تراکم اندیشه‌ها

چیزتیغ تیغی، شکوفه نزد

یه روزی روزگاری، رادیو کاکتوس کوچولوی ما پا گرفت...

ساختیمش...شدیم یه جمع کاکتوسی...جمع آدمایی که تیغ داشتن و وسط بیابون بودن اما همه یه روز غنچه می‌زدن...

اون روزا، خیلیا ما رو گوش دادن... خیار درازه، موزم همینطور رو گوش دادن...سلام و شکوفه های اول برنامه ها رو گوش دادن...قصه هامونو گوش دادن...

قرار گذاشتیم برای نوه هامون از کاکتوس بگیم...

ولی...کاکتوسم تموم شد..شاید با یه دلخوری کوچولو..شاید چون همه دل نبسته بودن...

دل که نبندی، کارت تمومه...

دلتنگم برای کاکتوس...الان که با بغض دارم می‌نویسم...

دلتنگم...

ولی خب...کاش یاد بگیرم دل نبستنو...کاش یاد بگیرم همه چی تموم می‌شه...یاد بگیرم این دنیا ازلیه...

می‌گم...وقتی نوه دار شیم، هنوز کاکتوسو یادمون هست؟


پ ن : لعنت به لپ تاب خراب و تف به کیبرد گوشی...

پ ن تر: دچار، یعنی عاشق...و فکر کن که چه تنهاست اکر که ماهی کوچک، دچار دریای بیکران باشد :)


واقعا پی نوشت : گفت تا وقتی من زنده ام کاکتوس درون منه. کاکتوس تموم نمی‌شه..

باور کردم... آخه هنوزم صدای کاکتوسو تو دلم می‌شنوم...

آره بلبل...باور کن، چیز تیغ تیغی هنوز زنده س...

ای شطّ شیرین پر شوکت من


این حرف ها را رهبـر، در جمعِ تعدادی از شاعران گفته اند. وقتی داشتم می خواندم، گفتم چرا صحیفه ی سجادیه؟
چرا صحیفه ی سجاده، زیباترین لحظه های پُر عصمت و پر شکوهِ تنهایی و خلوتِ آقاست؟
بعد یادم به نگارنده اش می افتد. امام سجادی که آن روز ها، در اوج خفقان های بعد از عاشورا، در تنگنا، حرف از سیاست نمی زد...دعا می کرد!
و آنانکه اندیشمند بودند، از لابه لای آن دعا ها، می شنیدند انتقاد ها و مظلومیت ها و درد ها را...
حالا رهبـر گفت، در تنهایی به صحیفه پناه می برد...از این دست برندارید؛ از دعا رو برنگردانید..
مظلومیت و تنهایی و غربتی عجیب در این جملات دیدم :)
+ شاید این تفاسیر و این دیدگاه کاملا غلط باشه...این صرفا برداشتِ منه...
عکس کامل 

  • نظرات [ ۶ ]

و عشق، تنها عشق، تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس!

گفتم : شده حس کنی مُردی؟ حس می کنم مُردم!
حقیقتا در وجودم انگار تمام رود ها راکد شده و گندیده اند. اینکه ناگهان به این پوچی احمقانه برسی، زجرآور نیست؟
می نویسم و از نوشته هام راضی نیستم...متن خوانی می کنم و از صدام راضی نیستم...حرف می زنم و از مکالماتم راضی نیستم...
این که بزرگترین و وحشی ترین منتقدِ خودم شده ام، شاید اتفاق چندان بدی هم به حساب نیاید؛ که من هر چه با خودم مهربان تر تا کنم، بیشتر سوار خودم می شوم!
هر انسانی احتمالا روزی لجن خواهد گرفت! بدا به حال کسی که دیگری در کنارش نیست تا دلداری اش دهد و از صافی ردش کند.
به قول استاد...ما روزی معشوق را دیدیم...قلبمان جان گرفت از دیدارش...
حالا در این جهان، هی نیازمندیم...چنگ می زنیم به پول، چنگ می زنیم به قدرت، چنگ می زنیم به انسان و دوباره و دوباره، درست در شاد ترین لحظه، درست در لحظه ی وصال به آرزوی عمیق قلبیمان، ناگهان غم به دلمان چنگ می زند و می رسیم به همان مرگی که در خط اول نوشتم!
از نِیِستان چون مرا ببریده اند...از نفیرم مرد و زن نالیده اند!
و کاش آدم پیدا کند این معشوقِ ابدی را...
کمی نیاز به عاشق شدن در خودم حس می کنم. عشقی که تمام نشود، منتهی نداشته باشد، دلیل نخواهد...
گفت مرحله ی آخر سلوک، فَناست! فنا فی الله و بقا بالله...
کمی، دلم فنا شدن می خواهد :)
+ کاش عشق، دوباره به زندگی هامان باز می گشت. عشقِ بدلی نه؛ عشقِ او...

  • نظرات [ ۶ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan