تراکم اندیشه‌ها

خودمو نکشم حالا :|

کتاب‌ها رو مرتب کردم. ساعت آونگدار رو که تقریبا هزارساله باتری نداره، از اون دیوارِ اتاق برداشتم و زدم روی دیوار رو‌به‌روش. سربند رو بستم بالای سرش(پیش دانشگاهی که بودیم یه روز رفتیم نمازخونه مدرسه. روز روضه‌ی حضرت علی اصغر بود. عجب روزی هم بود... عجب صبحی هم بود. به هرکدوم یکی یه سربند دادن که تو طول مراسم ببندیم. آخرش موقع رفتن اومدن بگیرنشون از ما. ما سه چار نفر آخرین نفرا بودیم که داشتیم می‌رفتیم. زینب گفت می‌خواین بگیرین؟ یکی گفت ما کلی عاشقونه شدیم با اینا که. گفتم دلتون میاد آخه؟ گفت بردارین ببرین. برداشتیم بردیم.) عقربه‌ها رو گذاشتم روی ساعت دوازده. گردنبند وان‌یکاد قدیمیه، از اونایی که توی یه کیف کوچولو می‌ذارن_ همون که خاله وقتی هفت هشت سالم بود خرید_ رو از گردنش آویزون کردم. اون یا قاضی الحاجات کاغذی کوچولوعه که تو اردوی راهیان داده بودن رو به آونگش گره زدم. اون دستبنده که رو پلاکش نوشته من انقلابی‌ام و اونو هم تو اردوی راهیان نور داده بودن گذاشتم پشت شیشه‌اش. تسبیح تربت که حاج خانم آورده بود از کربلا هم از گوشه‌اش آویزون کردم. آویزِ الله که پشتش آیت‌الکرسی نوشته رو هم بستم به میله آخریه...
بعد نشستم نگاهش کردم. نگاهش کردم. نگاهش کردم. هی نگاهش کردم... همه چیزو گذاشتم پیشِ چشم‌هام. همه‌ی نشونه‌ها رو. همه‌ی شعارها رو. همه‌ی اداها رو. من چه‌قدر شبیه این چیزام که می‌گم؟ من چه‌قدر واقعی‌ام؟ اعتقاداتم چه‌قدر راستکی‌ان؟ من خوب شعار می‌دم... خوب حرف می‌زنم... خوب ادا در میارم... ولی چه‌قدر از دلم برمیاد؟ 
هی می‌پرسم حنانه! جدنی تو همینی هستی که نشون می‌دی؟ چادر سرت می‌کنی، روسری‌تو فلان می‌بندی، مانتو فلان می‌پوشی، موقع نماز اون چفیه‌هه رو سر می‌کنی جای روسری. حالا این اداهات... باشه. عکس رهبر می‌بینی قلب می‌شی... باشه. موقع قرآن خوندن عین از ته حلقت میاد و ث از بینِ دندونت، قبول... همه‌اش قبول. بگو بدونِ این اداها، بدونِ این لباسا، بدونِ این صداها چی هستی؟ دلت چیه؟ 
بعد می‌رم تو عمق دل و مغزم. می‌رم لایه لایه روحم رو می‌گردم. گیج می‎شم، حالم خراب می‌شه و برمی‌گردم. 
کاش بشه شبیهِ حرفامون بشیم. کاش بشه واقعی بشیم. اگه گندیم، اگه خوبیم، واقعا همونی باشیم که هستیم. 


پ.نان: یه روز من یا از این فکرا دق می‌کنم. یا از این درگیری که نکنه فلانی فکر کنه من فلان کارو به خاطر فلان چیز کردم. نکنه فکر کنه من اداشو در آوردم. نکنه فکر کنه من منظوری داشتم از حرفم. نکنه فکر کنه فلان... نکنه فکر کنه کوفت. نکنه فکر کنه زهرمار. 
اه خب بمیری :| 

بعدا نوشت: 30 تا پست خوندم. 14تا هم مونده. چرا دو روز لپ‌تاپ روشن نمی‌کنم انقدر بلاگستان رونق می‌گیره خب؟ الان من از امشب تا فردا همین موقع این لپ‌تاپو روشن بذارم یه پست نمی‌ذارین :(

  • نظرات [ ۱۲ ]

سیّده خانم باشیم.

مثلا امروز سه شنبه است :) دیروز مامان نونی اومده بود خونه‌مون و من ترجیح می‌دادم جای پای لپ‌تاپ نشستن، بشینم کنارش روی مبل قرمزا، دوغ بزنم به بدن و گل بافتن یاد بگیرم... من آدمِ منظمی نیستم واقعا. شنبه و سه شنبه رو حدودی درنظر بگیرید و در حقیقت هفته‌ای دو پست مدِ نظر باشه. 

-----

قابوسنامه| بابِ بیست و نهم| در اندیشه کردن از دشمن

چنانکه وقتی به ری ( توی کتابِ من نوشته بری و خدا شاهده اولین بار پیر شدم بفهمم بِرِی باید بخونمش و بارها از خودم پرسیدم بَری از چی؟ ترا چیه؟ بهمه چیه؟ خب لعنتی یه اسپیس بزن. )

 زنی پادشاه بود به لقب سیّده گفتندی. زنی بود ملک زاده و عفیف و زاهده و کافیه و دخترعَمّ مادر من بود. زنِ فخرالدوله بود. ( توی شهر ری، یه خانومی که از قضا دخترعمه‌ی مامان من بوده و خعلی خانمِ خفن و همه چیز تمومی بوده، همسرِ جناب فخرالدوله، پادشاهِ ری، بوده. حالا این «من» کیه که سیده خانم دخترعمه‌ی مامانشه؟ خودِ عنصرالمعالی. لازم می‌دونم که الان توضیح بدم این کتاب رو عنصرالمعالی کیکاووس بن قابووس بن ووشمگیرِ زیار برای پسرش، گیلانشاه نوشته. اگه دوست داشته باشین شنبه براتون کلا درباره قابوس‌نامه صحبت می‌کنم که یه ذره با قصه‌ها بهتر ارتباط بگیریم. الان داره یه قصه برای پسرش تعریف می‌کنه) 

چون فخرالدوله فرمان یافت...( وقتی بچه‌های بالا به آقای فخرالدوله گفتن پاشو بیا که وقتت تمومه و خدا رحمتش کرد) وی را پسری بود کوچک، مجدالدوله لقب دادندش و نامِ پادشاهی بر وی نهادند و خود پادشاهی همی راند سی و اند سال. ( به پسرش گفتن خب بابات مرد کسی ره نداریم پاش بیا تو شاه شو. از امروز بهت می‌گیم مجدالدوله. همینقدر یلخی ایشون سی و فلان سال حکومتم کردن) چون مجدالدوله بزرگ شد، ( ببین وقتی شاه شده چندسالش بوده که بزرگ شده این وسطا :) ناخلف بود، پادشاهی را نشایست. همان نامِ مَلِک بر وی بود اما در خانه نشسته بود، با کنیزکان خلوت همی کرد و مادرش به ری و اصفهان و قهستان سی و اند سال پادشاهی همی راند.( این بچه کاملا این جمله‌ی سر سفره‌ی مامان باباش بزرگ شده رو زیر سوال برد. چراکه باباش که شاه بود، مامانش که سیده خانم دلبرِ دلبرا، خودش یه انگل اجتماعِ به تمام معنا شده بود دایناسور! درنتیجه ایشون نشست خونه خوش بگذرونه پسره‌ی مضمحل! :| مامانش حکومت می‌کرد جای این). 

مقصودِ من از این سخن آنست که جدّ تو سلطان محمود رحمه الله، به ری رسولی فرستاد و گفت: باید که خطبه بر من کنی و زر به نامِ من زنی و خراج را بپذیری. واگرنه من بیایم و ری بستانم و تو را نیست گردانم و تهدید بسیار کرد.( حالا عنصرالمعالی به پسرش می‌گه ببین این مقدمه‌ها رو چیدم واست که به اینجا برسم...بابابزرگِ تو که سلطان محمود باشه، یه نامه فرستاد به ری. الان من عرض کنم این نکته رو که عنصرالمعالی دامادِ سلطان محمودِ غزنوی بوده. سلطان محمود پدربزرگِ مادریِ این گیلانشاه می‌شه. خلاصه بابابزرگت یه ناه به ری داد به اون پسره الدنگ گفت یا هرسال به من مالیات می‌دی و تحت نظر من حکومت می‌کنی و اینا، یا میام ری، شهرتو می‌گیرم پوستتم می‌کنم.) 

و چون رسول بیامد و نامه بداد و پیام بگزارد سیده گفت: بگوی سلطان محمود را تا شویِ من فخرالدوله زنده بود، این اندیشه همی بود که مگر تو را این رای افتد و قصدِ ری کنی. چون وی فرمان یافت و شغل به من افتاد اندیشه از دلِ من برخاست. گفتم محمود پادشاهی عاقل است. داند که چون او مَلِکی را به جنگِ زنی نباید آمدن. ( ببین این سیده خانم چه‌قدر خوبه لعنتی. وقتی پستچی نامه‌ی سلطان محمودو آورد این گفت برو بهش بگو تا وقتی شوهرم زنده بود هی می‌گفتیم ممکنه این محموده بیاد بخواد ری رو ازمون بگیره ها... ولی وقتی شوهرم مرد مطمئن شدم عمرا نیای! چون می‌دونستم که تو پادشاهِ عاقلی هستی و می‌دونی خیلی زشته که تو با این هیبت و خفنیت و خیلی پادشاهیتت، نباس بری به جنگ یه خانم.) 

اکنون اگر بیایی خدای عزوجل داند که من نخواهم گریخت و جنگ را ایستاده‌ام، از بهرِ آنکه از دو بیرون نباشد( حالا اگه اونقدری که من فکر می‌کنم خفن نباشی و حمله کنی، به خدا، دستای بریده‌ی ابالفضل من مثِ شیر وامیستم جلوت چون کلا دو حالت بیشتر نداره این جنگ) 

از دو لشکر یکی شکسته شود. اگر من تو را بکنم، به همه عالم نامه نویسم که سلطانی را شکستم که صد پادشاه را شکسته است. و اگر تو مرا بشکنی، چه توانی نبشت؟ گویی: زنی را شکستم. تو را نه فتح‌نامه رسد و نه شعرِ فتح، که شکستنِ زنی، بَس فتحی نباشد.( گفت یا من شکستت می‌دم که می‌رم همه جا جار می‌زنم من به محمود پیروز شدم که نصفِ شما قلدرا نتونستین شکستش بدین. اگه تو منو شکست بدی مثلا چی کار می‌خوای بکنی؟ بگی من یه زن رو شکست دادم؟ مثن هنر کردی مثن؟ زن که برای جنگ نیست. تو خیر سرت مردِ جنگی و اگه پیروز نمی‌شدی زشت بود. نه که هنر کرده باشی.)

 بدین یک سخن، تا وی زنده بود سلطان محمود قصدِ وی نکرد. ( همینو گفت و دیگه تا آخر عمرش سلطان محمود نیشست سر جاش :) 

پ.نان: وقتی فکر کنی، وقتی بلد باشی، پیروزی ممکنه. فقط باید بگردی دنبالِ راهش.

 پ.2نان: راستش فکر کنم بهتر باشه کلا روی کشف الاسرار و قابوسنامه تمرکز کنیم. سیاستنامه حکایتِ زیرِ سه صفحه نداره و یکم کار سخت می‌شه... بیهقی رو هم که گفتم برید کجا. شاهنامه هم هست. که برای مطالعه‌ی شاهنامه انگشت مبارک ره روی این لینک بزنید و عضو کانالش بشید. از ابتدای شاهنامه به طور کامل وویس فرستاده شده و توضیح نکات سخت هم داره. بشینید گوش بدیم کم کم دورِ هم. عربی هم که فکر نکنم لطفی داشته باشه براتون :| دستور زبان و مرجع شناسی و اینا هم همینطور :| پس تا تابستون با همین کشف و قابوس پیش بریم تا ترم جدید شروع بشه :) 

پ.3نان: یه صلوات می‌شه بفرستین بی‌زحمت؟ همینجوری. به هر نیتی خودتون دوست دارید. اما یکمش برای من باشه. باشه؟

  • نظرات [ ۱۴ ]

دست کوچولو، پا کوچولو، گریه نکن بابات میاد

داشت قصه‌ی تکراریِ دعواهای زن و شوهری‌شان را تعریف می‌کرد. کم نشنیده بودم. اگر مقیاسی برای میزانِ نمک بودنِ دعواها در زندگی وجود می‌داشت مطمئنا شوریِ اوضاعشان حالِ هرکسی را به هم می‌زد. 

می‌گفت با شوهره بحث می‌کردند که دخترکوچولویشان-دخترکِ شش، هفت ساله‌ای که هربار دیدنش مرا به یادِ خودم می‌اندازد به خاطرِ تنهایی‌اش و تخیلاتِ بی‌نهایتش- آمده جلو. آمده جلو  و باباهه که داشته داد می‌کشیده دستش را بلند کرده و زده روی پوستِ لطیفِ صورتش. 

دلم لرزید. نقطه ضعفِ من‌اند این بچه‌ها. از اینکه بچه‌ها دعوا ببینند، از اینکه بچه‌ها بازی کردن بلد نباشند، از اینکه بچه‌ها قهر ببینند، از اینکه شکستنِ شیشه‌ی آینه را تجربه کنند، از اینکه کوبیده شدنِ بشقاب به کابینت را تجربه کنند، از اینکه سکوتِ وحشتناکِ خانه را تجربه کنند، از اینکه تُنِ صدای بالا را تجربه کنند، عُقَم می‌گیرد. نقطه ضعف من‌اند این بچه‌ها. دنیایِ ذهنِ بچه‌ها کوچک‌تر از فهمِ دعوا، قهر، جنگ و وحشی‌ بازی‌های آدم‌ بزرگ‌هاست. 


پ.نان: دلم لرزید... سه سالش بود؟ دختری که توی خرابه‌ها سیلی‌اش می‌زدند، سه سالش بود؟ 

اللهم العنهم جمیعا...



  • نظرات [ ۱۳ ]

پی‌نوشت‌های به شدت بی‌ربط به پست اما مهم‌تر از آن :/

اگر قرار شد در مسیری طولانی به پیاده‌روی بپردازید، با تمامِ وجود تلاش کنید با یک مامان که فرزندش نهایتاً ده ساله باشد هم‌قدم شوید. چون همیشه توی کیفش یک لیوان پلاستیکی هست که با دیدنِ هر آبخوری هلاکتِ پیاده‌روی را از تن بیرون کنید. ( چندتا آب معدنی بخرد آدم خب؟ :) بعضی از مادرها قمقمه‌ای همراهشان است که مملو از آب‌پرتقال و شربت آبلیمو است حتی! که قطعا از مقربینِ درگاه حق تعالی هستند. وال‌لاع.


پ.نان: راستش قصد دارم توی این مدتِ باقی مونده‌ی تابستان، یه مرورِ کلی روی درس‌های دوترمِ اولم داشته باشم که وقتی ترم جدید شروع شد خیلی خارج از جو نباشم و دوباره دیوانه نشم. روزهای شنبه و سه‌شنبه جذاب‌ترین بخش‌های درسی که خوندم رو می‌ذارم تو وبلاگ با تفسیر اختصاصی :دی... ممکنه بعضی‌هاش رو هم صوتی بذارم. 


پ.2نان: وجدانا از دانشجوی ادبیات خوشبخت‌تر داریم در عالم؟  :) 


پ.3نان: به جز تاریخ بیهقی سعی می‌کنم از هر درسی حداقل یه چیزی بخونیم. چرا تاریخ بیهقی اسنثناست؟ چون برین این وبلاگ و سمتِ راستِ اونجا کلیک کنید روی تاریخ بیهقی. و بشینین اون رو با توضیحاتِ جذاب و جامع بخونید. خیلی خیلی خوبه اگه علاقه داشته باشید. اول اینکه گلی یه توضیح خیلی کامل و معرکه از بیهقی، تاریخِ بیهقی و اون ایام داشته که به درکِ متن کمک می‌کنه. دوم اینکه مقاله هم هست که دیگه اصا واویلا و سوم اینکه آروم آروم و پنج صفحه پنج صفحه بیهقی رو بخونیم و گلی هم برامون بخش‌های سخت رو معنی کرده. 
خوندنِ تاریخ بیهقی خیلی خوش می‌گذره. امتحانش کنید. :))

  • نظرات [ ۷ ]

دزدم دزدای قدیم

قابوسنامه| باب بیست و دوم| در امانت نگاه داشتن 

چنانکه شنودم که مردی به سحرگاه از خانه بیرون رفت تا به گرمابه رود. به راه اندر ( توی راه) دوستی از آنِ خویش را دید. 

گفت: موافقت کنی تا به گرمابه شویم؟ (مثلا عه تو هم اینجایی؟ پاشو بریم استخر مثلا) گفت: تا درِ گرمابه با تو همراهی کنم؛ لکن اندر گرمابه نتوانم آمدن که شغلی دارم. ( پیچوندش که میام تا دمِ در ولی باس برم بعدش). 

و تا نزدیکِ گرمابه بیامد. به سرِ دوراهی رسید بی آن‌‌که این مرد را خبر داد بازگشت و به راهِ دیگر برفت. ( سرِ راه یهو عینِ بز سرشو انداخت پایین رفت :| حالا این گاوه خبر نمی‌ده هیچی. ولی وجدانا ببین آقاهه چی بوده که نفهمیده هم‌قدمش گذاشته رفته. موندم اینا دوکلوم با هم حرف نزدن توراه؟) 

اتفاق را، طرّاری از پَسِ این مرد می‌برفت به طرّاری خویش. ( یه دزدی همینجو داشت دنبالِ این یارو می‌رفت که به شغلِ شریفش بپردازه). این مرد بازنگرید. طرار را دید و هنوز تاریک بود، پنداشت که آن دوستِ وی است. (حکایتِ خودشه، دوست داره چون هوا تاریکه دزد ر از دوست خودش تشخیص نده :| )

 صد دینار در آستین داشت، بر دستارچه بسته.از آستین بیرون گرفت ( درآورد) و بدین طرار داد و گفت: ای برادر این امانت است به تو. چون من از گرمابه بیرون آیم به من باز دهی. ( حالا کاری نداریم که دوستش قبلا گفته بود من تا دم در میام و میرم خودم کار دارم).

طرار زر از وی بستد و آن‌جا مقام کرد.( دزده نشست به انتظار) تا وی از گرمابه بیرون آمد، روز روشن شده بود. جامه بپوشید و راست همی رفت. ( مرده لباساشو پوشید همینجور گذاشت رفت. خب بگرد دنبال دوستت لعنتی :|)

 طرار وی را بازخواند و گفت: ای جوان‌مرد! زرِ خویش بازستان و پس برو که امروز از شغلِ خویش فرو ماندم از این نگاه داشتنِ امانتِ تو. 

مرد گفت: این زر چیست و تو چه مردی؟ ( تو کی هستی؟ ببین راوی وجدانا خودش نمی‌ذاره دهن من بسته بمونه :) گفت: من طرارم، تو این زر به من دادی. 

گفت: اگر تو طراری چرا زر از من نبردی؟ 

طرار گفت: اگر به صناعتِ خویش بردمی، اگر هزار دینار بودی از تو یک جو نه‌اندیشیدمی و نه بازدادمی. ولکن تو به زنهار به من دادی. زینهاردار نباید که زینهارخوار باشد. که امانت بردن جوانمردی نیست. ( دزده گفت اگه می‌ذاشتی عین آدم کارمو بکنم و بیام طبقِ روال جیبتو بزنم، اگه هزار دینار پول داشتی یه جو هم بهت برنمی‌گردوندم. ولی تو خودت اینو بهم دادی و گفتی امانت باشه دستت. من جوون‌مردم و امانت نمی‌برم و فقط جیب ملت ره خودم با شغلِ ظریفِ خودم باهاس بزنم.)

پ.نان: من هروقت میام این قصه‌های عبرت‌آموز رو برای کسی تعریف کنم گند می‌زنم بهش. دیدم زشته روالِ خودمو خراب کنم و اینجا متنِ دست‌نخورده‌ی قابوس‍نامه رو بذارم :))

پ.2نان: یه وقتایی، یهو یه نفر که فکرشو نمی‌کنی، رفتاری از خودش بروز می‌ده که حیرت‌زده‌ات می‌کنه. 

پ.3نان: من هنوزم درک نمی‌کنم چطور رفیقش رفته و نفهمیده. 

  • نظرات [ ۸ ]

زندگی، جنگ و دیگر هیچ

دارم می‌خوانم. چندصفحه پیش می‌روم و دست‌هایم از دیدنِ اوجِ شقاوتِ انسان مشت می‌شود. چندصدفحه جلوتر می‌روم و تهوع می‌گیرم از یادآوریِ تمامِ فجایعی که مسببش خدا نبود، سیل و طوفان و زلزله نبود. خودِ ما بودیم. خودمان!
یادِ آدم‌هایی می‌افتم که هی ناله می‌زنند: خدا چرا جلوی این‌ها رو نمی‌گیره؟
و دلم می‌خواهد فریاد بکشم خداوند تنها یک تصمیم را به جبر برای ما گرفت؛ آن هم مختار بودنمان بود. هر غلطی که ما روی این زمینِ لعنتی می‌کنیم، تقصیرِ ماست! ما آغازگرِ آنیم و ما پایان دهنده به آن.
گاهی از خدا می‌پرسم تا مطمئن شوم که هنوز هم از خلقتِ ما پشیمان نشده؟ هنوز هم جلوی ملائکه ابرو بالا می‌اندازد که انی اعلم ما لا تعلمون؟ هنوز هم گوش به حرفِ آن‌‌ها نمی‌دهد که چرا می‌خواهی باز موجودی را خلق کنی که زمین را به گند بکشد؟ اما جوابِ مرا هم نمی‌دهد. فقط خودش می‌داند آنچه را که همه‌ی ما بدبخت بیچاره‌ها نمی‌دانیم.
همیشه اعتقاد داشتم و دارم که آدمی اگر تصمیم بگیرد در مسیرِ اشتباه پیش برود، می‌تواند به قله برسد. به جایی که شیطان را هم یارای رسیدن به آن نیست. و مسیرِ خوب بالعکس. اما باز هم باورم نمی‌شود. باز هم در هیچ کجای مخیله‌ام نمی‌گنجد دیدنِ این مصیبت‌های نفرت‌انگیز.
به همین سادگی سر می‌برید؟ برای یک تپه؟ برای یک شهر؟ برای یک استان؟ برای پول؟ برای قدرت؟ برای نفت؟ برای چه کوفتی، انسانیت را فدا می‌کنید؟ چیست که داشتنِ آن در دستانتان، مهم‌تر است از حضورِ روح در تنِ یک انسان دیگر؟ چیست که به خاطرش همدیگر را شکنجه می‌کنید؟ چیست که به خاطرش همدیگر را می‌سوزانید؟ چه‌طور بعد از تمامِ این گندکاری‌ها، می‌توانیم ادعا بکنیم در جهانی زیست می‌کنیم که در آن سازمان حقوق بشر وجود دارد؟ بشر کیست؟ بشر فقط کسانی هستند که بالاتر از فلان قدر در حسابشان پول باشد؟ مابقی حیوانند؟
حالم دارد به هم می‌خورد. حالم دارد به هم می‌خورد.
یادِ عکس‌های هیروشیما می‌افتم و حالم به هم می‌خورد. یادِ بمب‌های شیمیاییِ ایرانِ خودمان می‌افتو و حالم به هم می‌خورد. یادِ داعش می‌افتم و حالم به هم می‌خورد. یادِ گوشه گوشه‌ی این جهانِ لعنتی می‌افتم و حالم...
اگر مثلِ من قلبِ بی‌گنجایش و روحِ ضعیفی دارید، سراغِ زندگی، جنگ و دیگر هیچ| اوریانا فالاچی نروید. والسلام.
از دیشب احساس می‌کنم باید به اندازه‌ی یک دریا اشک بریزم تا قلبم سبک شود. به اندازه‌ی یک بوکسور تیم ملی مشت بکوبم تا روحم تخلیه شود. از دیشب هی می‌پرسم چرا و کم مانده همه چیز را زیرِ سوال ببرم.
حالم از آدم‌ها به هم می‌خورد. حالم از خودم به هم می‌خورد. حالم از کسی که ممکن است روزی دیگری را بکشد، به هر دلیلی، از روی اجبار یا خودخواسته، به هم می‌خورد.
چی در جهان هست که از جنگ تهوع‌‌آورتر باشد؟

  • نظرات [ ۶ ]

انقدر بنویس که بشه

جدیدا با این کتاب‌های چهارجلدیِ زردرنگِ خط، تمرین می‌کنم. نه که امیدوار باشم به نستعلیق برسم؛ فقط در حدی که آدم از دیدنش تپش قلب نگیرد.
به خاطرِ این تمرینات و مدام نوشتن‌ها، خیلی روی دستخطم متمرکز شده‌ام و هرازگاه که حرفِ جدیدی را تمرین می‌کنم، حس می‌کنم که خطم، چه‌قدر به شخصیتم شباهت دارد!
موقعِ نوشتنِ حروفی مثلِ ن و ل و س، همیشه آخرِ نیم دایره را می‌بندم! انگار از دیدنِ هر مسیرِ ورودی هول برم دارد. انگار کسی درِ کلبه‌ی امنِ ذهنی‌ام را باز گذاشته باشد و من از ورودِ هر چیزِ جدیدی بترسم. 
موقعِ نوشتنِ هیچ حرفی انعطافی به خرج نمی‌دهم. به قولِ خودم خطم خشک است! الف‌ها بیش از حد صاف هستند و ب‌ها بیش از حد خط‌کشی شده. انگار نمی‌توانم خارج از محدوده‌ی تعریف شده حرکت کنم. انگار توی یک اتاقکِ سه متری حبس شده باشم. انگار نتوانم ی و ن را بلند و زیبا بکشم. می‌دانی؟ آدمی که نتواند ی را مثلِ موج روی صفحه بکشد، بلد نیست بال در بیاورد و تا ناکجاها پرواز کند. آدمی که نتواند ن را مثلِ نسیم روی کاغذ فوت کند بلد نیست درست و از عمقِ جان نفس بکشد. 
ج‌ و چ و ح را عینِ گنجشک می‌نویسم. عینِ گنجشکی که از سرما خودش را پف کرده باشد.
برای نوشتنِ هر حرفی، باید قاعده‌ای پیدا کنم. چه‌قدر از بالا شروع کنم و تا کجا پایین برسم، جای نقطه کجای هر حرف است و فاصله‌ی حروفِ مختلف نسبت به هم در کلمه چه‌قدر باید باشد و... هیچ‌چیز را بدونِ منطق، بدون استدلال نمی‌فهمم. هیچ مسیری را بدونِ داشتنِ یک نقشه‌ی دقیق  واضح پیش نمی‌برم. هیچ‌وقت دل به دریا نمی‌زنم.
این روزها خیلی می‌نویسم. هی کاغذ سیاه می‌کنم و به خطم نگاه می‌کنم. هی تمرین می‌کنم و تغییر می‌دهم. 
باید با تغییرِ خطم، شخصیتم هم دلنشین‌تر بشود. هان؟ باید روحِ بزرگ‌تری داشته باشم، باید دلِ دریاتری داشته باشم، باید آدمِ آدم‌تری باشم.


پ.نان: عید همگی مبارک :) همه امام رضایی باشیم الهی. 
خیلی زشته من به جای اینکه از امام رضا مشهد بخوام، شلمچه طلب کنم؟ :دی

پ.2نان: نگارنده می‌ره برای حذف محمد معتضدی از خنداننده شو مجددا گریه کنه. لعنت به این روزگارِ لاکردار :دی

  • نظرات [ ۱۴ ]

و خُلِقَ الانسانُ ضعیفا

ایشون یکی از قشنگ‌ترین دلبری‌های عالم از حضرتِ حق هستند در کتاب کشف الاسرار


« با عیب خریده‌ای مرا روزِ نخست
پیر طریقت گفت: 
خداوندا! تو ما را جاهل خواندی؛ از جاهل جز از جفا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی؛ از ضعیف جز از خطا چه آید؟ 
خداوندا! برنتاوستنِ ما با نفس خود از آن ضعف انگار، و دلیری و شوخیِ ما از آن جهل انگار!
خداوندا! تومان برگرفتی و کس نگفت که بردار، اکنون که برگرفتی بمگذار، و در سایه‌ی لطفِ خود می‌دار.
گر آب دهی نهال، خود کاشته‌ای...ور پست کنی بنا خود افراشته‌ای
من بنده همانم که تو پنداشته‌ای... از دست میفکنم چو برداشته‌ای»


معلومه معنیش، هوم؟
می‌گه آخدا، خودت خلق کردی خب. همون اول یه تیکه خاک درب داغون برداشتی واسه خلقت من. د خودت می‌دونی تو خاک جز باکتری و کرم خاکی و این چیزا چیز نیست که. خودت خبر داری ضعیفم... خودت گفتی اصا بهم...
حالا دلت میاد منِ ضعیفِ لاجونِ کودن رو بابت اشتباهام دعوا کنی؟ من خنگ بودم... از رو خنگی این ادا اصولا رو درآوردم. تو ببخش به عقلت.
حالا که منو با همون جنسِ بنجل خلق کردی، نگهم دار. بغلم کن. محکم بغلم کن. 

  • نظرات [ ۱۱ ]

پسا یک‌سالگیِ وبلاگ

بعد از صدمین پست، پستم نیامد! سکوت عجیب و غریبی توی کلِ زندگی‌ام حاکم شد و این سکوت و سکون و آرامش، به اندازه‌ی سکوت و سکون و آرامشِ یک کلبه‌ی چوبی وسطِ فیلمی توی ژانرِ ارّه ترسناک بود! البته اره را ندیده‌ام و از این سبک فیلم‌ها دلِ خوشی ندارم. محضِ مثال...

این روزها تمامِ اندیشه‌ها و افکار و غرولندها و درگیری‌ها و دغدغه‌ها و خستگی‌ها و شادی‌ها و لبخندها را می‌گذارم لای کلافِ کاموا و با قلاب، محکم می‌بافم. فیلم می‌بینم و روزهای خودم را فراموش می‌کنم و درگیرِ روزهای چندنفر آدمِ دیگر می‌شوم. برای خودم اشک نمی‌ریزم و برای آن آقاهه توی فیلم اشک می‌ریزم. از دیدنِ معشوقِ خودم تپش نمی‌گیرم و از وصالِ دو معشوقِ دیگر قلبم هیجان‌زده می‌شود. به کمتر چیزی می‌خندم و خنده‌هایم را پای لحظاتِ شادِ آدم‌های دیگر می‌گذرانم.
چندروزی‌ است که از خودم بیرون آمده‌ام... عینِ اینکه روح از بدن بیرون بکشم و بفرستمش برای خودش خوش بگذراند.
کم‌تر حرف می‌زنم، هیچی نمی‌نویسم و هرثانیه، حفره‌ی توی روحم بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شود. حفره‌ی تاریکی که نمی‌دانم آن را با چی باید پر کنم. 
شاید بهتر باشد همان شیوه‌ی به اولین نفری که رسیدم ابرازِ علاقه کنم و با تمامِ وجود عاشقش بشوم که زندگی‌ام روی دورِ هیجان بیفتد را پی بگیرم. احتمالاً باید کارتِ اتوبوسم را بگذارم لای پاکتِ قلبی، بدهم به دستِ آقای ایستگاه اتوبوسی و بگویم: پول توش هست. لطفا توشو با عشق پر کنید.
همینقدر چندش و لوس!
یا اگر از مسیرِ دیگری بروم باید به آقاپسری که بارهای فروشگاه را تحویل می‌گیرد و بعد می‌چیند بگویم: من از یه جایی بینِ کنسروهای تنِ ماهی و لوبیا تو رو دیدم و از همون لحظه دلداده‌ات شدم.
یا اگر صبح زود باشد که مگس تو خیابان نیست، باید سراغ آقای رفتگر بروم و بگویم: من هرروز ساعت پنج و نیم صبح به عشقِ شنیدنِ صدای جاروی تو بیدار می‌شم و از پشتِ پنجره با عشق نگاهت می‌کنم تا زمانی که بری و دوباره دلم بال بال بزنه برای فردا صبح.
اما آقای ایستگاه اتوبوسی حلقه دارد، به پسرِ کنسرولوبیا می‌خورد که حداقل سه تا شماره‌ی عزیزم و عشقم و جیگرم توی گوشی‌اش سیو کرده باشد و آقای رفتگر بالای پنجاه، شصت سال سن دارد.
پس عاشق نمی‌شویم، ساکت می‌مانیم، می‌بافیم، فیلم می‌بینیم، کتاب می‌خوانیم و در آرامشِ مطلق روزها را سپری می‌کنیم. واااالا به خدا.

+ دلم... جا مانده یک جایی زیرِ خاک‌های شلمچه، یا فکه، یا طلاییه، یا هویزه، یا دهلاویه... شاید هم بینِ قطره‌های اروند.
توی قفسه سینه‌ام جای خالیِ قلب را احساس می‌کنم. توی تمامِ وجودم جای خالی قلب را احساس می‌کنم. 
دلتنگی آدم را می‌کشد. 

  • نظرات [ ۵ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan