تراکم اندیشه‌ها

راز پنهون

بر سنگِ قبرش بنویسید او مرضِ روانی داشت.

بنویسید درست در لحظه‌ای که می‌بایست در اوجِ لذت می‌بود، چیزهایی را به خاطر می‌آورد که از عذاب وجدان بمیرد!

بنویسید هیچوقت نتوانست شادیِ مطلق را تجربه کند. 

که او هیچوقت نتوانست بدونِ بغض لیوانِ کافی‌میکسش را بالا بفرستد، چیپسش را بجود، درس بخواند، کلاس برود، رشد کند، فیلم ببیند، کتاب بخواند. 

بنویسید همیشه وجدانش حالش را می‌گرفت. 

بنویسید او از این که قدرتِ اندیشه داشت شرمنده بود. از اینکه توانِ مطالعه داشت شرمنده بود. از راه‌رفتنش شرمنده بود. از حرکتِ دست‌هایش شرمنده بود. از وضعِ مالیِ مطلوبش شرمنده بود. از شرکت در هر سمینار و همایشی شرمنده بود. از رفتن به مصلی شرمنده بود. از نفس‌کشیدنش شرمنده بود. از احساس امنیتش شرمنده بود. از چادرِ سرش شرمنده بود. از بودنش شرمنده بود.

اما خب... از آن‌جایی که هیچ سنگ قبری این اندازه فضا ندارد، یا باید مرضش را درمان کند، یا نباید بمیرد، یا باید وصیتِ نوشتنِ این چرندیات روی سنگ قبرش را پس بگیرد.

  • نظرات [ ۱۲ ]

وقتی به درختِ سرمازده نگاه می‌کنی باید لبخند بشینه روی لبت حتی.

شادی را که نباید فریاد کشید. شادی که جارزدنی نیست. شادی باید توی صورتت پخش شده باشد. شادی باید توی نگاهت نشسته باشد.

باید وقتی حرف می‌زنی از صدایت بچکد. باید وقتی لبخند می‌زنی توی تمام صورتت منفجر شود. 

شادی باید توی اعماقِ وجودت، توی لحظاتِ زندگی‌ات روال گرفته باشد.

هی داد بکش من شادم، دوست دارم زندگی رو، من خفن‌ترین شادمانه‌ی دیوانه‌ی عالمم؛ هی عکس‌های هشتصدرنگ بگذار توی پیجِ اینستاگرامت، هی اسمایلی و ایموجیِ قه‌قهه بنشان تهِ جمله‌هایت. نه عزیزم... آدم‌ها می‌فهمند. آدم‌ها مزه‌ی دروغ را می‌چشند. 

قربان صدقه‌ات هم می‌روند همان لحظه. حتی شاید حسی داشته باشند به تو، شبیهِ حسادت؛ اما یک روز از دستت خسته می‌شوند. از دستِ تو و فریادهای شادیِ دروغینت. 

حالا هی صدای ضبط ماشینت را بلند کن که «هرچه دارید و ندارید بپوشید و برقصید» و از این قرتی‌بازی‌ها. هی بچرخ و برقص و خرقه برانداز و «کاغذ بنه، بشکن قلم» تهِ تهش... توی چشم‌هایت نمی‌شود صدای خنده را شنید.

ما شادی را گم کرده‌ایم. باور کنید ما شادی را گم کرده‌ایم. اصلاً یادمان رفته چی می‌تواند شادمان کند، چی می‌تواند بهمان شوقِ زندگی بدهد. چسبیده‌ایم به آهنگ‌های قردار، پیج‌های هزاررنگی که صاحبانش روزی پنجاه و سه‌بار کافه می‌روند و هشتصد و بیست بار کاپوچیونو می‌نوشند و یک عالمه کتابِ رنگی توی قفسه‌ی کتابخانه‌هاشان هست. 

ما اصلاً هیچ حسی را حس نمی‌کنیم این روزها. افتاده‌ایم وسطِ یک خرمالوی نارس. گس شده‌ایم به همه چیز. گس...

شادی را باید بچکانیم توی این زندگی‌های بی‌صاحب. با قطره‌چکان، ذره ذره، هرکسی برای خودش. نه با این ادا و اصول‌ها...

عنوان: قشنگه چون...

  • نظرات [ ۶ ]

کمتر فضلِ خمشی، نیست در آن خوف و رجا

حقیقت این است که اگر نمی‌توانی از حقیقت درست دفاع کنی، باید دهنت را ببندی.
مهم نیست حرفِ تو چه‌قدر درست باشد، چه‌قدر بهش ایمان داشته باشی، چه‌قدر مطالعه پشتش باشد، وقتی بلد نیستی حرف‌های دوارِ مغزت را درست لقمه کنی و در دهنِ مخاطبت بگذاری، خفه شو!
حقیقت این است که اگر نمی‌توانی بادقت لغاتت را انتخاب کنی و حرفِ ذهنت را درست به آدمِ روبه‌رویت بفهمانی، بهتر است ساکت باشی. اگر تو را نشناسند بهتر از این است که همچه شخصیتِ کج و کوری را از تو به خاطر بیاورند.
  • نظرات [ ۴ ]

دست دعا، چشم امید_2

+ از این به بعد، پنج‌شنبه‌ها پست‌هایی از کتابِ «دستِ دعا، چشمِ امید» می‌ذارم. این کتاب دریافت‌ها و برداشت‌های سید مهدی شجاعی از مناجات خمسه‌عشره‌ی امام زین‌العابدین _علیه السلام_ هستن.

(کتاب رو کامل اینجا قرار نمی‌دم؛ چون از نظر قانونی و شرعی درست نیست. فقط پاره‌ای از هر فصل. اصلِ کتاب رو تهیه کنید که بودنش توی هر کتابخونه‌ای نعمته :)
#سوتی: من با تقویم و زندگی دچار مشکل شدم. امروز چهارشنبه است. شما پنجشنبه به حساب بیاریدش مثلا.
یاعلی

مناجات الشّاکین

گریزنده به شکایت آمده‌ام. از دشمنی که پرنده‌ی روحم را دانه‌ی گمراهی می‌پاشد و دامِ انحراف می‌گسترد و از شیطانی که پنجه‌ی اغوا بر قلبم می‌فشرد.
خدای من!
کَرتِ قلبم را را هرزه‌گیاه‌های وسوسه پرکرده است و دورِ آن را پرچینِ هواجس گرفته است. 
----------
به تو شکایت می‌کنم از چشمانی که خوفت را از گریه خشکیده‌اند و کویرِ دیدگانی که آفتابِ هیبتت را سوخته‌اند.
خدایا! چگونه بگوی، با کدام زبانِ شرم‌آلوده؟ با کدام دلِ دردآکنده؟ که این چشم‌ها از دیدنِ ان‌چه تو دوست نداری شاد می‌شوند، پندار می‌کنند که در زنجیرِ گناه آزاد می‌شوند.
----------
خانه‌ی بی‌تابِ دلم را دور از سیل‌ها و فتنه‌ها بنا ساز و با مهتابِ یاری‌ات از شرِ ظلمتِ دشمنانم رها ساز و مر رسواییِ عیوبم را پرده بینداز.

این چه زبان، واین چه زبان‌رانی است؟/گفته و ناگفته پشیمانی است

هر بار که به این آیه‌ی «وَسُیِّرَتِ الْجِبَالُ فَکَانَتْ سَرَابًا» می‌رسم، توی ذهنم شبیهِ این فیلم‌های ترسناکی تفسیر می‌شود که یک روز شخصیتِ اصلی از خواب بیدار می‌شود و با خودش فکر می‌کند: «هی پسر! این دنیایی که من دارم توش زندگی می‌کنم واقعی نیست. همه چیز شبیه‌سازی شده است.» بعد می‌دود که همه را_غالباً دخترِ موردِ علاقه‌اش را در ابتدا_ از خوابِ غفلت بیدار کند؛ اما دختره حسابی تحتِ تأثیرِ شتسوی ذهنیِ بزرگانش قرار گرفته و آخرش هم تا درمی‌یابد که پسره راست می‌گفت، تاق می‌میرد.

فکر کن آخر... کوه‌هایی که توی آیه‌ی هفتِ همان سوره می‌گوید میخ‌های گهواره‌ی زمین قرارش داده، می‌شوند سراب و سیران پیدا می‌کنند جلوی چشمت. بعد تو یک لحظه به این فکر می‌کنی که همه‌اش شوخی بود؟

همه‌ی این دنیا شوخی است راست راستکی؟ یک گیم پلیر که خدا درست کرده و ما را انداخته توش، با کلی اسباب‌بازیِ رنگارنگ و بعد هی گفته این جیز است، دست بهش نزن، این اخ است اگر نگاهش هم کنی فلفل می‌ریزم توی دهنت.

بعد که می‌رسد به «إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ کَانَ مِیقَاتًا» می‌فهمم که شوخی نیست. یک پیش‌مرحله است انگار مثلاً. ماکتِ تمرینی برای دنیایی دیگر... که بیاییم و تا می‌توانیم آزمون و خطا کنیم و ذره ذره جان بکنیم و آجر بچینیم و آسمان‌خراش بسازیم که دستمان برسد به هفت‌آسمانش...

میقات است جهانِ دیگر... همیشه هشدارش را داده. همیشه گفته که باید آن‌ور خودت را نشان بدهی که توی میقات بهت رضوان بدهم. الکی نیست این جهان... گیم پلیر نیست. کلاس‌های آمادگیِ کنکور است. یک کنکورِ خیلی سخت، با تضمینِ قبولی در خفن‌ترین دانشگاهِ کائنات. 

عنوان: نظامی | مخزن الاسرار 


پ.ن: یه استادی داریم که می‌گفت، از یه جایی به بعد دیگه قانع می‌شی. می‌فهمی که بیخودی به این جهان نیومدی و یه هدفی پشتِ حضورت بوده. باید بگردی دنبال هدف هست‌بودنت فقط. 

پ.ن2: خواهشاً زنده بمونید امشب! چه خبره آخه؟ :|

  • نظرات [ ۲ ]

از خواب چهل‌ساله‌ی خود پاشده‌ام

دوستش داری. خیلی زیاد. برایش یک کادوی قیمتی با تمام عشق و احساست خریده‌ای و لحظه‌ی تقدیم‌کردنش از چشم‌هایت قلب می‌جهد بیرون. 
کادو را از دستت می‌گیرد، خونسرد و بی هیچ حسی، از همانجا با یک پرتاب سه امتیازی، می‌اندازتش توی سطل آشغال.
به اندازه‌ی همان لحظه، شوکه و عصبی‌ام.

عنوان: قیصر 

دست دعا، چشم امید_1

+ از این به بعد، پنج‌شنبه‌ها پست‌هایی از کتابِ «دستِ دعا، چشمِ امید» می‌ذارم. این کتاب دریافت‌ها و برداشت‌های سید مهدی شجاعی از مناجات خمسه‌عشره‌ی امام زین‌العابدین _علیه السلام_ هستن.
(کتاب رو کامل اینجا قرار نمی‌دم؛ چون از نظر قانونی و شرعی درست نیست. فقط پاره‌ای از هر فصل. اصلِ کتاب رو تهیه کنید که بودنش توی هر کتابخونه‌ای نعمته :)

یاعلی

مناجات التائبین

به عزتت سوگند، که جز تو مر گناهانِ خویش را بخشنده‌ای نمی‌یابم و شکستگیِ خویش را جز تو پیوندی نمی‌بینم.
من اینک با بال‌های تواضع به بارگاهِ تو بازگشته‌ام و پیشانیِ خشوع و خواریِ خویش بر درگاهِ قدرتت نهاده‌ام.
اگر از درِ رحمتِ خویش برانی‌ام، به کدامین در پناهنده شوم؟ و اگر از قله‌ی رأفتت فروافکنی‌ام، به کدامین دامنه بگریزم؟ که صد افسوس از خجلت و رسوایی‌ام... و هزار افغان از توشه‌ی راهم.
----------
آیا بنده‌ی فراری، جز به سوی مولای خویش برمی‌گردد و از خشمِ کیفربارِ او، جز در کنارِ او پناه می‌گیرد؟
معبودِ من!
اگر درِ ورود به بارگاهِ توبه‌ات پشیمانی است، به عزتت سوگند که من به این آویخته‌ام و اگر استغفار از گناه، تیشه‌ای مر ریشه‌ی گناهان راست، این تیشه استغفارِ من!
----------
تویی که بندگان را به بارگاهِ عفوت دری گشودی و توبه‌اش نامیدی و فریاد زدی که: «هلا مردمان! به سوی من آیید. آمدنی نادمانه و عاشقانه.»
----------
من اولین عصیانگرِ تو نیستم که بر او بخشیدی و در سایه‌ی ابرِ احسانت بر او باریدی.
----------
استجابت کن دعای مرا و مسوزان ریشه‌ی نهالِ آرزوی مرا و بپذیر رجعتِ مرا و بپوشان فضیحتِ مرا.
از پذیرنده‌ترین پذیرندگان....
و ای پوشنده‌ترین راز پوشان...
و ای مهرگسترترین مهربانان...

مصطفای چمران_3

+ تا مدتی کامنت‌ها بسته است. تا مدتی من نمی‌نویسم. این پست‌هایی که در این مدت می‌ذارم، از کتابِ «عارفانه‌ها» انتخاب شدن؛ به قلمِ مصطفای چمران. من عرفان رو دوست ندارم. من حقیقتاً عرفان رو دوست ندارم. مگر عارف، مصطفا باشه.


یاعلی.


من تا به حال کسی را نفرین نکرده‌ام و سینه‌ی خود را تسلیمِ کینه و حسد ننموده‌ام.

من به ندرت به درگاهِ خدا دعا کرده‌ام. هیچ‌گاه نخواسته‌ام که اراده‌ی خود را به قوّتِ دعا، بر خدا تحمیل کنم. من به خدا و به عدالتش، علاج و تدبیرش ایمان دارم و تسلیمِ محضِ اراده و مشیّت اویم.

خدایا، تو می‌دانی که من در انجامِ وظیفه‌ی انسانیِ خود ذره‌ای فروگذار نکردم، لحظه‌ای از مرگ نهراسیدم، هیج‌گاه به خاطرِ مصلحتی خاص، حق و حقیقت را زیرِ پا نگذاشتم، در میانِ گرداب‌های سهمگین فرورفتم، طوفان‌های دشنام و تهمت را تحمل کردم و ذره‌ای از راهِ تو منحرف نشدم.

تو می‌دانی که روزگاری بر من گذشت که حتی زمین و آسمان به دشمنیِ من کمر بستند. از هر طرف، اژدهای مرگ دهن باز کرده بود که مرا ببلعد. حتی لحظه‌ای به حیاتِ خود اطمینان نداشتم. از هرگوشه‌ای گلوله‌ای به سوی من جاری می‌شد.

من قسم خورده بودم که اگر همه‌ی ذراتِ وجود، به دشمنیِ من کمر ببندند، همه را تحمل کنم؛ ولی یک لحظه از حق و حقیقت روی برنتابم و یک ذره تسلیمِ ظلم و دروغ نشوم و دنیا و مافیها را سه‌طلاقه کنم. جز به خدای خود به چیزی و کسی تکیه نکنم و جز خدا از هیچ‌کسی انتظاری نداشته باشم. جز خدا نخواهم و جز خدا نجویم.

من قسم خوردم که فقط حق را بگویم و جز حق نجویم و جز به طریقِ حق نروم و برای مصلحتِ خود محافظه‌کاری و سکوت نکنم و از اینکه همه‌ی عالم از چپ و راست، ضدِ من تجهیز می‌شوند نهراسم.

من نماینده‌ی یک فکر و ایدئولوژی هستم که از طرفِ همه‌ی دوستان و هم‌فکرانم مسئولیت دارم که آن را پیاده کنم و در عمل نشان دهم.

مصطفای چمران_2

+ تا مدتی کامنت‌ها بسته است. تا مدتی من نمی‌نویسم. این پست‌هایی که در این مدت می‌ذارم، از کتابِ «عارفانه‌ها» انتخاب شدن؛ به قلمِ مصطفای چمران. من عرفان رو دوست ندارم. من حقیقتاً عرفان رو دوست ندارم. مگر عارف، مصطفا باشه.


یاعلی.


خدایا، تو می‌دانی که من تاجرپیشه نیستم، و تجارت با عشق را کفر می‌شمرم، و در مقابلِ پرستشِ تو که نیازِ طبیعیِ قلبِ من است، اجری نمی‌خواهم، و شرم دارم که در مقابلِ تو بایستم و خیالِ داد و ستد با تو را داشته باشم.

من به خود اجازه نمی‌دهم که خود را دربرابرِ تو چیزی به حساب آورم که به فکرِ معامله بیفتد!

من زاده‌ی توام. من از خود چیزی ندارم که در معامله با تو ارائه دهم. هرچه هست، متعلق به توست.*


* در لبنان نگاشته شده است.


پ.نان. خدایا مرا ببخش که در مقابلِ تو خود را چیزی به حساب آوردم...

مصطفای چمران_1

+ تا مدتی کامنت‌ها بسته است. تا مدتی من نمی‌نویسم. این پست‌هایی که در این مدت می‌ذارم، از کتابِ «عارفانه‌ها» انتخاب شدن؛ به قلمِ مصطفای چمران. من عرفان رو دوست ندارم. من حقیقتاً عرفان رو دوست ندارم. مگر عارف، مصطفا باشه.


یاعلی.



می‌خواهم شهید بشوم، ولی به راهِ خود امیدوار باشم.

می‌خواهم مظلوم باشم، ولی راهِ خود را حق بدانم.

نمی‌خواهم حکومت داشته باشم و از خطرِ سقوط در بیم باشم.

نمی‌خواهم قدرت داشته باشم ولی ظلم و ستم کنم.

نمی‌خواهم نماز بخوانم ولی غرورِ زهد مرا برباید.

نمی‌خواهم که تظاهر به دین‌داری کنم.

نمی‌خواهم جزوِ مومنین باشم ولی تعصبِ خشک جلوی عقل و دلِ مرا بگیرد.

نمی‌خواهم پیروزی باشم که غرور و تکبر بر من مسلّط شود.

نمی‌خواهم احساساتِ انقلابی چنان مرا بگیرد که حقایقِ عینی را فراموش کنم.

نمی‌خواهم درد و غم مرا بسوزاند در حالی که به عرفانِ من نیفزاید.

می‌خواهم در آغوشِ مرگ فرو روم، در صورتی‌ که به حیاتِ ابدی مطمئن باشم.

می‌خواهم سنگِ زیرینِ آسیا باشم، به شرطِ آن‌که کاروانِ انسان‌ها به سوی تکامل پیش برود. 

می‌خواهم قربانی شوم، تا امتِ اسلامیِ من باقی بماند.*


*در ایران (خوزستان) نگاشته شده است.



Designed By Erfan Powered by Bayan