تراکم اندیشه‌ها

نویسندگی کتاب

به دعوتِ آقای صفایی‌نژاد و با تشکر از ایشون برای چالشِ خفنشون:


از وقتی متولد شدم، رشدِ کرمکی در من آغاز شد. کرمکی که همیشه تشنه‌ی خواندنِ داستان‌ها و اتفاقات مختلف بود. توی تلویزیون همیشه منتظرِ برنامه‌ای بودم که برایم قصه تعریف کند و به جای مسخره‌بازی و «خاله چطولی»، «دماغت چاقه یا لاغر هار هار هار»، بهم سرگذشتِ خرسی، روباهی، بچه‌ای، کسی را بگوید. دنیای قصه‌ها را دوست داشتم.

وقتی سواد به زندگی‌ام اضافه شد، مامان مرا می‌برد کتابخانه و هردفعه کلی می‌گشتم و با یک کتاب به خانه برمی‌گشتم. البته که توی مسیر احتمالاً خواندنش تمام شده بود. بابا هم همیشه کتاب می‌خرید و به همه می‌گفت اگر خواستید به این جوجه کادو بدهید، برایش کتاب بیاورید و من همینجور رشد کردم. توی دنیای قصه‌ها. و ذهنم شد یک قصرِ بزرگ که هرگوشه‌اش قدم می‌زدم و راه می‌رفتم و درِ یکی از اتاق‌هایش را باز می‌کردم و دنیا عوض می‌شد.

بزرگتر شدم، توی اینترنت راه پیدا کردم و یک‌هو دیدم یک چیز‌هایی هست به نامِ پی‌دی‌اف و یک سایتی هست به نام نودهشتیا. دانلودکردنِ آن‌ها همانا و شب و روزِ من با رمان‌های ننرِ آنجا طی شدن همان. می‌نشستم و قصه‌های عاشقانه می‌خواندم. بعضی‌ها حسابی چرند و بعضی‌ها آبگوشتِ صبحِ جمعه! خوش‌طعم و غلیظ و پرسخن. همان روزها، احساس کردم که باید بنویسم. همین. یکهو حس کردم نوشتن عضوی از من است که باید با نرمش تقویتش کنم. رفتم سراغِ قصه‌هایی که بچگیم نوشته بودم. خرسی که آشغال می‌ریخت روی کله‌ی درخت و این‌ها. بعد گذاشتمشان کنار و گفتم تو از حالا به بعد بزرگ شده‌ای و باید از همین آبدوغ‌خیارها _که البته آن روزها به نظرم خفن‌ترین‌های عالم بودند چون هیچ‌کس را نداشتم که بهم فرق کتاب خفن و داستان شپشی را بگوید._ بنویسی. و نوشتم. از این دخترهای چشم‌عسلی که فلان و فلان.

اما بعدتر، کنترل ذهنم از دستم خارج شد. یک روز به خودم آمدم و دیدم من دیگر حالم از آنجور قصه‌ها به هم می‌خورد. زمانی که وارد دبیرستان شدم و معلم‌های ادبیات هر کتابی می‌گفتند خوب است، شیرجه می‌زدم سرش و می‌خواندمش. فکر کنم اولین کتاب خفن خیلی خوبی که به این شیوه خواندم دزیره بود. دزیره را خواندم و دیدم دنیا خیلی بزرگتر و احساسات خیلی عمیق‌تر و زندگی خیلی پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. بعد ذهنم را رها کردم که به دور دنیا سفر کند، جای آدم‌های مختلف بنشیند و برای خودش رویا ببافد.

حتماً من هم خیلی دوست داشتم از این آدم‌های خفنی که مقاله‌های خفن می‌نویسند باشم؛ اما نیستم. ذهن من بلد نیست تئوری بپیچد و خوش‌لفظ بنویسد. من عاشق پرسه‌زدن توی دنیای کلماتِ خوش‌رنگم. عاشقِ دیوانه‌وار عاشقی‌کردن و نگاه‌کردن به زندگیِ دیگران. من نظریاتی را که توی کتاب‌های جدی می‌نویسند، توی خود زندگی، توی خود آدم‌ها و توی مغزهایشان پی می‌جویم. پس اگر روزی قرار باشد حرف بزنم، چیزی داشته باشم که بخواهم به دنیا بگویم و راهش را نوشتن بیابم، اگر قصد چاپ کتابی را داشته باشم، حتماً قصه می‌نویسم. می‌زنم توی دلِ یک زندگی و از چشم‌های یک‌نفری که دوستش داشته باشم دنیا را به آدم‌ها نشان می‌دهم.  

و حتماً داستانم را پر از جنون می‌نویسم که عشق و جنون شرط اول زندگی است؛ اما ما یادمان رفته چطور عاشقی کنیم. یادمان رفته چطور زندگی‌هایمان را رنگی کنیم. یادمان رفته و گیرکرده‌ایم توی چارچوب‌ها و بن‌بست‌های این نیمه‌مدرنِ عجیب و غریب. من هنوز مزه‌ی زندگی را توی دهنم حس می‌کنم اما. هنوز با این خمیردندان‌های جرم‌گیر مسواک نزده‌ام و لای دندان‌هایم طعم شور و شادی را حس می‌کنم؛ پس باید قبل از اینکه یادم برود، قبل از اینکه برود توی گلو و هضم یا دفع شود، قبل از اینکه ساعت شنی قلب آدم‌ها، زمانش را به اتمام برساند، مزه‌اش را برای دیگران تعریف کنم. و می‌کنم. اگر خدا خواهد :)


دعوت می‌کنم از:
فاطمه‌ام، طوقی‌ام، گلی رو خدا شاهده رفتم دعوت کنم دیدم خودش نوشته ولی من چون دوست داشتم ازش دعوت کنم باز می‌نویسم :)، آن دیگر فاطمه، وجیهه و آن دیگر فاطمه که نمی‌دونم دوست داره لینکش کنم یا نه :))
  • نظرات [ ۱۰ ]

بوی گل را از که جویم؟ از گلاب!

یکی از چیزهایی که من از مامان به ارث برده‌ام، این است که اولاً توی هر پاره‌آجری دنبالِ مفهومی برای عشق می‌گردم. حالا الزاماً نه عشق. ولی هیچ نخِ فرشی نیست که توی آن اندیشه‌ای نباشد؛ و من باید آنقدر وارسی‌اش بکنم، و زیر و زبمش را بگردم، که آن را پیدا کنم.

بعد از آن، مرحله‌ی ابرازِ این دریافتِ عظیم است و از آن‌جایی که احتمالاً هیچ‌کس جز خودمان نمی‌فهمد چرا باید از همچه چیزی همچه مفهومی دریافت کند، هشتصد نوع استعاره و تشبیه به کار می‌‌بریم تا معلوم شود چه کوفتی داریم می‌گوییم.

و این تنها یک مثالِ ساده است از چیزهایی که من حینِ بندانداختن(=فرایندِ پاک‌سازی صورت از موهای اضافه) کشفشان کرده‌ام و سعی کرده‌ام توی مخِ شخصِ بندشونده فرو کنم.


1. گاهی داری همه‌ی کارها را درست انجام می‌دهی، ولی زاویه‌ی نخت را اشتباه گرفته‌ای. بدان فرزندم! که همه‌ی موها از یک زاویه نمی‌رویند. و نمی‌توانی همه‌شان را با یک حرکت از جا بکنی. همچنان که همه‌ی آدم‌ها عینِ هم نیستند و نمی‌شود گفت: «همه‌ی شما مردها/ زن‌ها/ دانشجویان ورودی 93 رشته‌ی آبیاریِ گیاهانِ دریایی/ بادبادک‌های سفیدی که رشته‌های نارنجی ازشان آویزان است/... سروته یک‌کرباسید» و برایشان یک نسخه پیچید و گفت همه‌تان بروید ورزشِ کوفتی، تا اخلاقِ کوفتی‌تان بهتر شود؛ یا یوگای کوفتی می‌تواند اعصابِ کوفتیِ همه‌تان را آرام کند؛ یا از همه‌تان متنفرم یا هرچی.


2. معلوم است که درد دارد! باید از ریشه این چیزهای اضافه را بکنی و معلوم است که از ریشه‌کندنِ چیزها کارِ ساده‌ای نیست. بعضی اخلاق‌هایی که داری، بعضی رفتارهایی که می‌کنی، بعضی عادت‌های روزمره‌ات که همیشه روی صورت و سیرتت چسبیده‌اند را، اگر هنوز زنده‌ای و تمایل به زیباشدن داری، باید بکنی و بریزی دور. و اگر فقط با تیغ تمیزش کنی و سرش را بزنی، دو روز بعد دوباره روی صورتت ریشه‌ی تیغ‌تیغی‌اش را پیدا می‌کنی و هی هربار مصیبتِ دوباره ظاهرسازی‌کردن را باید به جان بخری. (ذکر این نکته الزامی‌ است که من هیچ هم به این قضیه‌ی فلان و فلان باش که زیبا باشی اعتقاد ندارم. شما پندش را بگیر و نگو فلانی در بندِ ظاهر است و به نظرش بلوری‌بودن زیبایی است).


3. بله، گفتم که این کار بهم آرامش می‌دهد. ولی باید بپذیری که حتی چیزهایی که بهت آرامش می‌دهند هم گاهی می‌توانند خسته‌کننده باشند. گردنت از زیادی خم‌بودگی درد بگیرد، دست‌هایت از پیچیدنِ نخ دورِ انگشتان کبود شود یا هرچی. ولی برای آن لبخندِ آخِر، برای آن احساسِ آخیش، باید همه‌ی این چرندیات را بپذیری. متاسفانه ما روی زمین و با قواعدِ اینجا زندگی می‌کنیم و صرفاً داشتنِ تخیلِ قوی و کیانو ریوزبودن، نمی‌تواند ما را The One بکند و با یک‌کم قدرتِ ذهنی، دهنِ همه‌ی ابعادِ ماتریکس را صاف کنیم.


و...

 از اون‌جایی که بندانداختن برای من کارِ زمان‌بریه، پنجاه‌شصت موردِ دیگه هم هست که در حوصله‌ی شما نمی‌گنجه. برید همینا رو با آب طلا بنویسید فعلاً. ببینیم چه کنیم دیگه بعداً...


عنوان: از مثنویِ معنوی

چون که گل رفت و گلستان شد خراب/ بوی گل را از که جوییم؟ از گلاب

حتی از نخ! می‌دونی؟ :|


پ.ن: معذرت می‌خوام که جدیداً کامنت‌ها رو خیلی دیر جواب می‌دم. دسترسیم به اینترنت خیلی خوب نیست. همچنان عرض ارادت داریم ولی :)

  • نظرات [ ۷ ]

گفتن نگید.

چندروزی بیشتر نیست که «طریقِ بسمل‌شدن» را خوانده‌ام. می‌گفتند ژانرش ضد جنگ است. و من از چنین ژانری می‌ترسیدم. می‌ترسیدم که ناگهان وسط فضای روشنفکرانه‌اش، خمپاره‌ای با صورتِ نرم و نازک و باطنِ بُرَنده به صورتم بخورد. می‌ترسیدم؛ اما اشتباه می‌کردم.
همه‌ی ما اشتباه می‌کردیم. وقتی آمدیم و اسم «ارمیا» را گذاشتیم جنگی و دفاع مقدسی، و طریقِ بسمل‌شدن‌ها را چپاندیم توی یک دسته‌ی دیگر به نام ضدجنگ. این دو، جدا از هم نیستند. تفکیک‌پذیر نیستند. ما زمانی درگیر این اشتباه شدیم که فکر کردیم «دفاع مقدس» یعنی تقدیس جنگ. درحالی که ارمیاها و عباس‌ها و مربی‌ها و حیدرها هم آمده بودند که تقبیح کنند این یک‌پارچه شومی را. 
ما زمانی اشتباه کردیم که فکر کردیم باید طرفدارِ جنگ باشیم. من زمانی اشتباه کردم که بعد از اردوی راهیان نور آمدم اینجا و با تمام عشق داد سخن سر دادم. من عاشق جنگ نیستم. هیچ‌کس عاشق جنگ نیست؛ مگر آدم‌هایی با خوی کفتار. 
من اشتباه کردم که فراموشم شد بگویم: 
من هم از جنگ و تمام متعلقاتش بیزارم؛ اما وقتی جنگ شد، همه باید پای آن بایستیم. 
من هم از بمب و موشک و گلوله هراس دارم؛ اما اگر گلوله‌ای به سمتم روانه شد، نباید صاف بایستم و سینه را محل فرودِ آن سازم.
من هم از زشتی‌های جنگ باخبرم؛ اما آدم‌هایی که در برابر این زشتی، سر فرود نیاوردند و دماغ بالا نکشیدند و فرار نکردند و ایستادند، برای من ارزشمندترین‌های عالم‌اند.

+ داشتم کانال‌ها رو بالا و پایین می‌کردم، روی شبکه‌ی افق متوقف شدم. فقیهه سلطانی رو دیدم که افتاده دنبال حسین یاری. من نه تنها عاشق فیلم‌های قدیمی ایرانی‌ام، بلکه عاشق حسین یاری‌ هم هستم :) فلذا متوقف شدم روی فیلم و دیدم که نه تنها حق دارم عاشق فیلم‌های قدیمی ایرانی باشم، بلکه حق دارم عاشق حسین یاری و اکثریت بازیگرای قدیمی‌ترمون باشم. 
فیلمِ «نغمه»، از ابوالقاسمِ طالبی رو اگر ندیدید، حتماً حتماً حتماً ببینید. از همین فیلم‌هایی که اسمشون ژانر جنگ و دفاع مقدسه؛ ولی توی بطنشون ضدجنگ موج می‌زنه.  
طریقِ بسمل‌شدن رو هم حتماً بخونید. صفحاتش هم زیاد نیست. به شدت هم جاذبه. نمی‌تونید حتی یک لحظه بذاریدش زمین.

عنوان: یکی از دیالوگ‌های برتر فیلم :)

  • نظرات [ ۱۸ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan