تراکم اندیشه‌ها

شگفتانه|بازگشت

بــسم الله :)

قدیم‌ترا، توی یکی از پست‌ها، از رادیو کاکتوس گفته بودم. 
رادیوکاکتوس، توی یه انجمن شکل گرفت. رادیوکاکتوس الان سه سالشه :)
این بچه، یه سال رفت تو کما. مریض شد. آخه خوب مراقبش نبودیم. خوب بهش نرسیدیم...
ولی یه روز، دیدیم نمی‌شه که همین‌طوری رهاش کنیم تو برزخ. 
یه روز دیدیم، وقتِ بیدار کردنِ کاکتوس از این خوابِ طولانیه...
پس نشستیم دورِ هم. حرف زدیم؛ نقشه چیدیم؛ هزارجور ایده دادیم؛ ایده‌ها رو شکافتیم و از دلشون ایده‌های دیگه بیرون کشیدیم؛ ضبط کردیم؛ تدوین کردیم؛ نشد... دوباره روش کار کردیم؛ دوباره تدوین کردیم...
کلی‌بار، اعضای خوانواده‌ی کاکتوس احساس کردن کم آوردن. آره حس کردیم داریم کم میاریم...
اما، این‌بار دیگه نباید عملیاتِ احیا رو بی‌خیال می‌شدیم.
پس زدیم روی شونه‌های کاکتوس، بهش نفس دادیم... گفتیم دلبرا، ماها، نگارا، چیزتیغ‌تیغیا! پاشو که وقتِ بیدار شدنه...

حالا، کاکتوس بیدار شده تا دوباره صداشو به گوشِ آدما برسونه...

اگه می‌خواین ونگ‌‌ونگ‌های این بچه رو بشنوید، برید اینجا :)

  • نظرات [ ۷ ]

سازت را با بهار کوک کن

توی بالاترین طبقه‌ی یه برج ساکن باشی یا کارتن‌خواب باشی؛
خونه‌ی خودت باشی تو آپارتمان، یا وسطِ یه باغِ ویلایی، بدوی و پرتقال بچینی؛
بارون بارونه، زمینا تر می‌شه بخونی، یا نبسته‌ام به کس دل؛
فرقی نداره...
خودتو بکشی، بهار پیدات می‌کنه، می‌زنه رو شونه‌ات و بهت سلام می‌ده.
حالا اینکه تحویلش بگیری یا نه، دستِ خودته. اینکه بهش پوزخند بزنی یا بذاری غمای دلتو بشوره ببره، دستِ خودته.
همه‌ش یه انتخابه...
یه انتخاب، یه تصمیم، اینکه سازتو با بهار کوک کنی. اینکه موسیقیِ زندگیتو شکوفه‌دار کنی.
همه‌ش تویی...
مامان‌نونیِ من، این انتخابو کرده. توی آپارتمانِ نقلی، حیاط کوچولوشو، بهشت کرده...
مامان‌نونی، سازش رو حسابی با بهار کوک کرده :)



  • نظرات [ ۱۵ ]

آخه پس کِی؟

انصاف نیست...
این‌که آدم را هی توی یک کیسه بچپانند و بچرخانند و بچرخانند و بچرخانند و تا آمد به آن بالا دل خوش کند، پرتش کنند پایین و تا آمد با گوشه‌نشینی کنار بیاید، دوباره ببرندش وسطِ آسمان.
انصاف نیست، این‌همه عروسک بودن.


  • نظرات [ ۱۲ ]

کجایید ای...

دیروز، بعدازظهر، برگشتیم. 

خیلی چیزا داشتم برای نوشتن و گفتن. خیلی چیزا داشتم برای تعریف کردن. ولی نمیشه گفت...

اخه چی بگم مثلا؟

مثلا من اگه بگم داغ به دلم نشسته، میدونی داغ چیه؟ داغ یعنی مادرِ اون شهیدِ گمنام که یخ می‌خورد تا جیگرِ سوخته‌‌ش آروم بگیره. داغ یعنی قلبِ اون مادر تو سینه‌ش منفجر شد. ولی تو بهم می‌خندی. یا تو بدترین حالت شونه بالا می‌اندازی و می‌گی: می‌خواست نذاره بره!

مثلا اگه بگم فهمیدم خاک‌بر‌سر ریختن یعنی چی...وقتی توی شلمچه حاج حسین یکتا روایت‌گری کرد؟ نه...چون اگه برات از دختری بگم که غش کرد، کف بالا آورد و گفت می‌خوام چادری بشم، می‌گی جوگیر شده و من اگه بگم هیچی قشنگ‌تر از جوگیر شدن با شهدا نیست، تو روتو اونور می‌کنی. 

مثلا اگه بگم اون‌شب دونفر فقط تو اتوبوسی که ما بودیم از حال رفتن، می‌گی لابد غذایی که ظهر دادن بد بوده.

مثلا اگه بگم همه اولش با سرِ بالا زل زده بودن به اطراف و آخرسر پیشونیشون روی خاک بود و خاک رو چنگ می‌زدن و می‌ریختن روی سرشون، می‌گی: احمقای مرده‌پرست! 

یا اگه برات بگم اون‌شب روی مژه‌های بچه‌ها گلی شده بود، می‌خوای بگی، ریاکارای بدبخت!

مثلا اگه برات بگم وقتی توی فکه، دکتر زمانی بچه‌ها رو دید که روی رمل‌ها دارن جون می‌دن و گفت چه خوبه که دارین با این رمل‌ها بازی می‌کنید...وقتی گفت این ضمیرِ کودکانه‌ی شما نیست که دستتونو به این خاکِ سختِ نرم می‌کشه، این چشم‌های پاکیه که اون زیر مدفون شده، این دست‌های...

تو اول ازم می‌پرسی رمل چیه و من باید کلی توضیح بدم و آخرش بگم یه چیزی مثلِ خاکِ لبِ ساحل. بعد برات از این بگم که حتی راه رفتن توی این خاک سخته. که یه مسیرِ یه کیلومتری رو وقتی می‌خوای اونجا طی کنی چندبرابر باید جون بکنی... که چند ده کیلومتر رو باید می‌دویدن. باید سینه‌خیز می‌رفتن. باید می‌جنگیدن...توی این خاک که وقتی بارون می‌آد مثلِ سریش، آدمو می‌کشه تو خودش.

بعد تو که حوصله‌ت از شنیدنِ حرفام سر رفته، تو ذهنت دنبالِ مفهومِ چشم پاک می‌گردی و پیداش نمی‌کنی چون این روزا هر چشمی که می‌بینی داره هرز می‌چرخه و بعدم به این فکر می‌کنی که تهِ جمله‌م، فعلِ فاعلِ دست‌های... چی بوده و عمرا اگه به ذهنت خطور کنه دست‌هایی که از تن جدا شدن... آخه یادت رفته که کلنا عباسک یا زینب یعنی چی...

یا اگه از این برات بگم که صبحش از تفحص شهدا برامون گفته بودن...از شیمیایی... از اینکه، تا حالا بوی کباب به مشامتون خورده؟

از اینکه نهار جوجه کباب دادن بهمون...از این که وقتی جوجه‌ها رو از زیرِ برنج کشیدیم بیرون، کلمه‌ی تفحص تو ذهنمون جون گرفت...از اینکه ردِ سوختگی رو روی تنِ جوجه دیدیم، یادِ ردِ سوختگی ترکش‌ها افتادیم...از اینکه از اون موقع تا سه وعده غذا خوردن، تعطیل شد. از اینکه با نوشابه و کشمش زنده موندیم. از اینکه چه‌قدر خوردنِ گوشت وحشتناکه...از این که وقتی رسیدی خونه، مادرت جگر برات بیاره و تو... تو از بوی سوختگی، بغض کنی و بمیری و بمیری...و تو آخرش ازم می‌پرسی مگه چند بار می‌شه مرد؟ و من چه‌طوری برات بگم از لحظه‌ای که پامونو از قطار گذاشتیم بیرون، هر لحظه مردیم و هرلحظه اعدام شدیم؟

یا مثلا چه‌طور بهت از سیدِ شهیدانِ اهلِ قلم بگم... از آسید مرتضی آوینی... از اینکه بعد از اون‌روز می‌خوام خودمو بکشم بابتِ تک‌تکِ چرندیاتی که نوشتم. بابتِ تک‌تک مهملاتی که بافتم و گفتم...چه‌طور برات بگم وقتی که بهمون یادآوردی کردن روی دست‌بندهامون نوشته : من انقلابی‌ام!

از اینکه بهمون گفتن افسرِ جنگِ نرم! چه‌طور برات بگم از احساسِ رزمنده بودن توی تک‌تک اون لحظات؟ چه‌طور برات از دِینی که به گردنم افتاده بگم؟ چه‌طور از پنج تا ویژگیِ یک انقلابی بگم؟ چه‌طور برات از جنگی که توشیم بگم؟ چه‌طور بگم که خانم دکتر بهمون گفت: بجنگید بچه‌ها! سنگرو خالی نکنید...

خب تو تهش فقط بهم می‌خندی و می‌گی برو بابا تو دهم دلت خوشه! کدوم جنگ؟ متوهمِ بدبخت...

یا اگه از این بگم که هرثانیه دلداده‌تر شدیم برای سیدعلیِ مظلومِ تنهامون، هرثانیه عاشق‌تر شدیم، هرثانیه مریدتر شدیم به این مراد... آخه تو...

چه‌طور از اروند بگم برات؟ چه‌طوری برات بگم از دریای وحشی؟ چه‌طوری برات از اون شبی بگم که به غواص‌ها گفتن هیس! هیچ صدایی نباید ازتون در بیاد... دشمن نباید صدامونو بشنوه... هیس! چه‌طوری بگم از لباسِ تنگ و پوست‌کنِ غواصی و خاک و شب رو کنارِ نخل‌ها تا صبح به سر کردن  بارون و گِل؟ چه‌طوری برات از سرمای وحشتناکِ شبای اونجا بگم وقتی که سقف بالای سرت نیست و تنت خیس از بارونه و زیراندازت گِلِ خیسِ سرد؟ آخه من برات بگم اون موقعا، اون رزمنده‌ها شادترین روزای عمرشونو می‌گذروندن، تو یادِ آنتالیا و فرانسه و لندن و شمالِ خودمون نمی‌افتی و به حماقت‌شون بابتِ شادی توی اون لحظات نمی‌خندی؟ اگه برات از پسری بگم که توی آبِ شور، پاش قطع شد... از نمک به زخم بگم...از دردِ کشنده بگم، تو میتونی تصورش کنی؟ 

اگه برات از پسری بگم که مجروح شد توی آب، ناله‌ش داشت بلند می‌شد...گفته بودن صداتون در نیاد...گفته بودن هیس...به برادرش گفت سر منو بگیر پایین...از اینکه مرگ رو طلب کرد که دشمن صدا رو نشونه باورت می‌شه؟ باورت می‌شه که برادرش این کارو بکنه؟

یا اگه برات از شال گردنی بگم که بعد از 38 سال بوی عطرش بلنده، تو به خرافاتی بودنم نمی‌خندی؟

اگه بگم طلائیه، عجب طلاییه... تو چی کار می‌کنی؟ تو توی ذهنت ازم نمی‌پرسی طلاش چندعیاره؟ 

اگه برات از خاک‌نشینی بگم، چی کار می‌کنی؟ یادِ چی می‌افتی؟ یادِ دیوانه‌هایی که از دنیا بریدن؟ چه‌طوری توضیح بدم که ما از خاکیم و به خاک....وقتی روی خاکِ شلمچه نماز نخوندی؟ چه‌طوری برات از سجده‌ای بگم که...

چه‌طوری از چادری بگم که دلمون نیومد بشوریمش؟ آخه خاکِ معشوق به تنِ این چادر بود...چه‌طوری بگم که چادرو تا کردیم و گفتیم، تا دفعه‌ی بعد که بیام همینطور می‌مونه و دل دل کنیم که یعنی می‌شه دوباره صدام بزنید شهدا؟ که یعنی می‌شه دوباره دعوت‌نامه بفرستید برام؟

آخه شما نمی‌دونید اینکه زنگ بزنی به مسئول کاروان بگی نمیام و لحظاتِ آخر همه‌چی جور بشه که بری... یعنی معجزه! یعنی شهدا یقه‌ی تو رو گرفتن و کشیدن... تو بهش میگی اتفاق.

آخه چه‌طوری برات بگم از شهیدِ چشم‌قشنگی که مثلِ خودم خردادی بود و هم‌سنِ خودم بود تقریبا وقتِ شهادت و اگه الان بود، می‌تونست دختری هم سنِ من داشته باشه؟ چه‌طوری بگم که چادرم به عکسِ این شهید توی هویزه گیر کرد و چه‌طوری توضیح بدم که این یعنی منو صدا کرده؟ آخه چه‌طوری برات بگم نشستم سرِ خاکش و براش خواهری کردم؟ چه‌طوری برات بگم از نوازشِ خواهرانه‌ای که به سرش کشیدم؟

آخه تو هویزه رو دیدی؟ آخه چه‌طوری بگم هویزه، کربلاست؟ چه‌طوری برات توضیح بدم از روی تنِ بچه‌ها با تانک رد شده بودن؟ چه‌طوری بهت نشونه بدم که بفهمی این تانک‌ها، همون اسب‌های لشکرِ یزید لعنت الله علیه بودن که از روی تنِ شهدای کربلا رد شده بودن؟ تو اگه بچه‌مذهبی باشی، بهم میگی نعوذبالله از این قیاس! یا اگه از این چیزا خوشت نیاد، می‌گی ولم کن بابا... آخه چه‌طوری برات بگم از تنی که نمونده بود؟ چه‌طوری بگم فقط از روی قرآنِ جیبیِ شهید علم‌الهدی شناسایی شدن؟ چه‌طوری برات بگم از اینکه مادرِ این شهید، بالای سرش دفن شده بنا به وصیت و هر روز صبح...

آخه چه‌طوری بگم وقتی خواستیم از اونجا بیایم و یهو دیدیم توی محوطه، پسرای لباس‌خاکی دارن می‌دون توی محیط و داد می‌زنن: کلِ گروهان، کلِ گروهان، یاالله... چه‌طوری بگم یه نگاه به هم انداختیم و دردناک‌ترین روضه‌ی مجسم رو نگاه کردیم و زار زدیم و زار زدیم؟

آخه تو، توی ذهنت می‌گی خب مراسمِ صبحگاهِ سربازیه دیگه!

چه‌طوری برات بگم وقتی اون شب، بردنمون گردان تخریب؟ وقتی بهمون گفتن اینجا قوانینِ خودشو داره...تشویق برای یکی، تنبیه برای همه! اگه نورِ گوشی تو دستِ کسی ببینم، همه رو تا صبح سرپا نگه می‌دارم...اگه فاصله‌تون با نفرِ عقبی یا جلویی بیشتر از یه قدم بشه، تا صبح سرپا نگهتون می‌دارم... چه‌طوری برات بگم از اینکه دو تا ستون شدیم و اولش به شوخی و خنده گرفتیم و وقتی یکی دوبار بچه‌ها نامنظم رفتن، بهمون فریادِ ستون، ایست! دادن و یه ربع سرپا نگهمون داشتن...از سرمای هوا بگم...از سنگ‌هایی که زیرِ پا می‌گذشت...از درد و خستگیِ پا و یادِ درد و خستگیِ کشنده‌ی رزمنده‌ها...

چه‌طوری برات بگم چندبار که بهمون ایست دادن، فهمیدیم که اگه واقعا عینِ آدمیزاد حرکت نکنیم، تا صبح قراره تو همین مسیرِ سنگلاخ بمونیم؟

چه‌طوری از نظم و انضباطِ بعدش بگم... چه‌طوری برات از دلچسب‌ترین سکوت بگم. آخه تو توی شهر تا حالا چندبار سکوتو تجربه کردی؟ چندبار صدای قورباغه و جیرجیرک و هاپ هاپ سگ شنیدی؟ سگ که میگم، یادِ چی میفتی؟ یه موجودِ سفیدِ پشمالو که روی تخت، روی مبل، کنارِ یه آدمیزاد میخوابه؟ نه... سگی که بهش هورمون گرسنگی تزریق کردن و انداختنش به جونِ بچه‌ها! 

آخه چه‌طوری برات بگم وقتی رسیدیم به حسینیه‌ی گردان تخریب و روضه‌ی مادرِ سادات پخش شد و جیگرامون خون شد؟

چه‌طوری برات بگم از قبرهایی که خود بچه‌های گردان تخریب کنده بودن تا نمازهاشونو هربار توی اون قبرها، با یادِ مرگ بخونن؟ تو می‌گی ببین توروخدا! دارن چه‌طوری مرده‌پرستی می‌کنن؟

آحه چی بگم برای تو... تو دیدی اون خانمی رو که بعد از دیدنِ ده دقیقه از مستندِ چمران، سکته کرد؟ 

تو دیدی؟

تو اون گوشه از حرفای شهید چمران، که گفته بود خدایا مرا ببخش که در مقابلِ تو خود را چیزی به حساب آوردم، ذکر گفتی؟ یه ساعت، متحیر، ساکت، زل بزنی به یه گوشه و هی ذکر بگی: خدایا مرا ببخش که خود را در مقابلِ تو چیزی به حساب آوردم...

تو نمیگی آدم باید مغرور باشه؟ من چطوری بهت بگم جلوی خدا، غرور یعنی...

چی برات بگم؟ از کجاش بگم؟ از کدوم گوشه‌ی دردی که به دلمون نشست؟ از کدوم بغض؟ از کدوم ناله؟ 

آخه تو نمی‌دونی دردِ لذت‌بخش یعنی چی! آخه تو نمی‌دونی، جیگرم خونه ولی حالم خوبه معنیش چیه...

آخه تو نمی‌دونی التماسِ مادرِ سادات بکنی که این داغ تا نفسِ آخر روی دلت بمونه یعنی چی. تو بهش میگی دیوانگی...تو باور داری که باید خوش بگذرونیم...

تو نمیدونی چطوری توی کانال کمیل، دوام آوردن ابراهیم هادی و رفقاش... چطوری برات بگم از اینکه آب جیره‌بندی شد اونجا؟ چه‌طوری برات از رویای ابراهیم برای گمنام شهید شدن بگم و جنازه‌ش که هیچ‌وقت پیدا نشد؟ آخه تو نمی‌دونی گمنام بودن یعنی چی...یعنی شبیهِ مادر بودن...یعنی هر شب خودِ مادر بیاد دست نوازش به سرت بکشه.... یعنی پلاکتو در بیاری و بعد بری خط... آخه چطوری بگم که بفهمی، خوشا گمنامان؟

چه‌طوری برات بگم...چه‌طوری بگم این 6 روز، زندگی کردیم و الان 6 روزه‌ایم و مابقیِ عمر زندگی نبوده؟

چه‌طوری بگم آخه... چی بگم آخه... 

کدوم کلمه رو به زبون بیارم که مفهوم کنه؟

هیچی نیست... تو هم که حوصله‌ی حرفامو نداری. تو که نمی‌شینی دوساعت وقت بذاری کلِ این پست رو بخونی...

پس چی بگم؟

چی برام مونده؟

دلمو که جا گذاشتم... جونمو که جا گذاشتم...

بگذریم...

بگذریم...

ولی برو... اگه دیدی صدات زدن، برو. هرچند اگه خودشون نخوان نمی‌تونی بری. هرچند اگه بخوان، خودتو بکشی هم جنازه‌تو می‌برن پیش خودشون... ولی اگه صدات زدن، دلتو نرم کن و برو... دل بده و برو...

ولی...

آخه من چی بگم؟ 

بذار بمونه برای خودم. برای خودِ خودم... به قولِ فاطمه‌سادات، این داغ مال خودمونه. 

رها...فاطمه‌سادات...من...

چه‌طوری برات بگم از سفری که ما سه نفرو به هم گره زد؟ :))


خوش اومدیم... خوش اومدیم به این شهرِ پر از دردِ پر از دودِ پر از زجرِ پر از فراموشیِ پر از زرق و برقِ پر از نورِ تاریک...

خوش اومدیم به این جهنم...

خوش اومدیم به این زندون...


برمی‌گردیم بچه‌ها...باور دارم که دوباره برمی‌گردیم...


بهش گفتم: دیروز اومدم خونه. الان خونه‌ام...

جواب داد: شک دارم! 

راست گفت. نه؟ من هنوز برنگشتم...


+ این آخرین پستِ مستقیم در رابطه با اردوی راهیانِ دردِ اینجانبه :)

سلام.


+45 تا پستو کی بخونه؟ :)))))



  • نظرات [ ۲۰ ]

بالاخره می‌رسه اون‌روز...قول.

احساس می‌کنم یک بچه‌ی احمقِ دماغو، با شخصیتی شکل‌نگرفته‌ام. چیزی شبیه به خمیربازی مثلا. بعد هرکسی رسیده یک‌دور مرا توی مشتش چلانده و من شده‌ام شبیهِ دستِ او؛ تا نفرِ بعد دوباره برسد.

همینقدر به قولِ طاهره، حزبِ باد. همینقدر ابله.

یک‌روزی، بالاخره خودِ خودِ واقعی‌ام، از یک گوشه‌ی مغزم بیرون می‌زند و وقتی جواب سلامش را دادم، دستش را می‌گیرم و دوتایی باهم می‌رویم سراغِ آدم‌های خمیریِ دیگر، که به‌شان راه و رسمِ پیدا کردنِ خودشان را یاد بدهیم.


من: مامان من خیلی مسخره‌ام؟

مامان: آره.

من: مامان من خیلی دیوونه‌ام؟

مامان: خب به هر حال هر کسی یه جوریه دیگه.

من: :|


کامنت‌های پستِ قبل رو پاک کردم. البته زدم برای شما پاک بشه. خودم به عنوانِ شکنجه ذخیره‌شون کردم. فکر کنید نشستم گریه کردم حتی :|

یعنی اگه یه‌روزی اومدم سراغتون گفتم فلان کارتون باعث شده گریه کنم، فکر نکنید کارِ خیلی بدی کردید. من حتی وقتی توی فیلم یکی به یکی چپ‌چپ نگاه می‌کنه بغض می‌کنم. به خدا قبلا انقدر احساساتی نبودم :|


+ برای کسایی که پستِ قبل رو ندیدن و حوصله هم ندارن برن ببینن، خلاصه عرض می‌کنم که یه‌هفته دارم میرن راهیان نور. لبخندونه باشید. پاینده باشید و اینکه با تمامِ قوا سعی می‌کنم به یاد همتون باشم هرچند دفعه قبل که رفتم بودم حتی یادم رفته بود که یادِ خودمم باشم :|



  • نظرات [ ۱۱ ]

برای علی، بی‌ تو، بد می‌شود

یکم، اینکه یه شعر در راستای کلماتی که تو پستِ قبل پیشنهاد دادید مینویسم. قول :)

دوم، اینکه
فردا صبح ( جمعه، 13ام اسفندماه :) میرم اونجا که بعضیا بهش میگن اردوی جنگی، بعضیا بهش میگن بریم خوش بگذرونیم، بعضیا بهش میگن حماقت، بعضیا بهش میگن مرده‌پرستی، بعضیا بهش میگن دیوونه، بعضیا بهش میگن جهنم، بعضیا بهش میگن میخوای بری بمیری؟ بعضیا بهش میگن راهیانِ نور، بعضیا بهش میگن راهیانِ عشق،،،
فردا صبح میرم و 18ام برمیگردیم، 
من میرم کجا؟ میرم اونجا که بمیرید، بمیرید، وزین نفس ببرید...که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید...*



* همیشه فکر میکردم این شعر که انقدر عاشقانه دوستش دارم رو اگر کسی بخونه، روزی هزاربار گوش میدم. ولی خب محسن چاوشی همه رویاهامو خراب کرد :/ من چاوشی رو دوست دارم. ولی حق این شعر، این اهنگ نبود :(


بعد از سفر، میام و یه چیزایی تعریف میکنم :))

شما رو به خدا، خیلی پست نذارید. اومدم 200 تا پستِ نخونده نداشته باشم :با ناله و تضرع جمعیت را می‌نگرد
البته میام ذوق‌مرگ میشم یه عالمه پست هست بخونم :)

+ دلم الان فقط می‌سوزه که کلاسِ نسترن جانمو از دست میدم :( نمیذاره هم کسی ضبط کنه صداشو :( چهارساعت از حرف‌های این استاد رو از دست میدم. چهاااار ساعت :( 


و اینکه...
فقط دوهفته دیگه مونده، تا شگفتانه، تا بازگشتِ چیزتیغ‌تیغیِ من... :)

و اینکه...
تا هفته‌ی بعد، خدا یار و نگهدارتان :دی


+ اینکه میخوای کنسل کنی رفتن رو، میگی نمیام. همه ناراضی میشن. لحظه آخر همه نظرشون عوض میشن. زنگ میزنی که خبر بدی من و دوستم هم میایم. بگه، من اسمتونو برای بیمه هم نوشتم. دلم نمیومد خط بزنم از لیست شما دوتا رو. 
اینکه یهو همه‌چی یه شکلِ دیگه میشه...
اینکه یهو...


یازهرا...

وقتی گفتم یازهرا، همه‌چی عوض شد. شوخی که نیست... مادره... :)

ببین، می‌توانی بمانی، بمان
عزیزم، تو خیلی جوانی، بمان


بیا بگردیم دنبالِ اون حسِ گمشده، دنبالِ لبخند، دنبالِ شور

چندوقت پیش‌ها نوشتم:

هزارساله‌ام ببین، هزار زخم بر دلم
هزار مرگِ ناگهان، هزار طعنه بر گِلَم
مرا امیدِ وصل نه، مرا هراسِ فصل نه
مرا نه شوقِ جَنَّت و، مرا جهانِ رذل نه


الان که فکر می‌کنم، راستش، دوستش ندارم. یعنی حالم چه‌قدر بد بوده آن‌روز که این مهملات را نوشتم؟
الان که فکر می‌کنم، دلم می‌خواهد چیزِ دیگری بنویسم...
چندتا کلمه پیشنهاد می‌دهید؟ :)
چندتا کلمه، که بشود با لبخند به‌شان نگاه کرد؟
چندتا کلمه، که شور و آرامش توی جانشان نهفته باشد؟


+ من وزن نمیشناسم. قافیه هم... اصلا هیچ‌چیزی از شاعری بلد نیستم هنوز. فقط بشکن می‌زنم و ریتم را پیدا می‌کنم.
فعلا واقعا مغزم توانِ فراگیریِ علمِ عروض ندارد. 


+ عاشقِ سیستمِ بیانم. چه صد و یک نفر باشه، چه صد و نود و نه نفر، میزنه +100.
چرا اینجا رو می‌خونین؟ این پراکنده‌ی ناهمگونِ دیوانه رو؟ دوست دارم بدونم....چون خودم بودم احتمالا همچین وبلاگیو دنبال نمی‌کردم :/


  • نظرات [ ۱۲ ]

گُلِ هندونه، مالِ بزرگتره. تو مَر هندونه را، هرچیزِ نیکو شناس

+وقتی خاله‌ها از سلیقه‌ی مامان‌نونی و نحوه‌ی چیدنِ قابلمه‌هایش ایراد می‌گیرند، دلم می‌گیرد. 

وقتی دوستم تعریف می‌کند که خاله‌اش وعده‌ی رفتن به خانه‌ی مادرش را می‌دهد و پیرزن را از خانه‌ی دوستم، با شوق روانه‌ی خانه‌اش می‌کند و بعد خبری از خاله نمی‌شود، قلبم می‌سوزد.

وقتی خانه‌ی ویلایی بابابزرگِ دوستم را می‌فروشند و او را به مستاجری می‌فرستند، می‌خواهم گیسم را بکنم.

باور کنید، یک‌روزی خودِ ما هم آنقدر پیر خواهیم شد، که نفهمیم آن چیزهای عجیب و غریبِ دستِ نوه‌هایمان چه مفهومی دارند. موبایل‌هایی که امروز به داشتن‌شان افتخار می‌کنیم، چهاربرگ کتابی که خوانده‌ایم و پزِ سوادمان را می‌دهیم، یک‌روزی دِمُده و احمقانه به‌نظر خواهند رسید.

باور بکنید یا نه، یک‌روزی، یک‌نفر زل می‌زند توی صورت‌مان و می‌گوید: تو که نمیفهمی من چی میگم مامان_بابا !

و ما دل‌مان کباب می‌شود وقتی یادمان می‌آید به خاطرِ بلد نبودنِ یک‌سری مزخرفات که کوچکترین تاثیری در کسبِ شعور و آگاهی و ژرف‌اندیشی نداشته‌اند، مادر و پدرهایمان را رنجانده‌ایم و مثلِ احمق‌ها باهاشان برخورد کرده‌ایم.


+ احترامِ استاد هم واجب است. خواهش می‌کنم طوری با استادها رفتار نکنید که انگار شما خیلی بارتان می‌شود و او با 30 سال سابقه‌ی تدریس و تجربه هیچی نمی‌فهمد.

او از سایزِ چشم‌های دانشجوها هم می‌تواند میزانِ سوادشان را تشخیص بدهد.

البته اندکی از استادان این خصلت را دارند و باور دارم که هشتاد درصد اساتیدِ دانشکده‌ی ما، خیلی‌چیزها در ابرهای کوچولوی بالای سرمان می‌بینند. 

آنقدر که گاهی از عمقِ نگاه‌شان می‌ترسم، سرم را پایین می‌اندازم و می‌زنم توی سرم که دیگر به فلان‌چیز فکر نکنم که نکند یک‌وقت بشنود و بی‌آبرو بشوم.


+ عنوان رو با گندکاری در شعرِ فردوسی نوشتم. " تو مَر دیو را مردمِ بد شناس"

چون فردوسی توی زمونه‌ای زندگی می‌کرده که مثل ما بی‌مغز بودن و باور نمی‌کردن خیلی از چیزای ماورائی رو؛ برای همین میگه وقتی من از دیو حرف می‌زنم، شما فکر کنید دارم یه خصلتِ بدِ انسانی رو بیان می‌کنم.

  • نظرات [ ۵ ]

من سه ماه پیش، سالم را تحویل کردم :(

باورتان بشود یا نه، من حدودِ یک ماه پفک نخریدم، چون وقتی از قفسه برمی‌داشتم‌شان و تاریخِ انقضایشان را می‌دیدم، می‌گفتم: این مالِ 95عه! تاریخ انقضاش تموم شده :/

فکر کنید...یک‌ماه پفک نخریدم، چون تمامِ پفک‌های تمامِ مغازه‌ها تاریخ مصرف‌شان گذشته بود.

بعد آن‌روز که گرسنه‌ام بود، رفتم از سوپرمارکت کیک بخرم، دیدم تاریخِ انقضای تمامِ ان کیک‌ها هم مالِ 95 است و یک‌سال از وقت‌شان گذشته.

رفتم بوفه‌ی دانشگاه و از آن کیک بدمزه‌ها درخواست کردم (فقط برای زنده ماندن). تاریخ انقضایش را نگاه کردم و با ناله روی پیشخوان افتادم که: اینم تاریخ مصرفش گذشته که!

فکر کنید چه حالی داشتم وقتی فروشنده گفت:دوماه وقت داره که.

و من فهمیدم یک‌ماه در سال 96 زندگی کرده بودم. 

حالا چه غلطی کنم که راستی‌راستی دارد 96 سرمی‌رسد و من کلی روی خودم کارکرده‌ام که یادم بماند در سالِ 95ایم؟

لعنتی...چرا حالا که تازه داشت برایم جامی‌افتاد؟ 

  • نظرات [ ۱۶ ]

هماکنون، مغزم را خاموش کرده و به تعطیلاتِ اول هفته فرستادمش

ولی واقعا، یعنی واقعا، راستکیِ راستکی، این پند را واگویه می‌کنم:
انقدر از آدم‌ها فاصله نگیرید که وقتی می‌خواهید با یک انسانِ جدید‌الورود هم‌کلام بشوید، اندازه‌ی دیدنِ آن هفت‌تا سیاره‌ی جدیدالکشفِ ناسا، شوکه و هیجان‌زده باشید.
جدی گفتم. نخند خورشید :/
آخ... از همه بدتر، این است که یک‌عمر به زبانِ مغولی حرف زده باشی و بخواهی خیلی هم شیک‌و‌پیک به نظر برسی.
بعد یکی از پیام‌هایت را قبل از یک پیامِ دیگر بفرستی درحالی که باید بعد از آن ارسال می‌شده و وقتی پیام را پاک کنی که طرف دیده!
یعنی چه‌طور می‌توانستی بهتر از این به یک نفر که اولین‌بار است هم‌کلامت می‌شود بفهمانی مغز نداری جز با شیوه‌های منحصر به فردِ من؟


آی الله...

گوربان اولوم سنین حکمتین...


+ راستی دیدید این قالبِ جدید را؟ حس میکنم نفس میکشد وبلاگ. رنگینکش را زیاد کرده بودم.

یک‌کمی آرام بگیریم..


  • نظرات [ ۱۱ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan