تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

خودمو نکشم حالا :|

کتاب‌ها رو مرتب کردم. ساعت آونگدار رو که تقریبا هزارساله باتری نداره، از اون دیوارِ اتاق برداشتم و زدم روی دیوار رو‌به‌روش. سربند رو بستم بالای سرش(پیش دانشگاهی که بودیم یه روز رفتیم نمازخونه مدرسه. روز روضه‌ی حضرت علی اصغر بود. عجب روزی هم بود... عجب صبحی هم بود. به هرکدوم یکی یه سربند دادن که تو طول مراسم ببندیم. آخرش موقع رفتن اومدن بگیرنشون از ما. ما سه چار نفر آخرین نفرا بودیم که داشتیم می‌رفتیم. زینب گفت می‌خواین بگیرین؟ یکی گفت ما کلی عاشقونه شدیم با اینا که. گفتم دلتون میاد آخه؟ گفت بردارین ببرین. برداشتیم بردیم.) عقربه‌ها رو گذاشتم روی ساعت دوازده. گردنبند وان‌یکاد قدیمیه، از اونایی که توی یه کیف کوچولو می‌ذارن_ همون که خاله وقتی هفت هشت سالم بود خرید_ رو از گردنش آویزون کردم. اون یا قاضی الحاجات کاغذی کوچولوعه که تو اردوی راهیان داده بودن رو به آونگش گره زدم. اون دستبنده که رو پلاکش نوشته من انقلابی‌ام و اونو هم تو اردوی راهیان نور داده بودن گذاشتم پشت شیشه‌اش. تسبیح تربت که حاج خانم آورده بود از کربلا هم از گوشه‌اش آویزون کردم. آویزِ الله که پشتش آیت‌الکرسی نوشته رو هم بستم به میله آخریه...
بعد نشستم نگاهش کردم. نگاهش کردم. نگاهش کردم. هی نگاهش کردم... همه چیزو گذاشتم پیشِ چشم‌هام. همه‌ی نشونه‌ها رو. همه‌ی شعارها رو. همه‌ی اداها رو. من چه‌قدر شبیه این چیزام که می‌گم؟ من چه‌قدر واقعی‌ام؟ اعتقاداتم چه‌قدر راستکی‌ان؟ من خوب شعار می‌دم... خوب حرف می‌زنم... خوب ادا در میارم... ولی چه‌قدر از دلم برمیاد؟ 
هی می‌پرسم حنانه! جدنی تو همینی هستی که نشون می‌دی؟ چادر سرت می‌کنی، روسری‌تو فلان می‌بندی، مانتو فلان می‌پوشی، موقع نماز اون چفیه‌هه رو سر می‌کنی جای روسری. حالا این اداهات... باشه. عکس رهبر می‌بینی قلب می‌شی... باشه. موقع قرآن خوندن عین از ته حلقت میاد و ث از بینِ دندونت، قبول... همه‌اش قبول. بگو بدونِ این اداها، بدونِ این لباسا، بدونِ این صداها چی هستی؟ دلت چیه؟ 
بعد می‌رم تو عمق دل و مغزم. می‌رم لایه لایه روحم رو می‌گردم. گیج می‎شم، حالم خراب می‌شه و برمی‌گردم. 
کاش بشه شبیهِ حرفامون بشیم. کاش بشه واقعی بشیم. اگه گندیم، اگه خوبیم، واقعا همونی باشیم که هستیم. 


پ.نان: یه روز من یا از این فکرا دق می‌کنم. یا از این درگیری که نکنه فلانی فکر کنه من فلان کارو به خاطر فلان چیز کردم. نکنه فکر کنه من اداشو در آوردم. نکنه فکر کنه من منظوری داشتم از حرفم. نکنه فکر کنه فلان... نکنه فکر کنه کوفت. نکنه فکر کنه زهرمار. 
اه خب بمیری :| 

بعدا نوشت: 30 تا پست خوندم. 14تا هم مونده. چرا دو روز لپ‌تاپ روشن نمی‌کنم انقدر بلاگستان رونق می‌گیره خب؟ الان من از امشب تا فردا همین موقع این لپ‌تاپو روشن بذارم یه پست نمی‌ذارین :(

سیّده خانم باشیم.

مثلا امروز سه شنبه است :) دیروز مامان نونی اومده بود خونه‌مون و من ترجیح می‌دادم جای پای لپ‌تاپ نشستن، بشینم کنارش روی مبل قرمزا، دوغ بزنم به بدن و گل بافتن یاد بگیرم... من آدمِ منظمی نیستم واقعا. شنبه و سه شنبه رو حدودی درنظر بگیرید و در حقیقت هفته‌ای دو پست مدِ نظر باشه. 

-----

قابوسنامه| بابِ بیست و نهم| در اندیشه کردن از دشمن

چنانکه وقتی به ری ( توی کتابِ من نوشته بری و خدا شاهده اولین بار پیر شدم بفهمم بِرِی باید بخونمش و بارها از خودم پرسیدم بَری از چی؟ ترا چیه؟ بهمه چیه؟ خب لعنتی یه اسپیس بزن. )

 زنی پادشاه بود به لقب سیّده گفتندی. زنی بود ملک زاده و عفیف و زاهده و کافیه و دخترعَمّ مادر من بود. زنِ فخرالدوله بود. ( توی شهر ری، یه خانومی که از قضا دخترعمه‌ی مامان من بوده و خعلی خانمِ خفن و همه چیز تمومی بوده، همسرِ جناب فخرالدوله، پادشاهِ ری، بوده. حالا این «من» کیه که سیده خانم دخترعمه‌ی مامانشه؟ خودِ عنصرالمعالی. لازم می‌دونم که الان توضیح بدم این کتاب رو عنصرالمعالی کیکاووس بن قابووس بن ووشمگیرِ زیار برای پسرش، گیلانشاه نوشته. اگه دوست داشته باشین شنبه براتون کلا درباره قابوس‌نامه صحبت می‌کنم که یه ذره با قصه‌ها بهتر ارتباط بگیریم. الان داره یه قصه برای پسرش تعریف می‌کنه) 

چون فخرالدوله فرمان یافت...( وقتی بچه‌های بالا به آقای فخرالدوله گفتن پاشو بیا که وقتت تمومه و خدا رحمتش کرد) وی را پسری بود کوچک، مجدالدوله لقب دادندش و نامِ پادشاهی بر وی نهادند و خود پادشاهی همی راند سی و اند سال. ( به پسرش گفتن خب بابات مرد کسی ره نداریم پاش بیا تو شاه شو. از امروز بهت می‌گیم مجدالدوله. همینقدر یلخی ایشون سی و فلان سال حکومتم کردن) چون مجدالدوله بزرگ شد، ( ببین وقتی شاه شده چندسالش بوده که بزرگ شده این وسطا :) ناخلف بود، پادشاهی را نشایست. همان نامِ مَلِک بر وی بود اما در خانه نشسته بود، با کنیزکان خلوت همی کرد و مادرش به ری و اصفهان و قهستان سی و اند سال پادشاهی همی راند.( این بچه کاملا این جمله‌ی سر سفره‌ی مامان باباش بزرگ شده رو زیر سوال برد. چراکه باباش که شاه بود، مامانش که سیده خانم دلبرِ دلبرا، خودش یه انگل اجتماعِ به تمام معنا شده بود دایناسور! درنتیجه ایشون نشست خونه خوش بگذرونه پسره‌ی مضمحل! :| مامانش حکومت می‌کرد جای این). 

مقصودِ من از این سخن آنست که جدّ تو سلطان محمود رحمه الله، به ری رسولی فرستاد و گفت: باید که خطبه بر من کنی و زر به نامِ من زنی و خراج را بپذیری. واگرنه من بیایم و ری بستانم و تو را نیست گردانم و تهدید بسیار کرد.( حالا عنصرالمعالی به پسرش می‌گه ببین این مقدمه‌ها رو چیدم واست که به اینجا برسم...بابابزرگِ تو که سلطان محمود باشه، یه نامه فرستاد به ری. الان من عرض کنم این نکته رو که عنصرالمعالی دامادِ سلطان محمودِ غزنوی بوده. سلطان محمود پدربزرگِ مادریِ این گیلانشاه می‌شه. خلاصه بابابزرگت یه ناه به ری داد به اون پسره الدنگ گفت یا هرسال به من مالیات می‌دی و تحت نظر من حکومت می‌کنی و اینا، یا میام ری، شهرتو می‌گیرم پوستتم می‌کنم.) 

و چون رسول بیامد و نامه بداد و پیام بگزارد سیده گفت: بگوی سلطان محمود را تا شویِ من فخرالدوله زنده بود، این اندیشه همی بود که مگر تو را این رای افتد و قصدِ ری کنی. چون وی فرمان یافت و شغل به من افتاد اندیشه از دلِ من برخاست. گفتم محمود پادشاهی عاقل است. داند که چون او مَلِکی را به جنگِ زنی نباید آمدن. ( ببین این سیده خانم چه‌قدر خوبه لعنتی. وقتی پستچی نامه‌ی سلطان محمودو آورد این گفت برو بهش بگو تا وقتی شوهرم زنده بود هی می‌گفتیم ممکنه این محموده بیاد بخواد ری رو ازمون بگیره ها... ولی وقتی شوهرم مرد مطمئن شدم عمرا نیای! چون می‌دونستم که تو پادشاهِ عاقلی هستی و می‌دونی خیلی زشته که تو با این هیبت و خفنیت و خیلی پادشاهیتت، نباس بری به جنگ یه خانم.) 

اکنون اگر بیایی خدای عزوجل داند که من نخواهم گریخت و جنگ را ایستاده‌ام، از بهرِ آنکه از دو بیرون نباشد( حالا اگه اونقدری که من فکر می‌کنم خفن نباشی و حمله کنی، به خدا، دستای بریده‌ی ابالفضل من مثِ شیر وامیستم جلوت چون کلا دو حالت بیشتر نداره این جنگ) 

از دو لشکر یکی شکسته شود. اگر من تو را بکنم، به همه عالم نامه نویسم که سلطانی را شکستم که صد پادشاه را شکسته است. و اگر تو مرا بشکنی، چه توانی نبشت؟ گویی: زنی را شکستم. تو را نه فتح‌نامه رسد و نه شعرِ فتح، که شکستنِ زنی، بَس فتحی نباشد.( گفت یا من شکستت می‌دم که می‌رم همه جا جار می‌زنم من به محمود پیروز شدم که نصفِ شما قلدرا نتونستین شکستش بدین. اگه تو منو شکست بدی مثلا چی کار می‌خوای بکنی؟ بگی من یه زن رو شکست دادم؟ مثن هنر کردی مثن؟ زن که برای جنگ نیست. تو خیر سرت مردِ جنگی و اگه پیروز نمی‌شدی زشت بود. نه که هنر کرده باشی.)

 بدین یک سخن، تا وی زنده بود سلطان محمود قصدِ وی نکرد. ( همینو گفت و دیگه تا آخر عمرش سلطان محمود نیشست سر جاش :) 

پ.نان: وقتی فکر کنی، وقتی بلد باشی، پیروزی ممکنه. فقط باید بگردی دنبالِ راهش.

 پ.2نان: راستش فکر کنم بهتر باشه کلا روی کشف الاسرار و قابوسنامه تمرکز کنیم. سیاستنامه حکایتِ زیرِ سه صفحه نداره و یکم کار سخت می‌شه... بیهقی رو هم که گفتم برید کجا. شاهنامه هم هست. که برای مطالعه‌ی شاهنامه انگشت مبارک ره روی این لینک بزنید و عضو کانالش بشید. از ابتدای شاهنامه به طور کامل وویس فرستاده شده و توضیح نکات سخت هم داره. بشینید گوش بدیم کم کم دورِ هم. عربی هم که فکر نکنم لطفی داشته باشه براتون :| دستور زبان و مرجع شناسی و اینا هم همینطور :| پس تا تابستون با همین کشف و قابوس پیش بریم تا ترم جدید شروع بشه :) 

پ.3نان: یه صلوات می‌شه بفرستین بی‌زحمت؟ همینجوری. به هر نیتی خودتون دوست دارید. اما یکمش برای من باشه. باشه؟

دست کوچولو، پا کوچولو، گریه نکن بابات میاد

داشت قصه‌ی تکراریِ دعواهای زن و شوهری‌شان را تعریف می‌کرد. کم نشنیده بودم. اگر مقیاسی برای میزانِ نمک بودنِ دعواها در زندگی وجود می‌داشت مطمئنا شوریِ اوضاعشان حالِ هرکسی را به هم می‌زد. 

می‌گفت با شوهره بحث می‌کردند که دخترکوچولویشان-دخترکِ شش، هفت ساله‌ای که هربار دیدنش مرا به یادِ خودم می‌اندازد به خاطرِ تنهایی‌اش و تخیلاتِ بی‌نهایتش- آمده جلو. آمده جلو  و باباهه که داشته داد می‌کشیده دستش را بلند کرده و زده روی پوستِ لطیفِ صورتش. 

دلم لرزید. نقطه ضعفِ من‌اند این بچه‌ها. از اینکه بچه‌ها دعوا ببینند، از اینکه بچه‌ها بازی کردن بلد نباشند، از اینکه بچه‌ها قهر ببینند، از اینکه شکستنِ شیشه‌ی آینه را تجربه کنند، از اینکه کوبیده شدنِ بشقاب به کابینت را تجربه کنند، از اینکه سکوتِ وحشتناکِ خانه را تجربه کنند، از اینکه تُنِ صدای بالا را تجربه کنند، عُقَم می‌گیرد. نقطه ضعف من‌اند این بچه‌ها. دنیایِ ذهنِ بچه‌ها کوچک‌تر از فهمِ دعوا، قهر، جنگ و وحشی‌ بازی‌های آدم‌ بزرگ‌هاست. 


پ.نان: دلم لرزید... سه سالش بود؟ دختری که توی خرابه‌ها سیلی‌اش می‌زدند، سه سالش بود؟ 

اللهم العنهم جمیعا...



Designed By Erfan Powered by Bayan