تراکم اندیشه‌ها

کوچ

بسم الله


من هیچوقت فکر نمی‌کردم که تصمیم بگیرم نوشتن در این وبلاگ را متوقف کنم. شاید حرفی هم که الان می‌زنم، به معنای توقفِ دائمی نباشد و شاید صرفاً نیاز به کمی دوری دارم تا دوباره به این سرای پیشین باز گردم.

تراکم اندیشه‌ها، اولین وبلاگِ من است که بیش از یکی‌دوماه دوام آورده؛ چون دقیقاً آن چیزی بود که حنانه‌ی هجده‌ساله نیاز داشت. محفلی برای پیچ‌خوردن و رهاکردنِ کلافگی‌های ذهن. مصداقِ بارزِ نامش. تا همین چندوقتِ پیش، من ناراضی بودم از آنچه که این وبلاگ شده، از این شوربای همه‌طعم؛ اما حالا، برایم به زیباترین و درخشان‌ترین اتفاقِ تمامِ عمرم بدل گشته. چون حنایی که امروز شده‌ام را دوست دارم و بگذارید رک و پوست‌کنده بگویم که از اگر از آغازِ تاسیسِ این وبلاگ، همه‌ی پست‌های بامفهوم و بی‌مفهوم، روزمرگی‌ها و اندیشه‌ها و همه‌ی همه‌ی همه‌ی آنچه که مشغولیتِ ذهنِ مشوشِ من بوده در اینجا به نگارش درنمی‌آمد، من چیزی که امروز هستم نبودم. این وبلاگ، شده آینه‌ای تمام‌نما برای من و تا همیشه مدیونش خواهم بود. 

حالا، من به تازگی واردِ بیست‌ویک‌سالگی شده‌ام و احساسِ غریبی دارم. احساسِ اینکه از درونِ من یک‌نفرِ دیگه جوانه زده و رشد کرده و حالا شخصیتِ مستقلی شده که توی گلدان، دارد خفه می‌شود.

شما شاید هیچوقت متوجه این اتفاق نشوید؛ ولی من می‌بینم که نگارشم، اندیشه‌ام، طرز برخوردم با قضایا و همه‌چیزم یک‎طورِ دیگر شده و انگار کُن یک‌نفرِ دیگر دارد می‌نویسد و این مرا به جنونِ تناقض کشانده این روزها. انگار توی خانه‌ای باشم که یک‌روزی مالِ من بوده؛ اما حالا سندش به نامِ فردی دیگر است و من دائماً معذبم. 

حنای این روزها، دلش نمی‌خواهد بی‌نظم بنویسد. بی‌چارچوب بنویسد. پراکنده بنویسد. بدونِ پیش‌فرضِ کامل بنویسد. همه‌چیز را بنویسد. به زوایای زندگیِ شخصی‌اش دخول کند. با نام و نام خانوادگیِ اصلیِ خودش بنویسد. و تمامِ این چیزها، بنیان‌های این وبلاگ‌اند. من روزی که تصمیم گرفتم در اینجا بنویسم، می‌خواستم سفری کنم به دنیای درونِ خودم، و سرِ کلافِ مسیرِ زندگی‌ام را بیابم. پس نیاز داشتم که خودم باشم و با اسم خودم، پیِ خودم بگردم. و حالا احساس می‌کنم که می‌دانم می‌خواهم چه غلطی بکنم؛ اما اینجا دست و پام بسته است. چون اطرافیانم اینجا را می‌شناسند و من باید حجم عظیمی از حرف‌هایم را ببلعم و این، چیزی نیست که منِ این روزها می‌خواهد. و اگر بخواهم چنین باشم، باید این خانه را بکوبم. پست‌هایش را، خاطراتش را، نامم را و همه چیزم را؛ اما جرئتش را ندارم. اینجا محله‌ی من است. محله‌ای که توی آن نفس کشیده و رشد کرده‌ام. پس می‌خواهم بماند و هی بتوانم بهش سر بزنم. شما اگر خواستید به گذشته‌ها سری بزنید بتوانید کوچه پس‌کوچه‌هایش را بگردید.

اینجا، قرار است بماند؛ اما قرار است من نقل مکان کنم به خانه‌ای دیگر. قرار است فصلِ جدیدی از خودم را بنویسم و جلدِ دومِ حنانه را قلم بزنم. این‌بار اما گمنام. آدرسِ وبلاگِ جدید را برای بعضی از شما خواهم فرستاد و عذرخواهم که برای برخی نه. منطقم برای آدرس جدید هم آنقدر پیچیده است که واقعاً نمی‌توانم توضیحش بدهم.

قصد دارم بدونِ نام بنویسم تا رهاتر باشم اندکی. خودم‌تر باشم اندکی و بتوانم بدونِ ملاحظه حرف‌هایی را که بیانشان بر دلم سنگین است، بزنم. 


می‌ترسم. تجربه‌ی هراسناکی را قرار است متحمل شوم. قرار است دوسال از عمرم را بگذارم و از نو شروع کنم. آن هم منی که آغاز برایم آنقدر ترسناک است که اکثراً سراغش نمی‌روم. 

شاید پشیمان شدم و برگشتم. آن روز، لطفاً بهم نخندید و مسخره‌ام نکنید. اگر هم توانستم که... الحمد لله.


پ.ن: زمانی که این پست رو توی صفحه‌ی وورد می‌نوشتم، جورِ خاصی نبودم. حالا بغض دارم. می‌ترسم. خیلی زیاد. دارم به تک‌تک دیوارهای اینجا دست می‌کشم، عطرشو بو می‌کنم، پشیمونم انگار. ولی باید انجامش بدم. نمی‌خوام انگار ترکش کنم. ولی باید...

من اینجا خودم رو پیدا کردم. جسورتر شدم. صادق‌تر شدم. قلمم رشد کرد. اندیشه‌ام جهت گرفت. ولی باید...


دوستتون دارم. واقعاً می‌گم. 

علی یارتون، حق پناه :)


  • نظرات [ ۲۱ ]

وه که تو هم گر بتوانی شنید/ زین نگهِ نغمه‌سرا رازِ من

همین پست را با صدام بشنوید


من از وقتی شانزده سالم بود قصه می‌نوشتم. توی تمامِ قصه‌هام، یک نفر بود، حبس شده توی قلبِ خودش، و یک‌نفرِ دیگر که می‌آمد، دستِ او را می‌گرفت و با خودش می‌برد بالا. زیباترین کسی که توانستم بنویسمش، کاوه‌جان بود. 

اولین خطِ داستان، با مرگِ کاوه‌جان قلم خورد و من از همان اولین خط، تا وقتی که داستان تمام بشود، کاوه‌جان را نداشتم. فقط سایه‌ی محوش، در هوای داستان برای خودش می‌چرخید و باورت بشود یا نه، دلبری می‌کرد. کاوه‌جان، کسی که توی داستان زنده نبود، زنده‌ترین و حقیقی‌ترین شخصیتی شد که من نوشتم. آنقدر بزرگ شد که از دست خودم درآمد. کاوه‌جان را من بزرگ نکردم. کاوه‌جان، جان گرفت و از لابه‌لای خطوط نوشته‌ام بیرون آمد و یک روز به خودم آمدم و دیدم که من واقعاً دوستش دارم. واقعاً زندگی‌اش می‌کنم. و از آن‌روز به بعد، منتظرِ کاوه‌جانِ خودم ماندم. منتظرِ رسولِ خودم...

کاوه‌جان نیازی نداشت که زنده باشد تا زندگی ببخشد. تو هم نیاز نداری که باشی تا من عاشقی‌ات کنم رسول‌جان. مهم نیست امروز می‌آیی یا هزارسالِ دیگر یا هیچوقت. تو، حتی اگر خودت هم ندانی، مبعوث شده‌ای که مرا احیا کنی.

الان دارم از خجالت آب می‌شوم. راستکی. خب احمقانه است که بخواهی بنویسی برای کسی که نیست. شاید همه‌ی دنیا هم به خودم و بچگی‌ام بخندند؛ اما چه باک؟ زندگیِ من یک‌روزهایی از این هم بچگانه‌تر بوده. 

می‌دانی چرا دارم این چیزها را می‌نویسم رسول‌جان؟ چون وقتی برمی‌گردم به بچگی‌هام، اول‌های نوجوانیم و می‌بینم هیچ خاطره‌ای برایم باقی نمانده، غصه‌ام می‌شود. مغزِ من، از همان اول یاد گرفته که هرچیزِ غم‌انگیزی را پاک کند؛ ولی آنقدر احمق است که نمی‌فهمد با پاک‌کردنِ خاطره‌ها، دردشان از بین نمی‌رود. اینطور می‌شود که من چنین روزی از صبح برای خودم اشک می‌ریزم و یادم نمی‌آید که چرا.

شخصیت‌های افسانه‌ها می‌دانستند یک‌روزی قرار است شاهزاده برود و با بوسه‌ای خاطراتشان را پاک کند و برای همین هم می‌نوشتند. من هم برای همین می‌نویسم. برای اینکه اگر روزی آمدی، اگر روزی دستت را محکم گرفتم و مغزم تصمیم گرفت خاطراتم را پاک کند، بیایم اینجا، برچسبِ تو را بخوانم و یادم بیاید که زمانی چقدر دلتنگت بوده‌ام. که هیچوقت نگذارم قدمی از من دور شوی.

رسول‌جان...

حوصله‌ی گفتنِ همه‌چیز را ندارم. فقط بدان که امروز، وقتی داشتم قدم می‌زدم، نزدیک بود زمین بخورم. محکم‌تر از همیشه. بعد هم لابد یک کامیون از رویم رد می‌شد و آش‌ولاش می‌افتادم کنار خیابان. آنجوری که هیچ‌کس، هیچ‌کس نتواند جمع و جورم کند. اما هیچ‌کدام این اتفاق‌ها نیفتاد و من هنوزم نفس می‌کشم. چون یک ثانیه، فقط یک ثانیه دیدم که پشتم ایستاده‌ای، سایه‌ات را کنارم دیدم و صدای کفش‌هایت به گوشم خورد. 



+خیلی وقت بود که سعی می‌کردم فقط پست‌های خیلی خوب بذارم. ولی تراکمِ اندیشه‌های من که فقط حرف‌های خیلی خوب نیست. گاهی من فقط احمقم :)

+من به هرحال به احتمالِ قوی پست‌های رسول‌جان رو ادامه خواهم داد. فقط بگید که حضورِ صدای خودم در کنارش به نظرتون خوبه یا نه؟

+ یه سوال از کسایی که از قدیم‌ترا منو می‌شناسن و صدامو شنیدن. صدای این پست، همون صدای شونزده سالگیم نیست؟ همون صدای خامِ واقعی؟ خیلی وقت بود که خودمو اینجوری نشنیده بودم.

عنوان: شعری از جنابِ ابتهاج، بشنوید.

  • نظرات [ ۱۳ ]

نویسندگی کتاب

به دعوتِ آقای صفایی‌نژاد و با تشکر از ایشون برای چالشِ خفنشون:


از وقتی متولد شدم، رشدِ کرمکی در من آغاز شد. کرمکی که همیشه تشنه‌ی خواندنِ داستان‌ها و اتفاقات مختلف بود. توی تلویزیون همیشه منتظرِ برنامه‌ای بودم که برایم قصه تعریف کند و به جای مسخره‌بازی و «خاله چطولی»، «دماغت چاقه یا لاغر هار هار هار»، بهم سرگذشتِ خرسی، روباهی، بچه‌ای، کسی را بگوید. دنیای قصه‌ها را دوست داشتم.

وقتی سواد به زندگی‌ام اضافه شد، مامان مرا می‌برد کتابخانه و هردفعه کلی می‌گشتم و با یک کتاب به خانه برمی‌گشتم. البته که توی مسیر احتمالاً خواندنش تمام شده بود. بابا هم همیشه کتاب می‌خرید و به همه می‌گفت اگر خواستید به این جوجه کادو بدهید، برایش کتاب بیاورید و من همینجور رشد کردم. توی دنیای قصه‌ها. و ذهنم شد یک قصرِ بزرگ که هرگوشه‌اش قدم می‌زدم و راه می‌رفتم و درِ یکی از اتاق‌هایش را باز می‌کردم و دنیا عوض می‌شد.

بزرگتر شدم، توی اینترنت راه پیدا کردم و یک‌هو دیدم یک چیز‌هایی هست به نامِ پی‌دی‌اف و یک سایتی هست به نام نودهشتیا. دانلودکردنِ آن‌ها همانا و شب و روزِ من با رمان‌های ننرِ آنجا طی شدن همان. می‌نشستم و قصه‌های عاشقانه می‌خواندم. بعضی‌ها حسابی چرند و بعضی‌ها آبگوشتِ صبحِ جمعه! خوش‌طعم و غلیظ و پرسخن. همان روزها، احساس کردم که باید بنویسم. همین. یکهو حس کردم نوشتن عضوی از من است که باید با نرمش تقویتش کنم. رفتم سراغِ قصه‌هایی که بچگیم نوشته بودم. خرسی که آشغال می‌ریخت روی کله‌ی درخت و این‌ها. بعد گذاشتمشان کنار و گفتم تو از حالا به بعد بزرگ شده‌ای و باید از همین آبدوغ‌خیارها _که البته آن روزها به نظرم خفن‌ترین‌های عالم بودند چون هیچ‌کس را نداشتم که بهم فرق کتاب خفن و داستان شپشی را بگوید._ بنویسی. و نوشتم. از این دخترهای چشم‌عسلی که فلان و فلان.

اما بعدتر، کنترل ذهنم از دستم خارج شد. یک روز به خودم آمدم و دیدم من دیگر حالم از آنجور قصه‌ها به هم می‌خورد. زمانی که وارد دبیرستان شدم و معلم‌های ادبیات هر کتابی می‌گفتند خوب است، شیرجه می‌زدم سرش و می‌خواندمش. فکر کنم اولین کتاب خفن خیلی خوبی که به این شیوه خواندم دزیره بود. دزیره را خواندم و دیدم دنیا خیلی بزرگتر و احساسات خیلی عمیق‌تر و زندگی خیلی پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. بعد ذهنم را رها کردم که به دور دنیا سفر کند، جای آدم‌های مختلف بنشیند و برای خودش رویا ببافد.

حتماً من هم خیلی دوست داشتم از این آدم‌های خفنی که مقاله‌های خفن می‌نویسند باشم؛ اما نیستم. ذهن من بلد نیست تئوری بپیچد و خوش‌لفظ بنویسد. من عاشق پرسه‌زدن توی دنیای کلماتِ خوش‌رنگم. عاشقِ دیوانه‌وار عاشقی‌کردن و نگاه‌کردن به زندگیِ دیگران. من نظریاتی را که توی کتاب‌های جدی می‌نویسند، توی خود زندگی، توی خود آدم‌ها و توی مغزهایشان پی می‌جویم. پس اگر روزی قرار باشد حرف بزنم، چیزی داشته باشم که بخواهم به دنیا بگویم و راهش را نوشتن بیابم، اگر قصد چاپ کتابی را داشته باشم، حتماً قصه می‌نویسم. می‌زنم توی دلِ یک زندگی و از چشم‌های یک‌نفری که دوستش داشته باشم دنیا را به آدم‌ها نشان می‌دهم.  

و حتماً داستانم را پر از جنون می‌نویسم که عشق و جنون شرط اول زندگی است؛ اما ما یادمان رفته چطور عاشقی کنیم. یادمان رفته چطور زندگی‌هایمان را رنگی کنیم. یادمان رفته و گیرکرده‌ایم توی چارچوب‌ها و بن‌بست‌های این نیمه‌مدرنِ عجیب و غریب. من هنوز مزه‌ی زندگی را توی دهنم حس می‌کنم اما. هنوز با این خمیردندان‌های جرم‌گیر مسواک نزده‌ام و لای دندان‌هایم طعم شور و شادی را حس می‌کنم؛ پس باید قبل از اینکه یادم برود، قبل از اینکه برود توی گلو و هضم یا دفع شود، قبل از اینکه ساعت شنی قلب آدم‌ها، زمانش را به اتمام برساند، مزه‌اش را برای دیگران تعریف کنم. و می‌کنم. اگر خدا خواهد :)


دعوت می‌کنم از:
فاطمه‌ام، طوقی‌ام، گلی رو خدا شاهده رفتم دعوت کنم دیدم خودش نوشته ولی من چون دوست داشتم ازش دعوت کنم باز می‌نویسم :)، آن دیگر فاطمه، وجیهه و آن دیگر فاطمه که نمی‌دونم دوست داره لینکش کنم یا نه :))
  • نظرات [ ۱۰ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan