تراکم اندیشه‌ها

از من خوشبخت‌تر، سراغ دارین؟

متنش طولانیه. پیشاپیش عذرخواهم :)

قبل نوشت بعدا افزوده شده: چرا بازدید وبلاگ اینجوری شده؟ :|

 همیشه صد و خورده بود. چرا امروز هزاره یهو؟ :| سیستم خراب شده؟ من استرس گرفتم :| 

-----------

دیدنِ آدم‌ها، همیشه من رو هراسناک می‌کنه. تجربه‌های جدید چندان برام دل‌چسب نیستن. چون وقتی به چیزی، به جریانی، به روالی خو بگیرم، سخت دل می‌کنم ازش. هرچند اگه به جون کندن از اون روال جدا بشم، به سادگی فراموش می‌کنم اون رو و به روزِ جدید ایمان می‌آرم.
دیدنِ آدم‌های مجازی، حتی ترسناک‌تره. آدم‌هایی که ذهن تو رو دیدن. تو وقتی می‌نویسی، لایه‌هایی از مغزت رو به معرض نمایش می‌گذاری که هیچ‌کس تا پیش از اون ازشون آگاهی نداشته. شاید حتی خودت...
و اگر از دسته‌ی آدم‌هایی باشی که_مثلِ من_ نوشته‌هات می‌تونن حالت رو لو بدن و تمام زیر و بمِ افکارت رو توی یه تلویزیون تمام رنگی فول اچ‌.دی پخش کنن، با تپشِ قلبِ تمام حاضر می‌شی یک آدمِ مجازی رو وارد محیطِ حقیقی کنی، بهش دست بدی، بهش لبخند بزنی، بتونی در آغوشش بکشی.


اولین کسی که از تلگرام پرید بیرون، ری را بود. یخ در بهشت تو مسیرِ کلاسِ گلوری به مترو صادقیه. همینقدر کوتاه. ری را اوج صمیمیتیه که ممکنه بتونید تصور کنید. تو ثانیه‌ی اول، می‌فهمید همه‌چیز همونجوریه که همیشه بوده. ولی اگر مثل من بدشانس باشید، فرصت‌
تون اونقدر کوتاهه که تا شما هم تصمیم بگیرید مثل آدم رفتار کنید، به مقصد رسیدید.


بعد از اون، شقایق رو دیدم. وقتی طاهره از مازندران اومد کرج و شقایق و ری‌را از تهران اومدن و من هم که کرج بودم. 

یه دیدار چهار نفره... پر جیغ و داد و خنده. با سکانس ماندگار رژ زدن برای طاهره، کوبیدن دست من به پیشونی، آهنگ خوندنِ ری‌را، گفتنِ دیالوگِ ماندگارِ : جولابم لنگی لنگیه از جانب شقا. 
دیدنِ چشمای طاهره که برخلافِ صورتِ ثابت و کم‌حرکتش همه چیز، همه چیز، همه چیز رو لو می‌دن. چشم‌های خوشرنگ دلنشینش. طوقیِ من...
دیدنِ ری‌را که پر از شور و شوقه. پر از حرکته و نمونه‌ی بارزِ آدمی که دوست دارم باشم. ری را که همیشه بهت احساسِ بزرگ بودن می‌ده. ری را که پره از تجربه.
دیدنِ شقا که مثلِ همون پیشی‌هایی که همیشه عکسشون، استیکرشون و گیف‌هاشون رو می‌ذاره کوچولوئه. که اسم منو تو گوشیش مامان حنا ذخیره کرده.


بعدی، سوسن بود. 
سوسن از تهران اومد مترو کرج. و توی متروی کرج به صرف چای و قند با هم نشستیم. بهش پیامک زدم: یه روسری زردِ رنگی‌رنگی سرمه و هی به خودم خندیدم که بالاخره زرده یا رنگی رنگی؟
سوسن که صداش، صورتش، بوی صابون می‌ده. سوسن که شبیه برفِ نوکِ کوهه... برای خودش گفتم چرا. برای خودش گفتم چه‌طور...


بعدی، خورشید بود. 

همون‌ جای احمقانه. مترو کرج. به صرف همون چای و قند و ایضاً کیک. خورشید همون جوریه که هست. آرومِ پرشور.
تنِ صداش پایینه اما عمقِ حرفاش زیاده. خورشید، بلبله. خودش می‌دونه که چرا.


بعدی... قرار بود خورشید باشه. امروز قرار بود خورشید رو ببینم _همون جای احمقانه، مترو کرج_ خورشید رو دیدم و یهو یه دستی بند شد به چشم‌هام.


-کی هستی؟
خورشید: بلاگره.
-یکم حرف بزن.
خورشید: تابلو می‌شه.
-سوسن؟
:))


رفتیم و نشستیم رو نیمکت. زیر اون درخته که اسمش رو بلد نیستم و خورشید احتمالا بلد باشه. 
خورشید دست می‌بره تو کوله‌ی جادوییش، که روش پیکسلِ آقامون، آسید مرتضی آوینی هست و یه پیکسل که آبی رنگه و یه یارویی که از کله‌اش موج زده بیرون و یکی که از این خوشگل سفید نوشته دارها بود. می‌گه طاقت نداره تا آخرش وایسته و می‌خواد الان بهم برسونه کادوی تولدم رو...
یه سفیدِ مقوایی با کاموای آبی دورش و نوشته‌ی خورشید میاد جلوی چشمم. با دیالوگِ برترِ امیرخانی: مومن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد.
برمی‌گردونم. اون طرفش برام نوشته که یکی عین خودمه که تو کادو کردن هیچ استعدادی نداره. ولی دروغ میگه چون استعدادش عالیه...
باز می‌کنم.
هرکسی یه‌کم من رو بشناسه، می‌فهمه من جنونِ امیرخانی دارم. 
باز می‌کنم.
ناصر ارمنی، رضا امیرخانی با همون فونت همیشگی. بهم می‌گه بزن صفحه اولش...
للحق... سرکار خانم...
 امضای امیرخانی توی کتابمه. با همون خودنویس سبزه. می‌خوام گریه کنم، از شوق؟ :)


سوسن یه کیسه می‌ذاره جلوم : تولدت مبارک. بعدا توی وَن که نشستم موقعِ برگشت، روی کیسه رو هم می‌خونم... 
"ثروتی چون عقل و فقری چون جهل نیست" "جامعه وقتی فرزانگی و سعادت می‌یابد که خواندن کار روزانه‌اش باشد" " چون عقل کامل گردد، سخن گم کردد"
یه کاغذ کادو، از اونا که نمیدونم بغلشون کنم از شدت علاقه، یا ماچشون کنم، یا اصا بچسبونم به دیوار یادگاری حتی با یه کاموازی زرشکی دورش. با پاپیون. 
: راحت باز می‌شه حنا.
:بعدش بلد نیستم دوباره پاپیون بزنم خو.
یه جعبه توشه... از اون بیلبیلک قشنگا که همیشه دوستشون داشتم. 
می‌چرخونم... صدا می‌پیچه دمِ گوشم... صدا... صدا...
سوسن بهم صدا هدیه داد. صدا که برای من جزء دلنشین‌ترین اتفاقاتِ زندگیه. صدا که براش بارها نوشتم...


یکی قرمز و یکی آبی و یکی صورتی، نشستیم کنار هم. شاید هرکدوم یه‌جور بودیم و یه رنگ داشتیم و یه‌فکر تو سرمون بود...
ولی کنارِ هم، پر از لبخند بودیم. 


+ یه قاصدک برداشتیم، سه ساعت صدا ضبط کن، آرزو کن واسه بلاگر جماعت، فوت کن. تهش ببین قاصدک نبوده. مررررگ


بهشون گفتم خیلی خُلین. خیلی دیوونه‌این.
هرطوری حساب می‌کنم، کسی که دوستی با من رو ادامه می‌ده خیلی دیوونه است. من اصلا رفیقِ جالبی نیستم، اصلا دوستِ خفنی نیستم. هیچ اتفاق هیجان‌انگیزی توی ارتباط با من نمی‌افته.
هرطوری حساب می‌کنم کسی که پا می‌شه میاد بهم کادو می‌ده... درحالی که نمی‌دونه چرا هیچ‌وقت جایی به جز مترو نمی‌ریم، چرا هیچ‌وقت بیشتر از یه ساعت و نیم کنارِ هم نیستیم، دیوونه است. نیست؟
من اصلا آدمِ جالبی نیستم. اگه یکی عین خودم رو ببینم، فکر نکنم برم سمتش... 
ولی امروز برام فوق العاده بود. سوسن گفت اصلا نمی‌شه از صورتش فهمید خوشحاله یا نه. خورشید تاکید کرد...
امروز خوشحال بودم. یه خوشحالِ بغضی، یه خوشحالِ احمق، که نمی‌دونه کدوم کارِ خوبش توی زندگی، باعث شده دوست‌هاش شما باشین.
:)

خیلی‌ها هستن، تو همین فضای مجازی که هنوز نتونستم ببینمشون. به خاطر فاصله. لعنت به فاصله
که مهم‌ترین ندیده، برام فاطمه است، جوجوی من... که بعضی وقتا می‌خوام بچلونمش توی بغلم از شدت علاقه. بعضی وقتا میخوام سرمو بکوبم به دیوار که نمی‌دونه چه‌قدر برام ارزشمنده. فاطمه... که خیلی اذیتش کردم. سرِ همین خنگ بودنم تو رفاقت، سرِ همین دوست نبودنم. ولی... 
همیشه می‌دونه که دوستش دارم و بلد نبودنم ناشی از عدم علاقه نیست. نه؟

امروز، خوشحال بودم. هرچند ترسون. هرچند بغضی. 
امروز خیلی خوشحال بودم...
آدم وقتی می‌فهمه، دوستش دارن، خوشحاله دیگه. نه؟ هم خوشحاله... هم... هم... می‌ترسه. 

  • نظرات [ ۱۸ ]

.

حالا قطعا خودتون دیدید. ولی کلا درباره انتخابات...
بخونید 
ببینید


  • نظرات [ ۴ ]

گفت ای عاشق دیرینه‌‌ی من، خوابت هست؟

یکی از حماقت‌های دلنشین اینه که درست وقتی تصمیم گرفتید فیلم دیدن رو کم‌تر کنید، ببینید 500 مگ حجم اضافی دارید و برید قسمتِ اولِ یه سریال رو باهاش دانلود کنید!
و بعد جونتون بالا بیاد تا سری بعد که بسته بخرید و باقی قسمت‌های سریال مذکور رو ببینید.
می‌دونی، یه وقت‌هایی آدم دلش می‌خواد اشتباه کنه. دلش می‌خواد یه کاری رو انجام بده. 
بعد می‌شینه خودش رو گول می‌زنه... می‌شینه برای خودش دلیل می‌تراشه. می‌شینه خودش رو قانع کنه. چی بود اسمش؟ نفسِ مُسَوَّله.
راست می‌گفت کتابِ اندیشه. خیلی وقت‌ها آدم ایمان داره، اما دلش نمی‌خواد عمل کنه. 
بدبختی از این بزرگ‌تر؟
آی دخترک...
یه‌وقت‌هایی بشین ایمانت رو هم بزن. ببین اون زیر لجن نبسته باشه. 

عنوان، غزلی از حضرتِ حافظ: بخونیم
درباره نفس مسوله بیشتر بخونیم: کلیک

  • نظرات [ ۱۱ ]

معنیِ کور شدن را گره‌ها می‌فهمند

سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین
قصه‌ی تلخِ مرا، سرسره‌ها می‌فهمند


کاظمِ بهمنی جان.

  • نظرات [ ۶ ]

معنای دنیا چیه به جز من و تو؟

می‌دونی، هرروز یه اتفاقی می‌افته که به خودم می‌گم از این غمگین‌تر وجود نداره. از این رنج‌آورتر تو دنیا نیست.
دیروز بود؟ گفتم چیزی ترسناک‌تر از موبایلِ سایلنتی که گم شده باشه، هست؟
یا اینکه چیزی وحشتناک‌تر از مردمی که بلد نیستن بخندن؟ یا چیزی هست که بیشتر از شنیدنِ حرفِ آدم‌های دو رو؟
یا چیزی بدتر از دانشگاه‌هایی که آدم رو از عشقشون زده می‌کنن؟
چیزی هست که بتونه قلبم رو درد بیاره، بیشتر از دیدنِ تمسخرِ آدما، وقتی از عشق براشون صحبت می‌کنی؟
چیزی تلخ‌تر از چشم‌های خیس از اشکِ مامان؟
چیزی...
می‌دونی، همیشه یه چیزی هست که حالت رو بد کنه. همیشه یه چیزی هست که غصه‌دارت کنه. 
همیشه یه نفر هست که می‌تونه تمامِ خوشی‌هات رو آروم آروم، از تنت بکشه بیرون. عینِ جادوگرِ بدجنسِ شهرِ اُز، وقتی می‌خواست نیروی مهربونی رو از وجودِ گلیندا بیرون بکشه و بکشتش. بکشتش... بکشتش...
اگه یه روزی اجازه دادی کسی خوشی‌هات رو ازت بگیره، اگه اجازه دادی کسی لبخندت رو بدزده، اگه اجازه دادی کسی تو رو از عاشقی محروم کنه، از جنون بیزار کنه، از دیوانگی کردن پشیمون کنه... خودت رو در اختیارش قرار دادی تا به سادگی تو رو بکشه.
اگه، اجازه بدی، کسی تو رو بکشه، تو خودتو کشتی! تو قاتلِ خودتی...
یعنی یادت رفته، وَلَا تَقْتُلُوا أَنفُسَکُمْ ۚ إِنَّ اللَّـهَ کَانَ بِکُمْ رَحِیمًا*
می‌فهمی؟ وقتی اجازه می‌دی کسی تو رو بکشه، خیلی آسون تو رو بکشه، مثلِ اینه که خودت خودت رو بکشی.
وقتی خودت، خودت رو بکشی... مثلِ این می‌مونه که حرفِ خدا رو زمین بندازی... مثلِ این می‌مونه که رحمِ خدا رو زیرِ سوال ببری...
وقتی رحمِ خدا رو زیرِ سوال ببری... وقتی رحمِ خدا رو زیرِ سوال ببری...
نکن... لبخند بزن. کی می‌گه دنیا ترسناکه؟ دنیا ترسناکه، چون ما لبخند زدن رو فراموش کردیم. چون ما، یادمون رفته که ان الله کان بکم رحیما...
*سوره‌ِی مبارکه‌یِ نساء| آیه 29| اون تَه.


+ پستِ قبلی اومدم برگردم به دورانی که محاوره نمی‌نوشتم پست‌های وبلاگ رو. دیدم نچ نمی‌شه. من اینجا باید مثلِ خودِ مغزم حرف بزنم..تراکمِ اندیشه‌های مغزم رو پرت کنم روی صفحه.


چندهزار بار شد که نمی‌دونستم می‌خوام چی بنویسم و یهو هزار خط شد؟

  • نظرات [ ۱۲ ]

ما که فقط چای و شوکولات می‌زنیم تو اون یک‌ساعت.

مطهره از آن دخترهاییست که برای ساعتِ نهار، همیشه با خودش یک کیسه پر از لقمه‌ی کتلت و کوکوسبزی و کوکوسیب‌زمینی و الویه می‌آورد.
آن‌روز که همه داشتند بابتِ این حجمِ عظیم که با خودش می‌آورد بهش می‌خندیدند، یک‌هو از زیر زبانش در رفت: بی‌شعورها، برای اینه که اگه یه وقت یکی دیگه هم گشنه‌اش بود...
بعد حرفش را با لقمه‌ی شامی قورت داد و هم‌گام با بقیه به این‌که چرا، باوجود این سیلِ عظیم که به معده‌اش جاری می‌کند چاق نمی‌شود، خندید. 
آدم‌ها هرچه بیشتر دلیلِ مهربانانه و دوستانه داشته باشند، ساکت‌تر و در خود تنیده‌تر هستند و درنهایت کم‌تر به‌چشم می‌آیند و آدم‌های پرهیاهوتر، همیشه حق‌شان را می‌خورند. چون بیشتر عربده کشیده‌اند و بیشتر دیده‌شده‌اند.


+ به نظر شما اصلا ارتباطی هم بینِ کلمه کلیدی که برای این پست نوشتم و کلِ متن، وجود داشت؟ 


+ از روزی که اینجا نوشتم خواب نمی‌بینم، تِپ تِپ کابوس و رویا به خواب‌هایم حمله‌ور شده‌اند. حتی اگر برای ده‌دقیقه در اتوبوس چشم‌هایم را ببندم.

+ عنوان: ما با چای زنده‌ایم، شما چه‌طور؟

  • نظرات [ ۱۳ ]

حدِ تعادل چی می‌شه پس؟

باید برم این اصل رو به اصولِ روانشناسی اضافه کنم، که اگر کسی فاقدِ یک ویژگی باشه و سعی کنه اون رو به‌دست بیاره، از حدِ نرمالش بیشتر و قوی‌تر عمل می‌کنه. گاهی ممکنه حتی وسواس‌گونه بشه.

مثل من که به شلختگی معروف بودم، الان کم مونده روزی دوبار شال‌هام رو بردارم، از نو تا بزنم و بذارم سرجاش. روزی سه‌بار پتو رو منظم کنم. هر کتابی رو برمی‌دارم دقیقا ببرم بذارم سرِ جاش_حتی اگر بدونم ده دقیقه بعد دوباره باید برم بیارمش_ موهام رو دوبار در روز باز کنم، شونه بزنم، دوباره ببندم.

مثل من که اگر آخرِ فیلم و سریالی رو نمی‌دونستم، نمی‌تونستم ببینمش و حتماً باید به طورِ کامل در جریان قرار می‌گرفتم که چه اتفاقاتی می‌افته و بعد می‌رفتم سراغش و حالا اگر کسی دهنش رو باز کنه که جریانِ داستانی رو لو بده، ممکنه حتی اشکم در بیاد که چرا گفتی و دیگه نمی‌تونم ببینمش!

مثلِ من که جوش زدن و سیاهیِ زیرِ چشم و کج بودنِ ناخن برام هیچ اهمیتی نداشت اما حالا هر یه جوش که روی صورتم می‌شینه، می‌شه یه معضل توی زندگیم و هرروز صورتم رو ماساژ می‌دم که خستگی تو صورتم نشینه و دیروز که معلمِ سابقم رو دیدم و فکر کرد دارم از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شم، تا امروز حرص خوردم که یعنی انقدر بالاتر از سنم نشون می‌دم؟

و خیلی مثال‌های دیگه که حوصله ندارم بنویسمشون. چرا آدمی‌زاد اینجوریه؟ این مسخره‌بازی‌ها چیه آخه؟ 


  • نظرات [ ۹ ]

زِ بی‌خشمی و بی‌کینی، به غفرانِ خدا مانی

داشتمِ کتابِ سقای آب و ادب|سیدمهدی شجاعی رو می‌خوندم. این بخش... مکالمه‌ای میونِ پیامبرِ مهر و خداونده. طولانیه اما بخونید. باشه؟

-در درستی و راستیِ کلامِ پروردگارم تردید نیست. _صدق الله العلیّ العظیم_ اما آنچه اسبابِ شگفتی است، گرایشِ بشر به سمتِ نادرستی است. بشری که ذات و فطرتش، مبتنی بر پذیرشِ راستی است.
مگر برتریِ صراطِ مستقیم بر بیراهه‌ها و پرتگاه‌ها، نامعلوم است؟!
مگر رُجحانِ زیبایی بر زشتی پوشیده است؟!
مگر صداقت از دروغ، امانت از خیانت... مگر خوبی از بدی بهتر نیست؟!

-سوالِ به‌جا و حسرت‌باری است.
کارِ شیطان این است که اغوا کند و همکاریِ شیطان و نَفس همین که بدی را بهتر از خوبی جلوه دهند و حق و باطل را به هم بیالایند و باطل را به لباسِ حق بیارایند.
اما از آن حسرت‌بارتر، فریب و اغوای بندگانی است که تو با مشقّت و شفقّت هرچه تمام‌تر، به راهِ راست هدایت‌شان کرده‌ای.

-چگونه چنین چیزی ممکن است؟! کسی که طعمِ آبِ زلال را چشیده باشد، چگونه ممکن است که سر از سراب درآورد و دل را به منجلاب بسپارد؟!

-همه‌ی همّ شیطان همین است که رهیافتگان را به گمراهی کشاند. _ لَاَقعُدَنَّ لَهُم صِراطَکَ المستقیم_ و همه هنرِ مومنان، همین که در صراطِ مستقیم، استقامت بورزند و عنانِ ایمانِ خود به دستِ شیطان نسپارند.

-و در این مصافِ نابرابر که یک‌سو نفسِ امّاره است و شیطانِ اغواگر و سویِ دیگر، مومنِ در معرضِ خطر، پیروزی از آنِ کیست؟!

-اغلبِ اوقات، آنقدر که شیطان بر سوگندِ خویش پای می‌فشرد، مومن بر ایمان خویش، استقامت نمی‌ورزد.

-مولایم! پروردگارم! سرورم! محبوبم! ولی نعمتم! 
من به هر طریقی که رسیدنی است، به هر بهایی که پرداختنی است، از هر مسیری که میسور شدنی است، با هر اعتباری که نزدِ تو گرو گذاشتنی است، با هر هدیه‌ای که در آستانت فدیه کردنی است، رهاییِِ دوستانت را از دستِ دشمنِ قسم‌خورده‌ات می‌خواهم.
تو را به هرچه برایت عزیز است سوگن می‌دهم که بر این بندگانِ لغزنده، بر این بندگانِ گریزنده و بر این بندگانِ رَوَنده و بازآینده، آغوشِ مهر بگشایی و پرده‌ی عفو و مغفرتت را بر خطاهایشان بگستری.

-عزیزتر از تو کیست حبیبم؟ عزیزتر از تو نیست حیبم!
هر که از این امت، در آغوشِ مهرِ تو پناه گرفت و تو را واسطه طلب مغفرت قرار داد، شفاعتت را بی‌درنگ می‌پذیرم و از هر ستم که بر خویش کرده باشد می‌گذرم. 

-ولی امتِ من که محدود و منحصر به زمانِ زندگی‌ام در جهانِ فانی نیستند، من نگرانِ همه امّتم هستم، همه‌ی آنان که پس از من به‌ دنیا می‌آیند و از دنیا می‌روند و مرا بالمعاینه درنمی‌یابند که وساطت و شفاعتمم را طلب کنند.

_حبیبم! محبوبم! پیامبرِ مهربانی‌ام!
این جایگاه و منزلت، این مقامِ شفاعت، برای تمامی آحاد امّتت از آنِ تو باد تا قیامِ قیامت و حشر و نشر عباد!
از هم‌اکنون تا ولادتت و از ولادت تا بعثتت و از بعثت تا رحلتت و از رحل تا بعثتِ مجددت_قیامت_ هرکه از امتت، در هرکجای عالم، سرِ ارادت بر آستانت بساید و کوله‌بار گناه و معصیت بر درگاه استغفارت بگذارد، درهای بخششم را به رویش باز می‌گذارم و از هر ستم که بر خویش کرده، در می‌گذرم. به شرطِ آن که حیاتِ تو را به زندگانیِ مادی‌ات، محدود نپندارد و حضور و ارتزاق خودت و اوصیائت را بر سفره‌خانه جاودانه‌ام، مستمر بشمارد و یقین کند که اگر تو از منظرِ او نهانی، او در نگاهِ تو پیداست، کلامش را می‌شنوی، سلامش را پاسخ می‌دهی و ذائقه ذهن و دلش را بر لذتِ نجوای با خودت می‌گشایی.
راضی شدی رسولِ مهر و عطوفتم؟

آخه چه‌طوری می‌شه دوست نداشت این رسول و این خدا رو...
فکر کن نشستن دورِ هم هی می‌گن خب هرکی این کارو کرد رو هم ببخشیم. هرکی اون کارو کرد رو هم ببخشیم.
هی بهونه جور می‌کنن همه رو ببخشن...
چطور می‌شه دوستشون نداشت؟
تولدِ حضرت رسول، پساپس مبارک :)

من مینویسم تولد، شما نباید هیچی بگین؟ :|

+ عنوان 


پریردز، ساعتِ هفت صبح، تصویر زمینه کلاسِ 207.... البته 205 قشنگ‌تره. اما می‌ترسیدم یادم بره تا شنبه. اون لحظه تو کلاس فقط من بودم و صندلی‌ها.
کتابِ مذکور هم همین سقای آب و ادب هست. که اگر تونستین زوم کنید اون صفحه رو هم بخونید. خیلی خوبه...

  • نظرات [ ۴ ]

من به نیتِ دوجمله پست نوشتن می‌آم، پنجاه‌خط می‌شه. چه وضعشه؟ :|

بالاخره رسید اون فصلی که من می‌تونم با آسایش و بدونِ بدوبیراه‌ شنیدن و بدونِ مصیبت کشیدن، شیشه‌ی همه‌ی پنجره‌های همه‌ی ماشین‌های عالم رو باز کنم و جریان زندگی رو توی این مستطیل، مربع، متوازی‌الضلاع و هرشکلِ مسخره‌ای که هرروز داره آلودگی زایمان می‌کنه و آدم رو هم از موهبتِ پیاده‌روی و دوچرخه‌سواری محروم، ایجاد کنم.

آخه شما تصور کن. داره برف می‌آد. تو اتوبوسی که حدودا 15 تا صندلی برای خانم‌ها و 15 تا صندلی برای آقایون داره، 68 نفر خانم و چهل نفر آقا سوار شدن. کلیه‌ها و کبدهای همه داره به هم پیوند می‌خوره؛ یک‌نفر علاقه‌ی بی‌نهایتی به سیر داشته و دیشب شام میرزاقاسمی داشتن؛ یک‌نفر با آرنج روی صورتته؛ واحدِ لگدکوب شدنِ شستِ پات 12 بر ثانیه است؛ بعد این‌ها حاضر نمی‌شن پنجره رو باز کنن چون سرده! :|

من هم معمولاً یک‌گوشه‌ای ایستادم و دست بر قلب گذاشته و سعی می‌کنم تعداد نفس‌هام رو مدیریت کنم که کم نیارم. ظرفیتِ تنفسیِ من خیلی پایینه و معمولا حتی در حالتِ عادی هم عینِ ماهی دهنم باز و بسته می‌شه. موقعِ غذاخوردن و حرف‌زدن هم نفس کم می‌آرم.

این معضل حتی وقتی با خانواده سوار ماشین خودمون می‌شیم هم هست. نمِ بارون می‌زنه؛ من تو دلم آشوب که کله رو ببرم بیرون یه چهارقطره بیفته رو صورتم _ترجیحا پلک_ دارم بال‌بال می‌زنم که نفسم بند اومد. تو ماشین هوا خفه است... و جواب می‌شنوم که: تو مطمئنی دیوانه نیستی؟ تو این سرما پنجره باز می‌کنن؟ :|

سرِ کلاس، بیرون هوا ابریه... ( یادم باشه از تصویرِ پشتِ پنجره کلاس عکس بذارم ببینید چه بهشتیه! هربار که می‌آم از زندگی متنفر بشم و فکر کنم چه‌قدر همه‌چی تاریک شده، یه نگاه از این پنجره به بیرون می‌اندازم و یادم می‌آد دنیا هنوز هم لبخندهای کوچولویی داره) بالای کوه مِه گرفته، کنارِ گنبدِ فیروزه‌ای مسجد، ابرهای خاکستری نشستن، برگِ درختانِ سبز در نظرِ هوشیار، هر ورقش دفتری‌ست معرفتِ کردگار... حتی سعدی_علیه الرحمه_ هم به حرف می‌آد. پنجره رو باز می‌کنم... یک‌جماعتی نفسِ عمیق می‎کشن و زل می‌زنن به این پس‌زمینه؛ که از اون گوشه ندا می‌آد: وای سرده پنجره رو چرا باز کردید! :|

جدا عرض می‌کنم، اگر آدمی هستید که زود سردتون می‌شه، با خودتون همیشه یه سویشتری، شالِ گرمی، چیزی... همراه داشته باشید.
اگر هوا سرد باشه، شما می‌تونید با پوشوندنِ خودتون، از سرما محفوظ بمونید؛ اما یک جماعتی هستن که نمی‌تونن همیشه با خودشون کپسول اکسیژن حمل کنن تا اگر هوا تنگ شد، از اونجا تنفس کنن. ما گناه داریم...


+ امروز شهادتِ امام موسی کاظم(علیه السلام) هست. فراموش کن اگر هرجایی شنیدی باب‌الحوائج... تو که قرار نیست فقط به خاطر خواسته‌های خودت علاقه‌مند به امام باشی. قراره؟
ما باید پایِ امام بمیریم... فراموش نکن. امام قرار نیست حاجت برآورده کن باشه. امام چوب جادویی نیست. امام، پیشرو و رهبره.
ما باید پای امام خون بدیم، جون بدیم.
امروز، به جای گریه کردن، بیایم یکم از امام موسی کاظم یاد بگیریم. درس یاد بگیریم. زندگی یاد بگیریم. پای آرمان جون دادن یاد بگیریم.
(شما رو به خدا سراغِ ویکی‌پدیا و سایت‌های به‌دردنخور هم نریم)
امام به کظمِ غیض شهره بودند. همین رو هم یاد بگیریم، دنیاست. انقدر آدم‌های عصبانی و هیولایی نباشیم.


  • نظرات [ ۱۴ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan