تراکم اندیشه‌ها

پس‌فردا ترامپ هم میاد سرِاغمون، رومون نمی‌شه درخواستش رو رد کنیم روابط از این تیره‌تر شه! :|

فن‌پیج می‌زنید خب بزنید! هرچند واقعاً درک نمی‌کنم به چه درد می‌خوره :| ولی چرا دقیقا به اسمِ خودِ طرف؟
الان شما تصور کن تو همین یک‌هفته‌ی اخیر، هادی حجازی فر به من ریکوئست داده. دیروز_پریروز بود، تام هنکس هم درخواست داد برای فالوکردن پیجم! :|
این یه‌طرف... چندوقت پیش اسم یه شهید دفاع مقدس رو هم تو لیستِ درخواست‌ها دیدم...
طوری رفتار نکنید، که اونقدر احمقانه به‌نظر بیاد، که بشه بهتون خندید. 


+ پست قبل رکورد طولِ کامنت‌ها رو تو این وبلاگ شکست! :دی


  • نظرات [ ۱۳ ]

می‌رم بگیرم بخوابم اصا. ما رو چه به این تحلیلا...

امروز مامان‌نونی اومده بودن خونه‌ی ما و طبقِ آشناییِ خودشون زدن شبکه سه. برنامه سمتِ خدا داشت پخش می‌شد.
مجریِ برنامه گفت که هفته‌ی قبل یه نظرسنجی داشتیم. سوال برنامه هم این بود که اگر کسی شبهه‌ای براش پیش بیاد؛ سوالی داشته باشه؛ بخواد به دینِ اسلام بپیونده و یا همچین مواردی، و به شما مراجعه کنه، شما چه‌طور سعی می‌کنید مسیر براش هموار بشه؟

کاری ندارم اکثرِ جواب مردم چی بود. اما اقلِ جواب‌ها مسجد بود. با ده درصد آراء.
یه‌لحظه فکر کردم چرا مساجد ما انقدر کم‌تحرکن؟ انقدر بی‌بخار؟

یه‌لحظه تو ذهنم زندگینامه‌ی خیلی از آدم‌های بزرگ _ از دیدِخودم_ رو مرور کردم. آدم‌های موثر و خوش‌ذوقی که تاثیرات مهمی روی کشور داشتن.
توی زندگینامه اکثرشون اومده که می‌رفتن مسجد. از بچگی که تو حیاطِ مسجد فوتبال بازی می‌کردن. تا بزرگسالی که جلساتِ پرشوری رو اونجا برگزار می‌کردن. هم آقایون و هم خانم‌ها. 

یادم اومد به دورانِ انقلاب، که خیلی از اتفاقاتِ مهم توی مسجدها رخ داد. یادم افتاد به زمانِ جنگ، که خیلی از خانم‌ها توی همین مساجد چه کمک‌ها که به رزمنده‌ها نکردن.
چرا انقدر مسجدها کم‌کار شدن؟ انقدر بی‌بخار؟ خیلی کارا می‌شه کرد. اصلا نه برای اسلام! 
نمی‌شه بچه‌ها دور هم جمع بشن و کیف بکنن؟ نمی‌شه نوجوون‌ها با اون‌همه سوالات عجیب و غریب اونجا دورهم جمع بشن و یه پیرِ مرادی بهشون جواب بده؟ نمی‌شه کارتن‌خواب‌ها شب رو اونجا بخوابن؟

 قرار نیست تو مسجد فقط نماز بخونیم. قرار نیست فقط گنبد و کاشی رو رنگ و لعاب ببخشیم. قرار نیست با پول توی ضریح انداختن حاجت بگیریم. قرار بوده توی این خونه دورِ هم جمع بشیم. خونواده بشیم. دست بدیم به دست هم، پشت به پشتِ هم، بریم یه گورستونی رو بکنیم آباد. قرار بوده آینده‌مون رو رقم بزنیم. 

نمی‌شه یه‌کاری بکنن، تو مسجد به آدم خوش بگذره؛ روحش شاداب بشه؛ بخنده. که نره یه‌جای دیگه دنبالِ شادابی؟
خیلی کارها می‌شه کرد. خیلی کارها می‌تونن بکنن خیلی از این آدم‌های مدعی.

حالا انقدر هیچ‌کاری نکنن، که آخرش به هیچ بریم! 
از ما گفتن. ما که چشم بستیم به همه‌اش. ولی نسلِ بعد رو بپایید.
نسلِ بعد؟ اصلا نسلِ بعدی وجود داره؟ پنجاه سال دیگه... تو ایران کسی زنده هست به جز ما پیرپاتالا که یحتمل خیلی‌هامون هم تو گور خوابیدیم؟
چی می‌شه که فراموش می‌کنیم فانی بودنِ دنیا رو؟ چی می‌شه که فراموش می‌کنیم وظایفِ انسانی‌مون رو؟


  • نظرات [ ۱۱ ]

مثلا وقتی اونو روشن می‌کنی دزده می‌ترسه و در نمی‌‌ره؟

چه‌قدر از صدای آژیرِ لعنتی متنفرم. همه‌اش یا یه‌جایی آتیش گرفته، یا یکی در خطرِ مرگه، یا یکی یه غلطی کرده که نباید می‌کرده.
تو خیابون راه می‌ری... یهو صدای جیغِ ماشینِ آتش‌نشانی بلند می‌شه؛ هول برت می‌داره، صلوات می‌فرستی؛ دعا می‌کنی همه سلامت باشن.
سوارِ اتوبوسی... یهو صدا و نورِ ماشین پلیس به چشم و گوشت می‌خوره. استرس می‌گیری... نگاه می‌کنی نکنه آمبولانس هم پشت سرش باشه. نکنه شخصی به شخصی آسیب زده باشه. 
تو خونه نشستی با خیالِ راحت... یهو صدای آژیرِ آمبولانس و آتش‌نشانی با هم مخلوط می‌شه و قلبت می‌سوزه.
بعد فکر می‌کنی جدیدا سوزشِ قلبت زیاد شده. تپش قلبت شدید شده. قفسه سینه‌ات خیلی سنگین شده. نفست خیلی زودتر از حالت عادی بند میاد. بد نیست بری دکتر... بعد نگاه می‌کنی همه‌ی شعله‌های گاز خاموش باشن. درِ خونه قفل باشه. حتی به دوربینِ جلوی گوشیت برچسب می‌چسبونی. 
کاش به جای این آژیرا یه صدای دیگه‌ای انتخاب کنن. یه‌چیزی که به مردم بگه نگران نباشید... ما مراقبیم.
کاش اقلا یکی باشه اینجور مواقع بیاد دستاشو بذاره رو گوشت، بگه نگران نباش. من مراقبم. بعد دوتا تسبیح تربت برداره بیاره، بگه بیا دعا کنیم همه‌اش به‌خیر بگذره.


  • نظرات [ ۹ ]

مغزِ بی‌قواره‌ی من واژه می‌نوشت

یه دوستی داشتم گفت یه شعری بنویس توش اسم من باشه. الهه...

شاید الهه بودن تنها به بال باشد
شاید که یادِ مویت تحویلِ سال باشد

جانا نگاهِ گرمت دائم به خاطرم هست
هرچند عشقِ من در قلبِ تو کال باشد

فالی گرفتم و گفت حافظ به روحِ خسته
در سرنوشتِ یوسف باید وصال باشد

آغازِ راهِ عشقت پایانِ زندگی بود
انگار کُن که دنیا درگیرِ دال باشد



  • نظرات [ ۷ ]

این یکی برای من...

+ از اون چیزایی که انگار قراره یه چیزی بشن؛ ولی نهایتا یه فولدر میشن توی چیز. دوستش دارم. بی‌نهایت دوستش دارم.
باورم نمی‌شه کسی کپی کنه. باورِ آدما رو از ریشه نزنیم. با تچکر 

وفاتِ بانو، تسلیت. رهرو باشیم ان‌شاءالله :)

***
بی‌بی می‌گفت تو خانه‌ای که دختر هست، دوچیز باید همیشه پهن باشد. یکی سجاده‌ی دعا و آن دیگر، سفره‌ی اطعام.
بی‌بی تک‌دخترِ خانواده‌ی خودش بود؛ با چهار برادر. خان‌دایی‌هایی که وقتی من به دنیا آمدم همه‌شان به جز دایی‌مُحِبّ، به دیدارِ حضرتِ حق شتافته بودند. 
خانواده‌ی بی‌بی این‌ها، طورِ عجیبی به دختر احترام می‌گذاشتند. طورِ عجیبی دختر را دوست داشتند. از حدِ معمول بیشتر. حالا خودت بخوان که وقتی بعد از چهار پسرِ گردن‌کلفت، خدا دختر عنایت‌شان کرده بود چه سوری گرفتند و چه عِزّتی گذاشتند به بی‌بیِ ما.
آخِر فاطمه‌ی زهرا تو این خانواده خیلی ارج و قرب داشت. هرکی مریض می‌شد نذرِ بانو می‌کرد، هرکی گره به کارش می‌افتاد، دستِ مشکل‌گشای بانو را طلب می‌کرد. 
برای همین دختر برایشان چیزِ دیگری بود. چون فاطمه‌ی زهرا برایشان بانوی دیگری بود.
خُب بی‌بی که توی هم‌چه خانواده‌ای قد کشیده بود، باور داشت که تو خانه‌ای که دختر هست، دو چیز همیشه باید پهن باشد. یکی سجاده‌ی دعا و آن دیگر، سفره‌ی اطعام.
اولی را برای آن که خدا را بابتِ این رحمت شُکر بگویی؛ و دومی را برای آن که حقِ این موهبت گذاشته باشی با محبتِ به دیگر بندگان.
بی‌بی می‌گفت :« باید شکر کرد. اگر مال‌داری خمس و زکات بده. اگر عالِمی معلمی کن. اگر خانه‌داری روضه بگیر.»
بی‌بی شاکر بود. جوری که خوب یادم هست روزهای کودکی می‌دیدم، فرشته‌ها خودشان می‌آمدند کنارِ بی‌بی، می‌گفتند:« قربانِ دست و پنجه‌ی بلورت بی‌بی خاتون. قربانِ عطرِ کتلت و فسنجانت خانم‌جان. خودت را که نباید هلاک کنی برای دیگری. گوشتِ تنت آب شد خانم. دریای دلت خشکید خانم.»
و بی‌‌بی دست‌هایشان را پس می‌زد؛ کتلت‌ها را برمی‌گرداند و رویش را هم.
بعدها البته فهمیدم آن‌ها فرشته نبودند. خانم‌های همسایه بودند. فکر کن خودشان از نذری گرفتن خسته‌ شده بودند!
یکی از آن‌روزهای محرم بود. سالِ هشتاد. سالِ هشتاد محرم و نوروز به هم گره خوردند. بی‌بی داشت برای نوه‌ها می‌گفت که عمونوروز و آقامحرم باهم دستِ دوستی داده‌اند امسال که سالمان حسابی پررونق بشود.
من داشتم حلوا تزئین می‌کردم. آن‌سال شانزده‌ام را تازه تمام کرده بودم. تو خانه‌ی ما دختر بعد از نه سال واقعا بزرگ تلقی می‌شد. باید آرام‌آرام پیِ یادگیری همه‌چیز می‌افتاد. البته پسرها هم از روی حسادت، نهایتاً تا ده_دوازده سالگی صبر می‌کردند و بعد می‌رفتند پیِ پیشه‌ای، کسبی، کاری.
من داشتم حلوا تزئین می‌کردم. درمانده که روی این ظرفِ آخری چه طرحی بزنم، سرم را بالا آوردم. داشتم حلوای امام حسین تزئین می‌کردم. سرم را که بالا آوردم، پرچمِ حسین را دیدم...
آنجای آدمِ دروغگو! پرچمِ حسین را ندیدم. پرچم‌دارِ حسین را دیدم.
من پرچم‌دارِ حسین را دیدم و دست‌های کارکرده‌اش را. من پرچم‌دارِ حسین را دیدم و صورتِ تازه مودار شده‌اش را. من پرچم‌دارِ حسین را دیدم و چشم‌های درخشانش را.
من دست‌های پرچم‌دار را روی حلوا کشیدم. دست‌های عباس را.
آن‌سال همه عاشقِ آن ظرفِ حلوا بودند. می‌گفتند متبرک به ابالفضل‌العباس است. ولی...
آنجای آدمِ دروغگو! 
متبرک به دست‌های عباس بود. اما نه عباسِ حسین... شاید هم او واقعا عباسِ حسین بود.
نه... او عباسِ من بود. حسین بخشنده نیست مگر؟ قمر بنی‌هاشم را برداشت برای خودش.
این یکی عباس برای من. 


  • نظرات [ ۱۰ ]

بازجوید روزگارِ وصلِ خویش

می‌گه وقتی رسیدی تهِ تهش، بشین گریه کن، خودتو بکوب به درودیوار تا یهو یه نوری، یه برقی، بیفته بینِ دوتا دستات که گرفتی رو به آسمون.
امروز یه‌لحظه رسیدم تهِ تهش. واقعاً ها. گفتم بگیر بتمرگ حنانه که فقط داری اکسیژنِ دنیا رو حروم می‌کنی.
بعد نشستم برای خودم گوجه خرد کردم و ریختم تو پیاله و با نمک هم زدم. گوجه برای من خاصیتِ آرامبخشی داره :) و برای خالی نبودن عریضه، تلویزیون رو هم روشن کردم. رسیدم به کانالِ آی‌فیلم. 
 اول_دومِ راهنمایی بودم... یه سریالی پخش می‌شد به اسمِ مدرسه‌ی ما. نمی‌دونید چه‌قدر عاشقش بودم که. نمی‌دونید وقتایی که بعدازظهری بودم با چه هولی خودمو می‌رسوندم خونه و اگه می‌دیدم شروع شده و یه دقیقه‌اش رو از دست دادم چه غمی می‌نشست به دلم.
من همون‌روزها رویام رو ساختم. هدفم رو معین کردم. من همون روزها عشقم رو پیدا کردم. 
آرزو کردم معلم ادبیات بشم! :)
یه‌معلم که بی‌اعتناییِ شاگردهاش اون‌ رو دلسرد نکنه. یه‌معلم که با شاگردهاش تو مسیرِ مدرسه به خونه قدم بزنه. 
یه‌معلم که درسِ عشق و آرامش و لبخند بده. یه‌معلم که یه نسلِ پُرشور تربیت کنه. من اون‌موقع دوازده_سیزده سالم بود. ولی رویا داشتم، هدف داشتم، آرمان داشتم.
انشا می‌نوشتم با چه حرارتی. کتاب می‌خوندم با چه شوری. لبخند می‌زدم با چه عمقی. مِهربونی می‌کردم با چه صداقتی.
ولی چی شد؟ زمان چی کارم کرد؟ چرا من رفتم تجربی خوندم؟ چرا انقدر آدمِ غمگینی شدم؟ چرا انقدر پرخاشگر و عصبی شدم؟
چرا انقدر افکارم پوچ و سطحی شدن؟
مگه من همون دختری نبودم که توی ذهنش یه شهرک داشت که همه‌ی آدم‌هاش با وجودِ همه‌ی سختی‌ها، به هم لبخند می‌زنن؟
امروز داشتم به این فکر می‌کردم که من چه آدمِ ساده‌ای شدم. چه آدمِ سطحی. ولی دیدنِ دوباره‌ی این سریال می‌دونید چی رو به یادم آورد؟
این‌که دنیا یه پاک‌کن برداشته و شروع به پاک کردنِ من از زندگیِ خودم کرده. 
فهمیدم چرا انقدر افکارم عجیب و درهم‌تنیده‌ان. چون می‌خواستم آدمِ جدیدی از خودم بسازم، اما ته‌رنگِ اون دختربچه هیچ‌جوره پاک نشده بوده.
امروز دوباره مدرسه‌ی ما رو دیدم... قراره دوباره هر روز ساعت پنج هرطوری هست خودم رو برسونم به تلویزیون و با اشتیاق برای بارِ دوم دنبالش کنم.
چون می‌خوام دختربچه رو بیدار کنم. وقتشه دست بکشم به سرش، ببرمش فیزیوتراپی، ببرمش پیش روانکاو، درمونش کنم.
هرروز بهش چای نعنا بدم که روحش خنک شه. براش کتاب داستان بخونم... 
بزرگش کنم. دخترکوچولو می‌خواد معلم ادبیات شه. می‌خواد یه نسلِ عاشق تربیت کنه.
یاعلی مددی.

  • نظرات [ ۸ ]

مغز آدمِ زنده هم می‌پوسه مگه؟

شایدم کلش خواب باشه. شایدم ما آدمکای یه بازیِ ویدئویی باشیم. شایدم ما شخصیتای یه کتاب مصور باشیم.
فکر کنم باید به شیوه‌ی اینسپشن برای خودم یه توتم بسازم. مثلا یه مکعب روبیک که وقتی خوابم، رنگاش درست نیست و وقتی بیدار می‌شم درسته.
اینجوری خوش می‌گذره. چون مکعب روبیک من هیچ‌وقت درست نمی‌شه. بعد هی رویا در رویا. خواب در خواب. 
اگه همه‌اش یه خواب بود، درد داشت؛ ولی بیشتر خوش می‌گذشت :)


+ اون دنیا اگه ازم پرسید چی کار کردی؟ میگم دروغ گفتم. نقاب زدم. زشت بودم. 
اگه گفت چرا... میگم، فکر کردی چرا مردم؟ اومدم از خودت بپرسم که بفهمم چرا.

  • نظرات [ ۷ ]

راز خلقت همه پنهان شده در عینِ علی‌ست

سراسرِ وجودِ علی، تاریخ و سیرتِ علی، خلق و خوی علی، رنگ و بوی علی، سخن و گفت‌وگوی علی درس است و سرمشق است و تعلیم است و رهبری است. همچنان که جذب‌های علی برای ما آموزنده و درس است، دفع‌های او نیز چنین است. ما معمولاً در زیارت‌های علی و سایر اِظهار ادب‌ها مدعی می‌شویم که ما دوستِ دوستِ تو، و دشمنِ دشمنِ تو هستیم. 
تعبیرِ دیگرِ این جمله، این‌ست که ما به سوی آن نقطه می‌رویم که در جَوّ جاذبیِ تو قرار دارد و تو جذب می‌کنی و از آن نقاط دور می‌گزینیم که تو آن‌ها را دفع می‌کنی. ....
اما از آنچه گفتیم معلوم شد که علی دوطبقه را سخت دفع کرده است:
1. منافقانِ زیرک
2. زاهدانِ احمق
همین دودرس برای مدعیانِ تشیعِ او کافی است که چشم باز کنند و فریبِ منافقان را نخورند؛ تیزبین باشند و ظاهربینی را رها نمایند؛ که جامعه‌ی تشیع در حال حاضر سخت به این دو درد مبتلاست.
(جاذبه و دافعه‌ی علی علیه السلام. | استادِ شهید، دکتر مرتضی مطهری)


+ تولدِ حضرتِ مولا مبارک :)
امروز روزِ خوبیه، شاده، می‌بینی لبخندِ آسمونو؟
امروز خوشحال باش.


+ چندروزی، چندپستی از این کتاب «جاذبه و دافعه‌ی علی (ع)» می‌ذارم. بماند در ذهنم. 


+ عنوان، مصرعی از شعرِ سید حمیدرضا برقعیِ گرانقدر. شعر کامل 
این یکی رو هم کامل بخونید. عااالیه. باز هم چاره علی بود، نه آن دیگرها.
سایت‌های دیگه شعر رو کاملِ کامل نداشتن. به‌خاطر همین اینا رو لینک کردم. کامل بودن :)

+ بالاخره یه‌روزی می‌رسه که من یه فونتِ ثابت انتخاب کنم. این خوبه؟ خواناست؟ 

  • نظرات [ ۷ ]

یه ذره هم ساکت بشیم بد نیست البته.

یکی از نکات جالب اتوبوس دانشگاه اینه که محیط اونقدر شلوغه که هیچ‌کس دیگری رو نمی‌بینه و در نتیجه اگر مثلِ من آدم کنجکاوی _ و نه فضول_ باشید، می‌تونید با خیالِ راحت به همه گوش بدید و همه رو نگاه کنید و همه اونقدر دارن مراقبت می‌کنن که پخشِ زمین نشن، متوجهِ نگاه‌هاتون نخواهند بود.
یه‌سریا هستن از لحظه‌ی اول که وارد می‌شن، با هندزفری قدم به عرصه‌ی اتوبوس می‌ذارن. بعد دو حالت پیش میاد. 
یا سرشونو می‌اندازن پایین و یا به بیرون خیره می‌شن. اینا یا دارن بابک جهانبخش گوش می‌دن، یا مازیار فلاحی، یا موسیقی فیلمِ کره‌ای عاشقانِ ماه، یا آهنگِ مجنونِ حامد همایون. خیلی علاقه‌مندهاش دارن دکلمه‌های علیرضا آذر گوش می‌دن. اینا کسایین که من واقعا دلم براشون کبابه و دوست دارم هی بهشون بگم ببین من همه‌ی این راه‌ها رو رفتم. تهش فقط هی غمگین‌تر می‌شی. و تازه غمِ لذت‌بخشی هم عایدت نمی‌شه. چون می‌دونید یه سری غم‌ها و دردها و مصیبت‌ها خیلی لذت‌بخشن که حالا توضیحشون در این مقال نمی‌گنجه :/
دسته‌ی دوم دارن با پاشون روی زمین، یا با دستشون روی میله ضرب می‌گیرن. اینا دارن حامد پهلان و امید جهان و اون یارو...چیز. آهان. امید حاجیلی گوش می‌دن. خب این دسته رو واقعا درک نمی‌کنم. چون صدای تکنو؟ بِیس؟ اون دوبس دوبس خلاصه، از بیرون هندزفری من می‌شنوم ساعت هشت صبح سرگیجه و حالت تهوع می‌گیرم. تو چه‌طوری با اون ولوم داری گوش می‌دیش لعنتی؟ 
خب اول گفتم دو حالت پیش میاد. الان پس می‌گیرم حرفم رو. یه‌سری حالتِ دیگه هم پیش می‌آد. مثلا مورد داشتیم طرف هشت صبح از دمِ درِ خونه شروع کرده به گوش دادنِ تولدونه‌ی رادیوبلاگیها  هی لبخند زده، هی چشم‌هاش خیس شده. ملت هم طوری نگاهش کردن که یعنی از دست رفتی. ولی خب شخصِ مذکور به هیچ نگرفته و بازم گوش داده.
یا یکی دونفرو دیدم، گاهی موقعِ گوش‌دادن به چیزی که از هندزفری به گوششون منتقل می‌شه، طوری لبخند می‌زنن، طوری سرشون رو پائین می‌اندازن، طوری با حجب و حیا خنده‌ریزه می‌کنن، که خب مسلمه دارن چی گوش می‌دن. یارو از چشم‌هاش داره قلب می‌زنه بیرون :))
ولی خب به هر صورت، من جدیدا دیدم آدمِ جدیدی تو اتوبوس نمی‌آد و کشفِ جدیدی هم صورت نمی‌گیره. اونقدری هم محیط خلوت نیست که بتونم کتاب بخونم و رسماً دو تا چهل دقیقه در روز زمانِ پِرت دارم. تصمیم گرفتم فایل‌های سخنرانی گوش بدم. سخنرانی‌هایی که هشتِ صبح آدمو بیدار می‌کنن و آماده برای یه روزِ قوی و عجیب.
فی‌الحال دارم مدیریتِ زمانِ آقای دکتر رائفی‌پور رو گوش می‌دم. حتی اگر از شخصیت‌ ایشون خوشتون نمی‌آد، بد نیست که یک‌بار این دوتا فایلِ مجموعا شش ساعته رو گوش بدید. حرص و جوش‌های ایشون برای زمانی که داریم از دست می‌دیم و حالیمون نیست. حرص و جوش‌هاشون برای زمان‌هایی که دارن می‌دزدن و عینِ خیالمون نیست. حسِ این رو بهتون می‌ده که باید بیشتر بدوید. 
و به طورِ کلی برای کسایی که دوست دارن سخنرانی گوش بدن، نرم‌افزار منبر رو پیشنهاد می‌دم. از کافه‌بازار می‌تونید برنامه‌اش رو رایگان دانلود کنید.  :)
شما تو اتوبوس، مترو، چی گوش می‌دید؟



  • نظرات [ ۶ ]

آنگونه ام که خواب قبولم نمیکند

میگم... شما تا حالا چندبار تو اینترنت همچین چیزایی رو سرچ کردید؟

:چطور خوابمان ببرد.

:چطور زود بخوابیم؟

:چرا خوابم نمیبرد؟ :(

:علل بیخوابی و بدخوابی :/

:تاثیر بیخوابی بر ذهن و روح :/


و از این قبیل چیزها خلاصه. من یه کلمه سرچ کردم، شصت هزار تا مقاله آورد و نهایتا نتیجه گرفتم از همون شیوه که بچه بودم مامانم بهم میگفت استفاده کنم. ایشون توصیه میکردن صلوات بفرستم، شیطون خودش میاد میخوابوندم شخصا. 

اینو هم امتحان کردم و شیطون چون از نیت قلبیم آگاه بود و میدونست هیچ معنویتی پشتش نیست نیومد پیشم.

شمردن لنگ و پاچه گوسفندا هم تاثیر نداشت.


خب ناااامرد... لااقل وقتی صبح ساعت پنج و نیم باید بیدار شم اینکارو باهام نکن :((


عنوان از جناب محمدعلی بهمنی:

این چندمین شب است که بیدار مانده ام

آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند



  • نظرات [ ۷ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan