تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

برای کوبیدنِ یک حقیقت، از آن بد دفاع کن.

آدم‌ها اکثرِ اوقات بزرگترین ضربه‌ها رو از موافقانِ خودشون می‌خورن! 
بعد از فرمانِ آتش به اختیارِ حضرتِ آقا، واکنش‌های متفاوتی رقم خورد. خیلی‌ها گروه‌های کمک به کودکانِ کار و بی‌سرپرست و کارتن‌خواب‌ها راه انداختند با این هشتگ. خیلی‌ها گروه‌هایی در راستای افزایش فرهنگ و هنر راه انداختند با این هشتگ. اما دیده شد؟ نه.
به جاش بزرگترین بازتاب برای اون دسته‌ای بود که به حضورِ بانوان تو مسابقه‌ی والیبال اعتراض کرده بودن با این هشتگ. چرا؟ 
چون یه عده دقیقا دنبالِ همچین حرف‌های ننری هستن تا بزرگش کنن و بگن دیدین آقاتون چه پوئن‌هایی می‌ده به این جماعت؟ چون این همون چیزیه که می‌خوان برای ضربه زدن...
اگه بخوام مثبت نگاه کنم، این‌ها آدم‌های مشتاق و علاقه‌مندی هستن که هنوز مسیر رو، مخالفان رو، روندِ مبارزه و نوعِ آتشی که سیدعلی حکمش رو دادن، متوجه نشدن.
دلم نمی‌خواد منفی نگاه کنم، اما اگه نگاه کنم، این واکنش‌ها رو دقیقا طیفِ مخالف با رهبری ایجاد کردن. خودشون، برای اینکه راحت‌تر حکم صادر کنن. که راحت‌تر بخندن! 
خنده‌ی دیگران به آرمان‌ها و اهدافِ ما مهم نیست. برای ما مهم نیست و نباید که باشه. اما برای کسانی که ممکنه این خنده‌ها براشون جاذب باشه چی؟ برای کسانی که ممکنه این حرف‌ها رو باور کنن و مسیری که بهش ایمان داریم، رها کنن چی؟ 
ما وظیفه‌ی تبلیغات نداریم؟ ما وظیفه‌ی جلبِ نظرِ عموم رو نداریم؟ این‌طوری؟
با شعارِ روحانی، بنی‌صدر پیوندتان مبارک؟ این‌طوری؟ این اسمش مخالفت نیست. در عصرِ حاضر، اسمِ این ابرازِ مخالفت نیست. اسمش بد دفاع کردن از جانبی هست که طرفدارشیم. اسمش ضربه زدن به کسی هست که ادعای پیرویش رو داریم اما به حرف‌های خودش که بارها گفته نباید دولت رو ضعیف جلوه بدیم و اینقدر پشتِ سرش و جلوی روش بدگویی کنیم، گوش نمی‌دیم. 
حواسمون هست که همه‌ی جهان نگاهمون می‌کنه؟ حواسمون هست که بخواهیم، نخواهیم، این دولت روی کار هست و این‌ها آدم‌هایی هستن که از طرفِ کشورِ ما صحبت می‌کنن؟ اگه حواسمون بود، یکم بهتر انتقاد می‌کردیم. سازنده‌تر.
یادِ یه حرفی افتادم...
اردوی راهیانِ نور که رفته بودیم، یکی از راویان صحبت می‌کرد که ما اون دوران مخالفت‌های زیادی داشتیم با فلان گروه. اما یه تیم از طرفِ ما داشت صحبت می‌کرد و انتقادها رو بیان می‌کرد و بقیه‌مون توی جبهه‌ها برای ایران می‌جنگیدیم. ما نگفتیم چون فلانی داره فلان کار رو می‌کنه، ما از خط مقدم بزنیم بیرون و بگیم نمی‌جنگیم...اگه ما به خاطرِ اون طیف، از نبرد کناره می‌گرفتیم، ایرانمون به تمامی از دست می‌رفت.
ما وظیفه داریم که بجنگیم، برای ایرانِ اسلامی‌مون. حتی اگه همه‌چیز اونجوری نباشه که ما می‌خوایم. فقط، تلاش کنیم که خوب دفاع کنیم. تلاش کنیم که دافعه نداشته باشیم!
می‌دونیم که جنگِ امروز اسمش چیه. نه؟ می‌دونیم که سلاحِ امروز چیه. نه؟


+ تا حالا از این حرف‌ها زده بودم اینجا؟ من اهلِ این‌جور مباحث نیستم زیاد. مگر اینکه خیلی به روانم فشار بیاد :)) 

+عنوان، راستش این جاهایی که خونده بودم نوشته بود از دکتر شریعتی ولی وجداناً نمی‌دونم خودم. یهو دیدین کورش کبیر گفته بود اصا :) اگه از هر کسی هست خدا خیرش بده :)


مثل همه‌ی شب‌های فردای تولدم...

کز کرده گوشه‌ی مبلِ دونفره، لپ‌تاپ به بغل دارم می‌نویسم. مثلِ همه‌ی روزهایی که نبودنت خار می‌شود در گلو، برنگشتنت زخم می‌شود به دل. مثلِ همه‌ی روزهایی که نیستی تا گیس‌بافت بنشینم کنارت و ببافم؛ _شال‌گردن برای تو، دست‌کش برای تو، پلیور برای تو، کلاه برای ت... نه تو کلاه سرت نمی‌گذاری_ با کلیپس، موها را محکم بالای سرم بسته‌ام که تار و طره‌ای روی صورتم نیفتد. اگر باز بگذارم‌شان، هی به هم پیچ و تاب می‌خورند از درد، هی خودزنی می‌کنند، هی همدیگر را بغل می‌کنند بلکه یادِ دست‌های تو برایشان زنده شود اما نه که نه. فقط مصیبت می‌ماند برای من که بیفتم به جان‌شان و گره‌های کورشان را باز کنم.
مثلِ همه‌ی آن شب‌هایی که تو با لیوانِ بخاراندودِ چایِ سبز، نمی‌نشینی کنارم. مثلِ همه‌ی شب‌هایی که من به جای چایِ سبز، لبخندِ تو را به جان نمی‌سپارم. 
دنیا هنوز می‌گردد و من هنوز قدم برمی‌دارم. قرار بود بعدِ رفتنت بمیرم، اما زنده‌ام. چه زنده بودنی؟ هوا هست، نفس؛ نه. نفس نیست... تو نیستی!
همین حوالیِ ساعتِ یک...مثلِ همه‌ی سحرهایی که بعد از تو سحر نشد، کز کرده گوشه‌ی مبلِ دونفره، لپ‌تاپ به بغل دارم می‌نویسم. کسی نیست اخم کند، دستم را بکشد به سمتِ آشپزخانه که روزه بی سحری، نه. که خدا آن کسانی را که بدون سحری روزه می‌گیرند کمتر از باقیِ روزه‌دارانش دوست دارد. نه؛ خدا آن کسانی را که موهای خیسشان را سشوار نمی‌کشد کم‌تر از بقیه... نه؛ خدا آن کسانی را که موقع رد شدن از خیابان دو طرف را نگاه نمی‌کنند کمتر از بقیه... نه؛ خدا آن کسانی را که با دلبر قهر کنند کمتر از بقیه... نه؛ خدا... اصلا خدا مرا دوست داشت؟ اصلا خدا مرا دوست دارد هنوز؟ 
مثلِ همه‌ی سحرهایی که دلتنگی امانم را بریده و دیدنِ روی ماه طاقت از سرم برده و شمع در خانه روشن نیست... مثلِ همه‌ی سحرهای بدونِ تو، کز کرده گوشه‌ی مبلِ دونفره، لپ‌تاپ به بغل دارم می‌نویسم.
نبودنِ تو را، شال‌‌های بی‌گردن را، دستکش‌های بی‌پناه را، پلیورهای بی‌آغوش را، کلاه‌های... نه؛ من هنوز هم کلاه نمی‌بافم. 
مثلِ همه‌ی شب‌های فردای تولدم بدونِ تو، از بالای صخره پرت شدم پایین... از بالای بلندترین صخره‌ی عالم. از بالای صخره‌ی دلتنگی...

نفس بکش. امسال تازه شروع شده...

می‌گن جوزا یعنی گوسفندِ سیاهِ میان سفید. اسمِ برجِ جوزا رو برای این جوزا گذاشتن، که بینِ باقیِ بروجِ آسمونی درخشش بیشتری داره. یه بار هم شنیده بودم که متولدانِ خرداد ماه، شب‌هایی که ماه درخشش زیادی داره، حالشون بهتره. می‌گن صورتِ فلکی این ماه شبیه دو تا بچه است که دنبالِ هم می‌دون. یحتمل اون دو تا فنچکای من باشن.
تو آخرین روزهای ماهی که خوش می‌درخشه، دختری زاده شد که از همون ابتدا به نظر می‌اومد قراره درخشش فراوانی داشته باشه اما خب امشب، همین ساعت‌ها و دقایق، شیشه‌ی نوزده سالگیش رو به ابدیت می‌سپاره درحالی که هنوز یه ستاره‌ی خاموشه. 
اما... هنوز عمر باقیست. من یه شیشه دستمه که روش نوشته «20». امسال رو به فالِ نیک می‌گیرم، که فردای احیا متولد می‌شم. هرچند به برکتِ امتحان‌ها احیایی تجربه نکردم. اما ربطی به نوشته شدن یا نشدنِ سرنوشتِ خوب که نداره. داره؟
امیدوارم امسال، سالِ قشنگی باشه. سالِ مهمی باشه... اونقدر که همیشه‌ی همیشه، 21 سالم که شد... 22 سالم که شد.. 23 سالم که شد... 40 سالم که شد... اگه عمری باقی بود البته... هی بگم یادش بخیر اون سالی که بهترین سالِ عمرم بود.
کسی چه می‌دونه؟ کسی از آینده چه خبر داره؟ 

+ده دقیقه پیش، به دنیا اومدم. می‌گفتن ناله زیاد می‌کنه، رفتم تو دستگاه. ناله از چی می‌کردم یعنی؟ چی رو می‌دیدم یعنی؟

+ تبریک گفتن یه جوریه. گلی به سرِ دنیا نزدم که تبریک بشنوم. یه جمله برام بگین... یه جمله، که حنا چطور آدمیه، چطور آدمی شناختینش؟ دلتون می‌خواد باشه؟ دلتون می‌خواد بازم بنویسه؟ دلتون می‌خواد بازم حضورشو حس کنید؟ 

Designed By Erfan Powered by Bayan