تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

حدِ تعادل چی می‌شه پس؟

باید برم این اصل رو به اصولِ روانشناسی اضافه کنم، که اگر کسی فاقدِ یک ویژگی باشه و سعی کنه اون رو به‌دست بیاره، از حدِ نرمالش بیشتر و قوی‌تر عمل می‌کنه. گاهی ممکنه حتی وسواس‌گونه بشه.

مثل من که به شلختگی معروف بودم، الان کم مونده روزی دوبار شال‌هام رو بردارم، از نو تا بزنم و بذارم سرجاش. روزی سه‌بار پتو رو منظم کنم. هر کتابی رو برمی‌دارم دقیقا ببرم بذارم سرِ جاش_حتی اگر بدونم ده دقیقه بعد دوباره باید برم بیارمش_ موهام رو دوبار در روز باز کنم، شونه بزنم، دوباره ببندم.

مثل من که اگر آخرِ فیلم و سریالی رو نمی‌دونستم، نمی‌تونستم ببینمش و حتماً باید به طورِ کامل در جریان قرار می‌گرفتم که چه اتفاقاتی می‌افته و بعد می‌رفتم سراغش و حالا اگر کسی دهنش رو باز کنه که جریانِ داستانی رو لو بده، ممکنه حتی اشکم در بیاد که چرا گفتی و دیگه نمی‌تونم ببینمش!

مثلِ من که جوش زدن و سیاهیِ زیرِ چشم و کج بودنِ ناخن برام هیچ اهمیتی نداشت اما حالا هر یه جوش که روی صورتم می‌شینه، می‌شه یه معضل توی زندگیم و هرروز صورتم رو ماساژ می‌دم که خستگی تو صورتم نشینه و دیروز که معلمِ سابقم رو دیدم و فکر کرد دارم از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شم، تا امروز حرص خوردم که یعنی انقدر بالاتر از سنم نشون می‌دم؟

و خیلی مثال‌های دیگه که حوصله ندارم بنویسمشون. چرا آدمی‌زاد اینجوریه؟ این مسخره‌بازی‌ها چیه آخه؟ 


زِ بی‌خشمی و بی‌کینی، به غفرانِ خدا مانی

داشتمِ کتابِ سقای آب و ادب|سیدمهدی شجاعی رو می‌خوندم. این بخش... مکالمه‌ای میونِ پیامبرِ مهر و خداونده. طولانیه اما بخونید. باشه؟

-در درستی و راستیِ کلامِ پروردگارم تردید نیست. _صدق الله العلیّ العظیم_ اما آنچه اسبابِ شگفتی است، گرایشِ بشر به سمتِ نادرستی است. بشری که ذات و فطرتش، مبتنی بر پذیرشِ راستی است.
مگر برتریِ صراطِ مستقیم بر بیراهه‌ها و پرتگاه‌ها، نامعلوم است؟!
مگر رُجحانِ زیبایی بر زشتی پوشیده است؟!
مگر صداقت از دروغ، امانت از خیانت... مگر خوبی از بدی بهتر نیست؟!

-سوالِ به‌جا و حسرت‌باری است.
کارِ شیطان این است که اغوا کند و همکاریِ شیطان و نَفس همین که بدی را بهتر از خوبی جلوه دهند و حق و باطل را به هم بیالایند و باطل را به لباسِ حق بیارایند.
اما از آن حسرت‌بارتر، فریب و اغوای بندگانی است که تو با مشقّت و شفقّت هرچه تمام‌تر، به راهِ راست هدایت‌شان کرده‌ای.

-چگونه چنین چیزی ممکن است؟! کسی که طعمِ آبِ زلال را چشیده باشد، چگونه ممکن است که سر از سراب درآورد و دل را به منجلاب بسپارد؟!

-همه‌ی همّ شیطان همین است که رهیافتگان را به گمراهی کشاند. _ لَاَقعُدَنَّ لَهُم صِراطَکَ المستقیم_ و همه هنرِ مومنان، همین که در صراطِ مستقیم، استقامت بورزند و عنانِ ایمانِ خود به دستِ شیطان نسپارند.

-و در این مصافِ نابرابر که یک‌سو نفسِ امّاره است و شیطانِ اغواگر و سویِ دیگر، مومنِ در معرضِ خطر، پیروزی از آنِ کیست؟!

-اغلبِ اوقات، آنقدر که شیطان بر سوگندِ خویش پای می‌فشرد، مومن بر ایمان خویش، استقامت نمی‌ورزد.

-مولایم! پروردگارم! سرورم! محبوبم! ولی نعمتم! 
من به هر طریقی که رسیدنی است، به هر بهایی که پرداختنی است، از هر مسیری که میسور شدنی است، با هر اعتباری که نزدِ تو گرو گذاشتنی است، با هر هدیه‌ای که در آستانت فدیه کردنی است، رهاییِِ دوستانت را از دستِ دشمنِ قسم‌خورده‌ات می‌خواهم.
تو را به هرچه برایت عزیز است سوگن می‌دهم که بر این بندگانِ لغزنده، بر این بندگانِ گریزنده و بر این بندگانِ رَوَنده و بازآینده، آغوشِ مهر بگشایی و پرده‌ی عفو و مغفرتت را بر خطاهایشان بگستری.

-عزیزتر از تو کیست حبیبم؟ عزیزتر از تو نیست حیبم!
هر که از این امت، در آغوشِ مهرِ تو پناه گرفت و تو را واسطه طلب مغفرت قرار داد، شفاعتت را بی‌درنگ می‌پذیرم و از هر ستم که بر خویش کرده باشد می‌گذرم. 

-ولی امتِ من که محدود و منحصر به زمانِ زندگی‌ام در جهانِ فانی نیستند، من نگرانِ همه امّتم هستم، همه‌ی آنان که پس از من به‌ دنیا می‌آیند و از دنیا می‌روند و مرا بالمعاینه درنمی‌یابند که وساطت و شفاعتمم را طلب کنند.

_حبیبم! محبوبم! پیامبرِ مهربانی‌ام!
این جایگاه و منزلت، این مقامِ شفاعت، برای تمامی آحاد امّتت از آنِ تو باد تا قیامِ قیامت و حشر و نشر عباد!
از هم‌اکنون تا ولادتت و از ولادت تا بعثتت و از بعثت تا رحلتت و از رحل تا بعثتِ مجددت_قیامت_ هرکه از امتت، در هرکجای عالم، سرِ ارادت بر آستانت بساید و کوله‌بار گناه و معصیت بر درگاه استغفارت بگذارد، درهای بخششم را به رویش باز می‌گذارم و از هر ستم که بر خویش کرده، در می‌گذرم. به شرطِ آن که حیاتِ تو را به زندگانیِ مادی‌ات، محدود نپندارد و حضور و ارتزاق خودت و اوصیائت را بر سفره‌خانه جاودانه‌ام، مستمر بشمارد و یقین کند که اگر تو از منظرِ او نهانی، او در نگاهِ تو پیداست، کلامش را می‌شنوی، سلامش را پاسخ می‌دهی و ذائقه ذهن و دلش را بر لذتِ نجوای با خودت می‌گشایی.
راضی شدی رسولِ مهر و عطوفتم؟

آخه چه‌طوری می‌شه دوست نداشت این رسول و این خدا رو...
فکر کن نشستن دورِ هم هی می‌گن خب هرکی این کارو کرد رو هم ببخشیم. هرکی اون کارو کرد رو هم ببخشیم.
هی بهونه جور می‌کنن همه رو ببخشن...
چطور می‌شه دوستشون نداشت؟
تولدِ حضرت رسول، پساپس مبارک :)

من مینویسم تولد، شما نباید هیچی بگین؟ :|

+ عنوان 


پریردز، ساعتِ هفت صبح، تصویر زمینه کلاسِ 207.... البته 205 قشنگ‌تره. اما می‌ترسیدم یادم بره تا شنبه. اون لحظه تو کلاس فقط من بودم و صندلی‌ها.
کتابِ مذکور هم همین سقای آب و ادب هست. که اگر تونستین زوم کنید اون صفحه رو هم بخونید. خیلی خوبه...

من به نیتِ دوجمله پست نوشتن می‌آم، پنجاه‌خط می‌شه. چه وضعشه؟ :|

بالاخره رسید اون فصلی که من می‌تونم با آسایش و بدونِ بدوبیراه‌ شنیدن و بدونِ مصیبت کشیدن، شیشه‌ی همه‌ی پنجره‌های همه‌ی ماشین‌های عالم رو باز کنم و جریان زندگی رو توی این مستطیل، مربع، متوازی‌الضلاع و هرشکلِ مسخره‌ای که هرروز داره آلودگی زایمان می‌کنه و آدم رو هم از موهبتِ پیاده‌روی و دوچرخه‌سواری محروم، ایجاد کنم.

آخه شما تصور کن. داره برف می‌آد. تو اتوبوسی که حدودا 15 تا صندلی برای خانم‌ها و 15 تا صندلی برای آقایون داره، 68 نفر خانم و چهل نفر آقا سوار شدن. کلیه‌ها و کبدهای همه داره به هم پیوند می‌خوره؛ یک‌نفر علاقه‌ی بی‌نهایتی به سیر داشته و دیشب شام میرزاقاسمی داشتن؛ یک‌نفر با آرنج روی صورتته؛ واحدِ لگدکوب شدنِ شستِ پات 12 بر ثانیه است؛ بعد این‌ها حاضر نمی‌شن پنجره رو باز کنن چون سرده! :|

من هم معمولاً یک‌گوشه‌ای ایستادم و دست بر قلب گذاشته و سعی می‌کنم تعداد نفس‌هام رو مدیریت کنم که کم نیارم. ظرفیتِ تنفسیِ من خیلی پایینه و معمولا حتی در حالتِ عادی هم عینِ ماهی دهنم باز و بسته می‌شه. موقعِ غذاخوردن و حرف‌زدن هم نفس کم می‌آرم.

این معضل حتی وقتی با خانواده سوار ماشین خودمون می‌شیم هم هست. نمِ بارون می‌زنه؛ من تو دلم آشوب که کله رو ببرم بیرون یه چهارقطره بیفته رو صورتم _ترجیحا پلک_ دارم بال‌بال می‌زنم که نفسم بند اومد. تو ماشین هوا خفه است... و جواب می‌شنوم که: تو مطمئنی دیوانه نیستی؟ تو این سرما پنجره باز می‌کنن؟ :|

سرِ کلاس، بیرون هوا ابریه... ( یادم باشه از تصویرِ پشتِ پنجره کلاس عکس بذارم ببینید چه بهشتیه! هربار که می‌آم از زندگی متنفر بشم و فکر کنم چه‌قدر همه‌چی تاریک شده، یه نگاه از این پنجره به بیرون می‌اندازم و یادم می‌آد دنیا هنوز هم لبخندهای کوچولویی داره) بالای کوه مِه گرفته، کنارِ گنبدِ فیروزه‌ای مسجد، ابرهای خاکستری نشستن، برگِ درختانِ سبز در نظرِ هوشیار، هر ورقش دفتری‌ست معرفتِ کردگار... حتی سعدی_علیه الرحمه_ هم به حرف می‌آد. پنجره رو باز می‌کنم... یک‌جماعتی نفسِ عمیق می‎کشن و زل می‌زنن به این پس‌زمینه؛ که از اون گوشه ندا می‌آد: وای سرده پنجره رو چرا باز کردید! :|

جدا عرض می‌کنم، اگر آدمی هستید که زود سردتون می‌شه، با خودتون همیشه یه سویشتری، شالِ گرمی، چیزی... همراه داشته باشید.
اگر هوا سرد باشه، شما می‌تونید با پوشوندنِ خودتون، از سرما محفوظ بمونید؛ اما یک جماعتی هستن که نمی‌تونن همیشه با خودشون کپسول اکسیژن حمل کنن تا اگر هوا تنگ شد، از اونجا تنفس کنن. ما گناه داریم...


+ امروز شهادتِ امام موسی کاظم(علیه السلام) هست. فراموش کن اگر هرجایی شنیدی باب‌الحوائج... تو که قرار نیست فقط به خاطر خواسته‌های خودت علاقه‌مند به امام باشی. قراره؟
ما باید پایِ امام بمیریم... فراموش نکن. امام قرار نیست حاجت برآورده کن باشه. امام چوب جادویی نیست. امام، پیشرو و رهبره.
ما باید پای امام خون بدیم، جون بدیم.
امروز، به جای گریه کردن، بیایم یکم از امام موسی کاظم یاد بگیریم. درس یاد بگیریم. زندگی یاد بگیریم. پای آرمان جون دادن یاد بگیریم.
(شما رو به خدا سراغِ ویکی‌پدیا و سایت‌های به‌دردنخور هم نریم)
امام به کظمِ غیض شهره بودند. همین رو هم یاد بگیریم، دنیاست. انقدر آدم‌های عصبانی و هیولایی نباشیم.


Designed By Erfan Powered by Bayan