من کتابخوانم شاید. فقط همین.

من همیشه‌ی خدا می‌خوانده‌ام. همیشه، بالاخره یک چیزی می‌خوانده‌ام. 

داستان‌های کودک کوتاه نقاشی‌دار و دخترک کبریت‌فروش و لباس جدید پادشاه می‌خوانده‌ام. رمان‌های آبدوغ خیاری نودهشتیایی می‌خوانده‌ام. وبلاگ می‌خوانده‌ام. رمان‌های خفن ادبیات فلان بیسار می‌خوانده‌ام. فن‌فیکشن می‌خوانده‌ام. رمان‌های جنایی می‌خوانده‌ام. کتاب‌های جدیِ پدر مادردار می‌خوانده‌ام.

همیشه کلمات به روحم جریان داشته‌اند و هربار، هربار که جرعه‌ی تازه‌ای در دل احساساتم جریان می‌گرفت، نیاز وحشتناک من به اینکه قناتی از روحم بزنم بیرون تا کلمه‌ها را برای جهان خرج کنم، کم آوردم.

وبلاگ زدم و نتوانستم بنویسم. پیج اینستاگرام زدم و نتوانستم بنویسم. کانال تلگرام زدم و نتوانستم بنویسم. برای خودم پنهانی نوشتم و نتوانستم بنویسم.

خواستم از روزمرگی‌هایم بنویسم و نشد. چون روزمرگی‌‌ای نداشتم. زندگی من از هیچ تشکیل شده بود و کتاب. 

خواستم از قصه‌های بی‌نهایت ذهنم بنویسم و یا نیمه ماند چون نمی‌توانستم کنترلش را دستم بگیرم، یا فهمیدم یک نفر دیگر قبلاً آن را نوشته، یا اینکه نمی‌دانم.

هربار قرار شد این‌بار من آن سوی کتاب باشم، من راوی باشم، نشد. 

و حالا نشسته‌ام فکر می‌کنم شاید اصلاً قرار نبوده من بنویسم. هان؟ شاید قرار بوده من بخوانم. قرار بوده من تمام زندگی‌ام فقط بخوانم و هربار دنیای جدیدی را زندگی کنم. شاید زندگی من همین خواندن است. به نظر اینطور می‌رسد. 

یا شاید هم قرار بوده برای هیچ‌کس بنویسم. چون هیچ‌کس مرا نمی‌خواند. یا برای همیشه نمی‌خواند...

  • نظرات [ ۶ ]

.

چرا انگار هیچ کجا و هیچ چیز مال من نیست؟

  • نظرات [ ۴ ]

.

رسول جان، سلام.

دو سال می‌گذرد از آخرین باری که برایت نامه نوشتم اینجا. حالا حقیقتش حتی حوصله ندارم بروم بگردم دنبال آن نامه. مهم نیست. احتمالاً داشتم می‌گفتم چقدر منتظرت هستم و چقدر بهت نیاز دارم.

من ته دره بودم رسول‌جان. هنوز هم هستم. از وقتی به دنیا آمدم، همین‌طور حس می‌کردم. حس می‌کردم ته دره‌ای گیر افتاده‌ام که هیولاهای جور واجور اطرافش لانه کرده‌اند و من سال‌ها، فقط از دستشان فرار می‌کردم. از غاری به غار دیگر می‌رفتم، از بالای درختی به بالای درختی، از پشت تپه‌ای به پشت تپه‌ای. و هیچوقت، هیچوقت فکر بالارفتن از دره به سرم نزد.

رسول‌جان، من نمی‌توانستم و نمی‌توانم دره را رها کنم. با وجود همه‌ی وحشتی که به قلبم سرازیر می‌کرد، با وجود همه‌ی زخم‌هایی که به تنم زده بود، دره مال من بود. من نمی‌توانستم فرار کنم. نه اینکه نمی‌توانستم، نمی‌خواستم. قلبم نمی‌کشید. من در دره گل‌هایی داشتم که اگر رهایشان می‌کردم می‌خشکیدند. من در دره حیوانات کوچکی می‌شناختم که بدون من دریده می‌شدند.

و همیشه منتظر تو بودم رسول جان. از وقتی بچه بودم. منتظر بودم بیایی، به شکل باران، به شکل یک پرنده، به شکل یک آدم، به شکل یک جادوگر، به شکل یک درویش، به شکل یک معشوق، به شکل یک دوست، به شکل یک برگ. من منتظر بودم که بیایی رسول‌جان و بگویی که هدف بعثتت نجات من از دره است. بگویی که من جادویی‌ام. من همیشه منتظرت بودم رسول جان. توی تمام قصه‌هایی که می‌نوشتم.

من حتی پای تو را به اینجا هم باز کردم. به خصوصی‌ترین نقطه‌ی ذهنم. و در آسیب‌پذیرترین حال ممکن، ازت خواستم که بیایی. خواستم که بیایی تا به من قدرت رهاکردن بدهی. ازت خواستم که بیایی تا بگویی من می‌توانم از دره بروم بدون آسیب‌زدن به گل‌ها و حیوان‌های کوچولو.

و هیچوقت ندیدمت. شاید کور بودم. شاید حواسم پرت بوده. شاید از کنارم رد شده‌ای روزی و نفهمیده‌ام. ولی هیچوقت ندیدمت رسول جان. پس هیچوقت نیامدی.

و حالا، این روزها که دیگر آنقدر خسته و زخمی‌ام که دیگر حتی نمی‌توانم درست و حسابی گل‌هایم را آب بدهم و حیواناتم را مخفی کنم، دیگر نمی‌توانم این انتظار را. دیگر نمی‌توانم بمانم تا برسی رسول‌جان. انتظار، هر صبح، زمان طلوع آفتاب مرا می‌کشد وقتی ردی از آن به چشمم نمی‌خورد. انتظار، هر غروب مرا می‌کشد وقتی یک روز دیگر بی‌جان تنم را کشیده‌ام جلو.

و دیگر نمی‌توانم رسول جان.

نترس. قرار نیست بنشینم. راستش قرار است برعکس باشد همه‌چیز. قرار است حرکت کنم. قرار است قدم قدم جلو بروم. قرار است خودم با یک دانه بیلچه‌ی کوچکی که دارم، پلکان بسازم روی دیواره‌ی دره و هربار یک پله بالاتر بروم. شاید قبل از رسیدن بمیرم. ولی فکر نکنم مهم باشد. چون همین حالا هم چیز زیادی از من باقی نمانده. قرار است فقط حرکت کنم تا جایی که نمی‌دانم کجاست. قرار است هرچندتا ریشه‌ی گل که می‌توانم توی جیب‌هایم بچپانم، هرچندتا حیوان که می‌توانم توی سبدم بنشانم و بروم. قرار است نمی‌دانم چه کار کنم. راستش مسیر هیچ‌چیزش برایم معلوم نیست. ولی می‌خواهم که بروم. می‌خواهم واقعاً بروم.

و می‌خواهم تو را رها کنم رسول جان. می‌خواهم بگذارم تو هم بروی. می‌خواهم از انتظار تو دست بردارم. می‌خواهم ننه سرمایی نباشم که هرسال چای دم می‌کند و می‌نشیند و وقتی عمو نوروز رسید خواب باشم. دارد جانم را می‌گیرد رسول جان. اما می‌خواهم تو را رها کنم.

می‌خواهم بیایم. شاید توی راه هم را دیدیم. شاید منتظری من حرکتی کنم تا بتوانی من را توی ردیاب‌هایت پیدا کنی. شاید نمی‌دانم چی.

شاید هیچوقت نبینمت و هیچوقت پیدا نشوی. شاید خیلی چی.

حالا فقط می‌دانم که می‌خواهم بگذارم بروی. برای همیشه بروی. اگر وقتی حرفی داشتی بیا. من از دستِ راست می‌روم.

ممنون بابت سال‌هایی که انتظارت مرا زنده نگه داشت.

ممنون بابت سال‌هایی که انتظارت قلبم را گرم نگه داشت.

ممنونم که وقتی فکر می‌کردم هیچ‌کس نیست، بودی. حتی اگر فقط یک اسم.

و خداحافظ.

برو.

 

تا همیشه دوست‌دار

  • نظرات [ ۳ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan