تراکم اندیشه‌ها

شایدم بتونم

توی کتابِ پروژه‌ی شادی، یه اتفاقِ بانمک هر چند صفحه یک‌بار براتون رخ می‌ده؛ و اون اینه که این چه‌قدر شبیهِ زندگیِ منه، این چه‌قدر شبیهِ رفتاریه که من دارم، کسی که نویسنده ازش صحبت می‌کنه، چه‌قدر شبیهِ یکی از اطرافیانِ منه. 

و این مثبت‌ترین نکته‌ی کتابه. این که تو باهاش احساس صمیمیت و نزدیکی می‌کنی، حرف‌هایی که می‌زنه برات ملموسه و راهِ حل‌هایی که بهت می‌ده، از اونجایی که با مثال و نمونه‌ی واقعی توی زندگیِ خودش عجین شده، به جونت می‌چسبه و فکر می‌کنی که واقعاً عملیه. 

گریچن رابین، همسر، مادر، یه نویسنده و وکیلِ سابق، به عصرِ بارونی، توی اتوبوس، یه مسئله براش ایجاد می‌شه: شادی.

اینکه من شاد هستم یا نه؟ چه‌قدر شادم؟ چه‌طور می‌تونم شاد باشم؟ 

و شروع می‌کنه به تحقیق و مطالعه و تفکر درباره‌ی شادی و ذره ذره توی زندگیش دنبالِ رگه‌های این موضوع می‌گرده و از وقتی که دقیق می‌شه روی سبکِ زندگیش، خودش و اطرافیانش، یه عالمه نکته‌های کوچیک، که شاید به خاطرِ تکراری‌شدن، بی‌اهمیت به نظر می‌رسیدن می‌شه و وقتی سعی می‌کنه اونا رو رعایت کنه، متوجه می‌شه که چه تاثیراتِ بزرگی می‌ذارن. 

راستش نمی‌خواستم درباره‌ی این کتاب پست بذارم، تا وقتی که حس نکردم روی زندگیم حتی یه نقشِ کوچولو گذاشته؛ پس اگه الان پستش توی این وبلاگه و براش چسبک (هشتگ :/) گذاشتم، یعنی نشونه‌هاشو دیدم. حتی به شیوه‌ی آزمون و خطا، یه روز سعی کردم مثلِ کتاب باشم و یه روز نباشم و دیدم که چه‌قدر تفاوت ایجاد می‌شه، اگه آدم روی رفتارهاش دقیق باشه.

به خاطر همین تصمیم گرفتم پروژه‌ی شادیِ خودم رو داشته باشم. نگاهِ خودم، به زندگیِ خودم. هفته‌ای یک‌بار، شنبه‌ها، هم یه پست درباره‌ی تصمیمم برای هفته‌ی پیشِ رو، اینجا می‌نویسم. 

اولین تصمیم، اولین هفته، مرتب‌کردنِ وبلاگه. طبقه‌بندیِ موضوعی رو قبلاً امتحان کردم و نتیجه نداده. این دفعه قراره از برچسب استفاده کنم و ذره ذره توی وبلاگ اعمالش کنم و از الان نگم که اگه عملی نشد خودزنی نکنم :/


اولین هفته، اولین برچسب: پروژه‌ی شادی


پ.ن: هوا ابریه، برف میاد و به طرزِ غریبی، دارم وصلش می‌کنم به احساسِ خودم. به اینکه وقتی یه اشتباهی می‌کنی، حتی آسمونم صداشو می‌شنوه... با هفت طبقه فاصله.

  • نظرات [ ۱۲ ]

واسه تغییر، واسه هرچی، از خودت شروع کن

توی اتوبوس نشسته بودم. روبه‌روم یه خانمی داشت قلاب‌بافی می‌کرد. خیلی برام بانمک بود که به نگاه‌های بقیه هیچ کاری نداشت و همینجور می‌بافت. چندبار خواستم درباره‌ی رفتارش، به ذاتِ قلاب‌بافی، به این کاموا موهرها که خیلی خوشگلن و بافتشون به نظرم چه‌قدر طاقت‌فرساست بهش یه جمله بگم. اما خب طبق روالِ همیشه، سکوت کردم و زل زدم به بقیه.

