تراکم اندیشه‌ها

معدود

بعضی صبح‌ها، همینجور الکی با لبخند از خواب بیدار می‌شوی و برایت کوچک‌ترین اهمیتی ندارد که قرار است امروز چه‌طور بگذرد. اینکه قرار است چند ریشتر زلزله بیاید، قرار است صدای داد و بیداد توی خانه بپیچد، قرار است همه‌ی کسانی که می‌شناسی غرقِ خشم باشند، قرار است چندتا کارِ حال‌به هم زن و بی‌اهمیت را انجام بدهی، فقط چون دلت نمی‌آید از زیرِ انجامش شانه خالی کنی. فقط خوشحالی و دلیلِ این خوشحالی این است که پریشبش، نزدیک‌های طلوع آفتاب، چشمت از گوشه‌ی کرکره، به آسمان افتاده و فکر کردی شکمش پف کرده و اگر کسی همت کند و برود آن بالا و با سوزن بزند روی یکی از ابرها، یک‌هو همه‌اش با هم منفجر می‌شود و روی سرِ کلِ شهر می‌بارد و تو می‌توانی چتر بنفشه را برداری و بروی توی خیابان و بگیریش پشتِ سرت و بگذاری چادر و روسری‌ات خیس شود و این رطوبت نفوذ کند به کله‌ات و یخ بزنی. (دلیلِ برداشتنِ چتر فقط این است که صدای چیلیک چیلیکِ باران که روی پوستش می‌خورد قشنگ است). 
حتی مهم نیست که دیروز کسی با سوزن نرفت بالای آسمان و باران نیامد. تو خوشحالی چون تمامِ این چیزها توی مغزت رخ داد. چون باورش کردی و تمامِ این عطرِ خوش، این صدای دلبر را تجربه کردی. 
پس نمی‌گذاری روزت بد بگذرد. هرچند با صدای جیغ و غرغر از خواب بیدار شده باشی، هرچند تمامِ روز صدای نک و ناله شنیده باشی، هرچند یکی سعی کرده باشد با کلی کنایه‌زدن حالت را بگیرد. هیچ‌کدام از این‌ چیزها نمی‌توانند حالت را بد کنند، چون تو تصمیم گرفته‌ای فقط یک روز به خودت مرخصی بدهی. وبلاگ بخوانی، لبخند بزنی و آرام بگیری.
چون تصمیم گرفته‌ای یک روز به قلبت مرخصی بدهی و هی اذیتش نکنی. هی اشتباهاتت را به رویش نیاوری، هی شلاقش نزنی، هی همه‌ی موقعیت‌ها را برای خودت غم‌انگیز نکنی و هی احساس نکنی که این زندگی یک تراژدیِ بزرگ و غیرِ قابلِ تحمل است. گردنبندِ تاردیست را توی دست می‌چرخانی و برای خودت آهنگ زمزمه می‌کنی و قربان صدقه‌ی همه چیز می‌روی. 

پ.نان: من دو تا پیامِ خصوصی بدونِ هیچ آدرسی گرفتم. یکیشون از یه خواننده‌ی خاموش بود که گفت متنبه شده و بعد از عمری خوندنِ اینجا تصمیم گرفته برام کامنت بذاره و یکیشون فقط یه لبخندِ خالی.
به هر حال، آرزومندِ لحظاتِ خوش برای شما در این وبلاگ هستیم. قربانتان. حنانه ملقب به حنا حنوک حنی حن حنان حونا و سایر موارد.

پ.2نان: چرا معدود؟ چون احتمالاً دوباره از همین فردا نهایتاً برمی‌گردم به روالِ سابق و میام ناله می‌زنم براتون. فلذا دل خوش نکنید که من تغییراتِ فلان کردم :دی
  • نظرات [ ۱ ]

چشماش خیسه و لباش خندون

مامان‌ها لحظه‌ی تولدِ بچه‌شان، درست همان ثانیه‌ای که نوزاد برای اولین‌بار جیغ می‌کشد، تیغی برمی‌دارند و شاهرگِ حیاتِ خودشان را می‌زنند. 
از آن ثانیه به بعد، مامان خودش را وسطِ هر آتشی می‌اندازد تا طفلکش آسیب نبیند. مامان از شیره‌ی وجودش به او می‌بخشد، کمبودِ کلسیم و پوکی استخوان و ضعفِ عضلانی و دیسک کمر و گردن و خستگیِ مفرط و بی‌خوابیِ دائمی و همه‌ی این مصائب را به جان می‌خرد، تا یک نفر دیگر قد بکشد، حرف زدن و راه رفتن یاد بگیرد و وقتی حسابی قوت گرفت، برای خودش احساس کند کسی شده و رو در روی او بایستد و قلدری کند!
مامان از بعد تولدِ نوزاد، دیگر رویاها و آرزوهایش را دفن می‌کند، دیگر برای خودش راه نمی‌رود، برای خودش نمی‌دود، برای خودش نمی‌نشیند، برای خودش نمی‌بیند، برای خودش نمی‌نشیند.
مامان، ناگهان به خود می‌آید و می‌بیند متعلق شده. زندگی‌اش متعلق به پنبه‌ای پیچیده توی پنبه‌ای دیگر شده به نامِ نوزاد. 

شما را به خدا... این کجاش انصاف است؟ اگر روزی خدا را دیدم، حتماً از او خواهم پرسید، لحظه‌ی خلقتِ مامان‌ها، باورش می‎شد که بتوانند تا این اندازه، تا این عمق، تا این ارتفاع، تا این بعد از عشق را دست یابند؟ 

بچه‌های شما می‌بینند؛ دخترها بیشتر. و این وقف‌شدگی و این خودکشی را ذره ذره می‌آموزند. هرچند با مامانِ خودشان بد تا کنند و هرچند او را آزار بدهند، مامان یک چیزِ مهم را در وجودشان می‌کارد: «اگر روزی مادر شدی، تمامِ وجودت را به بچه هدیه کن و منتظرِ روزی بمان که او، تو را زخمی کند. غرورت را، آرزوهایت را، رویاهایت را و نهایتاً از او بیزار نباش.»

پ.نان: کی می‌گه که باید خودتو تلف کنی تا بچه قد بکشه؟ چرا نمی‌شه مادری باشی که به همه اهمیت می‌ده و خودش هم درجه‌ی بالایی از اهمیت رو داره؟ اگه این زن نباشه، جهانِ هستی تموم می‌شه و اون‌وقت هیچ‌کس حواسش به آرامشِ روح و سلامتِ قلبش نیست؟
یکی از خانمای سخنران، یه روزی عصبی شد از اینکه خانما داشتن شکلات‌های جشن رو می‌ذاشتن تو کیفشون و می‌گفتن می‌بریم برای بچه‌هامون. می‌گفت این چه مرضیه که شماها گرفتین؟ این شکلات برای شماست، سهمِ شماست از این جشن. این شکلات رو باید بخورید که قدرت داشته باشید برای زندگی‌کردن، برای بزرگ‌کردنِ همون بچه‌ها. 
اما... تهِ همه‌ی این حرفا، مادری مگه عاشقی نیست؟ مگه هفتمین مرحله‌ی عاشقی فنا نیست؟

پ.2نان: می‌تونم تمامِ عمر برای مادرم گریه کنم و هنوز کافی نباشه. مطمئنم همه‌ی شما هم...
  • نظرات [ ۴ ]

الان وقتِ خوابِ زمستونیت نیست.خرس نیستی که.

بعضی بازی‌ها را نمی‌شود با صبوری‌کردن و اندیشیدن پیش برد. نمی‌توان رکوردِ بهتری ثبت کرد، اگر قدرتِ تفکرِ سریع نداشته باشی، اگر نتوانی در لحظه، بهترین تصمیمت را بگیری و بهترین رنگ را انتخاب کنی و بهترین ضربه را بزنی. 
بعضی‌روزهای زندگی را هم نمی‌شود با آرامش پیش برد. نمی‌توانی فقط به انتظار بنشینی و فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی؛ چون سال‌ها بعد، یکی از روزهای معمولی و ساکتِ زندگی‌ات، وقتی سرت را به پنجره‌ی اتوبوس تکیه داده‌ای، یا با لیوانِ نسکافه در دست نشسته‌ای جلوی آینه و تخیل می‌کنی (بله من همیشه همین کار را می‌کنم و بله من هنوز بچه‌ی خیالاتی‌ای هستم و بله این خیال‌ها بسیار واقعی به نظر می‌رسند و بله مثلِ این است که من چندتا جهانِ موازی داشته باشم و توی هر کدام نقشی بر عهده‌ام باشد و بله مراقبم که دیوانه نشوم)، یا داری وبلاگ می‌خوانی و یا هر کارِ معمولی و آرامِ دیگر، یک رفتار، یک عطر، یک لغت، تو را پرت می‌کند به گذشته. به روزی که به خاطرِ زیاد اندیشیدن و زیاد معطل‌کردن و به جان‌نخریدنِ ریسک، یکی از شیرین‌ترین، پرامتیازترین و دلنشین‌ترین ضربه‌های زندگی‌ات را نزده‌ای.
گاهی باید سریع تصمیم بگیری، سریع دست به کار شوی و منتظرِ نتیجه بمانی. اگر خوب نبود هم... خب کی علمِ غیب دارد که بداند اگر این کار را نمی‌کردی، اتفاقِ بهتری می‌افتاد؟ 

پ.نان: یه حسی داشتم مثلِ اینکه یه مدته رفتم سفر و روی تمامِ مبل‌ها و میزها و چیزمیزای وبلاگ یه ملحفه‌ی سفید انداختم و خیلی از پست‌های قبلیم، بیشتر نقشِ گرد و خاک داشتن تا پست. فلذا، می‌خوام برگردم به روزای خوشِ قبلی که به هرچیزی که نگاه می‌کردم، یه ایده برای نوشتن پست به ذهنم می‌اومد. 
پ.2نان: چه خبر از خودتون؟ چی کارا می‌کنید؟#مرگ_بر_امتحان

  • نظرات [ ۶ ]

گنجیشکک اشی مشی، پرش شکسته

داشتم فکر می‌کردم که چرا چندروزه هیچ ایده‌ای برای پست نوشتن ندارم؟ هیچ ایده‌ای برای حرف‌زدن، برای ارتباط برقرارکردن یا حتی برای فکرکردن.
و فهمیدم من یه گوشه‌ای توی مغزم، یه اتاق دارم. یه جایی مثلِ همون غارِ تنهایی که بعضی‌ها دارن، یا قصرِ ذهنی و فلان. 
یه اتاق، که گهگاه می‌رم و کز می‌کنم گوشه‌ی دیوارش و به هیچ‌چیز فکر نمی‌کنم. در رو به روی هر فکر و شخصی قفل می‌کنم؛ و مهم‌تر از همه اینکه نمی‌فهمم که این کارو انجام دادم!
لحظه‌ای که کسی سعی می‌کنه بهم نزدیک شه و من حمله‌ور می‌شم بهش، شوکه می‌شم از دیدنِ رفتارِ خودم و از خودم می‌پرسم چه مرگته؟ چرا چندوقته مکالمه‌ای با کسی نداری، پستی توی وبلاگت نذاشتی و اینطور حساس شدی؟ درست این لحظه‌ است که می‌فهمم رفته بودم توی اون اتاقِ تاریک و خنک. 
وقتی خسته‌ام، وقتی دلخورم، وقتی خشمگینم، ناخودآگاهم خودشو می‌فرسته به مرخصی توی این اتاق، بدون اینکه ازم اجازه بگیره. بدون اینکه بپرسه آیا من راضی هستم؟

توی پستوی وجودم، یه دختربچه‌ی ترسیده زندگی می‌کنه که دستاشو گذاشته روی گوش‌هاش و می‌خواد که هیچی نشنوه. یه دختربچه‌ی تنها، که توی ناخودآگاهش تنهایی و اتاقِ بسته، امن‌ترین جای عالمه. 

باید این دختربچه رو پیدا کنم. نوازشش کنم. باهاش بازی کنم. باید یادش بدم بیرون اومدن از اتاقکش رو. باید از خواب بیدارش کنم...


پ.نان: دیدین سردرِ جدیدِ وبلاگ رو؟ :) قشنگ‌ترینه.
ممنون بابت طراحیش. 
  • نظرات [ ۱۱ ]

اگه قراره سیل بیاد، کاش حداقل قبلش خبر شیم.

تو دورانی که می‌تونستم فیلم ببینم و تشخیص بدم فیلم خوب چیه و مفهوم چیه، بهترین کارگردان‌ها و بازیگرها فوت شده بودن و کودکی من در دورانی می‌گذشت که ملت خودکشی می‌کردن چون عاشق محمدرضا گلزار بودن و الان که اوایل جوونیمه، وقتی اتفاقی می‌افته اول می‌رن با سحر قریشی مصاحبه می‌کنن :| 
تو دورانی که می‌تونستم مطالعه کنم و کتاب‌های خوب بخونم، هر ننه قمری از جا برخاست و شروع کرد به نگارش کتاب، تعداد کتاب‌های متوسط به بالا_و نه حتی عالی_ سیر نزولی خودش رو شروع کرد، قیمت کتاب‌ها افزایش پیدا کرد و آمارِ مطالعه کاهش. 
من موندم و کتاب‌های نسل قدیم. من موندم و فیلم‌های نسل قدیم. 
دارم فکر می‌کنم حداقل اونا هستن که ببینم یا بخونم... اما این واقعاً بدشانسیه، که توی دورانی به وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خونی علاقه‌مند بشم، که خیلی از بهترینا رفتن و توی انفجارِ بلاگفا، حتی آرشیوشونم از بین رفته و هیچی ندارم برای خوندن. توی دورانی که نه تنها بلاگفا منفجر شده و نصف خاطره‌ها رفتن، که بیان هم از شکوه و اقتدارِ ابتداییش کاسته شده و هی ارور 504 می‌ده و همه دل‌نگران و ناراحت، می‌چرخن دورِ خودشون که این‌بار اگه بیان به فنا رفت چی کار کنیم؟ کجا بریم؟ این همه خاطره رو کجا نگه داریم؟
این روزا که خیلی وبلاگا تعطیل شدن، خیلی نویسنده‌ها نمی‌نویسن، خیلی نویسنده‌ها تو فکر رفتنن، خیلی‌ها می‌خوان بنویسن اما از آینده‌ی بیان می‌ترسن. باقی مونده‌ی نسلی که با چنگ و دندون از میراثشون نگهداری کردن...
و من این وسط مثل یه جوجه پفکیِ تازه متولد شده، فقط زل زدم به آسمون که تا ببینم چی می‌شه؟ یه روزی می‌رسه که هیچ‌کس تو ایران وبلاگ ننویسه یعنی؟

پ.ن: اوضاع انقدرا هم بد نیست. می‌دونم. ولی خب غصه است دیگه...

عنوان: که وسایلمونو با میخ بکوبیم به در و دیوار. که پناهگاه بسازیم. 
  • نظرات [ ۸ ]

دیوارا ترک خوردن.

اینکه گیر کنی بینِ دوتا راه که موازی با هم امتداد دارن، واقعاً مصیبت‌باره. واقعاً می‌گم. کاملاً مصیبت‌باره.

می‌دونی باید دوستش داشته باشی، می‌دونی دوست داشتنش یکی از مهم‌ترین چیزای زندگیته، می‌دونی حاضره به خاطرت جونشو بده، می‌دونی همیشه یه گوشه‌ی فکرش تویی، همه‌ی اینا رو می‌دونی. اما وقتی اشتباه می‌ره، وقتی خیلی اشتباه می‌ره، شک می‌کنی به اینکه باید دوستش داشته باشی یا نه. اما همون لحظه، وقتی یهو تا پیشونیت از خشم قرمز شده، بهت می‌گه اینو که دیدم یادِ تو افتادم. قشنگ می‌شه تو تنت. 

و یهو یه نورِ آبیِ ملایم می‌‌آد و همه‌ی خشمتو می‌بره. درست تو لحظه‌ی اوجِ نفرت. 

اینجا، رسیدی به همون دوتا راهِ موازی که گفتم مصیبت‌باره. اینجا یه لحظه می‌مونی. دوستش داری، اما محبتش بیشتر از اینکه خوشحالت کنه، بغض می‌نشونه تو گلوت. ازش متنفری، اما این نفرتت به خاطرِ اینه که داره به خودش آسیب می‌زنه و تو دلت نمی‌خواد آسیب ببینه.

می‌فهمی؟

بدم میاد از اینکه مفعولِ جملاتم مستتر باشه. بدم میاد از اینکه هیچ‌کدوم‌تون نفهمید چی دارم. اما اگه لغاتِ توی مغزت تخلیه نشن، می‌تونن تبدیل بشن به یه دنیای واقعاً ترسناک. واقعاً می‌گم. کاملاً ترسناکه. 

  • نظرات [ ۴ ]

شلخته‌نویسی

نکته‌ی ششم: خدایی تا حالا تو عمرم انقدر پشت سر هم چرند نگفته بودم :)) 

کسی حال داره بخونه؟ نکته‌ی پنجم مهم‌ترینشه. همونو بخونید حداقل. شرکت کنید خوش بگذره :)


نکته‌ی اول: قالب رو عوض کردم ^_^

حدود یه ماهه که چنین تصمیمی دارم اما هی می‌گم هفته‌ی بعد، فردا، اصا بعد از ماه صفر. پس‌فردا، عید :/

الان دارم مسئله رو با شوق مطرح می‌کنم. ولی اون لحظه‌ای که قالبِ جدید رو پیست کردم، دلم چنون تنگ شد که اصلاً من به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود و اینا. همچین دلبستگی‌ای داشتم به قالب قبلیه. حالا هیچی هم نبودا. کلاً یه مربع بود که تازه مربع هم نبود؛ مستطیل بود. ولی خب به هرحال. 


نکته‌ی دوم: با همین سایز می‌نویسم زین پس، انقدر که همه استقبال کردید. من هنوزم باورم نمی‌شه. فکر می‌کنم می‌خواین گولم بزنید که هیچ‌کس نتونه بخونه پستامو. آخه ینی من کورم پس؟


نکته‌ی سوم: دلم می‌خواست یه کانال بزنم که هیچ ثمره‌ای نداره و مبحث مفیدی هم توش قرار نیست باشه‌. فقط چیز میزایی که دوستشون دارم رو بریزم توش و حرف‌هایی که در طول روز توی مغزم جمع می‌شه رو بگم‌ تا مغزم تخلیه بشه ازشون. عین این سطل آشغالِ تو بک‌گراند.


نکته‌ی چهارم: اولاً خب ممکنه بپرسید وقتی کانالت هیچی نداره خب چه مرگته که اصلاً می‌خوای ایجادش کنی؟ باید بگم هدفی پشتش نیست و مگه شما می‌گید سایز نوشته‌هات وقتی ریزه بهتره، من چیزی می‌گم؟ حالا یکم غر می‌زنم درسته. ولی خب به هرحال. 

حالا چشماتون درد نمی‌گیره جداً؟


نکته‌ی پنجم: اینجا پا می‌شید می‌رید اولاً یه جمله‌ی حسابی می‌سازید. ثانیاً بشینید ما رو به زشت‌ترین حالتی که در تصورتون میاد بکشید :) 

خیلی مهمه. اصا شرط عضویت تو کانالم همینه‌. درسته که اصلاً هنوز کانالی وجود نداره. ولی به‌هرحال کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه. شما شرطشو انجام بدید. حتی ممکنه نخواید عضو کانال بشید که خب مگه یه شرط عضویت چه کاری داره؟ :(  با همین خودکار آبیه رو میز بردار بکش. جمله هم که آ آ... وویس تلق تق ضبط شد تمام. 

فقط لطفاً اگه قصد کردید منو بکشید حجابِ اسلامی رو رعایت کنید. قشنگ گیسا رو بپوشونید آستین تا مچ و اینا.


والسلام.


  • نظرات [ ۲۱ ]

امید رو باید خودت به خودت هدیه کنی.

صبح ساعت زنگ می‌زنه، با مشت می‌کوبی تو سرت که دوباره خوابت نبره و وقتی چشم‌هاتو باز می‌کنی می‌فهمی ساعت رو با یه ربع تأخیر تنظیم کرده بودی. می‌دوی آشپزخونه که املت درست کنی و سوخته‌‌ترین رب عالم رو به بشریت عرضه می‌کنی و تخم مرغ رو توش می‌اندازی و درحالی‌که داری سعی می‌کنی شعله رو تنظیم کنی تخم ‌مرغ تقریباً پخته و تو وقت نکردی همش بزنی. درنتیجه گلوله‌گلوله‌ترین املتِ هستی رو پرده‌برداری می‌کنی. 
آب جوش رو روی کاپوچینو می‌ریزی و وای! آب زیاد ریختی و بی‌مزززه‌ترین کاپوچینویی که ممکن بوده وجود داشته باشه رو تو سینک ظرف‌شویی خالی می‌کنی. 
متوجه می‌شی یادت رفته ساق دست و کش سر برداری و بطری آب رو پرکنی. بدو بدو این کارا رو می‌کنی و وقتی می‌ری مسواک بزنی می‌فهمی اون دندونه که عصبش رو کشتی یا کشیدی _و هنوز نرفتی برای پر کردنش_ یه قیافه‌ی عجیبی پیدا کرده. اهمیت نمی‌دی، حاضر می‌شی و می‌ری بیرون. 
سوار اتوبوس می‌شی و درحالی‌که پنجره‌ها رو باز نمی‌کنی چون ملت سردشونه و بارون اومده و سردترشونه و واقعاً نه تنها تف به این همه بی‌ذوقی نسبت به بارون، بلکه‌م احسنت به شش‌هاتون که می‌تونه تو خفه‌ترین هوای ممکن فعالیت کنه. 
می‌شینی و بالاخره به خودت احسنت می‌گی که هیچوقت پالتو نمی‌پوشی و الان می‌تونی بافتت رو در بیاری و با مانتوی نخی خنکت شادمانه به حیات ادامه بدی و درحالی‌که داری خودزنی می‌کنی تا بافت رو زیر چادرت در بیاری متوجه می‌شی بله! یه آقایی در تمام این مدت زل زده بهت و خب به درک تا اینجاش. ولی این همون آقاییه که چون ازش ترسیدی، نرفتی بشینی تو ایستگاه اتوبوس و دلیل ترست هم فقط این بود که چشم‌هاش خیلی عمیق و روشنه! می‌دونم بی‌دلیله ولی من از چشم‌های عمیق می‌ترسم. از چشم‌های روشنِ عمیق بیشتر می‌ترسم. از چشم‌های روشنِ عمیقی که متعلق به یه آقا باشن بیشترتر. هیچ دلیل موجهی هم نداره. مگه من می‌پرسم چرا شما نمی‌ذارید پنجره‌ها رو باز کنم؟ 
و می‌دونی؟ این زندگی این مدلیه که کافیه تصمیم بگیری غمگین باشی و بعد کل کائنات باهات همراهی می‌کنه که به فلاکت بیفتی.
پس می‌شه ازت خواهش کنم دست از سر این تصمیم برداری و باقیِ روز رو به خودت زهر نکنی بچه‌جان؟  

حداقل حالا که اینجایی و بارون اومده و همه‌چی پررنگ و معرکه است...

 پ.نان: فکر کنم تو نوشتن این پست‌ها بهترم تا وقتی تلاش می‌کنم یه چیز خوب بنویسم.

پ.۲نان: با گوشی نمی‌تونم فونت و سایز رو عوض کنم. به بزرگی خودتون ببخشید. 

پ.۳نان: حین تایپ کردنش سرم پایین بود و با سر رفتم تو شیشه :))))

پ.۴نان: اگه می‌پرسید حالا که کجام، پس حالم خوب باشه؟ اینجا:


  • نظرات [ ۱۳ ]

بعد تازه می‌فهمی خوابِ راحت چیه.

کاش یه روزی بفهمم چرا هرچیزی که مربوط به آدم‌هاست، تا این اندازه قدرت‌مند و مهلکه. 
چه‌طوری یه اسم می‌تونه همیشه حالِ آدم رو خراب کنه؟ 
چه‌طوری یه بیت شعر ممکنه همیشه یه صورت رو جلوی چشمِ آدم بیاره؟
چه‌طوری یه موسیقیِ بی‌کلام می‌تونه یک سال خاطره رو توی خودش جمع کنه؟
چه‌طور ممکنه همه‌ی عینک‌های گرد یادآورِ یه آدم باشن؟
چه‌طوری همیشه و همیشه، بوی عطرِ یه نفر لبخند روی لبت می‌شونه؟
حالا نه همیشه دلبر و معشوق و فلان... یه وقت‌هایی یه دوست مثلا. عطره مالِ حاج خانم باشه، عینک گرده مثلا مالِ هری پاتر باشه، موسیقیه تیتراژِ جومونگ باشه، اون یه بیت شعر، یادآورِ یه نقاشیِ کاریکاتوری باشه و اون اسم متعلق به کسی که چکت رو برگشت زده.
می‌دونی چی می‌گم؟
چرا انقدر همه چیز روی آدم اثر می‌ذارن؟ اونم انقدر پررنگ؟ اونم انقدر دائمی؟ خب این خیلی هولناکه. 
بعد خب می‌ترسی هر کتابی رو بخونی، هر فیلمی رو ببینی، هر آدمی رو به زندگیت راه بدی، هر حرفی رو بزنی، هر حرفی رو بشنوی... چون نقش می‌ذاره حتماً. چون جاش می‌مونه حتماً. بعد هی محتاط‌تر می‌شی. 
بعد یه روز یهو حس می‌کنی چه‌قدر تنها و بیکارم... پس شروع می‌کنی به دوباره توی همه‌ی جمع‌ها وارد شدن، یه عالمه کتاب رو خوندن، یه عالمه فیلم رو دیدن، به همه‌ی دنیا لبخند زدن... بعد باز یهو یه اتفاقی می‌افته، یه اشتباهی می‌کنی، یکی می‌زندت، بعد باز می‌گی باید از این به بعد حواسم رو جمع کنم بعد این دفعه به جای اینکه یه ماه آدمِ محتاطی بشی، دو ماه آدمِ محتاطی می‌شی. بعد یهو به خودت میای و می‌بینی یکک ساله که حواست به تک تکِ اعمالت بوده و تک تکِ کلماتت و تک تکِ آدم‌ها و تک تکِ کسایی که تو اتوبوس بغل دستت نشستن و تک تکِ ایموجی‌هایی که توی تلگرام فرستادی. 
اون روز بالاخره احساسِ امنیت می‌کنی، بالاخره احساسِ بزرگ شدن می‌کنی. بالاخره حس می‌کنی رازشو فهمیدی.
اون روز تازه می‌تونی بفهمی دوست داشتن چیه، دلتنگ شدن چیه، محبت چیه... چون همه‌ی ناخالصی‌ها رو ازش گرفتی.
می‌دونی چی می‌گم؟


  • نظرات [ ۸ ]

زندگیِ واقعی

خب، بالاخره یک روزی می‌رسد که تو ضربدرِ گوشه‌ی کِی ام پلیر را بزنی و ببندی تمامِ قصه‌های جهان را. بالاخره یک روزی می‌رسد که از دیدنِ مبارزه و شوق و غم و هیجان و عشقِ آدم‌های دیگر حوصله‌‌ات سر می‌رود. بالاخره کسالت چنگ می‌اندازد به روحت و فکر می‌کنی چه‌قدر همه‌ی آدم‌های توی این صفحه تکراری‌اند.
بالاخره یک روزی باور می‌کنی قرار نیست بعد از پلک بستن و باز کردن، واردِ دنیای عجیب و غریبی شوی که پای هیچ بشری پیش از این، به آن‌جا باز نشده. بالاخره یک‌ روزی باور می‌کنی قرار نیست تو کسی باشی که همه‌ی آدم‌ها را از مصیبتی بزرگ نجات می‌دهد. بالاخره می‌فهمی تو هیچ نیروی خارقالعاده‌ی درونی‌ای نداری که از آن آگاه نباشی و یک روز یک پیرِ سپید ریشی بیاید و تو را به آن خبر کند. بالاخره یک روزی می‌فهمی قرار نیست یک عشقِ احمقانه‌ی عجیب سراغت بیاید.
بعد صفحه‌ی پنلِ وبلاگت را باز می‌کنی و می‌نویسی:( بالاخره من هم خیالاتِ غیرممکنم را برای مدتی خاموش کردم. بالاخره من هم تصمیم گرفتم زندگیِ خودم را از سر بگیرم و درست بنویسمش).
بعد لپ‌تاپ را خاموش می‌کنی، تلفنِ همراهت را برمی‌داری و فایلِ سخنرانی‌ای که داری به آن گوش می‌دهی را پلی می‌کنی، ظرف‌های تمیز را از ماشین درمی‌آوری، ظرف‌های کثیف را توی آن می‌چینی، خانه را گردگیری می‌کنی، وقتی آب جوشید آن را توی لیوانِ کاپوچینو می‌ریزی و تا وقتی فایلِ سخنرانی تمام شود، نوشیدنش را کِش می‌دهی. سخنرانی که تمام شد، جرعه‌ی آخِر را سر می‌کشی و می‌روی باقی مانده‌ی مبحثِ اسم را در عربی می‌خوانی، بعد فنونِ ادبی را برمی‌داری، بعد رمانی که حالت را خوب می‌کند می‌خوانی، بعد منتظرِ اذان می‌مانی، توی سجده‌ی آخر می‌گویی: (می‌شه نماز صبح بیدارم کنی یه جوری که بتونم قشنگ بلد شم و بعد نمازم کمکم کنی که نخوابم و بشینم درس بخونم یکم؟) بعد برای رفیقت کتاب می‌خوانی و ضبط می‌کنی، بعد منتظرِ شروعِ پخشِ چهل‌چراغ می‌شوی، بعد می‌روی برای دوستانت می‌نویسی: ( من آخرش تو عشقِ شهیدی‌فرد حل می‌شم. نگاه کن خندیدنشو آخه، نگاه کن حرکتِ دستشو، نگاهشو، دقتش رو، سوادش رو، متانتش رو، شخصیتش رو). بعد منتظرِ پخشِ مختار می‌شوی و یادت می‌آید تمام شده و فکر می‌کنی از این به بعد ساعت نه تا ده چه کار کنی؟ بعد مسواک می‌زنی، ساعت زرده را برمی‌داری، موبایلت را که احتمالاً شارژش تمام شده روی اپن می‌گذاری و مثلِ هر شب به این فکر می‌کنی که :( ممکنه کسی دست بزنه به گوشیم و بره همه‌ی پیام‌ها و یادداشت‌هامو بخونه؟ چرا من روی این گوشی رمز نمی‌ذارم؟) و باز گوشی را همانطور بدون رمز رها می‌کنی و به این فکر می‌کنی که اگر خوابت نبرد به چی فکر کنی و بعد وسطِ افکارت خواب می‌بلعد تو را و باز فردا صبح که بیدار شدی، فکر می‌کنی امروز چه فیلمی ببینی و یادت می‌آید که قرار بوده چند مدتی فیلم دیدن را ترک کنی و شروع می‌کنی به ساختنِ یک روزِ نو، جدید، دوست داشتنی و عادی برای خودت.


پ.ن: نباید منتظرِ اتفاقاتِ خارق العاده بمونی دختر. فقط باید کاری کنی که انقدر قابل پیشبینی نباشی. همین. این پست رو ببین... باید هیچوقت نتونی از ساعتِ چهارِ بعد از ظهر، تا فردا صبحت رو حدس بزنی. این دستِ خودته!

  • نظرات [ ۹ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan