تراکم اندیشه‌ها

و اگر نبود چشم‌های تو...

دل چو رو گرداند، برگرداندنِ او مشکل است
روی دل تا برنگردیده‌ست، برگردان مرا*

پ.ن: یا چشماتو ببند، یا دستامو بگیر. نمی‌شه که همه چی فقط به نفعِ تو... کجا دنیا رسمِ جوون‌مردیه این؟

*صائب
قشنگ معلومه به اینجاش (زیرِ دماغ) رسیده بوده از دستِ معشوق :دی
  • نظرات [ ۳ ]

گولدن بوتای!

داشتنِ آرشیوِ نوشته‌های یک‌ونیم سالِ گذشته، این حسن را دارد که می‌فهمی آدمیزاد چقدر ثابت و چقدر متغیر است. توأمان!
عقایدت، نگرشت به هرچیزِ جزئی و کلی، علاقه‌مندی‌هایت، رفقا و نزدیکانت، طرزِ نگارشت... 
وقتی فکر می‌کنی که چه‌طور خودت بعد از گذرِ تنها چندماه، این‌قدر در نظرِ خودِ امروزت احمق جلوه می‌کنی!
اما بعد می‌فهمی که این تغییرات، اصلاً به حساب نمی‌آیند دربرابرِ آدمی که هستی. تو شاید دنیا را جورِ دیگری تفسیر کنی؛ اما هنوز با همان چشم‌های قبلی به آن می‌نگری.
هنوز هربار قبل از بیرون‌رفتن، کفش‌زرده را برمی‌داری، پا می‌کنی، به رویش لبخند می‌زنی اما باز خجالت می‌کشی از پوشیدنش. کفش‌چرمی‌های مشکی‌ات را پا می‌کنی و پله‌ها را پایین می‌روی. روسری قرمزه را در دورترین گوشه‌ی کمد می‌نشانی، به شلوار کرمی‌ات زیرچشمی نگاه می‌کنی و درِ کشو را می‌بندی.
نمی‌توانی خیلی چیزها را دوست نداشته باشی حتی با وجودِ اینکه می‌بینی دیگر به دلپذیریِ گذشته نیستند. 
هنوز سراغِ کسی را نمی‌گیری، احوالِ کسی را نمی‌پرسی، تاریخِ تولدِ کسی را به خاطر نمی‌سپاری، عکسِ پروفایلِ جدیدش را تبریک نمی‌گویی، لاک نمی‌زنی، کافی‌شاپ نمی‌روی.
هنوز از جامعه می‌ترسی. هنوز می‌ترسی با کسی واردِ ارتباطِ نزدیک بشوی. هنوز می‌ترسی از دیدنِ هر آدمی؛ چون مطمئنی که قرار است لحظاتِ سختی را سپری کنی. 
تو تغییر می‌کنی، رشد می‌کنی، قد می‌کشی، موهایت بلندتر می‌شود، بیشتر می‌فهمی، کتاب‌های بیشتری می‌خوانی، فیلم‌های بیشتری می‌بینی، متن‌های بیشتر و جدی‌تری می‌نویسی، رویاهایت بلندتر می‌شوند؛ اما تو، همان آدمِ سابقی که فقط چندتا پاپیونِ جدید روی خودش چسبانده. 
تو هنوز همان آدمِ رویاپردازِ گیجِ سابقی. نه از خودت ناامید باش، نه به خودت غره شو! 
فقط خودت را باور کن، ذاتِ خودت را بشناس، دلبسته‌ی هرآنچه هستی باش و تلاش کن پاپیون‌های سبزِ خال‌دار، مشکی متالیک و ساتن روی خودت نچسبانی. بگرد دنبالِ پاپیون طلاییِ خودت. 

عنوان: آررره.. من خیلی خارجکی‌ام :دی
دکتر هو هم که ندیدید من بیام بگم بوتایز آر کول، و شما جیغ بزنید :)

  • نظرات [ ۹ ]

چشمِ تمثیلو کور کردم!

دلم می‌خواست این پست را ده‌برابر بنویسم چون خیلی چیزها ماند توی حلقومم! ولی اگر طولانی‌تر از این می‌شد کسی نمی‌خواند. و غم‌انگیز است این. 
فقط اینکه یک‌هو ننشینید قضاوت کنید که این چپ است یا راست یا شمالِ غربی... آدم‌ها هیچوقت تمامِ ذهنشان را نمی‌توانند بنویسند.

همچنان که قم! می‌تواند یک کشورِ مستقل باشد، هرخانه‌ای را می‌شود یک کشورِ مستقل به حساب آورد. 
توی هرخانه، یک‌نفر هست که به هر دلیلی، به خاطرِ گیس‌های سفیدش، تجربه‌ی بی‌نهایتش، دانشِ عظیمش، بازوی پرحجمش یا امثالهم، بزرگ‌ترِ آن خانه محسوب می‌شود.
بزرگ‌ترِ خانه‌ی اِل، دوستِ من، بابای خانواده است. از آن باباهای حسابی کمال‌گرا. 
بابای اِل، طبقِ محاسباتش، متوجه شده که اِل، برای رشد به بهترین وجه، باید گوشیِ صاب‌مرده را در روز نهایتاً دوساعت در دست بگیرد، فلان‌ساعت در کتابخانه درس بخواند و برای حفظِ سلامتش ورزش کند. 
اِل، تا جایی که من باهاش هم‌کلام بوده‌ام، به هیچ‌وجه ابله نیست! 
و هرآدمی، اگر ابله نباشد، می‌داند که مصرفِ زیادِ صاب‌مرده، چشم را ضعیف، پوست را خراب، انگشت را فلج و مغز را تقریباً پوک می‌کند.
و هرآدمی، اگر ابله نباشد، می‌داند که درسی که با عشقِ فراوان شیرجه زده در آن را باید با قدرت ادامه بدهد، جهتِ موفقیت در زمینه‌ی درسی خودش.
و هرآدمی، اگر ابله نباشد، می‌داند که بدون تحرک، بدن به قهقرا می‌رود.
خدا شاهد است که من گاهی خواسته‌ام خرخره‌ی اِل را بجوم. یعنی این حرفی که می‌زنم، از روی محبت و این چیزها نیست. من اساساً آدمِ بامحبتی نیستم. ولی باور کنید، اِل، ابله نیست!
اما وقتی بابا، با داد و غر و کنایه صاب‌مرده را از دستش می‌کشد، او بیشتر به صاب‌مرده متمایل می‌شود. اِل آدمی نیست که بیست و چهارساعتش را پای صاب‌مرده بگذراند. چون برای زندگی‌ش به هرحال نقشه‌هایی دارد، مثلِ هر آدمِ نرمالِ (غیرِ معتاد را چه می‌گویند؟ نامعتاد؟) دیگری. اِل اما به لج‌کردن افتاده، شاید هم لج نه، ولی مطمئن است که این قضیه‌ای‌ست که حقِ انتخابش به عهده‌ی خودِ اوست! اِل از هیچ ورزشی لذت نمی‌برد چون به خاطرِ دل و سلامتیِ خودش ورزش نمی‌کند. چون بابا خواسته.
همچنان که قم! می‌تواند یک کشورِ مستقل باشد، هرخانه‌ای را می‌شود یک کشورِ مستقل به حساب آورد. 
بابا و مامان‌ها، بزرگ‌ترهای هر خانواده، یادشان می‌رود تاریخ را. به قولِ استاد صفاری، حافظه‌ی تاریخی ندارند این‌ها.
یادشان رفته که هروقت، هرچیزی را خواستی به زور به کسی قالب کنی، به زور از دستش بگیری، با ولعِ دوبرابر به آن چسبیده!
یادشان رفته که تا وقتی اولین و دم‌دستی‌ترین خواسته‌های آدمی را برآورده نکنی، نمی‌توانی از او توقع داشته باشی عارف و نخبه بشود. چون درگیرِ اولین خواسته‌اش مانده.
از خدا چه پنهان... گاهی فکر می‌کنم ما را همچنان تشنه‌ی بعضی از این اولین‌خواسته‌ها نگه می‌دارند، تا نگاهمان بلندتر نشود.
اگر همین باشد، تا ابد باید رشد را به گور ببریم. 
ماییم که نباید بمانیم همین‌جا... نباید اجازه بدهیم سطح خواسته‌هایمان همین‌جا متوقف شود. ماییم که باید بلندنظرتر باشیم. ماییم که باید متوقع‌تر باشیم. ماییم که باید انتظاراتمان را وسیع‌تر، حقیقی‌تر و پرمعناتر کنیم. 
چون علاوه بر پدر و مادرها، ما هم حافظه‌ی تاریخیِ معیوبی داریم.

+حالا هی بگیرش زیر مشت و لگد که چرا روسریت عقبه بی‌شرف و اینا...
حالا هی بگو من این تلگرامو فلان می‌کنم. فلان کن ببینیم کجای دنیا رو می‌گیری آخه.
 افسارِ بعضی چیزا بدجوری در رفته. کاش بلد بودیم چه‌طوری جمع و جورش کنیم. کاش بلد بودیم. 

  • نظرات [ ۶ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan