندماه پیش من به قطعیت می‌گفتم که اصلا خواب نمی‌بینم. تا اینکه برنامه وقتِ خواب رو دیدم. آقای ضابطیان اونجا همین حرف رو زد و بعد گفتش که البته جدیدا متوجه شدم که من هم مثل همه خواب می‌بینم! فقط چیزی یادم نمی‌مونه.
جدا از اون... دو مورد کابوس هستش که می‌تونم نام ببرم:
اولی: هفت هشت سالم بود که خواب دیدم خونه‌ی عمه‌اینا هستیم. خونه‌ی اونا کرج نیست و یه شهر دیگه ساکن هستن و بحمدالله چندسالی می‌شه که نه اونا اومدن خونه‌ی ما، نه ما رفتیم خونه‌ی اونا! ولی خب توی خواب اونجا بودم و توی راه‌پله‌ها. توی اون سکانس من رو کولِ یه آقای شدیدا سیاه‌پوش بودم که مثل اینکه دزد بود و هی من جیغ می‌زدم و هی جیغم زده نمی‌شد! یعنی من تلاش می‌کردم جیغ بزنم ولی صدایی خارج نمی‌شد. نفهمیدم آقای دزد تونست ببرتم یا نه چون از خواب بیدار شدم.
دومی: یه فیلم یا مستند دیده بودم درباره حشرات. در واقع یادم نمیاد چی دیده بودم و فقط دارم حدس می‌زنم. چون بچگی‌هام دودسته فیلم به شدت مورد علاقه‌ی من بودن. شاخه چینی ( جت‌لی، جکی‌چان، بروس‌لی) و علمی‌تخیلی. و دو دسته برنامه من رو کاملا تحت تاثیر قرار می‌دادن. یکی روانشناسی، یکی همچنان علمی. تو مایه دانستی‌ها و کاوش و اینا). چون خواب دیدم از سر و کولم ملخ و سوسک و یه سری حشره که هنوز اسماشونو نمی‌دونم داره بالا می‌ره. و مطمئنا مشاهده‌ی بروس‌‌لی همچین خوابی ایجاد نمی‌کنه و مستندِ روانشناسی هم همینطور. پس قاعدتا یا فیلم علمی تخیلی یا مستند درباره حشرات بوده.
الان که فکر می‌کنم یه سومی هم یادم می‌آد: توی یه بیابون بودم. من بودم، شتر، بوته‌ی خار و دیگر هیچ. جیغ زدم از تنهایی و سکانس بعدی توی یه مطب دندانپزشکی بودم. دندانپزشک پشتش به من بود و روی صندلی خودش نشسته بود. من فقط یه تصویر می‌دیدم و اون یه کله شاملِ موهای لَختِ بسیاااار مشکی بود. بعد ایشون یهو برگشت با  این تصویر :| و خب ترسیدم نمی‌دونم چرا. با اینکه می‌دونستم این آدم شخصیت انیمیشن شگفت انگیزانه! و بعد یهو ایشون به این صورت در اومد. ( شخص سمت چپ) و یهو یه ابزار دندون پزشکی که بیشتر شبیه ارّه برقی بود رو برداشت و اومد سمتِ من و طبیعیه که من جیغ زدم! و ایشون هی می‌اومد جلو و من باز جیغ می‌زدم و آخرین جیغ منجر به بیداری شد. ( راستی شما می‌دونید این خانومه یا آقا؟ من هنوزم نفهمیدم حقیقتش :| )
بچگی زیاد رفته بودم دندون‌پزشکی. یادمه نمی‌ترسیدم البته ولی خب شاید تو ناخوآگاهم ترسیده بودم و اینجوری. ولی هنوزم بعد کلی سال نفهمیدم چرا سکانسِ شروع شتر بود!


و دیگر چیز خاصی به ذهنم نمی‌رسه حقیقتش. رویا مویا هم نمی‌بینم اهل این سوسول‌بازیا نیستم. یا کابوس چرت و پرت یا هیچی :دی


هرکی هم دوست داشت باز بیشینه از کابوس‌هاش بگه. من دعوت کردن بلد نیستم :/
و با سپاس فراوان از بانوچه به خاطر دعوت  و اسی به خاطر شروع این بازی :))

مثِ مرغِ پرکنده می‌شه آدم...

جوانی شمعِ رَه کردم که جویم زندگانی را
نَجُستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بارِ پیری آرزومندم که برگردم
به دنبالِ جوانی، کوره راهِ زندگانی را
به یادِ یارِ دیرین، کاروان گم کرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخونِ جوانی را
چه بیداریِ تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را
سخن با من نمی گویی الا ای هم‌زبانِ دل
خدایا با که گویم شکوه‌ی بی هم‌زبانی را
نسیم زلف جانان کو که چون برگِ خزان دیده
به پای سروِ خود دارم هوای جان‌فشانی را
به چشمِ آسمانی گردشی داری بلای جان
خدا را برمگردان این بلای آسمانی را
نمیری شهریار از شعرِ شیرینِ روان گفتن
که از آبِ بقا جویند عمر جاودانی را
جنابِ شهریار...
واضح بود البته :)) 

بعدا نوشت: یه مشت غرولند و غصه و ناله و زاری قرار بود بنویسم که دیدم حسش نیست و به جاش شهریار بخونیم لذتشو ببریم :)

خودمو نکشم حالا :|

کتاب‌ها رو مرتب کردم. ساعت آونگدار رو که تقریبا هزارساله باتری نداره، از اون دیوارِ اتاق برداشتم و زدم روی دیوار رو‌به‌روش. سربند رو بستم بالای سرش(پیش دانشگاهی که بودیم یه روز رفتیم نمازخونه مدرسه. روز روضه‌ی حضرت علی اصغر بود. عجب روزی هم بود... عجب صبحی هم بود. به هرکدوم یکی یه سربند دادن که تو طول مراسم ببندیم. آخرش موقع رفتن اومدن بگیرنشون از ما. ما سه چار نفر آخرین نفرا بودیم که داشتیم می‌رفتیم. زینب گفت می‌خواین بگیرین؟ یکی گفت ما کلی عاشقونه شدیم با اینا که. گفتم دلتون میاد آخه؟ گفت بردارین ببرین. برداشتیم بردیم.) عقربه‌ها رو گذاشتم روی ساعت دوازده. گردنبند وان‌یکاد قدیمیه، از اونایی که توی یه کیف کوچولو می‌ذارن_ همون که خاله وقتی هفت هشت سالم بود خرید_ رو از گردنش آویزون کردم. اون یا قاضی الحاجات کاغذی کوچولوعه که تو اردوی راهیان داده بودن رو به آونگش گره زدم. اون دستبنده که رو پلاکش نوشته من انقلابی‌ام و اونو هم تو اردوی راهیان نور داده بودن گذاشتم پشت شیشه‌اش. تسبیح تربت که حاج خانم آورده بود از کربلا هم از گوشه‌اش آویزون کردم. آویزِ الله که پشتش آیت‌الکرسی نوشته رو هم بستم به میله آخریه...
بعد نشستم نگاهش کردم. نگاهش کردم. نگاهش کردم. هی نگاهش کردم... همه چیزو گذاشتم پیشِ چشم‌هام. همه‌ی نشونه‌ها رو. همه‌ی شعارها رو. همه‌ی اداها رو. من چه‌قدر شبیه این چیزام که می‌گم؟ من چه‌قدر واقعی‌ام؟ اعتقاداتم چه‌قدر راستکی‌ان؟ من خوب شعار می‌دم... خوب حرف می‌زنم... خوب ادا در میارم... ولی چه‌قدر از دلم برمیاد؟ 
هی می‌پرسم حنانه! جدنی تو همینی هستی که نشون می‌دی؟ چادر سرت می‌کنی، روسری‌تو فلان می‌بندی، مانتو فلان می‌پوشی، موقع نماز اون چفیه‌هه رو سر می‌کنی جای روسری. حالا این اداهات... باشه. عکس رهبر می‌بینی قلب می‌شی... باشه. موقع قرآن خوندن عین از ته حلقت میاد و ث از بینِ دندونت، قبول... همه‌اش قبول. بگو بدونِ این اداها، بدونِ این لباسا، بدونِ این صداها چی هستی؟ دلت چیه؟ 
بعد می‌رم تو عمق دل و مغزم. می‌رم لایه لایه روحم رو می‌گردم. گیج می‎شم، حالم خراب می‌شه و برمی‌گردم. 
کاش بشه شبیهِ حرفامون بشیم. کاش بشه واقعی بشیم. اگه گندیم، اگه خوبیم، واقعا همونی باشیم که هستیم. 


پ.نان: یه روز من یا از این فکرا دق می‌کنم. یا از این درگیری که نکنه فلانی فکر کنه من فلان کارو به خاطر فلان چیز کردم. نکنه فکر کنه من اداشو در آوردم. نکنه فکر کنه من منظوری داشتم از حرفم. نکنه فکر کنه فلان... نکنه فکر کنه کوفت. نکنه فکر کنه زهرمار. 
اه خب بمیری :| 

بعدا نوشت: 30 تا پست خوندم. 14تا هم مونده. چرا دو روز لپ‌تاپ روشن نمی‌کنم انقدر بلاگستان رونق می‌گیره خب؟ الان من از امشب تا فردا همین موقع این لپ‌تاپو روشن بذارم یه پست نمی‌ذارین :(

سیّده خانم باشیم.

مثلا امروز سه شنبه است :) دیروز مامان نونی اومده بود خونه‌مون و من ترجیح می‌دادم جای پای لپ‌تاپ نشستن، بشینم کنارش روی مبل قرمزا، دوغ بزنم به بدن و گل بافتن یاد بگیرم... من آدمِ منظمی نیستم واقعا. شنبه و سه شنبه رو حدودی درنظر بگیرید و در حقیقت هفته‌ای دو پست مدِ نظر باشه. 

-----

قابوسنامه| بابِ بیست و نهم| در اندیشه کردن از دشمن

چنانکه وقتی به ری ( توی کتابِ من نوشته بری و خدا شاهده اولین بار پیر شدم بفهمم بِرِی باید بخونمش و بارها از خودم پرسیدم بَری از چی؟ ترا چیه؟ بهمه چیه؟ خب لعنتی یه اسپیس بزن. )

 زنی پادشاه بود به لقب سیّده گفتندی. زنی بود ملک زاده و عفیف و زاهده و کافیه و دخترعَمّ مادر من بود. زنِ فخرالدوله بود. ( توی شهر ری، یه خانومی که از قضا دخترعمه‌ی مامان من بوده و خعلی خانمِ خفن و همه چیز تمومی بوده، همسرِ جناب فخرالدوله، پادشاهِ ری، بوده. حالا این «من» کیه که سیده خانم دخترعمه‌ی مامانشه؟ خودِ عنصرالمعالی. لازم می‌دونم که الان توضیح بدم این کتاب رو عنصرالمعالی کیکاووس بن قابووس بن ووشمگیرِ زیار برای پسرش، گیلانشاه نوشته. اگه دوست داشته باشین شنبه براتون کلا درباره قابوس‌نامه صحبت می‌کنم که یه ذره با قصه‌ها بهتر ارتباط بگیریم. الان داره یه قصه برای پسرش تعریف می‌کنه) 

چون فخرالدوله فرمان یافت...( وقتی بچه‌های بالا به آقای فخرالدوله گفتن پاشو بیا که وقتت تمومه و خدا رحمتش کرد) وی را پسری بود کوچک، مجدالدوله لقب دادندش و نامِ پادشاهی بر وی نهادند و خود پادشاهی همی راند سی و اند سال. ( به پسرش گفتن خب بابات مرد کسی ره نداریم پاش بیا تو شاه شو. از امروز بهت می‌گیم مجدالدوله. همینقدر یلخی ایشون سی و فلان سال حکومتم کردن) چون مجدالدوله بزرگ شد، ( ببین وقتی شاه شده چندسالش بوده که بزرگ شده این وسطا :) ناخلف بود، پادشاهی را نشایست. همان نامِ مَلِک بر وی بود اما در خانه نشسته بود، با کنیزکان خلوت همی کرد و مادرش به ری و اصفهان و قهستان سی و اند سال پادشاهی همی راند.( این بچه کاملا این جمله‌ی سر سفره‌ی مامان باباش بزرگ شده رو زیر سوال برد. چراکه باباش که شاه بود، مامانش که سیده خانم دلبرِ دلبرا، خودش یه انگل اجتماعِ به تمام معنا شده بود دایناسور! درنتیجه ایشون نشست خونه خوش بگذرونه پسره‌ی مضمحل! :| مامانش حکومت می‌کرد جای این). 

مقصودِ من از این سخن آنست که جدّ تو سلطان محمود رحمه الله، به ری رسولی فرستاد و گفت: باید که خطبه بر من کنی و زر به نامِ من زنی و خراج را بپذیری. واگرنه من بیایم و ری بستانم و تو را نیست گردانم و تهدید بسیار کرد.( حالا عنصرالمعالی به پسرش می‌گه ببین این مقدمه‌ها رو چیدم واست که به اینجا برسم...بابابزرگِ تو که سلطان محمود باشه، یه نامه فرستاد به ری. الان من عرض کنم این نکته رو که عنصرالمعالی دامادِ سلطان محمودِ غزنوی بوده. سلطان محمود پدربزرگِ مادریِ این گیلانشاه می‌شه. خلاصه بابابزرگت یه ناه به ری داد به اون پسره الدنگ گفت یا هرسال به من مالیات می‌دی و تحت نظر من حکومت می‌کنی و اینا، یا میام ری، شهرتو می‌گیرم پوستتم می‌کنم.) 

و چون رسول بیامد و نامه بداد و پیام بگزارد سیده گفت: بگوی سلطان محمود را تا شویِ من فخرالدوله زنده بود، این اندیشه همی بود که مگر تو را این رای افتد و قصدِ ری کنی. چون وی فرمان یافت و شغل به من افتاد اندیشه از دلِ من برخاست. گفتم محمود پادشاهی عاقل است. داند که چون او مَلِکی را به جنگِ زنی نباید آمدن. ( ببین این سیده خانم چه‌قدر خوبه لعنتی. وقتی پستچی نامه‌ی سلطان محمودو آورد این گفت برو بهش بگو تا وقتی شوهرم زنده بود هی می‌گفتیم ممکنه این محموده بیاد بخواد ری رو ازمون بگیره ها... ولی وقتی شوهرم مرد مطمئن شدم عمرا نیای! چون می‌دونستم که تو پادشاهِ عاقلی هستی و می‌دونی خیلی زشته که تو با این هیبت و خفنیت و خیلی پادشاهیتت، نباس بری به جنگ یه خانم.) 

اکنون اگر بیایی خدای عزوجل داند که من نخواهم گریخت و جنگ را ایستاده‌ام، از بهرِ آنکه از دو بیرون نباشد( حالا اگه اونقدری که من فکر می‌کنم خفن نباشی و حمله کنی، به خدا، دستای بریده‌ی ابالفضل من مثِ شیر وامیستم جلوت چون کلا دو حالت بیشتر نداره این جنگ) 

از دو لشکر یکی شکسته شود. اگر من تو را بکنم، به همه عالم نامه نویسم که سلطانی را شکستم که صد پادشاه را شکسته است. و اگر تو مرا بشکنی، چه توانی نبشت؟ گویی: زنی را شکستم. تو را نه فتح‌نامه رسد و نه شعرِ فتح، که شکستنِ زنی، بَس فتحی نباشد.( گفت یا من شکستت می‌دم که می‌رم همه جا جار می‌زنم من به محمود پیروز شدم که نصفِ شما قلدرا نتونستین شکستش بدین. اگه تو منو شکست بدی مثلا چی کار می‌خوای بکنی؟ بگی من یه زن رو شکست دادم؟ مثن هنر کردی مثن؟ زن که برای جنگ نیست. تو خیر سرت مردِ جنگی و اگه پیروز نمی‌شدی زشت بود. نه که هنر کرده باشی.)

 بدین یک سخن، تا وی زنده بود سلطان محمود قصدِ وی نکرد. ( همینو گفت و دیگه تا آخر عمرش سلطان محمود نیشست سر جاش :) 

پ.نان: وقتی فکر کنی، وقتی بلد باشی، پیروزی ممکنه. فقط باید بگردی دنبالِ راهش.

 پ.2نان: راستش فکر کنم بهتر باشه کلا روی کشف الاسرار و قابوسنامه تمرکز کنیم. سیاستنامه حکایتِ زیرِ سه صفحه نداره و یکم کار سخت می‌شه... بیهقی رو هم که گفتم برید کجا. شاهنامه هم هست. که برای مطالعه‌ی شاهنامه انگشت مبارک ره روی این لینک بزنید و عضو کانالش بشید. از ابتدای شاهنامه به طور کامل وویس فرستاده شده و توضیح نکات سخت هم داره. بشینید گوش بدیم کم کم دورِ هم. عربی هم که فکر نکنم لطفی داشته باشه براتون :| دستور زبان و مرجع شناسی و اینا هم همینطور :| پس تا تابستون با همین کشف و قابوس پیش بریم تا ترم جدید شروع بشه :) 

پ.3نان: یه صلوات می‌شه بفرستین بی‌زحمت؟ همینجوری. به هر نیتی خودتون دوست دارید. اما یکمش برای من باشه. باشه؟

دست کوچولو، پا کوچولو، گریه نکن بابات میاد

داشت قصه‌ی تکراریِ دعواهای زن و شوهری‌شان را تعریف می‌کرد. کم نشنیده بودم. اگر مقیاسی برای میزانِ نمک بودنِ دعواها در زندگی وجود می‌داشت مطمئنا شوریِ اوضاعشان حالِ هرکسی را به هم می‌زد. 

می‌گفت با شوهره بحث می‌کردند که دخترکوچولویشان-دخترکِ شش، هفت ساله‌ای که هربار دیدنش مرا به یادِ خودم می‌اندازد به خاطرِ تنهایی‌اش و تخیلاتِ بی‌نهایتش- آمده جلو. آمده جلو  و باباهه که داشته داد می‌کشیده دستش را بلند کرده و زده روی پوستِ لطیفِ صورتش. 

دلم لرزید. نقطه ضعفِ من‌اند این بچه‌ها. از اینکه بچه‌ها دعوا ببینند، از اینکه بچه‌ها بازی کردن بلد نباشند، از اینکه بچه‌ها قهر ببینند، از اینکه شکستنِ شیشه‌ی آینه را تجربه کنند، از اینکه کوبیده شدنِ بشقاب به کابینت را تجربه کنند، از اینکه سکوتِ وحشتناکِ خانه را تجربه کنند، از اینکه تُنِ صدای بالا را تجربه کنند، عُقَم می‌گیرد. نقطه ضعف من‌اند این بچه‌ها. دنیایِ ذهنِ بچه‌ها کوچک‌تر از فهمِ دعوا، قهر، جنگ و وحشی‌ بازی‌های آدم‌ بزرگ‌هاست. 


پ.نان: دلم لرزید... سه سالش بود؟ دختری که توی خرابه‌ها سیلی‌اش می‌زدند، سه سالش بود؟ 

اللهم العنهم جمیعا...



پی‌نوشت‌های به شدت بی‌ربط به پست اما مهم‌تر از آن :/

اگر قرار شد در مسیری طولانی به پیاده‌روی بپردازید، با تمامِ وجود تلاش کنید با یک مامان که فرزندش نهایتاً ده ساله باشد هم‌قدم شوید. چون همیشه توی کیفش یک لیوان پلاستیکی هست که با دیدنِ هر آبخوری هلاکتِ پیاده‌روی را از تن بیرون کنید. ( چندتا آب معدنی بخرد آدم خب؟ :) بعضی از مادرها قمقمه‌ای همراهشان است که مملو از آب‌پرتقال و شربت آبلیمو است حتی! که قطعا از مقربینِ درگاه حق تعالی هستند. وال‌لاع.


پ.نان: راستش قصد دارم توی این مدتِ باقی مونده‌ی تابستان، یه مرورِ کلی روی درس‌های دوترمِ اولم داشته باشم که وقتی ترم جدید شروع شد خیلی خارج از جو نباشم و دوباره دیوانه نشم. روزهای شنبه و سه‌شنبه جذاب‌ترین بخش‌های درسی که خوندم رو می‌ذارم تو وبلاگ با تفسیر اختصاصی :دی... ممکنه بعضی‌هاش رو هم صوتی بذارم. 


پ.2نان: وجدانا از دانشجوی ادبیات خوشبخت‌تر داریم در عالم؟  :) 


پ.3نان: به جز تاریخ بیهقی سعی می‌کنم از هر درسی حداقل یه چیزی بخونیم. چرا تاریخ بیهقی اسنثناست؟ چون برین این وبلاگ و سمتِ راستِ اونجا کلیک کنید روی تاریخ بیهقی. و بشینین اون رو با توضیحاتِ جذاب و جامع بخونید. خیلی خیلی خوبه اگه علاقه داشته باشید. اول اینکه گلی یه توضیح خیلی کامل و معرکه از بیهقی، تاریخِ بیهقی و اون ایام داشته که به درکِ متن کمک می‌کنه. دوم اینکه مقاله هم هست که دیگه اصا واویلا و سوم اینکه آروم آروم و پنج صفحه پنج صفحه بیهقی رو بخونیم و گلی هم برامون بخش‌های سخت رو معنی کرده. 
خوندنِ تاریخ بیهقی خیلی خوش می‌گذره. امتحانش کنید. :))

دزدم دزدای قدیم

قابوسنامه| باب بیست و دوم| در امانت نگاه داشتن 

چنانکه شنودم که مردی به سحرگاه از خانه بیرون رفت تا به گرمابه رود. به راه اندر ( توی راه) دوستی از آنِ خویش را دید. 

گفت: موافقت کنی تا به گرمابه شویم؟ (مثلا عه تو هم اینجایی؟ پاشو بریم استخر مثلا) گفت: تا درِ گرمابه با تو همراهی کنم؛ لکن اندر گرمابه نتوانم آمدن که شغلی دارم. ( پیچوندش که میام تا دمِ در ولی باس برم بعدش). 

و تا نزدیکِ گرمابه بیامد. به سرِ دوراهی رسید بی آن‌‌که این مرد را خبر داد بازگشت و به راهِ دیگر برفت. ( سرِ راه یهو عینِ بز سرشو انداخت پایین رفت :| حالا این گاوه خبر نمی‌ده هیچی. ولی وجدانا ببین آقاهه چی بوده که نفهمیده هم‌قدمش گذاشته رفته. موندم اینا دوکلوم با هم حرف نزدن توراه؟) 

اتفاق را، طرّاری از پَسِ این مرد می‌برفت به طرّاری خویش. ( یه دزدی همینجو داشت دنبالِ این یارو می‌رفت که به شغلِ شریفش بپردازه). این مرد بازنگرید. طرار را دید و هنوز تاریک بود، پنداشت که آن دوستِ وی است. (حکایتِ خودشه، دوست داره چون هوا تاریکه دزد ر از دوست خودش تشخیص نده :| )

 صد دینار در آستین داشت، بر دستارچه بسته.از آستین بیرون گرفت ( درآورد) و بدین طرار داد و گفت: ای برادر این امانت است به تو. چون من از گرمابه بیرون آیم به من باز دهی. ( حالا کاری نداریم که دوستش قبلا گفته بود من تا دم در میام و میرم خودم کار دارم).

طرار زر از وی بستد و آن‌جا مقام کرد.( دزده نشست به انتظار) تا وی از گرمابه بیرون آمد، روز روشن شده بود. جامه بپوشید و راست همی رفت. ( مرده لباساشو پوشید همینجور گذاشت رفت. خب بگرد دنبال دوستت لعنتی :|)

 طرار وی را بازخواند و گفت: ای جوان‌مرد! زرِ خویش بازستان و پس برو که امروز از شغلِ خویش فرو ماندم از این نگاه داشتنِ امانتِ تو. 

مرد گفت: این زر چیست و تو چه مردی؟ ( تو کی هستی؟ ببین راوی وجدانا خودش نمی‌ذاره دهن من بسته بمونه :) گفت: من طرارم، تو این زر به من دادی. 

گفت: اگر تو طراری چرا زر از من نبردی؟ 

طرار گفت: اگر به صناعتِ خویش بردمی، اگر هزار دینار بودی از تو یک جو نه‌اندیشیدمی و نه بازدادمی. ولکن تو به زنهار به من دادی. زینهاردار نباید که زینهارخوار باشد. که امانت بردن جوانمردی نیست. ( دزده گفت اگه می‌ذاشتی عین آدم کارمو بکنم و بیام طبقِ روال جیبتو بزنم، اگه هزار دینار پول داشتی یه جو هم بهت برنمی‌گردوندم. ولی تو خودت اینو بهم دادی و گفتی امانت باشه دستت. من جوون‌مردم و امانت نمی‌برم و فقط جیب ملت ره خودم با شغلِ ظریفِ خودم باهاس بزنم.)

پ.نان: من هروقت میام این قصه‌های عبرت‌آموز رو برای کسی تعریف کنم گند می‌زنم بهش. دیدم زشته روالِ خودمو خراب کنم و اینجا متنِ دست‌نخورده‌ی قابوس‍نامه رو بذارم :))

پ.2نان: یه وقتایی، یهو یه نفر که فکرشو نمی‌کنی، رفتاری از خودش بروز می‌ده که حیرت‌زده‌ات می‌کنه. 

پ.3نان: من هنوزم درک نمی‌کنم چطور رفیقش رفته و نفهمیده. 

زندگی، جنگ و دیگر هیچ

دارم می‌خوانم. چندصفحه پیش می‌روم و دست‌هایم از دیدنِ اوجِ شقاوتِ انسان مشت می‌شود. چندصدفحه جلوتر می‌روم و تهوع می‌گیرم از یادآوریِ تمامِ فجایعی که مسببش خدا نبود، سیل و طوفان و زلزله نبود. خودِ ما بودیم. خودمان!
یادِ آدم‌هایی می‌افتم که هی ناله می‌زنند: خدا چرا جلوی این‌ها رو نمی‌گیره؟
و دلم می‌خواهد فریاد بکشم خداوند تنها یک تصمیم را به جبر برای ما گرفت؛ آن هم مختار بودنمان بود. هر غلطی که ما روی این زمینِ لعنتی می‌کنیم، تقصیرِ ماست! ما آغازگرِ آنیم و ما پایان دهنده به آن.
گاهی از خدا می‌پرسم تا مطمئن شوم که هنوز هم از خلقتِ ما پشیمان نشده؟ هنوز هم جلوی ملائکه ابرو بالا می‌اندازد که انی اعلم ما لا تعلمون؟ هنوز هم گوش به حرفِ آن‌‌ها نمی‌دهد که چرا می‌خواهی باز موجودی را خلق کنی که زمین را به گند بکشد؟ اما جوابِ مرا هم نمی‌دهد. فقط خودش می‌داند آنچه را که همه‌ی ما بدبخت بیچاره‌ها نمی‌دانیم.
همیشه اعتقاد داشتم و دارم که آدمی اگر تصمیم بگیرد در مسیرِ اشتباه پیش برود، می‌تواند به قله برسد. به جایی که شیطان را هم یارای رسیدن به آن نیست. و مسیرِ خوب بالعکس. اما باز هم باورم نمی‌شود. باز هم در هیچ کجای مخیله‌ام نمی‌گنجد دیدنِ این مصیبت‌های نفرت‌انگیز.
به همین سادگی سر می‌برید؟ برای یک تپه؟ برای یک شهر؟ برای یک استان؟ برای پول؟ برای قدرت؟ برای نفت؟ برای چه کوفتی، انسانیت را فدا می‌کنید؟ چیست که داشتنِ آن در دستانتان، مهم‌تر است از حضورِ روح در تنِ یک انسان دیگر؟ چیست که به خاطرش همدیگر را شکنجه می‌کنید؟ چیست که به خاطرش همدیگر را می‌سوزانید؟ چه‌طور بعد از تمامِ این گندکاری‌ها، می‌توانیم ادعا بکنیم در جهانی زیست می‌کنیم که در آن سازمان حقوق بشر وجود دارد؟ بشر کیست؟ بشر فقط کسانی هستند که بالاتر از فلان قدر در حسابشان پول باشد؟ مابقی حیوانند؟
حالم دارد به هم می‌خورد. حالم دارد به هم می‌خورد.
یادِ عکس‌های هیروشیما می‌افتم و حالم به هم می‌خورد. یادِ بمب‌های شیمیاییِ ایرانِ خودمان می‌افتو و حالم به هم می‌خورد. یادِ داعش می‌افتم و حالم به هم می‌خورد. یادِ گوشه گوشه‌ی این جهانِ لعنتی می‌افتم و حالم...
اگر مثلِ من قلبِ بی‌گنجایش و روحِ ضعیفی دارید، سراغِ زندگی، جنگ و دیگر هیچ| اوریانا فالاچی نروید. والسلام.
از دیشب احساس می‌کنم باید به اندازه‌ی یک دریا اشک بریزم تا قلبم سبک شود. به اندازه‌ی یک بوکسور تیم ملی مشت بکوبم تا روحم تخلیه شود. از دیشب هی می‌پرسم چرا و کم مانده همه چیز را زیرِ سوال ببرم.
حالم از آدم‌ها به هم می‌خورد. حالم از خودم به هم می‌خورد. حالم از کسی که ممکن است روزی دیگری را بکشد، به هر دلیلی، از روی اجبار یا خودخواسته، به هم می‌خورد.
چی در جهان هست که از جنگ تهوع‌‌آورتر باشد؟

Designed By Erfan Powered by Bayan