یه مامانِ دیگه، اون یکی روبه‌روم (؟) بود. درواقع اگه روبه‌روی من دو تا صندلی بود، این مامانه سمتِ چپ قرار داشت :دی و پسر کوچولوش که تازه از مدرسه اومده بود، رفته بود پشتِ سرِ من روی این صندلی‌های طبقه‌ی بالا نشسته بود و مادرِ مذکور هی با نگرانی بهش می‌نگریست می‌گفت نخوابی ها. نخوابی... خوابت نبره. الان می‌رسیم. نخواب. تا اینکه صندلیِ کنارِ پسرش خالی شد و خودش هم بلند شد و رفت اون بالا کنارِ پسره نشست که از نزدیک مراقبِ خواب نرفتنش باشه. اولاً که مامانه خیلی نمکی و مهربون بود. از این مامانای تو فیلما. هی قربون صدقه می‌رن و با لبخند و تصدقت برم، ابرازِ محبت می‌کنن. به جاش پسره از این یاغی‌ها که چندبار قصد کردم برم سلاخیش کنم. چرا جواب محبت رو اینجوری می‌دن همه‌ی آدما؟ :| حالا...

در نظر بگیرید که یکی از صندلی روبه‌رویی‌های من الان خالی بود و روی اون یکی، خانمه همچنان می‌بافت. خیلی هم بافتش ظریف و قشنگ و دستش تند بود.

سه‌چهار نفر به میله‌های اتوبوس تکیه داده بودن، یا گرفته بودن، یا ازش آویزون بودن یا به هر شکلی که ممکن بود توی اتوبوس ایستاده، و هیچ‌کس پا نشد بیاد بشینه. برام جای تعجب داشت چون اساساً اتوبوسِ دانشگاه اینجوریه که همه کمین کردن و وقتی کسی بلند شه، هنوز نیم‌خیز نشده یک می‌شینه جاش. گفتم خب شاید ایستگاه‌هاشون نزدیک بوده و دیگه دیدن فایده نداره بشینن. 

اما یک، دو، سه ایستگاه گذشت و پیاده نشدن و در این زمان یه خانمِ دیگه‌ای از صندلی‌اش بلند شد که از اتوبوس خارج شه. پس الان یه صندلیِ خالیِ دیگه، که روبه‌روی من نبود، داشتیم. و یکی از ایستاده‌ها اومد نشست اونجا! خب پس اون نمی‌خواسته پیاده شه و از قضا قصدِ نشستن هم داشته! اما احتمالاً متوجهِ صندلیِ خالی نشده. 

یه استگاه بعد یکی دیگه پیاده شد و یکی دیگه از ایستاده‌ها اومد نشست و دو نفر دیگه سوار اتوبوس شدن و اونا هم ایستادن در حالی که همچنان صندلی روبه‌روییِ من خالی بود!

و من متوجهِ یه چیز بانمک شدم. آدما وقتی سوار اتوبوس می‌شن، اگه ببینن بیشتر از دوسه نفر ایستاده هست، اصلاً به سمتِ صندلی‌ها نگاه نمی‌کنن و می‌ایستن چون فکر می‌کنن حتماً صندلیِ خالی نیست که کسی نمی‌شینه. 

و فکر کردم که چندنفر از ما، توی زندگی‌هامون، فقط چون دیدیم بقیه ایستادن، ایستادیم. چون بقیه رفتن تجربی، رفتیم تجربی. چون بقیه کنکور دادن، کنکور دادیم. چون بقیه دنبال کار بودن، دنبال کار گشتیم. چون بقیه یه لباس خاص رو مد کردن، اون لباس خاص رو پوشیدیم. چون بقیه، همه یه جور دیگه‌ای زندگی کردن، همه دقیقاً اون‌جور زندگی کردیم.

اون صندلی تا آخرِ مسیرِ من خالی موند و من داشتم فکر می‌کردم به اینکه چه اهداف، رویاها و سرنوشت‌ها هستن که فقط با یه نظر انداختن و به بقیه اکتفا نکردن، ممکن بود اتفاق بیفتن و باعث درخششِ ما بشن، اما همینجوری دست نخورده و نو موندن.

اون صندلی، تا آخرِ مسیرِ من خالی موند و من داشتم فکر می‌کردم به اینکه چرا هیچ‌کس شروع نمی‌کنه به ایجادِ تغییر؟ چرا من شروع نمی‌کنم به ایجاد تغییر؟


پ.ن: عنوان :بشنوید

پ.ن2: راستش مطمئن نیستم که اون صندلی واقعاً تا آخر مسیرم خالی موند یا نه. واقعاً یام نمیاد. صرفاً جهت تاثیرگذاری بیشترِ کلام بود :دی

  • نظرات [ ۴ ]

خودشو گول زد و هشتصد خط نوشت!

روزگاری بود که می‌آمد، هشتصد خط می‌نوشت، بد و بیراه می‌شنید و می‌گفت: من نمی‌تونم کم بنویسم. حالا از انگشت‌هایش چهار قطره لغت هم نمی‌چکد بدبخت. 
هی زل می‌زند به صفحه، هی برمی‌گردد زندگی‌اش را نگاه می‌کند، هی توی اتاق‌های مغزش چرخ می‌زند، چی عوض شده؟ نگاه‌کردنش؟ فکرکردنش؟ زندگی‌کردنش؟ 
هیچی برای نوشتن نیست؟ جوک نگو! هیچ زندگی‌ای نیست که چیزی برای نوشتن نداشته باشد. هیچ زندگی‌ای. حنای دیروز می‌توانست برای این کمد جدیده که به اتاقش آمده و دارد برای تک تک زوایایش نقشه می‌کشد که کجاش چی بچسباند و کجاش چی بچپاند، برای تک تک امتحان‌هایش، برای اینکه چطور خطش توی هر امتحانی، به نسبتِ علاقه‌ای که به آن داشته تغییر می‌کرده، برای نمره‌ی بیستی که گرفته و باور ندارد که حقش باشد، برای آن نسکافه بدمزه‌ها که متوجه تفاوتِ مارکش نشده و یک بسته‌ی بیست‌تایی ازشان خریده، برای آن چیزه که الان چون یکی از آشناها ممکن است وبلاگ را بخواند، نمی‌تواند بنویسد چون او می‌فهمد و دلخور می‌شود، برای تصویر خودش توی آینه،  برای این کفش پشمکی توخانه‌ای‌ها که عاشقشان است، برای تک‌تک اپیزودهای دکتر هو، برای موبایلش که دیوانه شده، برای چیزشدن تلگرام، برای دانشگاه و استادها و کتاب‌ها و تک تک قرونِ گذشته، برای چارتِ بیخودِ درسی، برای تلاشِ خودش جهتِ درکِ چیزهایی که دانشگاه بهش نداده، برای پیداکردنِ آینده‌اش، برای غرور و تعصب که از شدت شوقش بارها غش و ضعف کرده، برای گردنبندِ تاردیسی که برای خودش کادو خریده، برای تصمیمات عجیب و غریب این مدتش، برای شخصیتی که دارد برای خودش می‌سازد و برای همه‌ی همه‌ی این چیزها... هزارتا و ده‌هزارتا پست بنویسد! پیدا کنید فاعلِ جمله را :دی 

پ.نان: خودم جان؟ عزیزم؟ فکر کردی ولت می‌کنم به حال خودت؟ فکر کردی می‌ذارم این وبلاگو پاک کنی مثل قبلیا؟ زهی خیالِ باطل! شده مجبورت کنم در حدِ نُت تمام این چیزای مهمو بنویسی، این کارو می‌کنم. 
پ.2نان: این پست تکمیل نشده. فقط مقدمه رو نوشتم. این پست تموم نمی‌شه، چون من باید ذره ذره پیدا کنم علتِ این کم‌کاری رو؛ نه یهویی و توی یه پست. قربان شما.

  • نظرات [ ۶ ]

پیش‌نویسِ شخصیت

من هیچ‌وقت، هیچ‌چیز را برای خودم نخواستم. هیچ‌وقت هیچ آرزویی برای خودم نکردم. هیچ‌وقت برای خودم رویایِ رسیدن به چیزی را نداشتم. (الا راهیانِ نور، که آن هم اگر دقیق نگاه کنی سفر به نقطه‌ی صفر است. نقطه‌ای که هیچ‌ تعلق و آرزویی در آن باقی نمی‌ماند. جایی که فقط تویی و صحرا و آسمان. ضمن ذکر این نکته که از این یکی هم حاضرم بگذرم). 
نمی‌دانم چه چیزی، در کجای زندگی‌ام خراب شده که به این حال افتاده‌ام؛ که حتی خاطره‌هایم را هم برای خودم نگه نمی‌دارم. که فقط چندتا تصویرِ مخدوش از تمامِ دورانمِ کودکی‌ام برایم باقی مانده باشد.
تنها صداهایی که هنوز خاطرم هست، از همان لحظاتِ آغازینِ شناختِ دست راست از چپ، این بود:« تو دخترِ عاقلی هستی.»، «تو که می‌فهمی رعایت کن.»، «تو که این چیزا رو درک می‌کنی قربونت برم»، «تو که هزار ماشاءالله خانم و بزرگی برای خودت.»
و من از همان اول، دخترْ بزرگه، دخترْ عاقلْ شیرفهمه بودم. همانی که حواسش بود اگر غذا کم آمده، اصلاً اشتها نداشته باشد. همانی که اگر دونفر با هم دعوا می‌کردند تمام لحظات میانجی‌گری می‌کرد. همانی که وقتی اتفاقی می‌افتاد و بقیه‌ی بچه‌ها گریه می‌کردند و بزرگ‌تر‌ها می‌رفتند بغلشان می‌کردند، نگاه می‌کرد به این نوازش‌ها و محبت‌ها و با خودش می‌گفت: «خب من درک می‌کنم. اون گناه داره. شرایط سختی داره. من اوضاعم خیلی از اون بهتره، پس بذار همه اونو بغل کنن.» همانی که همیشه برای خودش تخیل می‌کرد که گروگانش گرفته‌اند_و با شالِ گلبهیِ پولکی دست و بالش را بسته‌اند_ و بعد سربرمی‌گرداند و می‌دید خودش گروگانگیر است، خودش نیروی ویژه، خودش گروگان. و باز خوشحال بود، چون گروگان گرفته‌شدن، یعنی دیده شدن. نه؟ برای ختربچه‌ای که ندانسته، عقده‌ی توجه گرفته، این اتفاقِ خوبی نیست؟
هیچ‌کس، هیچ‌کدام از کسانی که مرا بابت مطالعه، هوش، خوش‌زبانی و آرامشم تحسین می‌کردند، حواسشان نبود که هر بنی‌بشری، احتیاج به چندسال بچگی‌کردن دارد. من هم که از کجا خبر داشتم؟ فکر می‌کردم قاعده‌ی زندگی همین است که من دختر عاقلی باشم.
یادتان هست پستِ مادر را؟ من از ابتدا، مادربودن را آموختم، و مادربودن را از عجیبْ‌مادری هم فرا گرفتم! از وقتی خودم را شناختم دیدم که دارم برای یک نفرِ دیگر فدا می‌شوم، چون من بیشتر می‌فهمم و درکِ شرایط و تشخیص خوب از بد دارم.
حالا بیست سالگی‌ام را در حالی سر می‌کنم که تا حالا بچه‌ نبوده‌ام. حالا توی همه‌ی رفتارهایم، پختگیِ یک مادر، با نابالغیِ یک بچه‌ی سه ساله‌ی پرجنب و جوش توام شده و این بچه‌ی یاغی هر ازگاه سربرمی‌آورد و خودی نشانم می‌دهد و خانه خرابم می‌کند.
من یک مادرِ خسته، در آستانه‌ی میان‌سالی‌ام، که از بس غصه‌ی عالم را خورده و برای غصه‌های خودش وقت نداشته، یک زنِ عبوس، بداخلاق، اخمو و غرغرو ازم باقی مانده که حوصله‌ی هیچ آدمِ جدید، ارتباطِ جدید، ملاقاتِ جدید و گفت‌وگوی جدید را ندارد. پیرزنی که افتاده گوشه‌ی خانه‌ی سالمندان، در حالی که توی عمقِ قلبش، صدای فریادِ کسی به گوش می‌رسد که دارد داد می‌زند:«بذار من بازی کنم!»

+ هشت، نه سالگی، وقتی ماشین را جلوی شهربازیِ ارم پارک کرد و گفتم: نمی‌خوام. برگردیم خونه. 
+ آن روز توی کلاس بیان و دوبله، وقتی تمرینِ قهقهه داشتیم و استاد آمد جلوی صورتم و گفت: بخند. گفتم: نمی‌تونم. من تا حالا بلند نخندیدم.
+من هنوز وقتی می‌خواهم گریه کنم می‌روم توی دستشویی و زل می‌زنم توی آینه به خودم. اینجوری دیگر تنهایی گریه نمی‌کنم.
+ «از دست‌دادنِ هیچی نمی‌تونه منو ناراحت کنه. از دست‌دادن برای من عادی‌ترین اتفاقِ دنیاست.»
+ «امشب هر حاجتی بخوای، خدا بهت می‌ده» . «من هیچ حاجتی به ذهنم نمیاد.»

پ.نان: رسیدین به پی‌نوشتِ پستِ قبل که گفتم من نمی‌تونم دو تا پست شنگول پشت هم بنویسم یا نه؟ :دی
پ.2نان: اگه این اندوهِ ملایمِ همیشگی رو پاک کنم، هروقت که تلاش کردم این اندوهِ ملایمِ همیشگی رو پاک کنم، اتفاقاتِ بدتر تلنبار شدن. شاید یه روز تصمیم گرفتم این راه رو برم، و حالا هرقدر تلاش کنم برای اینکه بچه‌ی شاد و سرخوشی باشم، نشه. چون باید قبلاً تصمیممو می‌گرفتم.
پ.3نان: دستخطِ نگارنده‌تون رو تا حالا دیدید؟ #رونمایی
ثلثِ شکسته‌ی نیم‌نستعلیقِ دستْ‌پا بالاست :دی 
پ.4نان: کسی اعتراضی به این زرت زرت پست گذاشتنا داره؟
  • نظرات [ ۶ ]

معدود

بعضی صبح‌ها، همینجور الکی با لبخند از خواب بیدار می‌شوی و برایت کوچک‌ترین اهمیتی ندارد که قرار است امروز چه‌طور بگذرد. اینکه قرار است چند ریشتر زلزله بیاید، قرار است صدای داد و بیداد توی خانه بپیچد، قرار است همه‌ی کسانی که می‌شناسی غرقِ خشم باشند، قرار است چندتا کارِ حال‌به هم زن و بی‌اهمیت را انجام بدهی، فقط چون دلت نمی‌آید از زیرِ انجامش شانه خالی کنی. فقط خوشحالی و دلیلِ این خوشحالی این است که پریشبش، نزدیک‌های طلوع آفتاب، چشمت از گوشه‌ی کرکره، به آسمان افتاده و فکر کردی شکمش پف کرده و اگر کسی همت کند و برود آن بالا و با سوزن بزند روی یکی از ابرها، یک‌هو همه‌اش با هم منفجر می‌شود و روی سرِ کلِ شهر می‌بارد و تو می‌توانی چتر بنفشه را برداری و بروی توی خیابان و بگیریش پشتِ سرت و بگذاری چادر و روسری‌ات خیس شود و این رطوبت نفوذ کند به کله‌ات و یخ بزنی. (دلیلِ برداشتنِ چتر فقط این است که صدای چیلیک چیلیکِ باران که روی پوستش می‌خورد قشنگ است). 
حتی مهم نیست که دیروز کسی با سوزن نرفت بالای آسمان و باران نیامد. تو خوشحالی چون تمامِ این چیزها توی مغزت رخ داد. چون باورش کردی و تمامِ این عطرِ خوش، این صدای دلبر را تجربه کردی. 
پس نمی‌گذاری روزت بد بگذرد. هرچند با صدای جیغ و غرغر از خواب بیدار شده باشی، هرچند تمامِ روز صدای نک و ناله شنیده باشی، هرچند یکی سعی کرده باشد با کلی کنایه‌زدن حالت را بگیرد. هیچ‌کدام از این‌ چیزها نمی‌توانند حالت را بد کنند، چون تو تصمیم گرفته‌ای فقط یک روز به خودت مرخصی بدهی. وبلاگ بخوانی، لبخند بزنی و آرام بگیری.
چون تصمیم گرفته‌ای یک روز به قلبت مرخصی بدهی و هی اذیتش نکنی. هی اشتباهاتت را به رویش نیاوری، هی شلاقش نزنی، هی همه‌ی موقعیت‌ها را برای خودت غم‌انگیز نکنی و هی احساس نکنی که این زندگی یک تراژدیِ بزرگ و غیرِ قابلِ تحمل است. گردنبندِ تاردیست را توی دست می‌چرخانی و برای خودت آهنگ زمزمه می‌کنی و قربان صدقه‌ی همه چیز می‌روی. 

پ.نان: من دو تا پیامِ خصوصی بدونِ هیچ آدرسی گرفتم. یکیشون از یه خواننده‌ی خاموش بود که گفت متنبه شده و بعد از عمری خوندنِ اینجا تصمیم گرفته برام کامنت بذاره و یکیشون فقط یه لبخندِ خالی.
به هر حال، آرزومندِ لحظاتِ خوش برای شما در این وبلاگ هستیم. قربانتان. حنانه ملقب به حنا حنوک حنی حن حنان حونا و سایر موارد.

پ.2نان: چرا معدود؟ چون احتمالاً دوباره از همین فردا نهایتاً برمی‌گردم به روالِ سابق و میام ناله می‌زنم براتون. فلذا دل خوش نکنید که من تغییراتِ فلان کردم :دی
  • نظرات [ ۱ ]

چشماش خیسه و لباش خندون

مامان‌ها لحظه‌ی تولدِ بچه‌شان، درست همان ثانیه‌ای که نوزاد برای اولین‌بار جیغ می‌کشد، تیغی برمی‌دارند و شاهرگِ حیاتِ خودشان را می‌زنند. 
از آن ثانیه به بعد، مامان خودش را وسطِ هر آتشی می‌اندازد تا طفلکش آسیب نبیند. مامان از شیره‌ی وجودش به او می‌بخشد، کمبودِ کلسیم و پوکی استخوان و ضعفِ عضلانی و دیسک کمر و گردن و خستگیِ مفرط و بی‌خوابیِ دائمی و همه‌ی این مصائب را به جان می‌خرد، تا یک نفر دیگر قد بکشد، حرف زدن و راه رفتن یاد بگیرد و وقتی حسابی قوت گرفت، برای خودش احساس کند کسی شده و رو در روی او بایستد و قلدری کند!
مامان از بعد تولدِ نوزاد، دیگر رویاها و آرزوهایش را دفن می‌کند، دیگر برای خودش راه نمی‌رود، برای خودش نمی‌دود، برای خودش نمی‌نشیند، برای خودش نمی‌بیند، برای خودش نمی‌نشیند.
مامان، ناگهان به خود می‌آید و می‌بیند متعلق شده. زندگی‌اش متعلق به پنبه‌ای پیچیده توی پنبه‌ای دیگر شده به نامِ نوزاد. 

شما را به خدا... این کجاش انصاف است؟ اگر روزی خدا را دیدم، حتماً از او خواهم پرسید، لحظه‌ی خلقتِ مامان‌ها، باورش می‎شد که بتوانند تا این اندازه، تا این عمق، تا این ارتفاع، تا این بعد از عشق را دست یابند؟ 

بچه‌های شما می‌بینند؛ دخترها بیشتر. و این وقف‌شدگی و این خودکشی را ذره ذره می‌آموزند. هرچند با مامانِ خودشان بد تا کنند و هرچند او را آزار بدهند، مامان یک چیزِ مهم را در وجودشان می‌کارد: «اگر روزی مادر شدی، تمامِ وجودت را به بچه هدیه کن و منتظرِ روزی بمان که او، تو را زخمی کند. غرورت را، آرزوهایت را، رویاهایت را و نهایتاً از او بیزار نباش.»

پ.نان: کی می‌گه که باید خودتو تلف کنی تا بچه قد بکشه؟ چرا نمی‌شه مادری باشی که به همه اهمیت می‌ده و خودش هم درجه‌ی بالایی از اهمیت رو داره؟ اگه این زن نباشه، جهانِ هستی تموم می‌شه و اون‌وقت هیچ‌کس حواسش به آرامشِ روح و سلامتِ قلبش نیست؟
یکی از خانمای سخنران، یه روزی عصبی شد از اینکه خانما داشتن شکلات‌های جشن رو می‌ذاشتن تو کیفشون و می‌گفتن می‌بریم برای بچه‌هامون. می‌گفت این چه مرضیه که شماها گرفتین؟ این شکلات برای شماست، سهمِ شماست از این جشن. این شکلات رو باید بخورید که قدرت داشته باشید برای زندگی‌کردن، برای بزرگ‌کردنِ همون بچه‌ها. 
اما... تهِ همه‌ی این حرفا، مادری مگه عاشقی نیست؟ مگه هفتمین مرحله‌ی عاشقی فنا نیست؟

پ.2نان: می‌تونم تمامِ عمر برای مادرم گریه کنم و هنوز کافی نباشه. مطمئنم همه‌ی شما هم...
  • نظرات [ ۴ ]

الان وقتِ خوابِ زمستونیت نیست.خرس نیستی که.

بعضی بازی‌ها را نمی‌شود با صبوری‌کردن و اندیشیدن پیش برد. نمی‌توان رکوردِ بهتری ثبت کرد، اگر قدرتِ تفکرِ سریع نداشته باشی، اگر نتوانی در لحظه، بهترین تصمیمت را بگیری و بهترین رنگ را انتخاب کنی و بهترین ضربه را بزنی. 
بعضی‌روزهای زندگی را هم نمی‌شود با آرامش پیش برد. نمی‌توانی فقط به انتظار بنشینی و فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی؛ چون سال‌ها بعد، یکی از روزهای معمولی و ساکتِ زندگی‌ات، وقتی سرت را به پنجره‌ی اتوبوس تکیه داده‌ای، یا با لیوانِ نسکافه در دست نشسته‌ای جلوی آینه و تخیل می‌کنی (بله من همیشه همین کار را می‌کنم و بله من هنوز بچه‌ی خیالاتی‌ای هستم و بله این خیال‌ها بسیار واقعی به نظر می‌رسند و بله مثلِ این است که من چندتا جهانِ موازی داشته باشم و توی هر کدام نقشی بر عهده‌ام باشد و بله مراقبم که دیوانه نشوم)، یا داری وبلاگ می‌خوانی و یا هر کارِ معمولی و آرامِ دیگر، یک رفتار، یک عطر، یک لغت، تو را پرت می‌کند به گذشته. به روزی که به خاطرِ زیاد اندیشیدن و زیاد معطل‌کردن و به جان‌نخریدنِ ریسک، یکی از شیرین‌ترین، پرامتیازترین و دلنشین‌ترین ضربه‌های زندگی‌ات را نزده‌ای.
گاهی باید سریع تصمیم بگیری، سریع دست به کار شوی و منتظرِ نتیجه بمانی. اگر خوب نبود هم... خب کی علمِ غیب دارد که بداند اگر این کار را نمی‌کردی، اتفاقِ بهتری می‌افتاد؟ 

پ.نان: یه حسی داشتم مثلِ اینکه یه مدته رفتم سفر و روی تمامِ مبل‌ها و میزها و چیزمیزای وبلاگ یه ملحفه‌ی سفید انداختم و خیلی از پست‌های قبلیم، بیشتر نقشِ گرد و خاک داشتن تا پست. فلذا، می‌خوام برگردم به روزای خوشِ قبلی که به هرچیزی که نگاه می‌کردم، یه ایده برای نوشتن پست به ذهنم می‌اومد. 
پ.2نان: چه خبر از خودتون؟ چی کارا می‌کنید؟#مرگ_بر_امتحان

  • نظرات [ ۶ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan