تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

چه کنم که یک دل است و همه دردهای یاران؟

سلام به چشم‌های ماه


بله. با جناب‌تان، هیچ کار ندارم. نه با شخصِ شما و نه حتی با دلِ کوچک‌تان. ( در باورِ کی می‌گنجد روزی مه‌بانو به حضرت محبوب بگوید دلْ‌تنگ. کدام لبی است که نخندد؛ کدام چشمی‌ست که به حیرت درشت نشود، که مگر چه گناهی در حقت کرده که هم‌چه دشنامی نصیبش می‌کنی؟ می‌بینی چه کردی با دلم؟ می‌بینی؟ بدوبیراه می‌نویسم به تو و دست روی شعله می‌گیرم که بسوزد آن انگشت که چنین نوشته.)
روی صحبتم، تنها با چشم‌های شماست. تنها با آن دو فنجانِ قهوه که بخارش هنوز می‌سوزاند خاطرِ مکدرِ مرا. 
می‌پرسید چرا مکدر؟ 
که باشم که دلم را آینه بگویم؟ آینه آن دلی‌ست که در قله‌ی درد، جز زیبایی ندیده. آینه دلی‌ست که ما رأیتُ الا جمیلا فریاد می‌کشد. اما مَثَل است دیگر. شما فرض کن دلم با تمامِ زنگارها، آینه. حالا دلتنگیِ روزِ وداع، دلتنگیِ روزِ اولِ هجران، دلتنگیِ روزِ دومِ هجران، دلتنگیِ ماهِ اولِ هجران را بنشان روی آن. شوخی‎ست مگر، نیم‌سال نبینمت؟ شوخی‌ست مگر نیم‌سال، هر سحرگاه چایِ شور از اشک نوشیدن؟ اصلا می‌دانی چه‌طور مرض نگرفته‌ام هنوز؟ چه‌طور نمرده‌ام هنوز؟
چه می‌کنید مگر؟ قرار بود چایِ عاشورا را شما پخش کنید حضرتِ آقا. هیئتی چشم به در دوخته بود که بعد از وعظ می‌رسد، بعد از سینه‌زنی می‌رسد، بعد از دعا می‌رسد. سید خودش چایِ روضه را می‌ریزد توی کمرباریک‌ها. 
کمرباریک‌ها، همه یک‌شَبه پیر شدند و چاق. پشتِ همه‌شان شکست و تو اما نیامدی...
تمامِ شب بر سر و سینه می‌زدم که اگر سرت را روی نیزه‌ای بزنند و برایم بیاورند چه؟ نعوذبالله... آرزو می‌کردم نیایی و هر شب برای خودم رویایِ وصال ببافم تا اینکه...
من کجای کارم آقا؟ من که خیالات برم داشت که خانه‌ات شده هیئتِ ارباب، حتماً کسی شده‌ای برای خودت. حتما حضرتِ حق نظری افکنده به تو. آن شبِ عاشورا بود که باورم شد هنوز هیچ‌کس نیستم. هنوز نَم نیستم. هنوز دانه نیستم. هنوز خاکِ کفِ پایِ بانو نیستم. هنوز...
آی از کجا رسیدم به کجا؟ 
سید... نکند آن شب خدا حاجتم داد؟ آن شب که ناله کردم خدا تو را نرساند بِه است تا سرت برایم برسد. نکند حضرتِ حق، شبِ عاشورایی دست بر سرم کشیده که بیا این هم خواسته‌ات؟ که اگر این است، لعنت بر دهانی که بی‌موقع باز شود. 
سید... برسان خودت را که مه‌بانو دارد دِق می‌کند از سوال و چرا. از که دوا بگیرم برای این زخم‌های سَرباز؟ از که جواب بگیرم برای این سوال‌های بی‌جواب؟ 
سید... آمدی هوایی کردی ما را و کوله بستی؟ آمدی دستمان را کشیدی، گذاشتی‌مان بالای قله و وِل کردی و رفتی؟ سید... تنهایی، نه؛ دلتنگی، نه؛ یک‌نفره قدم‌زدن، نه؛ باران‌های بی‌تو، نه؛ فقط... فقط... فقط دلم تنگِ روضه‌هات شده. دلم تنگِ اشک‌هات شده. دلم تنگِ سجاده‌های خیست شده. دلم لَک زده برای آن دو تا چشمی که سلامش دادم. دلم تنگِ دو تا چشمِِ خیس از برای حسینت شده. دلم...
آی سید... از کجا به کجا رسیدم.
از سلام و زنگار و کنایه، به دلتنگی و هیئت و ...
سید... اربعین دارد می‌رسد. پاهایم سرِ سفر دارند. به خاطرِ من نه، به خاطرِ کوله‌ای که دوماه است بسته‌ام برای اربعین، زودتر بیا...


به مددِ حسین
                    حق نگهدارت
--------


پ.ن: مه‌بانو کیه؟ سید کجاست؟ چه خبره؟ منم نمی‌دونم... 

پ.ن2:پست خوبی نیست. پرش زیاد داره. انسجام نداره و خیلی چیزا. نمی‌دونم چرا، فقط نوشتمش. فقط حس کردم باید بنویسمش. 

پ.ن.3: امشب، مختار، قسمتِ مرگِ همسر و دخترِ کیان بود. این قسمت همیشه زجرآورترین بوده برام. کیان که غرور گرفتش، کیان که باد شد از کشتنِ شمر، کیان که فکر کرد حالا کَسی شده برای خودش... خدایا، نذار فکر کنیم کاری کردیم برات کارستون. نذار خیال برمون داره که کسی شدیم برای خودمون. بمیریم بهتره... 


ضمنا شما رو به تفکرات زاهدانه هم وامی‌داره.

پژوهشگرانِ عزیز، پزشکانِ سلامت، دوستانِ پَهن!
بیخود خودتان را درگیر نکنید و وقتِ گوگل را با آپلود و دانلود کردنِ مقاله‌هایتان نگیرید.
مهم‌ترین عاملِ چاقی، نه پیتزاست، نه نوتلا، نه چربی‌ها و کربوهیدرات‌ها. 
مهم‌ترین عاملِ چاقی، با اختلافِ بالا از سایرِ رقبا، معده‌درد است؛ که می‌تواند چهارِ صبح شما را با ناله از خواب بیدار کند و به سمتِ نان سنگک بکشاند و یک ساعت بعد دوباره شما را به سمت نان سنگک بکشاند و یک ساعت بعد دوباره شما را به سمت نان سنگک بکشاند و شما کم‌کم حس می‌کنید آماده‌ی طبخ در تنورید. قشنگ دو رو کنجدی! 


پ.نان: عنوان| اینجور که مثن شما چون نمی‌تونی صاف وایسی، همه‌اش درازکِش به این فکر می‌کنی که بدبختِ بیچاره! یه دردِ ساده رو نمی‌تونی تحمل کنی ادا اصولِ مبارز برا من در میاری؟ تو الان باید بزنی تو گوش معده‌ات و از این صوبتا خلاصه.


مراقب باش خاطره‌های بد برای کسی نسازی.

این خواب، از بزرگ‌ترین و حل‌نشدنی‌ترین معضلاتِ جهان است!
کم بخوابی، سردرد داری؛ زیاد بخوابی، بدن‌درد. از دنده‌ی چپ بلند شوی اخلاقت مثلِ یک‌جای مرغ است؛ روی شکم خوابیده باشی ستون فقراتت بر باد رفته و طاق‌باز بخوابی زانوهایت درد می‌گیرند. خواب ببینی و خوابت را یادت برود، مثلِ سگِ صاحب‌ گم‌کرده دورِ خودت می‌چرخی؛ خواب ببینی و خوابِ تلخی باشد و در یادت ثبت شده، دهنت مزه‌ی زهر می‌گیرد. 
شب‌ها قبل از خواب و صبح‌ها بعد از بیدارشدن، مهم‌ترین اتفاقات بشری رخ می‌دهند.
نیمه‌شب‌های بی‌خوابی، دقیقا زمانِ گرفتنِ تصمیماتِ ناگهانی و اغلب بلاهت‌وار است. ابرازِ علاقه و نفرت‌های ناگهانی؛ شروعِ داستان‌هایی که ایده‌هایشان از هزارسال پیش _ دقیقاً هزارسال. از قبلِ خلقتت اصلاً_ کنجِ ذهنت بوده؛ پیام دادن به رفیقی که از پایانِ دورانِ راهنمایی به این‌سو حتی چهره‌اش را هم یادت رفته ( داشتم می‌نوشتم دوست. چون قدیم‌تر _ دقیقا منظورم از قدیم‌تر، دیروز است_ اعتقاد داشتم رفیق، از دوست جایگاهِ بالاتری دارد. اما دیروز توی ایستگاه اتوبوس ابوالمشاغل خواندم و جنابِ نادر مبسوط قانعم کردند که دوست، جایگاه بسیار رفیع‌تری از رفیق دارد)؛ گرفتنِ تصمیماتِ عجیب و پرهیاهو که گرفتن‌شان اگر یک بی‌خوابیِ مفرط نداشتی، امکان نداشت به وقوع بپیوندد. 
صبح‌هایی که زود از خواب بیدار می‌شوی، در سکوتِ کامل و آرامشِ کامل و قدرتِ مطلق در منزل! زمانِ رفتارهای جنون‌آمیز است. کارهای گاه کودکانه‌ای که همیشه هراس داشتی کسی تو را حینِ انجام دادن‌شان ببیند. ( یادم هست وقتی بچه‌تر بودم،حوالی دوران پیش دبستانی، صبح‌ها عینِ مرغ، ساعتِ 6 ساعتِ درونی‌ام زنگ می‌زد و بیدارم می‌کرد. گرسنه‌ام که می‌شد، چون دستم به طبقاتِ بالای یخچال نمی‌رسید، از همان کشوی پایینی دوتا سس قرمز و سفید برمی‎‌داشتم و می‌خوردم. البته الان نمی‌دانم چرا چنین خاطره‌ای به ذهنم آمد.) صبح‌های زود برای این است که بنشینی کنارِ پنجره و زل بزنی به آسمان. صبح‌های زود برای نفس کشیدن‌های عمیق و فکر کردن‌های عجیب است.
صبح‌هایی که دیر از خواب بیدار می‌شوی... راستش این یکی برای من یک نفر، دقیقا مصداقِ بارزِِ مثلِ از کوره در رفتن است. آن هم سوخته و سیاه از کوره در رفتن. بوی سوختگی‌اش حالِ همه را بد می‌کند و سیاهی‌اش روانِ همه را برهم می‌زند.
خو‌ش‌بختانه، دیشب زود خوابیدم و صبح تا 9 نتوانستم بیدار شوم. شب که قدرتِ فکر نداشتم از خستگی و صبح هم که دقیقا نانِ سوخته‌ی چندش‌آوری بیدار شدم که با نعره‌کشی و هوچی‌گری حالِ همه را به هم زد.
این خواب و یک مسئله‌ی دیگر، کاش به طورِ کامل حذف می‌شدند از زندگیِ انسان. 


مثل همه‌ی سوالای بی‌جوابِ عالم

هروقت میام پست بنویسم، از خودم می‌پرسم: حرفی برای گفتن داری؟ هدفی برای بیان کردن؟ راهی برای رفتن؟ چرا بیخود وقت تلف می‌کنی؟ چرا دکمه‌های کیبرد و ذهن ملت رو فرسوده می‌کنی؟ 
امروز که داشتم همین سوال‌ها رو می‌پرسیدم، یه گریز زدم به قدیمی‌ترین پست‌هام. برگشتم به گذشته‌هام... 
یه ساله دارم می‌نویسم. فقط یه سال و این همه تغییر؟ راستش فکر کنم وبلاگ نوشتن فقط برای لمسِ گذرِ زمان باشه. 
یه پست‌هایی نوشتم که الان خودم مخالفِ جدیِ عقایدشم! یه پست‌هایی نوشتم که الان اعصاب خودمو ناراحت می‌کنن. یه پست‌هایی نوشتم که باورم نمیشه اون زمان اصلا بهش فکر می‌کردم. 
خیلی جذابه این اتفاق و خیلی ترسناکه. این که تو داری ثبت می‌شی. داری موندگار می‌شی. دیالوگ‌هات، حرف‌هات، تراکمِ اندیشه‌هات یه جایی تو ذهنِ یه نفر می‌مونن. تعریفی که از خودت ارائه کردی براشون تثبیت می‌شه. حرف‌هاتو فراموش نمی‌کنن. بدتر از اون، هیچ‌وقت پاک نمی‌شن، نابود نمی‌شن.
این ترسناکه... این که تو می‌بینی همیشه در حال تغییری و گذشته‌ات در حالِ تثبیت. این لعنتی... این احساس، داره به سکوتِ محض می‌کشونتم.


+ لعنت به دانشگاه. خب؟

پا جای پا

دیدنِ معلم‌های سال‌های قبل _ به جز آن‌ها که با شلاق و لگد و کتاب کتک‌تان زده‌اند یا حیثیت‌تان را برده‌اند یا هرچی_ همیشه خوب است. دیدنِ معلم‌های ادبیات خوب‌تر!
خاصه آن لحظه‌ای که زل می‌زنی به چشم‌هایشان و می‌گویی: چه‌قدر دلم براتون تنگ شده بود. ( هرچند واقعاً « چه‌قدر» دلتنگ نبوده‌اید!) 
بعد با شوق رشته‌ی حالِ حاضرت را می‌پرسند و تو می‌گویی هم‌رشته‌ی شما شدم.  و دو تا چشم‌هایشان که عینِ دشتِ باران‌زده، پررنگ و درخشان می‌شود.


پ.نان: بالاخره یه روزی باید شروع کنی حنا. از کجا می‌دونی امروز وقتش نیست؟
پ.2نان: عددِ وبلاگ‌های نخونده‌ام داره بالا و بالاتر می‌ره. چه بلایی سرم اومده؟ 


چون نگریم من که صاحب‌خانه را گم کرده‌ام؟

سر کلاس عربی بهش می‌گم چارتا کلمه بگو، در و دیوار رو نگاه می‌کنه می‌گه عنکبوت. 

می‌نویسم: 

عنکبوتی تنیده قلبت را / راهِ عشقم هماره می‌بندی

 گویمت جان به راهِ تو دادم/ تو به پشتِ خمیده می‌خندی 


می‌گه باران، بارونم نمیاد... می‌نویسم: 

در آسمان می‌گشتم و پروای افتادن نبود/ مصرعِ دومش هی نمیاد، هی نمیاد هی نمیاد چندشِ ننر. 

کاغذو پرت می‌کنم تهِ کوله... می‌گم: از ما شاعر در نمیاد...


پ.نان: این شب‌های غربت...
التماس دعا رفقا :)

پ.2نان: برنامه‌ی چهل چراغ رو دنبال کنید. شب‌ها حوالیِ ساعتِ هفت و نیم، هشت. یه برنامه‌ی یک ساعته‌ی دلنشین با اجرایِ همیشه خوبِ آقای شهیدی‌فر. قسمت‌های گذشته‌اش رو هم کاش دانلود کنید و ببینید. ( راستش من از معرفی کردن همیشه می‌ترسم. از اینکه یه نفر ببینه و خوشش نیاد و تو دلش بهم فحش بده. ولی خب چهل‌چراغ خوبه. جداً خوبه) تو این لینک، می‌تونید هر قسمت رو با میانگین حجم 50 مگ دانلود کنید. 


پ.3نان: یک روزی، یک جایی، به این نتیجه می‌رسی که تا وقتی حرفِ به درد بخوری برای جهان نداری، تا وقتی عقل‌رس نشده‌ای کامل، دهنت را ببندی و جهان را از شرِ افاضاتت مصون بداری.

: دلبرانه‌ شعری که هربار دلمو آشوب می‌کنه. باز این چه شورش است که در جانِ واژه‌هاست... شاعر شکست خورده‌ی طوفانِ واژه‌هاست

 + با 63 تا وبلاگِ نخونده چه کنم؟ 

++ بچه‌ها نشینید به تکمیل کردنِ این مصرعِ بی‌نمک ها... کلمه‌های دلِ یه نفرِ دیگه که میاد قاطیِ کلمه‌های دلِ من، یه جوری می‌شم. انگار یکی بیاد وسط زندگیم بخواد دلبرو ازم بدزده بشه هووم مثلا.

+++ عنوان: جنابِ صائب

ساقیا مِی ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

هر هفته حدودا چهارساعتِ ما در اتوبوس می‌گذرد. در اتوبوسِ دانشگاه. راستش هیچ اتفاقِ تازه‌ای توی اتوبوس نمی‌افتد. نه آنقدر که حالت را خوب کند، نه آنقدر که حالت را بد کند. همه‌ی آدم‌ها صبح‌ها با صورتِ پف کرده سوار می‌شوند و غروب‌ها با صورتِ چروکیده پیاده می‌شوند.
همیشه صورت‌ها تکراری‌اند، اتفاقات تکراری‌اند، ایستگاه‌ها تکراری‌اند. برای همین وقتی اتفاقِ خلافِ عادتی رخ می‌دهد، هرچند به اندازه‌ی یک ایستگاه اضافه‌تر نگه داشتن، همه یک‌هو به خودشان می‌آیند که یعنی اتفاقی افتاده؟
داشتیم می‌خندیدیم. معمولا پشتِ اتوبوس می‌نشینیم و می‌خندیم. امروز پنجره‌ی گوشه را باز کرده بودم، باد می‌کوبید به صورتمان و می‌خندیدیم. نیش از گوشِ راست تا گوشِ چپ باز کرده بودیم و می‌خندیدیم که اتفاق افتاد.
اتوبوس جایی که ایستگاه نبود نگه داشت. گوشه‌ی خیابان. صدای مداحی از ایستگاهِ صلواتی که اتوبوس کنارش نگه داشته بود می‌آمد. یکی پراند راننده حالا داره چایی می‌گیره. حرص خوردم. هوا تاریک شده بود و من دلم خانه را می‌خواست. من فقط دلم خانه را می‌خواست. چون از صبح دانشگاه بودم. پای درسی که خودم انتخابش کردم و در دانشگاهی که خودم با شوق قدم در آن گذاشتم. خسته بودم و دلم خانه را می‌خواست و راننده نگه داشته بود تا برای خودش چای بردارد؟ لعنت به ای...
پسری که ریش‌هایش نو بود و سربند بسته بود، لیوان دستش نداشت. سینی بود... سینی را جلوی اولین مسافرِ اتوبوس گرفت. چرخید. سینی را جلوی دومین مسافرِ اتوبوس گرفت. آمد جلوتر... پشتِ سرش پسرِ دیگری با کاسه‌ی قند آمد داخل. 
راننده نگه داشته بود و پسرک با ریش‌های نو و سربند، با سینی آمده بود داخل تا به همه‌ی ما نذرِ حسین برساند. دیگر نمی‌خندیدیم. هیچ‌کداممان.
فقط زل زده بودیم به سینی که داشت آرام آرام به سمتِ ما می‌آمد. 
ما سه چهار نفر مانده بودیم و سینی حالا خالی از لیوان بود. گفتم: مهم نیست. فقط حالم خوبه. حالم خیلی خوبه. این شیرین‌ترین اتفاقی بود که توی تمام محرم‌های زندگیم افتاد.
اما گوشه‌ی دلم داشتم فکر می‌کردم اشتباهم چه بوده؟ چرا من نه؟ چرا باید مرا دستِ خالی می‌گذاشت؟ حتما می‌دانید که هدفِ من چای نبود. هان؟ لازم نیست توضیح بدم. هان؟
اما درِ اتوبوس بسته نشد. پسرِ سربنددار دوید، سینی را پر کرد و آمد جلوی ما: « بفرمایید. فقط بذارید دو سه دقیقه‌ی دیگه بخورید. دمنوشه، یکم دم بکشه.» پسری که قند دستش بود هم پشت سرش دوید. 
الان دارید توی دلتان می‌خندید که این چیزِ معمولی چه اتفاقیست که اصلا آدم بیاید پستش کند؟ کاش این قابلیت که قلبمان را در بیاوریم و حالش را نشانِ همدیگر بدهیم وجود داشت. کاش قلبِ مسافرانِ اتوبوس را می‌دیدید. کاش آن سکوت و بهت و آرامشِ اتوبوس را لمس می‌کردید. 
ما فقط...
رسیدم خانه. مست و ملنگ... صبح نتوانسته بودم بروم تشییع جنازه‌ی شهید حججی. 
برایم متنی فرستاد و خواندم و فکر کردم... من یک مسیر انتخاب کرده بودم و بابتِ حرکت توی این مسیر داشتم ناله می‌کردم و حاضر شده بودم پشتِ سر راننده هر فکری دلم می‌خواهد بکنم. من داشتم خودم را می‌کشتم که چرا باید درسی را که دوستش دارم از صبح تا غروب یک بند بخوانم! من داشتم از مسیرِ علاقه‌ام برمی‌گشتم و ... 
حقم بود که بروم پشتِ سرِ آدمی که پای آرمانش سر می‌دهد راه بروم حتی؟ حقم بود؟ معلوم است که نه. معلوم است که نه... معلوم است که...
مسیر...
می‌خواستم این پست یک عالم معنای عجیب و جذاب داشته باشد و پرش کنم از لغاتِ دلبرانه و شیرین که آی فلان... نمی‌توانم. هیچی توی مغزم نیست. خالی‌ام. حتی نمی‌توانم برگردم دوباره بخوانمش که ببینم چی نوشته‌ام. حتی یادم نمی‌آید که چی نوشته‌ام. من فقط... 
 توی آن دمنوش چی ریخته بودی حضرتِ شهید؟

پی.نان: اگه دیدید کامنتی رو دیدم و جواب ندادم، دلخور نشید. خب؟ همیشه دوست دارم وقتی پر از شور و انرژی‌ام و توانشو دارم که با تمام وجود حرف بزنم جوابتونو بدم. 



به مرور

+استاد چه‌طوری آدما جغد می‌شن؟

 _به‌مرور. 

+استاد چه‌طوری جغدا می‌میرن؟ 

_با کلاسای هشت صبح. وقتی اولین تابش پرتوی خورشید بهشون می‌خوره.

+استاد احیانا این خون‌آشام نیست؟

 _بگیر بکپ گوساله. 

تجربیات یک سال دومی

پیش. نوشت :| این پست خیلی طولانیه و راستش اگه نخونیدش هیچ چیزِ خاصی رو از دست نمی‌دید که هیچ، زمان هم ذخیره می‌کنید که گنجه در نوعِ خودش :دی

من ورودی 95 دانشگاه آزاد کرج بودم. روز اول استاد ص پرسید:«اسم رشته‌ای که اومدید بخونید چیه؟». یکی گفت ادبیات، یکی گفت فارسی، یکی گفت زبان فارسی و یکی گفت ادبیات و زبان فارسی و جوابِ درست همین آخری بود. استاد قصد داشت تاکید کند به این مسئله که: « قرار نیست فال حافظ بگیریم و دور سفره بشینیم انار دون کنیم. قراره درست و حسابی درس بخونیم. ادبیات فقط شعر و قصه نیست. باید زبانِ فارسی رو هم خوب بشناسید.»
راستش لحظه‌ای که این حرف‌ها را شنیدم احساس کردم دوتا بال درآوردم و دارم به طبقاتِ بالای چهارمِ آسمان پرواز می‌کنم. رویای من، آمال و آرزوهای من این بود که برای ادبیات بمیرم! شوق داشتم که وسطِ مطالعه از شدت خستگی خوابم ببرد. دلم می‌خواست همیشه در حال مطالعه و تحقیق باشم. ادبیات و زبان فارسی را مثلِ یک علمِ حقیقی فراگیرم و تا آنجا که می‌توانم در هر مبحثی عمیق شوم.
وقتی استاد ص این حرف‌ها را زد، من با خودم گفتم: « حنا! اینجا کاخ رویاهاته!» اما دوهفته از ترم گذشته بود که فهمیدم آنجا محلِ اسکانِ مستخدمینِ کاخِ رویاهای من هم نیست! 
استاد ص زنِ عجیبی بود. حرف‌های عجیبی می‌زد. توی دنیایی که داشت در عقایدِ مادی غرق می‌شد بی‌نهایت معنوی فکر می‌کرد. روحیاتش، خلقیاتش شبیهِ عارفان و جوان‌مردان بود و هست هنوز هم. یکی از دوست داشتنی‌ترین آدم‌هایی که ممکن بود با آن‌ها روبه‌رو شوید. می‌شد سرِ کلاسش غرق شد و واقعا غرق شد و روح از بدن بیرون کشید و اشک ریخت. بارها از چشمانم قطره چکید بی آن که غمگین شده باشم، ترسیده باشم یا هیچ حسِ اشک‌آوری! من نمی‌دانستم چرا قلبم با شنیدنِ حرف‌های او درد می‌گیرد. نمی‌دانستم چرا روحم اینطور مچاله می‌شود.
به خلافِ او... استادی داشتیم که می‌آمد سرِ کلاس و با بذله‌گویی و شوخی حالِ همه را خوب می‌کرد. همیشه. بلد بود چطور کسالت را از کلاس خارج کند و صدای قه‌قهه دانشجوها را بلند. استادِ درسی که حقیقتا نیاز به تدریس و توضیحِ کافی داشت اما ما می‌خندیدیم. ما اکثر اوقات فقط داشتیم می‌خندیدیم و نهایتا همه با نمراتِ بالای 18 این درس را پاس کردیم. من یک نفر، واقعا لیاقتِ نمره‌ی 20 یا 19 این درس را نداشتم اما گرفتم! 
استادِ دیگری داشتیم که به خلاصه خواندن اما مفید پیش رفتن اعتقاد نداشت. باور داشت که باید کلِ قابوسنامه یا تاریخ بیهقی را بخریم. و تقریبا از هفتاد درصد آن امتحان می‌گرفت و ما نهایتا با سه چهار صفحه سبک شناسیِ بهار را خواندن کمی از احوالِ مولف و کتاب آگاه می‌شدیم و خودِ کتاب را داشتیم که غالبا نه توضیح داشت نه هیچ تفسیری. فقط اصلِ یک کتاب برای قرنِ فلان! و خودِ استاد هم... راستش حرف زیادی ندارم برای گفتن از کلاس. اغلب زل می‌زدم به زمین.
ترم دوم وضع بدتر شد. من خلقیاتِ عارفانه کم نداشتم. چون بچه‌ی تنهایی بودم، کارِ خاصی به جز فکر کردن انجام نمی‌دادم. چون با مامان به کلاس‌های تفسیر می‌رفتم از کودکی، به اینطور مسائل زیاد فکر می‌کردم. حالا تصور کنید استادی که واقعا شبیهِ عرفاست، کتابِ کشف‌الاسرار و این روحِ به درد نخور ضعیف. 
من روزهای خوب کم در دانشگاه کم نداشتم. پر از شوق بودم از انتخابی که کردم. از اینکه دیپلم تجربی داشتم و دانشجویِ ادبیات بودم کیفِ عالم را می‌کردم. از اینکه عاشقانه‌ترین رشته‌ی عالم را می‌خواندم؛ اما...
من احساس نمی‌کردم مفیدم، احساس نمی‌کردم دانشجو هستم، احساس نمی‌کردم به درد می‌خورم، احساس نمی‌کردم اصلا دارم درس می‌خوانم چون اگر چندخطِ قبلی را مرور کنید من واقعا درس نمی‌خواندم! فقط داشتم کیف می‌کردم و این چیزی نبود که می‌خواستم. دردِ بیخود بودن و دانشگاه آزادی بودن و دانشجوی بی‌بخار بودن را تصور کردید؟ دردِ اینکه به دردِ لای جرز دیوار می‌خورید و لعنت به دانشگاه و هرچی که توشه را لمس کردید؟ خب... حالا دردِ نفهمیدن را هم به آن اضافه کنید. جهان‌های موازی، هفت مرحله‌ی سلوک، طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، فنا... فنا... فنا... فناء فی‌الله بقاء بالله.... قطره‌ای که غرقِِ دریا می‌شود. قطره‌ای که دیگر نیست، نابود شده، فنا شده اما حالا بخشی از دریای بزرگ است. فنا... شیطان... آدم... رسول... مولا... ابلیس... خدا... خدا... خدا... بهشت... جهنم... 
یک روز می‌رفتم دمِ کفر، یک روز می‌رفتم دمِ جنون، یک روز... راستش روحم آنقدر فضا نداشت که عارف بشوم. اگر ادامه می‌دادم، یا دیوانه می‌شدم و خودکشی می‌کردم یا همه چیز را، همه چیز را انکار می‌کردم. 
شب، روز، شعر، خورشید، درخت، مرگ، یک جمله‌ی کوتاه، یک عبارت کافی بود که من ساعت‌ها دردِ فیزیکیِ قلبی بگیرم و دردِ روحیِ بغض...
و من فقط یک دانشجوی جوزده‌ی احمقِ بودم. همان روزها و با همین حال، اردوی راهیانِ نور هم رفتم و ...
امسال تابستان اما، نشستم و برای خودم بودم. و راستش یک چیزی فهمیدم.
دانشگاه، کاخِ آرزوها نیست، ابدا نیست. اقلا دانشگاه آزاد که... اتفاقِ عجیب و حیرت انگیزی نمی‌افتد، تاثیرِ شگفتی بر علم شما نمی‌گذارد.
فقط یک چیز... دانشگاه به شما یک چیز می‌دهد. احساسِ دویدن برای خواسته. احساسِ داشتنِ مسیر. احساس اینکه هدف دارید و باید به آن برسید. با مطالعه، تحقیق و تفکر. خودتان، خودتان، خودتان تا جایی که بتوانید خود را به استادِ معرکه‌ای ثابت کنید و از او هم کمک بگیرید. 
و دومین نتیجه‌ای که گرفتم این بود که غرق نشوم. راستش این پیشنهاد همگانی نیست. من فقط بی‌ظرفیتم و باید مراقب باشم که غرق نشوم و تمرکزم را بیشتر روی فرایندهای نقد و ویراستاری و دستور زبان بگذارم. 
این‌ها را بیشتر برای خودم نوشتم. برای ثبت در خاطرم. برای اینکه روزی ببینم به چیزی که می‌خواستم رسیدم یا نه. برای اینکه سالِ اولِ خودم را فراموش نکنم. و برای اینکه یادم بماند من در فاصله‌ی نوزده تا بیست سالگی، یک بار محکم خودم را به دیوار کوبیدم، خودم را شکستم و آرام آرام از نو ساختمش. 

تو چه رازی که به هر شیوه تو را می‌جویم؟

آقای دکتر داشت می‌گفت آدم‌هایی که تصمیم به خودکشی می‌گیرند، باید دنبال معنای زندگیِ خود بگردند. می‌گفت برای این که معنای زندگیِ آن‌ها را پیدا کنیم، در دفترم، همکار من می‌آید می‌گوید خب برو خودت را بکش عزیزم! :| بعد طرف می‌گوید قبول، اما وقتی پای عمل می‌رسد یک لحظه دستش شل می‌شود: اگه من بمیرم کی به گلدونِ توی خونه‌ام آب بده؟ و بعد ما می‌نشینیم از آن گلدان استفاده می‌کنیم و طرف را به زندگی برمی‌گردانیم و الخ.
دیروز داشتم فکر می‌کردم یک روزی آدم تصمیم می‌گیرد برای یک نفرِ دیگر زنده بماند، زندگی کند و احتمالاً در نهایت برای او بمیرد. بعد از آن اگر تمامِ دنیا بسیج شوند که بابا کمی به خودت برس، کمی خوش باش، کمی برای خودت وقت بگذار و بی‌خیال فلانی باش، به تمامِ آن‌ها خواهد خندید. به تمامِ کسانی که نمی‌دانند زندگیِ او، خوشبختی و کامیابیِ او، لبخندِ رضایتِ او، نه اصلا... دلیلِ زنده بودنِ او، فلانی است! 
و خود او که هی در دل آرزو می‌کند فلانی نباشد تا بتواند کمی به خودش برسد هم احتمالاً نمی‌داند، از روزِ نبودنِ فلانی به بعد، به ورطه خواهد افتاد و باید دست و پا بزند، زمین و زمان را چنگ بزند تا دوباره، معنایی، هدفی، شوقی برای زندگی پیدا کند.

 پ.نان: وقتی پسربچه‌های موقرمز را توی خیابان می‌بینم طوری از چشم‌هایم قلب بیرون می‌جهد و طوری عاشقانه نگاهشان می‌کنم که این باور که احتمالاً زندگیِ قبلی داشته‌ام و تو زندگی قبلی معشوقم موهای قرمز داشته هی توی مغزم جان می‌گیرد. حقیقتاً این ذهنیت که زندگیِ قبلی داشته‌ایم خعیلی بانمک نیست و جوابِ نصفِ سوالات آدم را پیدا نمی‌کند؟ از مسئولین تقاضا داریم یک جایگزینِ دیلبر برای آن بیابند. باتشکر. 

Designed By Erfan Powered by Bayan