تراکم اندیشه‌ها

مثل همه‌ی شب‌های فردای تولدم...

کز کرده گوشه‌ی مبلِ دونفره، لپ‌تاپ به بغل دارم می‌نویسم. مثلِ همه‌ی روزهایی که نبودنت خار می‌شود در گلو، برنگشتنت زخم می‌شود به دل. مثلِ همه‌ی روزهایی که نیستی تا گیس‌بافت بنشینم کنارت و ببافم؛ _شال‌گردن برای تو، دست‌کش برای تو، پلیور برای تو، کلاه برای ت... نه تو کلاه سرت نمی‌گذاری_ با کلیپس، موها را محکم بالای سرم بسته‌ام که تار و طره‌ای روی صورتم نیفتد. اگر باز بگذارم‌شان، هی به هم پیچ و تاب می‌خورند از درد، هی خودزنی می‌کنند، هی همدیگر را بغل می‌کنند بلکه یادِ دست‌های تو برایشان زنده شود اما نه که نه. فقط مصیبت می‌ماند برای من که بیفتم به جان‌شان و گره‌های کورشان را باز کنم.
مثلِ همه‌ی آن شب‌هایی که تو با لیوانِ بخاراندودِ چایِ سبز، نمی‌نشینی کنارم. مثلِ همه‌ی شب‌هایی که من به جای چایِ سبز، لبخندِ تو را به جان نمی‌سپارم. 
دنیا هنوز می‌گردد و من هنوز قدم برمی‌دارم. قرار بود بعدِ رفتنت بمیرم، اما زنده‌ام. چه زنده بودنی؟ هوا هست، نفس؛ نه. نفس نیست... تو نیستی!
همین حوالیِ ساعتِ یک...مثلِ همه‌ی سحرهایی که بعد از تو سحر نشد، کز کرده گوشه‌ی مبلِ دونفره، لپ‌تاپ به بغل دارم می‌نویسم. کسی نیست اخم کند، دستم را بکشد به سمتِ آشپزخانه که روزه بی سحری، نه. که خدا آن کسانی را که بدون سحری روزه می‌گیرند کمتر از باقیِ روزه‌دارانش دوست دارد. نه؛ خدا آن کسانی را که موهای خیسشان را سشوار نمی‌کشد کم‌تر از بقیه... نه؛ خدا آن کسانی را که موقع رد شدن از خیابان دو طرف را نگاه نمی‌کنند کمتر از بقیه... نه؛ خدا آن کسانی را که با دلبر قهر کنند کمتر از بقیه... نه؛ خدا... اصلا خدا مرا دوست داشت؟ اصلا خدا مرا دوست دارد هنوز؟ 
مثلِ همه‌ی سحرهایی که دلتنگی امانم را بریده و دیدنِ روی ماه طاقت از سرم برده و شمع در خانه روشن نیست... مثلِ همه‌ی سحرهای بدونِ تو، کز کرده گوشه‌ی مبلِ دونفره، لپ‌تاپ به بغل دارم می‌نویسم.
نبودنِ تو را، شال‌‌های بی‌گردن را، دستکش‌های بی‌پناه را، پلیورهای بی‌آغوش را، کلاه‌های... نه؛ من هنوز هم کلاه نمی‌بافم. 
مثلِ همه‌ی شب‌های فردای تولدم بدونِ تو، از بالای صخره پرت شدم پایین... از بالای بلندترین صخره‌ی عالم. از بالای صخره‌ی دلتنگی...

  • نظرات [ ۱۱ ]

نفس بکش. امسال تازه شروع شده...

می‌گن جوزا یعنی گوسفندِ سیاهِ میان سفید. اسمِ برجِ جوزا رو برای این جوزا گذاشتن، که بینِ باقیِ بروجِ آسمونی درخشش بیشتری داره. یه بار هم شنیده بودم که متولدانِ خرداد ماه، شب‌هایی که ماه درخشش زیادی داره، حالشون بهتره. می‌گن صورتِ فلکی این ماه شبیه دو تا بچه است که دنبالِ هم می‌دون. یحتمل اون دو تا فنچکای من باشن.
تو آخرین روزهای ماهی که خوش می‌درخشه، دختری زاده شد که از همون ابتدا به نظر می‌اومد قراره درخشش فراوانی داشته باشه اما خب امشب، همین ساعت‌ها و دقایق، شیشه‌ی نوزده سالگیش رو به ابدیت می‌سپاره درحالی که هنوز یه ستاره‌ی خاموشه. 
اما... هنوز عمر باقیست. من یه شیشه دستمه که روش نوشته «20». امسال رو به فالِ نیک می‌گیرم، که فردای احیا متولد می‌شم. هرچند به برکتِ امتحان‌ها احیایی تجربه نکردم. اما ربطی به نوشته شدن یا نشدنِ سرنوشتِ خوب که نداره. داره؟
امیدوارم امسال، سالِ قشنگی باشه. سالِ مهمی باشه... اونقدر که همیشه‌ی همیشه، 21 سالم که شد... 22 سالم که شد.. 23 سالم که شد... 40 سالم که شد... اگه عمری باقی بود البته... هی بگم یادش بخیر اون سالی که بهترین سالِ عمرم بود.
کسی چه می‌دونه؟ کسی از آینده چه خبر داره؟ 

+ده دقیقه پیش، به دنیا اومدم. می‌گفتن ناله زیاد می‌کنه، رفتم تو دستگاه. ناله از چی می‌کردم یعنی؟ چی رو می‌دیدم یعنی؟

+ تبریک گفتن یه جوریه. گلی به سرِ دنیا نزدم که تبریک بشنوم. یه جمله برام بگین... یه جمله، که حنا چطور آدمیه، چطور آدمی شناختینش؟ دلتون می‌خواد باشه؟ دلتون می‌خواد بازم بنویسه؟ دلتون می‌خواد بازم حضورشو حس کنید؟ 

  • نظرات [ ۱۴ ]

اندر دل من قرار و آرام نماند... دشنام فرست اگرْت پیغام نماند

اگه حوصله ندارین، اولین + رو نخونید و از دومی شروع کنید. اولی بیشتر حالت غرغر داره. ولی از دومی به بعد شیرینه :)

+من اگه کشمش، گردو، پسته، شکلات، آبمیوه یا یه چیزی که بشه هر از گاه انداختش تو دهن کنارم نباشه، نمی‌تونم درس بخونم و سردرد می‌گیرم. بیشتر از رفع گرسنگی، حالتِ تخلیه‌ی انرژی اضافه ناشی از یه مدت طولانی یک‌جا نشینی داره. حتی تخمه هم باشه کافیه. حتی آب معدنی. فقط یه رفتاری اضافه‌تر کنارِ مطالعه باشه، که دست‌هام بیکار نمونن و در عین حال به تفکر هم احتیاج نداشته باشه.

و خب در طول ماه مبارک، روزها قطعا نمی‌شه به این شیوه مطالعه کرد. ضمن اینکه چندساعت قبلش هم آب نخوردم و لعنت بر یزید! من اگه هر یک‌ساعت یک‌بار یه لیوان آب نریزم تو حلقومم، روانم به هم می‌ریزه.
درنتیجه روال رو تغییر دادم. در طولِ شب درس می‌خونم و در طولِ روز می‌خوابم. اما من باور دارم این کسانی که برنامه امتحانی می‌چینن، پیش‌تر از ماموران ساواک بودن! لعنتی چطور ممکنه از شنبه تا سه‌شنبه امتحان بچینی؟ 
خب شنبه و یک‌شنبه واقعا مشکلی نداشتم. امتحان‌ها یکیش ده و نیم صبح بود و یکیش هشت صبح. شب تا صبح می‌خوندم، امتحان می‌دادم و پس از بازگشت به خونه می‌خوابیدم. خیلی نرمال بود همه‌چیز تا امتحانِ امروز! امتحان امروز، قواعدِ عربی بود و ساعت چهار و نیم بعد از ظهر.
خب سیستم بدنیم عادت نکرده که قبل از هشت_نه صبح بخوابم. در نتیجه شب نتونستم بخوابم. چهار و نیم امتحان رو دادم و پنج و نیم رسیدم خونه. 
و خب الان از شدت خستگی و خواب‌آلودگی خوابم نمی‌بره. خود این به خودیِ خود مشکل نبود! اگه فردا هشت صبح مجددا امتحان نداشتم و امشب می‌تونستم به‌سانِ آدمیزاد بخوابم. 

+فردا امتحانم کشف‌الاسراره... احتمالا می‌دونید ولی اگر نمی‌دونید کشف‌الاسرار رو جنابِ میبدی نوشتن. ایشون احتمالاً یا شاگردِ خواجه عبدالله انصاری بودن، یا به هر طریقی، از تفسیرِ قرآنِ ایشون خبر داشتن به طور کامل. خواجه عبدالله انصاری، قرآن رو تفسیر کرده بودن و خب تفسیرِ خواجه عبدالله انصاری به طورِ قطع اونقدر خفن خواهد بود، که یه روزی آقای میبدی بگه من می‌خوام تفسیرِ کتابِ تفسیرِ ایشون رو بنویسم! و به این شکل، کتاب کشف‌الاسرار تالیف می‌شه. درواقع کشف الاسرار، تفسیرِ تفسیرِ قرآن کریمه. خودِ کتابِ کشف الاسرار، سه بخش داره. بخش اولش ترجمه لغت به لغت. بخش دوم تفسیرِ عادی مثلِ همه‌ی مفسرین و بخشِ سوم اون که دو واحدِ درسیِ ماست ( واقعا خوش به سعادتم که ادبیات می‌خونم ) تفسیرِ عارفانه‌ی قرآنه. یعنی تفسیرِ قرآن، با ذوقِ عارفانه ترکیب می‌شه و یه چیزِ فوق‌العاده دلبرانه‌ای رقم می‌زنه که مپرس.

محضِ مثال خدمتتون می‌گم... آیه‌ی 260 سوره مبارکه بقره  جریانش اینه که یه روز حضرت ابراهیم به خداوند می‌گن که آخدا، بگو چطوری مرده‌ها رو زنده می‌کنی؟ خداوند می‌فرماد اولم تومن؟ مگه ایمان نداری پسر؟ حضرت جواب می‌دن که بلی، ولکن لیطمئن قلبی. می‌خوام دلم آروم بگیره.
که بعد خداوند می‌گن 4تا پرنده بگیر و بکش و تکه تکه کن و سرِ هر کوهی یه تیکه پرنده بذار. بعد هر پرنده رو صدا بزن و آقا ابراهیم این کارها رو می‌کنن و پرنده‌های تیکه‌پاره وصله پینه می‌شن و بال‌زنون می‌رن پیشِ حضرت.

حالا همین داستان از زبونِ آقامون میبدی:
« این آیه به زبانِ کشف بر ذوقِ اربابِ حقائق رمزِ دیگری دارد و بیانی دیگر. ابراهیم مشتاقِ کلامِ حق بود و سوخته‌ی خطابِ او، سوزش به غایت رسیده و سپاهِ صبرش به هزیمت شده، و آتشِ مهر زبانه زده، گفت: خداوندا بنمای مرا تا مرده چون زنده کنی؟ گفت یا ابراهیم « اوَلَم تؤمن» ایمان نیاورده‌ای که من مرده زنده کنم؟گفت: آری ولکن دلم از آرزوی شنیدنِ کلامِ تو و سوزِ عشقِ خطابِ تو زیر زبر شده بود، خواست تا گوئی «اولم تؤمن» مقصود همین بود که گفتی و در دلم آرام آمد.»
بعد یه داستان تعریف می‌کنه که یه آقایی عاشق و شیفته‌ی یه خانومی می‌شه و هرچی این بهش پیغوم پسغوم می‌داده اون سربرنمی‌گردونده. این آقاهه متوجه می‌شه که اون خانومه خیلی گوهر دوست داره. می‌ره یه جواهر می‌خره، می‌ره صاف‌صاف وامیسته جلوی خانومه و می‌خواد با یه سنگ، اون گوهر رو بشکنه. خانومه طاقت نمی‌آره و « گفت: ای بیچاره چه می‌کنی؟ گفت: به آن می‌کنم تا تو گویی چه می‌کنی!»

یعنی می‌خوام بگم درس‌های من لذت‌بخش و شیرینه، آرزوی یه جماعتی اینه که درسشون هم‌چه چیزی باشه، ولی خب آدم به خواب هم احتیاج داره :| یعنی می‌خوام بگم چشم طاقت نمیاره هرشب هرشب دویست صفحه کتاب بخونه، ترجمه کنه. مغز شوکه می‌شه از خوندن ویژگی‌های سبکی. من الان یه پاراگراف اینو می‌خونم، کیف می‌کنم، می‌شینم قصه هم تعریف می‌کنم براتون خوش می‌گذرونیم دور هم، ولی وقتی تبدیل بشه به درس، جدی‌تر می‌شه و باید یه قدم بالاتر از لذت بردن بری. باید کاملا درک کنی اونقدر که بتونی تو برگه امتحان کامل بنویسی. باید بتونی روایت‌هاش رو حفظ کنی. آقا میبدی کلی حکایت داره که باید نکته‌ی مهم حکایت رو بدونی، اسمِ راویش رو بدونی که یهو نگه روایتِ شبلی درباره فلان موضوع چی بوده مثلِ آهو به گل بمونی. باید بدونی اون قرن ویژگی‌های سبکی چی بوده و از توی متن پیداش کنی. یک‌به‌یک لغت بدونی.

خلاصه که... غر نمی‌زنم. حق غر زدن ندارم. درس‌هام شیرینه و مسیرم انتخابِ خودم. عاشق وسطِ راهِ عشقه... اما خوابم میاد :| یعنی می‌خوام بدونی من بی‌خواب و گرسنه و لورده، می‌خوام عرفان بخونم و برم دم در باغ عرفان و بوی گلم چنون مست کنه که استغفرالله.

+ببخشید کامنت‌های پست قبل رو دیر جواب دادم. 

+ ببخشید خیلی حرف زدم. حرف‌های مغزم باید خالی می‌شد :) کی خوند؟

 +سرچ کردم، هفت بار تو همین متن جزغل، نوشتم "خب". الان شد هشت بار.

  • نظرات [ ۱۷ ]

بس که گره زد به گره حوصله‌ها را

دیدی یه‌ لحظه، یه اتفاقی می‌افته که با تمامِ وجود حس می‌کنی تنهایی؟
امشب وقتی تو تلگرام یه پیام گرفتم که عاشقانه من رو به وجد آورد، زدم روی دکمه‌ی فوروارد، دونه‌دونه آدم‌ها و گروه‌ها رو نگاه کردم. دونه‌دونه...
تهش نتونستم جایی رو پیدا کنم، گروهی رو، که بتونم با آرامشِ تام، عشق و علاقه‌ام رو بروز بدم. جایی که کسی محکومم نکنه، جایی که کسی بهم نخنده، جایی که کسی تحقیرم نکنه، جایی که کسی کوچک‌ترین دلخوری ازم به دل نگیره. 
تهش من موندم و عشقی که رسوب می‌کرد تو وجودم. 
پس‌فردا اگه ازم پرسیدن چرا، می‌گم اونقدر خودم با خودم دلبرونه‌ها رو مرور کردم، اینجوری متعصب شدم. سخت شد تو دلم، خشک شد تو دلم، قبل از اینکه تو بتونی با منطق، از گِلِ وجودیم بیرونش بکشی.


پ.نان: شهید آوینی، کار بی‌وضو نمی‌کرد. چندتا پستِ بی‌وضو نوشتم؟ چندتا قدمِ بی‌وضو برداشتم؟
گامِ اولِ وضو می‌دونی که چیه: نیت!


پ.2نان: باید فکر کنم. چرا می‌نویسم؟ چه حرفی، چه احساسی، چه عقیده‌ای رو منتشر می‌کنم؟ چرا... چرا...
شک، آدم رو از تو می‌خوره. نکنه یهو ببینم فقط تنم مونده و همه‌ی وجودم، غرقِ شک شده؟

  • نظرات [ ۱۵ ]

...

این روزها... : بخوانید


  • نظرات [ ۲ ]

#خبرنگار_شو

می‌دونی؟ تجربه کردن خیلی اتفاقِ بانمکیه... 
یه فراخوان، خبرنگار شو، تجربه کن. 
خیلی وقت‌ها، اخبار رو گوش دادین، خندیدین، بانمک بوده. تا حالا فکر کردین چه‌قدر بانمک می‌نویسید؟ یا لحنِ صداتون چه‌قدر بانمکه؟
خیلی وقت‌ها، اخبار رو گوش دادین، به نظرتون بی‌نمک بوده. حالا وقتشه که دست بجنبونین و بگین نیگا، این درستشه. این خفنشه...
می‌دونی؟ بچه‌ها کلی وبلاگ می‌خونن تا یه سوژه بانمک پیدا کنن. یه وقتایی یه نفر پست می‌ذاره و کلِ پستش "." همین یه نقطه است و سوژه می‌شه. یه نفر یه پست می‌نویسه کلا یه کلمه است."مشهد" و سوژه می‌شه. 
بگرد ببین پستی پیدا می‌کنی که بشه حالِ دیگرونو باهاش خوب کرد؟ لبخند به لبشون نشوند؟
بعد فکر کن خب چه‌طوری بنویسمش که بانمک شه؟ عینهو خبر شه؟ بنویس...
بعد اونو بفرست برای ما. اگه دوست داشتی، برامون با صدای خودت بخونش. اگه دوست داشتی، بگو دوست داری اگه این خبر پخش بشه، چه آهنگی بیاد بعدش؟
بعد یهو می‌بینی بانمک‌ترین خبرِ کلِ ادوار رو نوشتی. یا از همه‌ی گوینده‌ها بهتر خوندی.
یه تجربه است... یه تجربه، که فکر کنم بیرزه :)

  • نظرات [ ۵ ]

چه استراحتِ خوبی‌ست در جوارِ خودم/ خودم برای خودم با خودم کنارِ خودم

هزار خطی که نوشتم و هرگز پست نشد. 


به جای همه‌ی آن هزار خط:
1. لطفا بعد از دوسال نبودن، ناگهانی کله نکش بینِ زندگیِ من و انتظار نداشته باش همان آدمِ دوسالِ پیش را ببینی. متاسفانه پوسته‌ای که دورِ خودم کشیده بودم تنها برای حفظ کردنِ تو، لبخندهایی که می‌زدم و بغض‌هایی که فرومی‌خوردم تنها برای تداومِ این دوستی، حالا جایی در همان گذشته جا مانده. پوست انداخته‌ام... خودِ واقعیِ من دلنشین نیست. مردِ این راه ناخوشایند هستی؟ بسم الله!


2. وقتی هیچ‌وقت محبت ندیده باشید، محبت کردن برای شما؛ وقتی هیچ‌وقت دوستت دارم نشنیده باشید، دوستت دارم گفتن برای شما؛ وقتی هیچ‌وقت دلتنگ‌تان نشده باشند، دلتنگ شدن برای شما؛ می‌شود غیرممکن‌ترین ممکناتِ عالم.


3. این روزها دارم خودم را از لای تمامِ خاطرات و تمامِ اتفاقاتِ زندگی بیرون می‌کشم؛ برای کشفِ خودم؛ خودِ حقیقی‌ام. دارم تمامِ نقش‌هایی که بازی کردم و تمام لبخندهای اضافه‌ای که روی صورتم نقاشی کرده بودم را پیدا می‌کنم و از آینده‌ام حذف می‌کنم. باید بر افکارم و رفتارم سلطه پیدا کنم. باید شاد بودن را دوباره تجربه کنم. 


عنوان: احسان افشاری.

  • نظرات [ ۱۲ ]

یکی عاشقِ شماله، یکی عاشق جنوب. زندگی همینه دیگه...

می‌دونی، آدم‌ها _به نظرِ من_ بخشِ اعظمِ شخصیت‌شون رو وام‌دارِ محیطِ اطراف و آدم‌های گرداگردِ خودشون هستن.
از لحظه‌ی اول که متولد می‌شی، از اولین نگاهت به هستی، از اولین صداهایی که تو شکمِ مادر می‌شنوی، تو در حالِ شکل گرفتنی.
فرق هست بینِ اون جنین که مادرش به نام و لقب صداش می‌زنه و بهش ابراز علاقه می‌کنه، و اون جنینی که هرلحظه شاهد لرزش شونه‌های شخصیه که منزلگاهِ اونه. فرق هست بینِ بچه‌ای که از لحظه‌ی اولِ رو پا ایستادن، بهش اجازه‌ی حرکت و پیشروی دادن، و اونی که انداختنش توی یه اتاق و به جز یه کمد عروسک هیچ‌چیز دیگه‌ای برای تماشا نداشته.
فرق هست بینِ اونی که تا هفت سالگی و قبل از ورود به مدرسه، به جز اعضای خونواده‌اش هیچ‌کس رو ندیده و اونی که دائم توی کوچه فوتبال بازی می‌کرده.

فرق هست، چون اون جنین، نوزاد، خردسال، کودک، نوجوان، جوان، یک چیزهایی رو تجربه کرده و یک چیزهایی رو نه.
فرق هست و این تفاوت بینِ نوزادها، تا زمانی که بشر روی این کره‌ی خاکی زندگی می‌کنه، وجود خواهد داشت. 

می‌دونی... من بلد نیستم محبت کنم، بلد نیستم تولدت رو تبریک بگم، بلد نیستم برات هدیه‌های گوگولی بخرم، بلد نیستم دنبالِ رویا بدوم، بلد نیستم دوست داشته باشم، بلد نیستم دلتنگ بشم، بلد نیستم برم و بچرخم.
من وقتی کتاب می‌خونم خوشحال‌ترم تا وقتی اطراف رو نگاه می‌کنم. من وقتی تو اتاقم نشستم و توی دایره‌ی امن 
خودم حضور دارم، حالم بهتره تا زمانی که برم کافی‌شاپ و رستوران و فیلان... من وقتی کسی تولدم رو تبریک نمی‌گه و بهم هدیه نمی‌ده، راضی‌ترم تا وقتی همه روز میلادم رو یادشون باشه. من وقتی اطمینان داشته باشم کسی خیلی دوستم نداره و خیلی باهام احساس صمیمیت نمی‌کنه، هراسِ کم‌تری دارم تا زمانی که حس کنم کسی داره توی دلش برای من جا باز می‌کنه.

می‌دونی... من برف رو بیشتر از آفتاب دوست دارم. خیلی بیشتر...

  • نظرات [ ۲۰ ]

حالم بهتره چون زندگی رو ساده گرفتم

قشنگه، گوش بدید. زدم روی ریپیت و سه‌هزار بار گوش دادم و باهاش بشکن زدم. همیشه که نباید موسیقی شاهکار با ترانه‌ی معرکه گوش داد. باید؟

می‌دونی آدما چه وقتایی بیشتر از همه آهنگای شاد گوش می‌دن؟

دانلود: من میلیونر نیستم| زانیار خسروی. عنوان هم بخشی از همین آهنگه :)


  • نظرات [ ۱۰ ]

اهدنا الصراط المستقیم، خدا جان. ما گم می‌شیم ها...

می‌دونید... واقعاً آرزوم بود می‌شد یه چراغی، فانوسی، اقلا یه راهنمایی باهام دفن بشه پس از مرگ!
روی یه پارچه هم بنویسن این مرحوم یه مسیر رو پنج بار رفته بود، ولی بار ششم باز نزدیک بود گم بشه. می‌ره سرِ راه گم می‌شه تهش از سرشماری قیامت وامی‌مونه :/ 


از اولین تاکسی پیاده شدم رفتم اونطرفِ پُل. یه آقایی با چهره‌ی مهربون دیدم که پیرهنش سبز مغز پسته‌ای بود و چشم‌هاش عسلی و یه جوری با هم ست شده بود نزدیک بود عاشق شم ولی وقت نشد :|


:آقا ماشین‌های فلان جا کجاست؟
:اونطرفِ پل!


بعد سه ثانیه نگاهم کرد. گویی از عمقِ نگاهم خوند که مسیریابیم در حدِ پیازه! 
دستش رو بلند کرد و اشاره کرد: همینجور که می‌رین جلو، اونطرفِ این پل، کنارِ نرده‌های سبز، ماشین های فلان جاست.
:آهااااان. تشکر.


پنج دقیقه راه رفته بودم که برسم اینورِ پل. حالا باید می‌رفتم اونورِ پل و خداشاهده تو همین مسیرِ برگشت یه بار دیگه گم شدم و آدرس پرسیدم از یه خانمی :|
بعد دیدم آقای پیرهن سبزِ مغز پسته‌ای هم داره دقیقا همون مسیر رو می‌ره. خب چی می‌شد می‌گفتی من دارم می‌رم همونجا تو هم جوجه‌وار بیا پشت سرم؟ :(


می‌دونی... کاش آدم فقط تو خیابون گم شه. کاش همیشه یه آقای پیرهن سبز مغز پسته‌ای با چشم‌های عسلی و کیف چرم باشه، که بتونی از دور مسیرش رو نگاه کنی و برسی به مقصد.
کاش آدم، مسیرِ واقعی رو گم نکنه. مسیرِ حق رو...

  • نظرات [ ۶ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan