تراکم اندیشه‌ها

آپارتمانای خیلی زشت

مثل وقتی که دراز کشیدی و دستتو دراز می‌کنی تا دیوار... شبِ زمستونی... شبِ وسطِ زمستونی. دیوار یخه. دستت می‌ره بالاتر، گوشه‌ی پرده رو می‌زنی کنار. ماه افتاده بینِ دو تا آپارتمانِ زشت. 

دیدنِ تو اینجوری بود. وسطِ سرما، گیر کرده بودی بینِ دو تا آدمِ بی‌معنی. آدمِ بی‌معنی که می‌دونی چیه؟ آره... مثل همونایی که کنارت بودن اون روز. دست می‌کشیدن به زور تو کله‌ات که بگن مدلِ موهات به درد صدسال پیش می‌خوره. 

اصلاً سرِ همین چشمم برگشت سمتت. همه بهم می‌گفتن به دردِ صدسال قبل می‌خورم آخه. بشینم، روسری گلگلی رو سر، انار دون کنم و از گوشه‌ی خونه‌ام صدای بخارِ سماور بیاد. بعد عینِ فیلم فارسیا، برم بچرخم لای ملافه‌های سفید، باد بزنه، بارون بزنه، تو برسی. بعد قضیه بشه بالیوود. بچرخیم و بخونیم و بخونیم و بخونیم...

حالا یکیو دیده بودم که به دردِ صد سال قبل می‌خورد. نه صد سال تنهایی و این چیزمیزای غم‌انگیز. صدسال پیش، وقتی همه بوی خودشونو می‌دادن. صداشون صدای خودشون بود. صورتشون صورتِ خودشون...

برگشتم طرفت همون موقع. من هیچ‌وقت برنمی‌گشتم طرفِ کسی. سرم پایین بود و همیشه یه چیزی با خودم زمزمه می‌کردم همیشه. یه وقت یه دیالوگی از یه کتابی، فیلمی چیزی می‌افتاد دهنم و می‌گفتمش تا از مغزم خالی شه.

وقتی دیدمت، لبم جنبید. یه چیزی گفت عینِ دیالوگای این فیلما... «تو مثِ ماهی، وسطِ دو تا آپارتمانِ زشت.»

بعد تموم شد. همین بود همه‌اش. من رفتم یه وَر. تو وَرت با من فرق داشت. پشتتو کردی و با اون دو تا آپارتمانِ زشت راه افتادی رفتی. منم رفتم _قشنگ یادمه_ رفتم دو تا از این شربت صورتی آلوئه‌وراها خریدم و رفتم خونه. یکیشو باز کردم برای تو، یکیشو برای خودم. 

نه اینکه ازت خوشم بیاد و عشق در یک نگاه و اینا. فقط اینکه فکر می‌کردم مزه‌ی این شربت آلوئه‎وراهه رو تو می‌فهمی. تو که برای صدسالِ پیشی. 

فقط می‌خواستم یه نفرو پیدا کنم که برای صد سال پیش باشه، بهش این شربت آلوئه‌وراهه رو بدم و بپرسم به نظرت این مزه‌ی در و دیوارِ نم‌گرفته نمی‌ده؟ هیچ‌کس نمی‌فهمید در و دیوارِ نم‌گرفته چرا باید بوی آلوئه‌ورا بده یا برعکس. ولی مطمئن بودم اگه یه بار دیگه پیدات کنم و نشونت بدمش، حتمی قبل از سوالِ من می‌گی: این شیره‌ی دیوارِ نم‌گرفته است؟

ولی رفتی اون روز. منم رفتم. آلوئه‌وراهه رو خودم خوردم و خودم اومدم که با خودم موافقت کنم و بگم آره، این همون مزه‌ رو می‌ده. اما... مزه‌ی آلوئه‌وراهه عوض شده بود. مزه‌ی شیر و نون بربری و خیار و پنیر و هر کوفتی رو می‌تونستم تحمل کنم که عوض شه. ولی این یکیو نه. 

نفهمیدم چی شد. نفهمیدم چرا. از اون روز هیچ آلوئه‌ورایی مزه‌ی دیوارِ نم‌کشیده نداد. 

تا وقتی دوباره دیدمت. تو یه فروشگاهی... یه شربت باز کردی و اومدی لبخند بزنی انگار، بعد نتونستی. لبخندت پرید. یهو نگات چرخید اینور اونور. من بودم فقط. زل زدی تو چشمم و گفتی: این لعنتی کِی مزه‌اش عوض شد؟ نکنه دیوارشونو عوض کردن؟ نکنه از یه دیوار دیگه نَم می‌گیرن؟ 

نفهمیدم چی شد. هیچی نفهمیدم. فقط از اون روز به بعد، دقیقاً از همون روز همه چی شروع شد.


پ.نان: از این حسایی که یهویی میان بعد نمی‌دونی از کجا اومدن و به چه دردی می‌خورن متنفرم. تهش می‌شن هم‌چه چیزی. خب چی کارت کنم قصه‌ی نیمه کاره؟ چی کارت کنم شخصیتِ مجهول؟

  • نظرات [ ۳ ]

پتو صورتی نرمه مخصوصاً.

شبیهِ یه صبحِ خنک، پتو پیچیدی دورت، روی نوکِ پنجه راه می‌ری که سردیِ پارکت از کفِ پات تا نوکِ مغزت نره، دنبالِ پاپوش پشمکیات می‌گردی، پیدا می‌شه، پا می‌کنی و باز می‌چرخی. می‌رسی به در، با دَر می‌رقصی و دو دور به افتخارش چرخ می‌زنی، وایمیستی منتظر بلکه تعظیم کنه، شعور نداره ولی. باز دفعه‌ی بعد که بهش برسی باهاش می‌رقصی اما. با در، با اون بندیلک نازکا که بستی به میله‌ی بارفیکس، با خرسی، با پتویی که داری تاش می‌کنی.

می‌گردی تو کشو دنبالِ یه چیزی که بشه ریختش تو آبِ جوش و حلقِ خشکیده رو آروم کرد. پیدا می‌شه.می‌ریزیش تو آبِ جوش و حلقِ خشکیده رو آروم می‌کنی. می‌زنی زیرِ آواز... حالا اگه بقیه خواب باشن، تو دلت می‌خونی. آوازخوندن که صدای شهلا نمی‌خواد حتمی.

صبحونه‌ات نمیاد، مسواکت نمیاد، صورتمو بشورمت نمیاد، هیچیت نمیاد جز همون لیوانه و پتوهه و بخاری. می‌ری می‌چسبی بهش. یادت میاد که از سرما خوشت می‌اومده. ولی خب امروز می‌ری می‌چسبی به بخاری.

صدای گنجیشکا از پنجره میاد. دعادعا می‌کنی کسی بیدار نشه، کسی تلفن نزنه. فقط بشینی کنارِ بخاری، پتوهه بغلت کنه.

می‌دونی چی می‌گم؟

یه روزایی باید فقط بشینی کنارِ بخاری، پتوهه بغلت کنه. هیچی نمی‌تونه آروم کنه این روزا رو جز همون. انگار هدفِ خلقتِ پتوهه و بخاری همین بوده که امروزِ روزی، بری کنارشون، چشماتو ببندی، برگردی به دنیای مغزت.


پ.نان: این ترم مثنوی داریم. من دارم پیش‌بینی می‌کنم چندتا پستِ بی‌معنیِ اداصول‌دارِ آی من دلم از دنیا گرفته و روحم تو جسمم جا نمی‌شه قراره بذارم. پیشواز می‌رم و درخواست دارم اگه همچین چیزایی دیدین، چشممو در بیارین. همینجا رضایتمو اعلام می‌کنم. 


پ.2نان: یادتونه یه بار متنِ قابوس می‌ذاشتم، ترجمه‌ی اختصاصیِ خودم هم دنبالش می‌نوشتم؟ دوست دارید برای یه سری حکایتای مثنوی هم چنین کنیم اینجا؟ منتها این‌بار با پیش‌فرض و پیش‌زمینه می‌ریم سراغ مثنوی اگه بخوایم. باید اعصابشو داشته باشید یکم از خودِ مولانا بگم، از مثنوی بگم، بعد بریم سراغِ حکایتاش.

  • نظرات [ ۶ ]

هوا چرا انقدر سرده؟

اهمیتِ نیمه‌شب، برای برخی همسایه‌های ما، از اونچه که برای سیندرلا رخ داده هم بیشتره گهگاه.

به این صورت که منتظرِ ضربه‌های آونگ می‌شن، به شماه‌ی ده که می‌رسه درِ خونه رو باز می‌کنن و همگی با هم شمارش معکوسو آغاز می‌کنن. به محضِ اینکه ضربه‌ی دوازدهمِ ساعت نواخته شد، بسته به مودشون که امشب چطوری همه‌ی کوچه رو گلاب‌بارون کنیم، استارت می‌زنن.

پرتکرارترینش متدِ بدرقه است و مقامِ دوم با اختلاف به متدِ مسابقه‌ی آشغال سر کوچه گذاشتن تعلق می‌گیره.

امشب اما، از یه روشِ نوین و کم‌سابقه پرده‌برداری کردن. به این صورت که پسر کوچولوشونو فرستادن بیرون و گفتن: قربونت بره مامان. صدای ههههننننن هههههننننن در بیار همسایه‌ها ببینن چه حنجره‌ طلایی‌ای هستی.

و پسرشون حدود ده دقیقه با گلوش آب‌هویج گرفت برامون. 

من به درک. لعنتی به خودت فکر کن. اون گلو برات بیشتر از یه ماه کار نمی‌‌کنه اگه دوبار دیگه این بلا رو سرش بیاری.


پ.ن: درحین نوشتنِ پست نامبرده خفه شد و الان مسابقه‌ی کی درو محکم‌تر می‌بنده برقراره ^_^


هشتگ کوچه‌ی قشنگمون





  • نظرات [ ۵ ]

پس کی توی این زمین مونده؟

«جمشید که از خسته‌گی داشت روی زمین می‌افتاد، به زحمت به طرفِ خطِ اوت راه می‌رفت. همین‌طور که پشتش به ارمیا بود، به آرامی گفت: «پدرسگ، بعد از بازی بهت می‌گویم. هم‌چه بزنمت ریشوی عقده‌ای!»

رگ‌های گردن ارمیا آن‌قدر کلفت شده بودند که در گردنش نمی‌گنجیدند. هاله‌ای قرمزرنگ جلوِ چشمانش را گرفته‌بود. انگار قلبش تمام خونش را به چشمانش می‌فرستاد. نخاعش مستقل از مغزش عمل می‌کرد. می‌خواست نشنیده بگیرد اما پاهایش به طرف جمشید خیز برداشتند. دستانش مشت شده بودند. فریاد سعید او را به خود آورد.

-ارمیا، برگرد عقب. باید دفاع کنی.

به خود آمد. گره دستانش باز شد. لب‌خندی روی صورتش نشسته بود. برگشت و به سعید نگاه کرد.

-از چه دفاع کنم؟

سرش را پایین انداخت. بدون این‌که به کسی توجه کند، از زمین بیرون رفت. درودگر همان‌طور که به سمت توپ می‌دوید فریاد کشید: «ارمیا کجا؟ برگرد. وسط بازی...»

چند نفر از تماشاگران با تعجب به ارمیا نگاه می‌کردند. او را با دست به یک‌دیگر نشان می‌دادند. 

-کجا دارد می‌رود؟

-چرا یک دفعه بیرون آمد؟

-نکند قهر کرده؟

-قهر یعنی چه؟

-شاید دارد می‌رود توالت.

همه خندیدند.»


ارمیا، رضا امیرخانی، اون چاپ قشنگ ماهی‌داره، صفحه 143


+ از خودم بیزارم. از دیشب با بغض به همه‌کس نگاه می‌کنم، با بغض به حرفای بقیه گوش می‌دم و تنها واکنشم، سکوته.

لعنت به من، که می‌ایستم تا جلوی چشمم، همیشه به آدمایی که برام ارزشمندن توهین بشه و من فقط از زمینِ بازی بیرون میام...


از کانالِ رضا پیران:


«یک چیزی را هم در گوشی بگم: آن قدری که حاتمی کیا از خودی های بی سوادِ پر از ادعایِ کج فهمِ کج سلیقه توی این سال ها طعنه، فحش، حرف ناحسابی و ... خورده از ضد انقلاب نخورده.


پی نوشت:

جای حاتمی کیا بنویسید آوینی، بنویسید رضا امیرخانی، بنویسید نادر ابراهیمی، بنویسید جلال، بنویسید عین صاد، بنویسید شریعتی، بنویسید امام بعد بخوانیدش به وسعت تاریخ اسلام، اصلا به وسعت تاریخ ...


#پست_موقت

#از_رنجی_که_میبریم


@dirodoor»

  • نظرات [ ۳ ]

پروژه‌ی شادی

اگه از سری خوانندگانی هستید که حال و حوصله‌ی پستِ طولانی ندارن، فقط بندِ آخر رو بخونید. اگر همیشه ساکت بودید و کامنت نذاشتید هم، ممنون می‌شم اگه این کارو برام بکنید و به سوالام جواب بدید. اگه این پست کامنت نداشته باشه مثلِ باقیِ پستام، کاملاً ممکنه منجر به بسته‌شدنِ پنجره‌ی وبلاگ‌نویسیم بشه. چون من از دسته‌ای نیستم که اعتقاد دارن برای دلِ خودم می‌نویسم و حتی اگه هیچ‌کس نخونه، بازم ادامه خواهم داد :)


یکی از مشکلاتِ بزرگِ من، اینه که توی مغزم یه عالمه پنجره‌ی باز شده است. پنجره‌هایی که یه وقتایی گذری بازشون کردم و اصلاً از خاطرم رفتن، پنجره‌هایی که یه موقعی دوستشون داشتم و بعد از قطعِ روالِ علاقه‌مندیم، یادم رفته ببندمشون. پنجره‌هایی که دوستشون دارم هنوز؛ ولی به خاطرِ تنبلی سراغشون نمی‌رم. پنجره‌هایی که دوستشون دارم، اما از پسِ نگاه‌کردن بهشون برنمیام؛ اما دلم هم نمیاد ببندم‌شون.

کاری که باید بکنم، کاری که «باید» بکنم، اینه که یه ترتیبِ اساسی به مغزم بدم. همون کاری که با وبلاگم، فولدرهای توی لپ‌تاپم، شال‌ها و روسری‌هام و کتابام انجام می‌دم. 

مشکل اینه که من خودمو، به عنوانِ مهم‌ترین بخشِ زندگیم نادیده گرفتم، و در نتیجه تبدیل شدم به مجموعی از کارهای تلنبارشده‌ی به سرانجام نرسیده، عقایدِ شکل‌نگرفته و دوست‌داشتن‌های نصفه و نیمه. (اشتباه نشه. در هر صورت من خودمو دوست دارم. این جملاتو با لحنِ منفی نخونید :)


+ با مجله‌ها چی کار کنم؟

از خریدنِ مجله‌های تفننی که فقط برای یه تشنگیِ لحظه‌ای خریده می‌شن و می‌تونم اون رو با یه سرچِ کوتاه توی اینترنت رفع کنم، دست بکشم. چون در نهایت تبدیل می‌شن به حجمی که نه دلم میاد بریزمش دور، و نه جایی برای نگهداریش دارم.

همشهری جوان، مجله‌ی مورد علاقه‌ی منه. پس باید خریدش رو به یه روالِ همیشگی تبدیل کنم. اینطوری که یه هفته می‌خرم، دوهفته نمی‌خرم و یهو یه اتفاقی می‌افته که من کاملاً ازش بی‌خبرم، همیشه عصبیم می‌کنه و در عینِ حال همش دلم می‌خواد بدونم اون دوهفته‌ی مسخره که من به خاطرِ تنبلی یا هرچی، مجله رو نخوندم چه اتفاقاتی افتاده. پس به هر شکلی، با هر شرایطی، خریدنِ همشهری جوان باید برای من به روال تبدیل شه.


+ با لباسام/تزئیناتی‌هام چی کار کنم؟

لباسای مسخره‌ای که یه وقتی خریدمشون و الان هیچوقت نمی‌پوشم و دلم نمیاد که بریزم دور رو، بریزم دور. اتاق داره منفجر می‌شه.

وقتی از یه چیزی خوشم میاد، یهویی هیجان‌زده نشم و نخرمش. فکر کنم ببینم به دردم خواهد خورد یا نه. کشوم پر شده از جینگولیجاتی که من هیچوقت ازشون استفاده نکردم، لاک‌هایی که نزدم و خشک شدن و الخ.

دعا کنم که دیگه هیچ عضوِ دوست‌داشتنیِ فامیلی، عیدِ امسال برام یه مجسمه‌ی لعنتی کادو نیاره :| من حالم از مجسمه به هم می‌خوره، اما هرسال حداقل دوتاش گیرم میاد، و نگرانم که اگه یه جوری سربه‌نیستش کنم، هدیه‌دهنده دلخور بشه. یه طبقه از کمدم مجسمه‌های اهداییه :/ 

راهکاری برای این مورد به جز همون دعاکردن ندارم به شخصه.


+با درسای دانشگاه چی کار کنم؟

این سیستمِ ریزه‌خواریِ چارت درسی همیشه منو عصبی می‌کرده و چون کاری از دستم برنمیاد که انقلاب کنم و کلِ سیستمو تغییر بدم، سیستمِ مطالعاتیِ خودم رو تغییر می‌دم و انتظار نمی‌کشم که به ترمِ هشت برسم تا تازه بهم دو واحد سبک‌شناسی ارائه بدن و خودم می‌خونمش. 

برای کلاسِ استادایی که فکر می‌کنن ما وقتمونو از تو چاه آوردیم و اومدیم دانشگاه که بهمون خوش بگذره و شعر بخونیم و اشکِ عرفانی بریزیم دورِ هم و هیچم کسی دنبالِ علم نبوده که اومده اینجا، یه سری رمان ببرم بخونم که انقدر احساس نکنم وقتم داره تلف می‌شه.

از خوندنِ رمان‌هایی که به عنوانِ شاهکارِ ادبیات مطرح شدن و برای من به عنوانِ شکنجه و سوهانِ روح می‌تونن استفاده بشن دست بکشم و به خوندنِ خلاصه‌هاشون و تعدادی نقد درباره‌شون، به عنوانِ دانشجوی کوفتیِ ادبیات، بسنده کنم.


+ با قصه‌های نصفه و نیمه‌ام چی کار کنم؟

با خودم به نتیجه برسم که یه سری رمان‌هایی که شروع کردم به نوشتنشون و ناقص گذاشتم رو، به طورِ کامل از روی سیستم حذف کنم. قرار نیست ادامه داده بشن. غم‌انگیزه، وحشتناکه؛ اما من می‌دونم که قرار نیست اونا رو ادامه بدم. 

رمانی که شروعش کردم رو تموم کنم. باید که این کارو بکنم. این وظیفه‌ی منه. وظیفه‌ی منه که یه کارِ واقعاً انجام شده توی کارنامه‌ی ذهنیِ خودم داشته باشم. وگرنه تا همیشه تو ذهنم یه بدبخت باقی می‌مونم.


+ با قرآن چی کار کنم؟

این بار حفظ رو رها نکنم. این بار حفظ رو رها نکنم. این بار حفظ رو رها نکنم.

از اول، با حسنِ حفظ پیش برم، مرورِ روزانه رو به خاطرِ تنبلی رها نکنم، تفسیرِ آیات رو به خاطرِ بهونه‌ی احمقانه‌ی «وقت ندارم» بی‌خیال نشم (چون خب حفظ‌کردنِ آیه‌ای که دقیقاً نمی‌دونی به چه علت نازل شده به چه دردِ آدمیزاد می‌خوره؟)


+ با زبانِ انگلیسی چی کار کنم؟

یا می‌خوام یا نمی‌خوام. اگه می‌خوام، پس بسه اینقدر خوندنِ ناقص و دوباره شروع‌کردنش از ابتدا. اگه نمی‌خوام، خب چرا هی شروعش می‌کنم؟

(درباره‌ی این مطلب، یادم باشه یه پست جداگانه بذارم. یادآور: دکتر بابایی‌زاد، روندِ پیش‌نویسِ تقریباً. اینجا می‌گم که نتونم بزنم زیرش :)


توی تمامِ زندگیم، این تصمیم رو جریان بدم. یا کاری رو شروع نکن، یا وظیفه داری که تمومش کنی. 


+ این سوالِ لعنتی رو از شما بپرسم:

چرا شما این وبلاگ رو می‌خونید؟ چون دوستم هستید، توی رودربایستی؟ چون همینجوری؟

یا چون چی؟

فکر می‌کنید چرا این وبلاگ شبیهِ وبلاگ نیست؟ چرا هیچوقت حس نکردم که بلاگرم؟ نمک فلفلی که اینجا کم داره چیه؟ 



  • نظرات [ ۱۳ ]

دختری با گوشواره‌ی مروارید

با چسبک، هشتگ، برچسب یا هرچی خودتون مصلحت بدونیدِ جدید در خدمتتون هستیم بعد تاخیر طولانی :/ 
:خوندنی همینجوری که اسمش داد می‌زنه، قراره اینطور باشه که از کتابای جدیدی که می‌خونم، هر کدوم که به نظرم خیلی معرکه و دلبر باشه، اینجا هم یه توضیح مختصر درباره‌اش می‌دم. خب؟ البته شما ممکنه کاملاً با سلیقه‌ی من مخالف باشید و به نظرتون خیلی هم مزخرف باشه که زیاد رک بهم نگید این قضیه رو چون خیلی تاب و توان ندارم و بچه‌ی مسخره‌ای‌ام.

دختری با گوشواره‌ی مروارید| در گودریدز

ممکنه فیلمش رو دیده باشید، ممکنه کتابش رو خونده باشید، یا اگه اهلِ هنرِ نقاشی هستید، ممکنه اسم و رسمِ تابلویی به همین نام به گوشتون خورده باشه. 
تریسی شوالیه، نویسنده‌ی کتاب، رفته سراغِ زندگیِ یه نقاشِ واقعی به نامِ یوهانس فرمیر (یان ورمر) و تابلوهایی که در طولِ زندگیش کشیده؛ و به طرزِ بانمک و شیرینی، برای هر کدوم از تابلوها، قصه‌‌ای ساخته. که این نقاشی، از فلان شخصیتی که توی زندگیِ ورمر بوده کشیده شده و الخ.
ابتدای کتاب، همون صفحه اول، ما با دختری آشنا می‌شیم که پدرش توی کارخونه‌ی کاشی‌سازی کار می‌کرده و حالا چشماشو از دست داده و نمی‌تونه کار کنه. دختری که با رنگ بزرگ شده و درکِ عجیب و دقیقی نسبت به رنگ‌ها داره. حالا این دختر، راویِ داستان، قراره به عنوانِ خدمتکار، به خونه‌ی یان ورمر بره. یه مردِ نقاشِ عجیب و پررمز و راز. 

چرا کتاب رو بخونم؟

داستانِ دوست‌داشتنی‌ای برات داره. تصویرسازی‌های معرکه‌ای به نسبتِ موضوعی که انتخاب کرده داره. توی داستانش نفسِ زندگی هست. این اتفاق، که داری توی دنیای خیالِ یه نویسنده که رفته و نقاشی‌های واقعیِ یه نقاشی که مدت‌ها قبل زندگی می‌کرده رو برات قصه‌سازی می‌کنه، قدم می‌زنی، خیلی حالِ خوشی داره. 
داستان واقع‌گرایانه است و راستشو بهت بگم... از صفحاتِ اول، یه سوزنِ کوچولو می‌ره توی قلبت و نهایتاً صفحه‌ی آخر تبدیل به نیشتر شده اونجا و باید با کلی تلاش درش بیاری. اما این غم، می‌ارزه به احساسِ مثبتی که در تمامِ طولِ رمان داری.

من کتاب رو باترجمه‌ی خانم طاهره صدیقیان خوندم که ترجمه‌ی خیلی روان و خوش‌دستی بود. 
  • نظرات [ ۴ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan