تراکم اندیشه‌ها

گنجیشکک اشی مشی، پرش شکسته

داشتم فکر می‌کردم که چرا چندروزه هیچ ایده‌ای برای پست نوشتن ندارم؟ هیچ ایده‌ای برای حرف‌زدن، برای ارتباط برقرارکردن یا حتی برای فکرکردن.
و فهمیدم من یه گوشه‌ای توی مغزم، یه اتاق دارم. یه جایی مثلِ همون غارِ تنهایی که بعضی‌ها دارن، یا قصرِ ذهنی و فلان. 
یه اتاق، که گهگاه می‌رم و کز می‌کنم گوشه‌ی دیوارش و به هیچ‌چیز فکر نمی‌کنم. در رو به روی هر فکر و شخصی قفل می‌کنم؛ و مهم‌تر از همه اینکه نمی‌فهمم که این کارو انجام دادم!
لحظه‌ای که کسی سعی می‌کنه بهم نزدیک شه و من حمله‌ور می‌شم بهش، شوکه می‌شم از دیدنِ رفتارِ خودم و از خودم می‌پرسم چه مرگته؟ چرا چندوقته مکالمه‌ای با کسی نداری، پستی توی وبلاگت نذاشتی و اینطور حساس شدی؟ درست این لحظه‌ است که می‌فهمم رفته بودم توی اون اتاقِ تاریک و خنک. 
وقتی خسته‌ام، وقتی دلخورم، وقتی خشمگینم، ناخودآگاهم خودشو می‌فرسته به مرخصی توی این اتاق، بدون اینکه ازم اجازه بگیره. بدون اینکه بپرسه آیا من راضی هستم؟

توی پستوی وجودم، یه دختربچه‌ی ترسیده زندگی می‌کنه که دستاشو گذاشته روی گوش‌هاش و می‌خواد که هیچی نشنوه. یه دختربچه‌ی تنها، که توی ناخودآگاهش تنهایی و اتاقِ بسته، امن‌ترین جای عالمه. 

باید این دختربچه رو پیدا کنم. نوازشش کنم. باهاش بازی کنم. باید یادش بدم بیرون اومدن از اتاقکش رو. باید از خواب بیدارش کنم...


پ.نان: دیدین سردرِ جدیدِ وبلاگ رو؟ :) قشنگ‌ترینه.
ممنون بابت طراحیش. 
  • نظرات [ ۱۱ ]

اگه قراره سیل بیاد، کاش حداقل قبلش خبر شیم.

تو دورانی که می‌تونستم فیلم ببینم و تشخیص بدم فیلم خوب چیه و مفهوم چیه، بهترین کارگردان‌ها و بازیگرها فوت شده بودن و کودکی من در دورانی می‌گذشت که ملت خودکشی می‌کردن چون عاشق محمدرضا گلزار بودن و الان که اوایل جوونیمه، وقتی اتفاقی می‌افته اول می‌رن با سحر قریشی مصاحبه می‌کنن :| 
تو دورانی که می‌تونستم مطالعه کنم و کتاب‌های خوب بخونم، هر ننه قمری از جا برخاست و شروع کرد به نگارش کتاب، تعداد کتاب‌های متوسط به بالا_و نه حتی عالی_ سیر نزولی خودش رو شروع کرد، قیمت کتاب‌ها افزایش پیدا کرد و آمارِ مطالعه کاهش. 
من موندم و کتاب‌های نسل قدیم. من موندم و فیلم‌های نسل قدیم. 
دارم فکر می‌کنم حداقل اونا هستن که ببینم یا بخونم... اما این واقعاً بدشانسیه، که توی دورانی به وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خونی علاقه‌مند بشم، که خیلی از بهترینا رفتن و توی انفجارِ بلاگفا، حتی آرشیوشونم از بین رفته و هیچی ندارم برای خوندن. توی دورانی که نه تنها بلاگفا منفجر شده و نصف خاطره‌ها رفتن، که بیان هم از شکوه و اقتدارِ ابتداییش کاسته شده و هی ارور 504 می‌ده و همه دل‌نگران و ناراحت، می‌چرخن دورِ خودشون که این‌بار اگه بیان به فنا رفت چی کار کنیم؟ کجا بریم؟ این همه خاطره رو کجا نگه داریم؟
این روزا که خیلی وبلاگا تعطیل شدن، خیلی نویسنده‌ها نمی‌نویسن، خیلی نویسنده‌ها تو فکر رفتنن، خیلی‌ها می‌خوان بنویسن اما از آینده‌ی بیان می‌ترسن. باقی مونده‌ی نسلی که با چنگ و دندون از میراثشون نگهداری کردن...
و من این وسط مثل یه جوجه پفکیِ تازه متولد شده، فقط زل زدم به آسمون که تا ببینم چی می‌شه؟ یه روزی می‌رسه که هیچ‌کس تو ایران وبلاگ ننویسه یعنی؟

پ.ن: اوضاع انقدرا هم بد نیست. می‌دونم. ولی خب غصه است دیگه...

عنوان: که وسایلمونو با میخ بکوبیم به در و دیوار. که پناهگاه بسازیم. 
  • نظرات [ ۸ ]

دیوارا ترک خوردن.

اینکه گیر کنی بینِ دوتا راه که موازی با هم امتداد دارن، واقعاً مصیبت‌باره. واقعاً می‌گم. کاملاً مصیبت‌باره.

می‌دونی باید دوستش داشته باشی، می‌دونی دوست داشتنش یکی از مهم‌ترین چیزای زندگیته، می‌دونی حاضره به خاطرت جونشو بده، می‌دونی همیشه یه گوشه‌ی فکرش تویی، همه‌ی اینا رو می‌دونی. اما وقتی اشتباه می‌ره، وقتی خیلی اشتباه می‌ره، شک می‌کنی به اینکه باید دوستش داشته باشی یا نه. اما همون لحظه، وقتی یهو تا پیشونیت از خشم قرمز شده، بهت می‌گه اینو که دیدم یادِ تو افتادم. قشنگ می‌شه تو تنت. 

و یهو یه نورِ آبیِ ملایم می‌‌آد و همه‌ی خشمتو می‌بره. درست تو لحظه‌ی اوجِ نفرت. 

اینجا، رسیدی به همون دوتا راهِ موازی که گفتم مصیبت‌باره. اینجا یه لحظه می‌مونی. دوستش داری، اما محبتش بیشتر از اینکه خوشحالت کنه، بغض می‌نشونه تو گلوت. ازش متنفری، اما این نفرتت به خاطرِ اینه که داره به خودش آسیب می‌زنه و تو دلت نمی‌خواد آسیب ببینه.

می‌فهمی؟

بدم میاد از اینکه مفعولِ جملاتم مستتر باشه. بدم میاد از اینکه هیچ‌کدوم‌تون نفهمید چی دارم. اما اگه لغاتِ توی مغزت تخلیه نشن، می‌تونن تبدیل بشن به یه دنیای واقعاً ترسناک. واقعاً می‌گم. کاملاً ترسناکه. 

  • نظرات [ ۴ ]

شلخته‌نویسی

نکته‌ی ششم: خدایی تا حالا تو عمرم انقدر پشت سر هم چرند نگفته بودم :)) 

کسی حال داره بخونه؟ نکته‌ی پنجم مهم‌ترینشه. همونو بخونید حداقل. شرکت کنید خوش بگذره :)


نکته‌ی اول: قالب رو عوض کردم ^_^

حدود یه ماهه که چنین تصمیمی دارم اما هی می‌گم هفته‌ی بعد، فردا، اصا بعد از ماه صفر. پس‌فردا، عید :/

الان دارم مسئله رو با شوق مطرح می‌کنم. ولی اون لحظه‌ای که قالبِ جدید رو پیست کردم، دلم چنون تنگ شد که اصلاً من به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود و اینا. همچین دلبستگی‌ای داشتم به قالب قبلیه. حالا هیچی هم نبودا. کلاً یه مربع بود که تازه مربع هم نبود؛ مستطیل بود. ولی خب به هرحال. 


نکته‌ی دوم: با همین سایز می‌نویسم زین پس، انقدر که همه استقبال کردید. من هنوزم باورم نمی‌شه. فکر می‌کنم می‌خواین گولم بزنید که هیچ‌کس نتونه بخونه پستامو. آخه ینی من کورم پس؟


نکته‌ی سوم: دلم می‌خواست یه کانال بزنم که هیچ ثمره‌ای نداره و مبحث مفیدی هم توش قرار نیست باشه‌. فقط چیز میزایی که دوستشون دارم رو بریزم توش و حرف‌هایی که در طول روز توی مغزم جمع می‌شه رو بگم‌ تا مغزم تخلیه بشه ازشون. عین این سطل آشغالِ تو بک‌گراند.


نکته‌ی چهارم: اولاً خب ممکنه بپرسید وقتی کانالت هیچی نداره خب چه مرگته که اصلاً می‌خوای ایجادش کنی؟ باید بگم هدفی پشتش نیست و مگه شما می‌گید سایز نوشته‌هات وقتی ریزه بهتره، من چیزی می‌گم؟ حالا یکم غر می‌زنم درسته. ولی خب به هرحال. 

حالا چشماتون درد نمی‌گیره جداً؟


نکته‌ی پنجم: اینجا پا می‌شید می‌رید اولاً یه جمله‌ی حسابی می‌سازید. ثانیاً بشینید ما رو به زشت‌ترین حالتی که در تصورتون میاد بکشید :) 

خیلی مهمه. اصا شرط عضویت تو کانالم همینه‌. درسته که اصلاً هنوز کانالی وجود نداره. ولی به‌هرحال کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه. شما شرطشو انجام بدید. حتی ممکنه نخواید عضو کانال بشید که خب مگه یه شرط عضویت چه کاری داره؟ :(  با همین خودکار آبیه رو میز بردار بکش. جمله هم که آ آ... وویس تلق تق ضبط شد تمام. 

فقط لطفاً اگه قصد کردید منو بکشید حجابِ اسلامی رو رعایت کنید. قشنگ گیسا رو بپوشونید آستین تا مچ و اینا.


والسلام.


  • نظرات [ ۲۱ ]

امید رو باید خودت به خودت هدیه کنی.

صبح ساعت زنگ می‌زنه، با مشت می‌کوبی تو سرت که دوباره خوابت نبره و وقتی چشم‌هاتو باز می‌کنی می‌فهمی ساعت رو با یه ربع تأخیر تنظیم کرده بودی. می‌دوی آشپزخونه که املت درست کنی و سوخته‌‌ترین رب عالم رو به بشریت عرضه می‌کنی و تخم مرغ رو توش می‌اندازی و درحالی‌که داری سعی می‌کنی شعله رو تنظیم کنی تخم ‌مرغ تقریباً پخته و تو وقت نکردی همش بزنی. درنتیجه گلوله‌گلوله‌ترین املتِ هستی رو پرده‌برداری می‌کنی. 
آب جوش رو روی کاپوچینو می‌ریزی و وای! آب زیاد ریختی و بی‌مزززه‌ترین کاپوچینویی که ممکن بوده وجود داشته باشه رو تو سینک ظرف‌شویی خالی می‌کنی. 
متوجه می‌شی یادت رفته ساق دست و کش سر برداری و بطری آب رو پرکنی. بدو بدو این کارا رو می‌کنی و وقتی می‌ری مسواک بزنی می‌فهمی اون دندونه که عصبش رو کشتی یا کشیدی _و هنوز نرفتی برای پر کردنش_ یه قیافه‌ی عجیبی پیدا کرده. اهمیت نمی‌دی، حاضر می‌شی و می‌ری بیرون. 
سوار اتوبوس می‌شی و درحالی‌که پنجره‌ها رو باز نمی‌کنی چون ملت سردشونه و بارون اومده و سردترشونه و واقعاً نه تنها تف به این همه بی‌ذوقی نسبت به بارون، بلکه‌م احسنت به شش‌هاتون که می‌تونه تو خفه‌ترین هوای ممکن فعالیت کنه. 
می‌شینی و بالاخره به خودت احسنت می‌گی که هیچوقت پالتو نمی‌پوشی و الان می‌تونی بافتت رو در بیاری و با مانتوی نخی خنکت شادمانه به حیات ادامه بدی و درحالی‌که داری خودزنی می‌کنی تا بافت رو زیر چادرت در بیاری متوجه می‌شی بله! یه آقایی در تمام این مدت زل زده بهت و خب به درک تا اینجاش. ولی این همون آقاییه که چون ازش ترسیدی، نرفتی بشینی تو ایستگاه اتوبوس و دلیل ترست هم فقط این بود که چشم‌هاش خیلی عمیق و روشنه! می‌دونم بی‌دلیله ولی من از چشم‌های عمیق می‌ترسم. از چشم‌های روشنِ عمیق بیشتر می‌ترسم. از چشم‌های روشنِ عمیقی که متعلق به یه آقا باشن بیشترتر. هیچ دلیل موجهی هم نداره. مگه من می‌پرسم چرا شما نمی‌ذارید پنجره‌ها رو باز کنم؟ 
و می‌دونی؟ این زندگی این مدلیه که کافیه تصمیم بگیری غمگین باشی و بعد کل کائنات باهات همراهی می‌کنه که به فلاکت بیفتی.
پس می‌شه ازت خواهش کنم دست از سر این تصمیم برداری و باقیِ روز رو به خودت زهر نکنی بچه‌جان؟  

حداقل حالا که اینجایی و بارون اومده و همه‌چی پررنگ و معرکه است...

 پ.نان: فکر کنم تو نوشتن این پست‌ها بهترم تا وقتی تلاش می‌کنم یه چیز خوب بنویسم.

پ.۲نان: با گوشی نمی‌تونم فونت و سایز رو عوض کنم. به بزرگی خودتون ببخشید. 

پ.۳نان: حین تایپ کردنش سرم پایین بود و با سر رفتم تو شیشه :))))

پ.۴نان: اگه می‌پرسید حالا که کجام، پس حالم خوب باشه؟ اینجا:


  • نظرات [ ۱۳ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan