تــراکمِ انــدیشه ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

بپا وقتت تموم نشه

یه عادتِ عجیبی که دارم و بابتش زیاد فحش خوردم و زیاد دیوونه خطاب شدم، اینه که قبل از دیدنِ هر فیلم، باید یه دور کلش رو به صورت جزئی ببینم. اگه میکسش موجود باشه میکسش رو، و اگر نباشه خودم دو دقیقه یه بار فیلم رو می‌زنم جلو و تیکه تیکه می‌بینم. اگه سریال باشه هم قبل از اینکه کلِ سریالو ببینم، باید قسمتِ آخرشو اول یه چک بکنم حتما.

اگه ببینم آخرِ فیلم و سریال غمگینه، به احتمالِ قوی توی دیدنش تجدید نظر می‌کنم و اونقدر به بعدها موکولش می‌کنم که کاملا فراموشم بشه.

چرا می‌خوام آخرشو بدونم؟ چون اگه ندونم چه اتفاقاتی قراره بیفته، اگه ندونم چه مراتبی قراره طی بشه، اگه ندونم چه خوشی‌ها و ناخوشی‌هایی در طولِ فیلم پیش می‌آد، کلِ فیلم زهرِمارم می‌شه. قطع به یقین :/

آیا این ویژگی فقط محدود به فیلم دیدنه؟ خیر |:

تو زندگیِ خودم هم وقتی کسی ازم کاری می‌خواد، می‌گم دقیقاً جزئیاتش رو برام بگو. باید الان اینجا رو چی کار کنم و نهایتاً برام بگو فایده‌ی این کار چیه آخه. تهش چیه. سرانجامش به کدوم گوری می‌رسه.

حالا چرا اگه آخرِ فیلم غمگین باشه نمی‌بینمش؟ واضحه. نیست؟

من می‌ترسم. از پایانِ غمگین... از نرسیدن، از شکست. اونقدر می‌ترسم که اگه یه‌روزی بهم بگن قراره یه زندگیِ درخشان داشته باشی اما سال‌های آخرِ عمرت خیلی دراماتیک باشه و بهم حقِ انتخاب بدن، من همون لحظه از زندگی انصراف می‌دم.

می‌دونید؟ گاهی اونقدر درگیرِ غایت و نهایتِ یه چیز می‌شم، که فراموش می‌کنم از درونش بودن لذت ببرم.

اون زندگیِ درخشان رو به خاطرِ دو_سه سال غم از دست می‌دم. یه فیلمِ خوب و بازی‌های فوق‌العاده رو به خاطرِ اینکه شخصیت‌های اصلی به هم نمی‌رسن نگاه نمی‌کنم.

به خاطر همینم همیشه از تحویلِ سال می‌ترسم. یه سالِ جدید شروع می‌شه... قراره آخرش چطوری تموم شه؟

اما امسال، تصمیم می‌گیرم این اخلاق رو ترک کنم. اگه قرار باشه هرسال، هر نیم‌سال، یه عادتِ عجیب و مسخره رو ترک کنیم، ممکنه بعد از چندسال بالاخره اون آدمی که دلمون می‌خواد شده باشیم. نه؟

امسال، هدف لذت بردنه. لذت بردن از تک‌تک سکانس‌های زندگی. خوب و بد... به‌هرحال، هر کوفتی که هست، زندگیِ منه دیگه...

مگه آدما همه‌ش چندسال زنده‌ان؟

داشتم حساب می‌کردم که امسال چندسالم می‌شه. یه لحظه رسیدم به بیست...ترسیدم. امسال نباید بیست سالگیم رو شروع می‌کردم. هنوز وقتش نبود... خب خدا رو شکر متوجه شدم که دارم واردِ نوزده سالگی می‌شم و بیست سالگی هنوز شروع نشده :)))



پس... بسم الله.


افزودم: عیدتونم مبارک. تبریک نگفتم :))


+ عیدونه‌ها رو گوش دادید؟

رادیوکاکتوس |رادیوبلاگیها


شگفتانه|بازگشت

بــسم الله :)

قدیم‌ترا، توی یکی از پست‌ها، از رادیو کاکتوس گفته بودم. 
رادیوکاکتوس، توی یه انجمن شکل گرفت. رادیوکاکتوس الان سه سالشه :)
این بچه، یه سال رفت تو کما. مریض شد. آخه خوب مراقبش نبودیم. خوب بهش نرسیدیم...
ولی یه روز، دیدیم نمی‌شه که همین‌طوری رهاش کنیم تو برزخ. 
یه روز دیدیم، وقتِ بیدار کردنِ کاکتوس از این خوابِ طولانیه...
پس نشستیم دورِ هم. حرف زدیم؛ نقشه چیدیم؛ هزارجور ایده دادیم؛ ایده‌ها رو شکافتیم و از دلشون ایده‌های دیگه بیرون کشیدیم؛ ضبط کردیم؛ تدوین کردیم؛ نشد... دوباره روش کار کردیم؛ دوباره تدوین کردیم...
کلی‌بار، اعضای خوانواده‌ی کاکتوس احساس کردن کم آوردن. آره حس کردیم داریم کم میاریم...
اما، این‌بار دیگه نباید عملیاتِ احیا رو بی‌خیال می‌شدیم.
پس زدیم روی شونه‌های کاکتوس، بهش نفس دادیم... گفتیم دلبرا، ماها، نگارا، چیزتیغ‌تیغیا! پاشو که وقتِ بیدار شدنه...

حالا، کاکتوس بیدار شده تا دوباره صداشو به گوشِ آدما برسونه...

اگه می‌خواین ونگ‌‌ونگ‌های این بچه رو بشنوید، برید اینجا :)

سازت را با بهار کوک کن

توی بالاترین طبقه‌ی یه برج ساکن باشی یا کارتن‌خواب باشی؛
خونه‌ی خودت باشی تو آپارتمان، یا وسطِ یه باغِ ویلایی، بدوی و پرتقال بچینی؛
بارون بارونه، زمینا تر می‌شه بخونی، یا نبسته‌ام به کس دل؛
فرقی نداره...
خودتو بکشی، بهار پیدات می‌کنه، می‌زنه رو شونه‌ات و بهت سلام می‌ده.
حالا اینکه تحویلش بگیری یا نه، دستِ خودته. اینکه بهش پوزخند بزنی یا بذاری غمای دلتو بشوره ببره، دستِ خودته.
همه‌ش یه انتخابه...
یه انتخاب، یه تصمیم، اینکه سازتو با بهار کوک کنی. اینکه موسیقیِ زندگیتو شکوفه‌دار کنی.
همه‌ش تویی...
مامان‌نونیِ من، این انتخابو کرده. توی آپارتمانِ نقلی، حیاط کوچولوشو، بهشت کرده...
مامان‌نونی، سازش رو حسابی با بهار کوک کرده :)



Designed By Erfan Powered by Bayan