و این کافیه...

داشتم دور خودم می‌چرخیدم همینطور، چون به نظر هیچ کاری نیست که انجام بدم. هیچ کاری نیست که دلم بخواد انجام بدم درواقع. به تمام اتاق نگاه می‌کردم. به تمام طبقه‌های کمد، به تمام پوشه‌های لپتاپ. و حس می‌کردم که هیچی نیست. هیچ کار واقعا خاصی وجود نداره که الان دلم بخواد انجامش بدم و بعد از انجام‌دادنش روحم به حرکت افتاده باشه. یعنی هست. ولی خب هنوز ساعت باشگاهش مشخص نشده و من چیزی بلد نیستم که انجام بدم جز حرکات کششی که خودم بلدم. دلم یه فعالیت فیزیکی می‌خواست. دلم انجام‌دادن یک کاری رو می‌خواست که نمی‌دونست چیه. 
و توی یک لحظه، با خودم تصمیم گرفتم یه کار خفن انجام بدم. یه لحظه بسازم. یه لحظه‌ی درخشان، بدون اینکه فکر کنم این لحظه به چه دردم می‌خوره، قراره چه اثری در دنیا داشته باشه، بدون اینکه فکر کنم به هیچی. 
پنجره رو باز کردم، کلاهم رو گذاشتم سرم، بافتم رو پوشیدم، آب رو گذاشتم بجوشه و ریختم روی پودر نسکافه، برگشتم، پوشه‌ی این لحظه رو توی گوشی باز کردم و گذاشتم پخش بشه، کله‌ام رو از پنجره بیرون بردم و بارون رو نفس کشیدم توی عمق ریه‌هام. و احساس کردم ستاره‌ی این لحظه‌ام. ستاره‌ی این فیلم هنری که توی پس‌زمینه‌ش موسیقی در حال پخشه و عطر نسکافه تو فضاش جریان داره. ستاره‌ی این فیلم تکراری که میلیون‌ها بار ساخته شده و کلیشه‌ترین کلیشه‌ی عالم کلیشه‌هاست. و فقط با تمام وجود دلم خواست بنویسم. و الان دارم می‌نویسم. و واقعا بدون هیچ هدفی. نه با عنوان هزارکلمه‌هام، نه با هدف تولید محتوایی، نه با هدف خونده‌شدن، فقط برای اینکه این لحظه نیاز داشت من پشت کیبرد بنشینم و تایپ کنم تا کامل بشه. 
و من کاملم. توی این لحظه‌ی جادویی، من کاملم. و من کافی‌ام. همه‌ی همینی که هستم. بدون اینکه کاری انجام بدم و هدفی داشته باش. و من زنده‌ام. و من احساس می‌کنم. و از خودم نمی‌پرسم که باید با این حس چه کرد حالا؟ کجا به کارش برد؟ من فقط احساسش می‌کنم. من واقعا دارم احساسش می‌کنم...
و این تازه‌ترین چیزیه که دارم تجربه می‌کنم این روزها. احساس‌کردن، تجربه‌کردن، زنده‌بودن...
احساس محبت، احساس دوستی، احساس آرامش، احساس خشم، احساس درد، احساس شوق، احساس شادی، احساس خستگی، احساس ترس...
احساساتی که مال قصه‌ها نیستن. مال کتاب‌هایی که می‌خونم نیستن. مال فیلم وسریال‌هایی که می‌بینم نیستن. خارج از حباب حیات من نیستن. مال منن. مال خود خود منن. دوست و رفقای منن، خونواده‌ی منن، لحظات منن، کلمه‌های منن، حرکات منن، خود من...
و نیازی نیست فکر کنم. و وقتی دارم فکر می‌کنم و وقتی دارم تخیل می‌کنم، می‌تونم درش رو ببندم و بگم بیا واقعیش رو نگاه کن و ببین که چه‌قدر دوستش داری. می‌دونم که می‌ترسی تجربه کنی، می‌دونم که می‌ترسی توی این میدون جدید قدم برداری، اما ببین که چقدر دوستش داری. و ببین که چقدر دوستت داره... و ببین که چقدر تویی. و چقدر مال توا. 
و احساس بی‌نیازی می‌کنم. احساس اینکه خلا وجودم پر شده. بدون هیچ چیز خاص و بدون هیچ کار خاص و بدون هیچ شخص خاصی. با خودم، با خود خود خودم...
و نیازی نیست که دروغ بگم. و نیازی نیست که مخفی بشم. و نیازی نیست که نقشی بازی کنم. 
احساس می‌کنم تمام دنیا توی دست‌هامه و دارم نوازشش می‌کنم و داره پیشونیش رو به پیشونیم می‌زنه به نشونه‌ی محبت. و احساس می‌کنم...

 

پ.ن: ببین که چقدر بزرگ شدی حنا، وقتی که فهمیدی لازم نیست همیشه بزرگ باشی. ببین که چقدر قوی شدی، وقتی که فهمیدی لازم نیست همیشه قوی باشی. ببین که چقدر عاشقی وقتی فهمیدی که لازم نیست همیشه عاشق باشی. ببین که چقدر دوست‌داشتنی هستی، وقتی که فهمیدی لازم نیست کس دیگری باشی...
 

  • نظرات [ ۳ ]

یک دو سه

دیشب هزار کلمه ننوشتم. هیچ کلمه‌ای ننوشتم. تمام کلمات عالم از مغزم پرکشیده بودند. تمام تصاویر عالم از مغزم پرکشیده بودند. یک دقایقی آن بین، فقط به این فکر می‌کردم که کاش می‌شد یا همه چیز تمام می‌شد، یا می‌شد همه چیز را از اول نوشت. یک جور دیگر. و باقی دقایق به هیچی فکر می‌کردم. خودم را درگیر روزمرگی کردم تا از ترس بزرگ بزرگی که تمام وجودم را گرفته بود، از سوال بزرگ بزرگی که تمام سرم را پر کرده بود رها بشوم. 
فقط کلافه یک گوشه نشستم، حرف زدم، تعریف کردم و آخر شب وقتی داشتم دیوانه می‌شدم، به خودم گفتم پاشو یک کاری بکن. توی اینستاگرام دونفر از آدم‌هایی که دوستشان دارم را دیدم که موهای نمکی بسته بودند بالای سرشان. ولی هنوز دلِ کوتاه کوتاه‌کردن موهایم را نداشتم. همان ده سانتی که از دمش زده بودم هم یک عالمه بود برایم. ولی رفتم توی دستشویی، شانه‌ام هم پیدا نشد، قیچی را برداشتم و چتری‌هایم را کوتاه کردم. و پنج سالم شد. و پنج سالگی‌ام بیدار شد. 
رفتم و برای اولین بار در طول تاریخ هستی، یک عکس از موهایم فرستادم برای دوستانم که فکر کنم هیچوقت موهایم را ندیده بودند. و یک شوقی ریز ریز توی وجودم بیدار شد. شوق یک  بچه‌ای که دارد چهار دست و پا راه‌رفتن را یاد می‌گیرد و از دیدن تشویق اطرافیان به چنان ذوقی می‌رسد که اگر پاهایش می‌کشید تا صبح فردا در مسابقات دو شرکت می‌کرد. 
بعد دوباره حرف زدیم با دوست. از چیزهای خوب. برای اولین بار در مدت‌های طولانی نشستیم و فقط از ذوق‌هایمان حرف زدیم برای یک داستانی تا جایی که باتری گوشی‌ام تمام شد و من با یک عاله شور خوابیدم. 
پایان محشری بود برای روزی که تمام ساعات پایانی‌اش را به آن شکل مفتضحانه سپری کرده بودم. 
صبح امروز که بیدار شدم، قدرت این را داشتم که بروم و بنویسم. چیزی که باید می‌نوشتم و می‌گفتم. شاید فقط یک بخشش. ولی بخشی که اگر نوشته می‌شد زمینه‌ی هزارهزار حرف دیگر بود. 
و نوشتم. زارزار گریه کردم و نوشتم. به دکتر پیام دادم که به جای شنبه، همین الان برایش متنم را بفرستم؟ و گفت برایش بخوانم و صدای ضبط شده‌ام را بفرستم. و خواندم. زارزار گریه کردم و خواندم. دو ساعت پیش فرصت کرد گوش بدهد و حرف زد و قرار شد شنبه هم باز بروم که بتواند بیشتر برایم حرف بزند. 
و از صبح درد داشت روحم. سبک بودم. خیلی سبک بودم. ولی درد داشتم. بچه‌ی بی‌پناهی را می‌دیدم که دارد یک عالمه بار روی شانه‌ی کوچکش حمل می‌کند. با صورت محکمی که انگار هیچ هم برایش سنگین نیست. و می‌رود و می‌رود و می‌رود و از هرجایی بار اضافه‌ای دیده برمی‌دارد و می‌رود و می‌رود، مثل یک دانه‌ی کوچک برف که یه گلوله‌ی سهمگین می‌شود و به اولین تلنگر بهمن می‌شود هوار بر سر همه‌ی آدم‌های دور و برش و خودش به هیچی تبدیل می‌شود. به یک عالمه ذره‌ی پراکنده در هوا، روی زمین، قاطی باقی برف‌ها. و دیگر هیچ دو دانه‌ایش شکل آدم برفی قشنگ سابق را ندارد.
ولی باز گشتم. و گشتم. و گم شدم. و ترسیدم. و گشتم. و پیدا کردم. و گم کردم. و دوست حرف زد. و دکتر جواب داد. و شروع شدم. 
میلیون‌ها بار تا به حال این حرف را زده‌ام من. و هربار هم راستش را گفته‌ام. این بار هم راستش را می‌گویم. شروع شدم. برای خودم شروع شدم. شخصیت اصلی کتاب زندگی خود خود خودم را شروع کردم به ساختن. و این بار ازش فرار نمی‌کنم. این بار از دیدن هیچ بخشیش فرار نمی‌کنم. این بار از دیدن سختی ساختن این شخصیت فرار نمی‌کنم. ذره ذره می‌گردم و پیدا می‌کنم و می‌نویسم یک گوشه برایش. و بهش حق زندگی می‌دهم. به هرکسی که هست یا نیست قسم خورده‌ام که بهش حق زندگی می‌دهم. بهش توان زندگی می‌دهم. و نمی‌گذارم دوباره فرار کند به ناکجاآباد. نمی‌گذارم دوباره پناه ببرد به حواس‌پرتی. هشیار نگهش می‌دارم. درد هم شاید کشید. بکشد. هشیار نگهش می‌دارم. اگر خسته شد، حواسم بهش هست. اگر هنوز می‌توانست راهش می‌برم...
هنوز می‌دانم این استعاره‌ها یعنی چه؟ نه. هنوز می‌دانم این راهی که می‌خواهم به سمتش حرکتش بدهم کجاست؟ نه. اصلا اهمیتی دارد؟ نه. 
الان وقت فکر کردن به خط داستان نیست. الان وقت فکر کردن به مسیر نیست. الان وقت فکر کردن به پایان نیست. الان فقط باید قهرمان قصه‌ام را خلق کنم. قهرمانی که همیشه منتظر تولد بوده. همیشه سرانگشتان من رقصیده تا زمانی جرئت کنم و روی کاغذ بیاورمش. حالا خجالتی و ترسیده و ناامن یک گوشه ایستاده و من باید بنویسمش. انقدر بنویسمش و انقدر بهش اعتماد بدهم و انقدر بهش آرامش بدهم که بماند. 
واقعا توانایی رسیدن به هزار کلمه را ندارم انگار. پشتم چندروزی است که به شکل غیر قابل تحملی درد می‌گیرد. یک جایی توی ستون فقرات آن بالا. و بعد از جلو، استخوان‌های جناغ سینه. شاید برای وقتی باشد که خریت کردم و بعد از یک عمر امتنان اجازه دادم قولنج کمرم را بشکنند. احتمالا ستون فقراتم را شکسته‌اند جای قولنج. و هرچقدر حرکات یوگا و استراحت و پیاده‌روی و هرچیزی که بهش تغذیه می‌کنم هم آرام نمی‌گیرد. موقع نشستن هم انگار دردش خیلی وحشتناک‌تر می‌شود تازگی. و طبیعتا موقع نوشتن باید نشست. شاید هم راه دیگری باشد که من بلد نیستم. 
الان باید استخرهای لعنتی باز می‌بود که می‌رفتم ده ردیف شنا می‌کردم و تمام تنم به آرامش می‌رسید. کرونا من را هم مثل همه گرفت و کوبید به زمین. تمام نقشه‌ها و رویاهایم را. شاید الان که نگاهش می‌کنم در نهایت باعث شد یک جورهایی به نفعم بشود. چون به خودم رسیدم و این سری سلوک‌هایم را سپری کردم. ولی خب نکبت بگیردش. واقعا من الان باشگاه و شنا و زندگی بیرون می‌خواهد. به حد مرگ. 
قهرمان قصه‌ای که دارد بیرون می‌آید مال آن دنیای بیرون است و دارد نفس‌بند می‌شود پشت ماسک، با درهای بسته رو به هرچیزی که می‌خواهد به سمتش حرکت کند. 
کاش می‌توانستم واقعا ( بعد از نوشتن این تکه رفتم چندتا حرکت کششی انجام بدهم چون واقعا حس کردم الان از درد پشت می‌میرم. الان برگشتم و درد بهتر شده ولی خب یادم نیست می‌خواستم این جمله را چطور به پایان برسانم.)
به هر حال هزار کلمه تکمیل شد. و حتی هزار و دوازده. هفده با قبلی. و بیست با قبلی.


پ.ن: حنایم، اشکال نداره. 
عنوان هم اسم رمزه واسه خودم. چنین خفن مرموزی.

  • نظرات [ ۰ ]

من خودم بودم یکی قرار بود هرشب اینقدر مزخرف بنویسد قطع دنبال می‌کردم. But you do you.

در این تمرینی که برای نوشتنم پیش گرفته‌ام –نه صرفاً برای نویسندگی. کلا برای اینکه بتوانم بنویسم- پیشنهاد داده که به زبان محاوره ننویسیم و الان دارم با معذب‌ترین حالت ممکن با کلمات برخورد می‌کنم، انگار دو پشت غریبه باشیم از هم. اگر به نظرتان خیلی ناجور می‌رسد به دلیل ایجاد فاصله‌ی خیلی ساله بین من و نوشتن، به خصوص با این حالت رسمی است. نه اینکه قبل خیلی بهتر بودم. ولی خب. 
و حقیقت اینکه فکر می‌کردم نوشتن هزارکلمه خیلی هم کار سختی نباشد، ولی وقتی الان برگشتم و و به متن نگاه کردم و دیدم با هزارمدل طفره‌رفتن، تازه به صد کلمه رسیدم، تمام گوشت تنم آب شد. 
به هر حال، قصد دارم با خودم یک پیوند تازه‌ای برقرار کنم. و نوشتن یکی از چیزهای همیشه «من» من بوده و آش کشک خاله برای من. برای همه البته. ولی خب بقیه به من مربوط نیستند. 
واقعاً هیچ ایده‌ای ندارم که چه بنویسم. حداقل وقتی با زبان گفتار می‌نوشتم می‌توانم پرت و پلاهای بیشتری بگویم. من استاد پرت و پلا گویی‌ام چون. هرکسی که با من وارد مکالمه نزدیک‌تر و در حدی که من برایش وویس بفرستم شده باشد، از این قضیه خبر دارد. من می‌توانم سه کلمه را به اندازه‌ی ده دقیقه وویس طولانی کنم و پدر صاحب شنونده را در بیاورم که حتی وقتی روی دور تند هم بزندم، نتواند تحملم کند.
حالا قبل‌ترها تند حرف می‌زدم وضعیت یک‌کمی بهتر بود. الان وقتی روی دور تند هم بزنی من تازه تازه دارم حرف معمولی می‌زنم انگار. یک احساس مجنون‌وار لذت‌بخشی دارد ولی شکنجه‌دادن آدم‌ها  با این کار.
رسیدم به دویست و شصت کلمه! دویست و شصت و شش. دویست و هفتاد و یک!
صدای ربنا از گوشی مامان بلند شده. بعد از اولین ماه رمضانی که برایش تنظیم کردم قبل از اذان ربنا بگوید، آن‌قدر عاشقش شد که دیگر هرگز برش نداشت. هردفعه هم جایی باشیم و کسی بشنود می‌گوید که «مگه ماه رمضونه» ولی خب مامان عشقش می‌کشد و مامان وقتی عشقش بکشد انجامش می‌دهد. مگر اینکه روی خیلی خیلی فداکار ایثارگرش خیز بردارد، آن وقت از همه چیزش می‌گذرد برای آن طرف دیگر که در رنجی است.
من همیشه دوست داشتم این اخلاق مامان را. تا حدی به من هم سرایت کرده. منتها من به خاطر یک عالمه ترس‌های مختلف که در طول سالیان زندگی به روانم تزریق شده بود، کمی بیشتر خودم را به اکثریت نزدیک می‌کنم. مامان ولی همیشه تلاشش را می‌کند که خودش باشد. خود خود واقعیش. هرشکلی که هست.
و خب این اخلاق را از بچگی روی من هم پیاده می‌کرده. اینکه سعی نکن شبیه همه باشی. سعی کن همان شکلی رفتار کنی که دلت می‌خواهد. مگر اینکه به کسی آسیبی برساند. و این اخلاق الان برای من خیلی معرکه است و عاشقشم، ولی وقتی بچه بودم برایم واقعا دردناک بود.
پند روز: نظر دکتر درباره‌ی این قضیه این بود که با وجود اینکه الان این متفاوت‌بودن و خودت‌بودن برایت خوشایند است، آن موقع به تو آسیب زده. چون بچه‌ها در سن ابتدایی (از نظر مدرسه‌ای ابتدایی نظام قدیم مثلا) تمایل دارند شبیه هم‌سالانشان باشند و از متمایزبودن خوششان نمی‌آید. معمولا. اگر خواستید بچه‌دار شوید حواستان به این قضیه باشد! میشا، بازیگر محبوبم هم همینجوری بود بچگیش و با اینکه الان آدم محشر محشری‌ست، ولی هنوز وقتی از عجیب غریب به نظر رسیدنش در دوره مدرسه حرف می‌زند آدم درد توی صورتش را حس می‌کند.
ولی الان مشکلی ندارم. الان یعنی حتی عاشق اینم که می‌‌توانم سعی کنم خود واقعی‌ام را حفظ کنم. چون اگر نکرده بودم الان قطعا ازدواج کرده بودم، و قطعا بدبخت بودم، و قطعا حس می‌کردم به هر حال چاره‌ای جز این وجود ندارد و عاقبت همه به همانجاست، و احتمالا پشت کنکور تجربی بودم، هیچ اثری از ادبیات در قلبم باقی نمی‌ماند، فن‌گرل‌ترین فن‌گرل عالم فن‌گرلیان نبودم، بعد از اپیزود هجده فصل پانزده سوپرنچرال تا یک ماه گریه نمی‌کردم، پیش روان‌کاوم نمی‌رفتم و در فلاکت می‌مردم، بهترین دوستانم را پیدا نمی‌کردم، خودم را خودم را خودم را خودم را خودم را گم می‌کردم و این از هرچیزی ترسناک‌تر است. 
شاید بشود این تلخی دوره کودکی را یکی از دردهایی که آدم در مسیر تحمل می‌کند تا بتواند بعدا یک نتیجه‌ای ازش گرفت تعبیر کرد.
یعنی آن زمان می‌خواهی مامان و خودت را با هم ساطوری کنی. ولی بعد که بزرگ شدی می‌شوی میشا که عجیب غریب بودنش را سرلوحه‌ی زندگی‌اش کرده و الگوی یک عالمه عجیب غریب دیگر شده که خودشان را قبول کنند و دوست داشته باشند و به دنیا نشانش بدهند حتی.
یادآور: هروقت واقعا خالی شدم از نوشتن درباره میشا بنویسم!
می‌دانید مسئله‌ی اصلی کجاست ولی؟ نه فقط درباره‌ی این قضیه. کلا درباره‌ی همه‌چیز. 
اینکه بتوانی این علم را و چیزی که بهش دست پیدا کرده‌ای را واقعا روی زندگی‌ات پیاده کنی. 
یعنی ما تا ابدیت کتاب‌های موفقیت –تازه نه آن کلیشه‌ای نکبت‌های پرفروش بازار. کتاب‌های واقعا خوب واقعا حسابی مددرسان- را هم که بخوانیم، یک عالمه کتاب آموزش نویسندگی هم که بخوانیم، یک عالمه دستور آشپزی هم که بخوانیم، یک عالمه راهنمای عملی ورزش‌کردن را هم که بخوانیم، موفق و نویسنده و آشپز و ورزشکار و هیچچچچچچی نمی‌شویم. مگر اینکه واقعا همت کنیم و این چیزها را بیاوریم توی زندگی واقعی‌مان و عملی‌شان کنیم. مثلا اینکه برای خودمان مشق بگذاریم هرشب هزارکلمه در وبلاگمان بنویسیم و پدر جد خودمان و بقیه را در بیاوریم. هر هفته حداقل سه تا غذای جدید بپزیم، هرروز حداقل بیست دقیقه ورزش کنیم و اینجور کارها.
الان یاد حرف مجتبی شکوری توی آن قسمت برنامه کتاب‌باز که درباره کتاب تولستوی و مبل بنفش (یکی از محبوب‌ترین کتاب‌های من) بود هم افتادم.
درباره‌ی اهمیت ادبیات داستانی می‌گفت. و اینکه چقدر به‌دردبخورتر از هر کتاب آموزشی‌اند چون حس همدردی ما را برمی‌انگیزند و چون ما توی زندگی واقعی یک نفر دیگر (حالا حتی یک آدم خیالی دیگر) نمونه‌اش را می‌بینیم و می‌توانیم با زندگی واقعی خودمان پیوندش بدهیم و بفهمیم دقیقا باید چه غلطی کنیم که با مشکلاتمان دست و پنجه نرم کنیم. 
یادآور: درباره‌ی کتاب تولستوی و مبل بنفش و کلا کتاب‌هایی که لیلا کرد ترجمه کرده بنویسم. 
ده کلمه‌ی دیگر که بنویسم هزارکلمه‌ام تکمیل می‌شود. دو کلمه. شد.
پ.ن: حنای نازنینم. دیدی سه صفحه نوشتی و نمردی؟ 
حنای عزیزم، دیدی وسط کار حوصله‌ات سر رفت و نمردی و ادامه دادی و الان خوشحالی؟
دنیای واقعی ترسناک است و بیرون‌آمدن از جهان خیالاتت از آن هم ترسناک‌تر. ولی تو از پسش برمی‌آیی. تو از پس همه‌چیز برمی‌آیی. تو قهرمانی. 
 

  • نظرات [ ۵ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan