تراکم اندیشه‌ها

گولدن بوتای!

داشتنِ آرشیوِ نوشته‌های یک‌ونیم سالِ گذشته، این حسن را دارد که می‌فهمی آدمیزاد چقدر ثابت و چقدر متغیر است. توأمان!
عقایدت، نگرشت به هرچیزِ جزئی و کلی، علاقه‌مندی‌هایت، رفقا و نزدیکانت، طرزِ نگارشت... 
وقتی فکر می‌کنی که چه‌طور خودت بعد از گذرِ تنها چندماه، این‌قدر در نظرِ خودِ امروزت احمق جلوه می‌کنی!
اما بعد می‌فهمی که این تغییرات، اصلاً به حساب نمی‌آیند دربرابرِ آدمی که هستی. تو شاید دنیا را جورِ دیگری تفسیر کنی؛ اما هنوز با همان چشم‌های قبلی به آن می‌نگری.
هنوز هربار قبل از بیرون‌رفتن، کفش‌زرده را برمی‌داری، پا می‌کنی، به رویش لبخند می‌زنی اما باز خجالت می‌کشی از پوشیدنش. کفش‌چرمی‌های مشکی‌ات را پا می‌کنی و پله‌ها را پایین می‌روی. روسری قرمزه را در دورترین گوشه‌ی کمد می‌نشانی، به شلوار کرمی‌ات زیرچشمی نگاه می‌کنی و درِ کشو را می‌بندی.
نمی‌توانی خیلی چیزها را دوست نداشته باشی حتی با وجودِ اینکه می‌بینی دیگر به دلپذیریِ گذشته نیستند. 
هنوز سراغِ کسی را نمی‌گیری، احوالِ کسی را نمی‌پرسی، تاریخِ تولدِ کسی را به خاطر نمی‌سپاری، عکسِ پروفایلِ جدیدش را تبریک نمی‌گویی، لاک نمی‌زنی، کافی‌شاپ نمی‌روی.
هنوز از جامعه می‌ترسی. هنوز می‌ترسی با کسی واردِ ارتباطِ نزدیک بشوی. هنوز می‌ترسی از دیدنِ هر آدمی؛ چون مطمئنی که قرار است لحظاتِ سختی را سپری کنی. 
تو تغییر می‌کنی، رشد می‌کنی، قد می‌کشی، موهایت بلندتر می‌شود، بیشتر می‌فهمی، کتاب‌های بیشتری می‌خوانی، فیلم‌های بیشتری می‌بینی، متن‌های بیشتر و جدی‌تری می‌نویسی، رویاهایت بلندتر می‌شوند؛ اما تو، همان آدمِ سابقی که فقط چندتا پاپیونِ جدید روی خودش چسبانده. 
تو هنوز همان آدمِ رویاپردازِ گیجِ سابقی. نه از خودت ناامید باش، نه به خودت غره شو! 
فقط خودت را باور کن، ذاتِ خودت را بشناس، دلبسته‌ی هرآنچه هستی باش و تلاش کن پاپیون‌های سبزِ خال‌دار، مشکی متالیک و ساتن روی خودت نچسبانی. بگرد دنبالِ پاپیون طلاییِ خودت. 

عنوان: آررره.. من خیلی خارجکی‌ام :دی
دکتر هو هم که ندیدید من بیام بگم بوتایز آر کول، و شما جیغ بزنید :)

  • نظرات [ ۹ ]

چشمِ تمثیلو کور کردم!

دلم می‌خواست این پست را ده‌برابر بنویسم چون خیلی چیزها ماند توی حلقومم! ولی اگر طولانی‌تر از این می‌شد کسی نمی‌خواند. و غم‌انگیز است این. 
فقط اینکه یک‌هو ننشینید قضاوت کنید که این چپ است یا راست یا شمالِ غربی... آدم‌ها هیچوقت تمامِ ذهنشان را نمی‌توانند بنویسند.

همچنان که قم! می‌تواند یک کشورِ مستقل باشد، هرخانه‌ای را می‌شود یک کشورِ مستقل به حساب آورد. 
توی هرخانه، یک‌نفر هست که به هر دلیلی، به خاطرِ گیس‌های سفیدش، تجربه‌ی بی‌نهایتش، دانشِ عظیمش، بازوی پرحجمش یا امثالهم، بزرگ‌ترِ آن خانه محسوب می‌شود.
بزرگ‌ترِ خانه‌ی اِل، دوستِ من، بابای خانواده است. از آن باباهای حسابی کمال‌گرا. 
بابای اِل، طبقِ محاسباتش، متوجه شده که اِل، برای رشد به بهترین وجه، باید گوشیِ صاب‌مرده را در روز نهایتاً دوساعت در دست بگیرد، فلان‌ساعت در کتابخانه درس بخواند و برای حفظِ سلامتش ورزش کند. 
اِل، تا جایی که من باهاش هم‌کلام بوده‌ام، به هیچ‌وجه ابله نیست! 
و هرآدمی، اگر ابله نباشد، می‌داند که مصرفِ زیادِ صاب‌مرده، چشم را ضعیف، پوست را خراب، انگشت را فلج و مغز را تقریباً پوک می‌کند.
و هرآدمی، اگر ابله نباشد، می‌داند که درسی که با عشقِ فراوان شیرجه زده در آن را باید با قدرت ادامه بدهد، جهتِ موفقیت در زمینه‌ی درسی خودش.
و هرآدمی، اگر ابله نباشد، می‌داند که بدون تحرک، بدن به قهقرا می‌رود.
خدا شاهد است که من گاهی خواسته‌ام خرخره‌ی اِل را بجوم. یعنی این حرفی که می‌زنم، از روی محبت و این چیزها نیست. من اساساً آدمِ بامحبتی نیستم. ولی باور کنید، اِل، ابله نیست!
اما وقتی بابا، با داد و غر و کنایه صاب‌مرده را از دستش می‌کشد، او بیشتر به صاب‌مرده متمایل می‌شود. اِل آدمی نیست که بیست و چهارساعتش را پای صاب‌مرده بگذراند. چون برای زندگی‌ش به هرحال نقشه‌هایی دارد، مثلِ هر آدمِ نرمالِ (غیرِ معتاد را چه می‌گویند؟ نامعتاد؟) دیگری. اِل اما به لج‌کردن افتاده، شاید هم لج نه، ولی مطمئن است که این قضیه‌ای‌ست که حقِ انتخابش به عهده‌ی خودِ اوست! اِل از هیچ ورزشی لذت نمی‌برد چون به خاطرِ دل و سلامتیِ خودش ورزش نمی‌کند. چون بابا خواسته.
همچنان که قم! می‌تواند یک کشورِ مستقل باشد، هرخانه‌ای را می‌شود یک کشورِ مستقل به حساب آورد. 
بابا و مامان‌ها، بزرگ‌ترهای هر خانواده، یادشان می‌رود تاریخ را. به قولِ استاد صفاری، حافظه‌ی تاریخی ندارند این‌ها.
یادشان رفته که هروقت، هرچیزی را خواستی به زور به کسی قالب کنی، به زور از دستش بگیری، با ولعِ دوبرابر به آن چسبیده!
یادشان رفته که تا وقتی اولین و دم‌دستی‌ترین خواسته‌های آدمی را برآورده نکنی، نمی‌توانی از او توقع داشته باشی عارف و نخبه بشود. چون درگیرِ اولین خواسته‌اش مانده.
از خدا چه پنهان... گاهی فکر می‌کنم ما را همچنان تشنه‌ی بعضی از این اولین‌خواسته‌ها نگه می‌دارند، تا نگاهمان بلندتر نشود.
اگر همین باشد، تا ابد باید رشد را به گور ببریم. 
ماییم که نباید بمانیم همین‌جا... نباید اجازه بدهیم سطح خواسته‌هایمان همین‌جا متوقف شود. ماییم که باید بلندنظرتر باشیم. ماییم که باید متوقع‌تر باشیم. ماییم که باید انتظاراتمان را وسیع‌تر، حقیقی‌تر و پرمعناتر کنیم. 
چون علاوه بر پدر و مادرها، ما هم حافظه‌ی تاریخیِ معیوبی داریم.

+حالا هی بگیرش زیر مشت و لگد که چرا روسریت عقبه بی‌شرف و اینا...
حالا هی بگو من این تلگرامو فلان می‌کنم. فلان کن ببینیم کجای دنیا رو می‌گیری آخه.
 افسارِ بعضی چیزا بدجوری در رفته. کاش بلد بودیم چه‌طوری جمع و جورش کنیم. کاش بلد بودیم. 

  • نظرات [ ۶ ]

چایِ داغِ خانمِ خواننده :/

قهوه‌ی سردِ آقای نویسنده، به نظرم یک چیز را با قطعیت می‌کوبد توی صورتمان. اینکه خواستِ امروزِ ما از زبان، چه‌قدر به سمتِ ساده‌نویسی گرایش پیدا کرده.
یعنی اگر همان حرف‌های فیلسوف‌مآبانه با نثری کمی سنگین‌تر نوشته می‌شدند_با همین شرایط که قبل از چاپِ کتاب هر پاراگرافش تبدیل به کپشنی در اینستاگرام و پستی در تلگرام می‌شد_ امکان نداشت که این کتاب به هم‌چه فروشی دست پیدا کند. 
یعنی حرف‌های نویسنده، از زبانِ پسری روایت می‌شود که ادعا می‌کند هزارسال دارد (همین جمله را روزبه معین، نویسنده‌ی کتاب، در مصاحبه با همشهری جوان گفته بود). اما نوعِ بیانش مثلِ پسربچه‌ها و دختربچه‌های نوجوان است. 
و این نثرِ ساده، که به شما کمک می‌کند بتوانید هر صفحه را توی میانگینِ یک دقیقه بخوانید (زمان گرفتم، ده صفحه دقیقاً ده دقیقه طول کشید). باعث می‌شود برایتان (برای قشرِ مخاطب. نه دقیقاً خودِ شما) اهمیت نداشته باشد که چرا همه‌ی همه‌ی شخصیت‌ها عینِ هم حرف می‌زنند، شخصیت‌هایی عینِ هم دارند و چرا روالِ داستان اینقدر عجیب و غیر قابل درک است و اتفاقاتش با ضریبِ تقریباً صفر، امکانِ رخ‌دادن دارند. 
کتاب به طورِ کامل با استفاده از کلماتِ بی‌نهایت ساده و روزمره و جملاتِ خیلی دم‌دستی نوشته شده، که نمی‌دانم باید آن را نقطه‌ی قوت یا ضعف کتاب به حساب آورد.
اما خلاقیت‌های روزبه معین، در بازیِ کلماتی که توی متن کتاب گنجانده، سرِ کارِ گذاشتنِ مخاطب، بارها و بارها و زیروروکردنِ هرچیزی که حکم به قطعیتش می‌دهی؛ اما بعد می‌بینی واقعی نبوده، خیلی از دیالوگ‌ها و خاطرات و داستان‌ها، واقعاً دوست‌داشتنی بودند. آنقدر که اگر کسی ازم بپرسد این کتاب را باید خواند یا نه، بهش می‌گویم نه اینکه بری بخری! اما اگر توانستی از کسی قرضش بگیری، یا مثلِ من از کتابخانه، یک‌بار بخوانش. البته اطمینان نمی‌دهم که بعد از صفحه‌ی آخر کتاب را نکوبی تو دیوار!

+ من از اینایی که می‌گن احساس می‌کنم هزارسالمه و گاهی در بیست سالگی هفتاد سالمه و اینا کلاً خوشم نمیاد. و چون هم روزبه معین هم آرمان روزبه (شخصیت اصلی کتاب) این حرف رو زدن، و چون کلاً خیلی ژست و ادعای فهم توی کتاب چپونده شده بود از دیدِ من، کلاً با گارد پیش می‌رفتم و حرص می‌خوردم. من حتی به خودمم گارد دارم که چرا تو وبلاگم انقدر مسخره می‌نویسم و انگار خیلی عارفم و ماتم‌زده‌ی این دنیای فانی‌ام و اینا. جمع کن کاسه کوزه رو بابا...
عنوان: هار هار هار. من خیلی بانمکم :| کتابو دقیقاً در همین حالت تموم کردم و اصلاً دوست داشتم عنوانم این باشه. :|
  • نظرات [ ۲۷ ]

مامان‌نونی

هیچ‌کس تو عالم، به جز مامان‌بزرگت، نمی‌تونه سرتو بنشونه رو زانوش و بدونه دقیقاً چه‌طوری باید گیساتو نوازش کنه که به آرامشی برسی که هیچ مسکنی بهت نمی‌ده. کجای پیشونیت رو فشار بده که تبِ چشمات بیفته.  چه‌طوری بخنده که همه چیزو یادت بره.

  • نظرات [ ۱۴ ]

بیش از این نتوان حریفِ داغِ حرمان زیستن/یا مرا از خود ببر آنجا که هستی، یا بیا

من سالِ پیش نرفتم جنوب.

از اولِ سال با سادات شوخی می‌کردیم که امسال کیف نیاوریم که همان کیف خاکی‌هایی که به عنوان پک هدیه بهمان می‌دهند را برداریم که سبک‌تر هم هست. روسری اضافه هم برنداریم. همان چفیه‌ها را سر می‌کنیم که خنک‌تر هم هست. خوراکی هم برنداریم چون هیچی کوفت نمی‌کنیم محضِ رضای خدا. راستی به نظرت کی قرار است توی کوپه هم مسیرمان بشود؟ نکند خانم فلانی بیاید؟ باید مثل بچه‌های مودب دست به سینه بنشینیم و به طبیعت خیره شویم فقط. کاش امسال هم حاج حسین یکتا شلمچه باشد و ...

خبرِ ثبت‌نام که آمد، نشد. واقعاً نشد. واقعاً نشد! و من هنوز در باورم نیست، که نشد! 

سالِ پیش‌ترش، قرار گذاشته بودیم که نرویم و رفتیم. قصد رفتن نداشتیم و رفتیم. به آنی دیدیم سوارِ قطاریم! 

داشتم حرف‌های حاج حسین یکتا را گوش می‌دادم. 

: کیا امسال قرار بوده بیان، نیومدن؟ کیا امسال قرار نبوده بیان، اومدن؟ چی کار کردی که آخر سالیه، دعوتت کردن پیش خودشون؟ 

بچه‌ها یه چیزی بگم؟ عاشق معشوقو دعوت می‌کنه یا معشوق عاشقو؟ شهدا دعوتتون کردن. نامه نوشتن براتون. من الغریب الی الحبیب... 

گوش می‌دادم و تمامِ تنم درد می‌گرفت که امسال دعوتم نکردند! امسال نرفتم. سالِ جدیدم را با بوی شلمچه شروع نکردم... 

گمانم در منطقه‌ی فتح المبین بود، که غر زدم برایشان. که شما حق نداشتید این کار را با دلِ من بکنید. حق نداشتید بی‌اجازه همچین بلایی سر من بیاورید. نامردید شما... من عاشق شدم و همینجور مانده‌ام لنگ در هوا. مانده‌ام بی‌پناه، همینجور الکی. 

از من به شما نصیحت... اگر جنونتان زده بالا، به وقت شام نبینید. کی یقه‌ام را گرفته بود که دوباره بروم و بنشینم پای صدای علی که فریاد می‌کشید اما از گلویش صدایی در نمی‌آمد؟ کی یقه‌ام را گرفته بود که بروم و دوباره بشنوم تمامِ آن حرف‌ها را و حس کنم تمامِ آن حس‌ها را.

رفتم اما. دیدم اما. 

دوباره یادم آمد. که یونس مردِ این جنگ است. علی بچه‌ی این جنگ است و من و امثالِ من تفاله‌های این جنگیم. 

بچه‌های ته‌تغاریِ این هشت ساله‌ی منحوس که با درد و عشق ذره ذره‌ی جانشان را پروریده‌اند و ولشان کرده‌اند توی آسمان. پاره‌پاره کرده‌اند قلب‌هایشان را و به دستشان هیچی ندادند و بهشان هیچ راهی نشان ندادند. 

ما که صدایمان را هیچ‌کس نمی‌شنود. حرف‌هایمان را هیچ‌‌کس نمی‌فهمد و تنهاییم... 

من خسته شدم از لنگ‌درهوا ماندن. 

خدایا، خیلی نامردی. هم تو، هم همه‌ی آن رفقایت که قبلاً سنگ‌هام را باهاشان واکنده‌ام.

  • نظرات [ ۶ ]

حداقل حماقتت رو منطقی جلوه نده.

+He's lying.

-About what?

+About everything. About his life. He doesn't even think he's happy here. He's miserable. 

You want to change your life, do something. Don't believe your own rationalizations. Don't lock yourself up, pretend you're happy. 


من نمی‌گم حنا خانم. دکتر هاوس می‌فرماد. 

تموم کن دروغ‌گفتن رو. مطمئنی که واقعاً راضی و خوشحالی از این زندونی که برای خودت ساختی؟ یا فقط می‌ترسی از تغییر؟ 

نشه که به سنِ فلان برسی و برگردی ببینی نورِ خورشیدو چه احمقانه از خودت دریغ کردی.


+فصلِ پنج، قسمت هفت.

  • نظرات [ ۵ ]

حتی حرف‌های خودش را هم به شستِ پا می‌گیرد.

یک پستِ هشتصدخطی نوشته بودم با این مضمون که: (بعضی پست‌ها ننوشته، بعضی احساسات ناگفته و بعضی حقیقت‌ها پنهان می‌مانند. و این چقدر غم‌انگیز است و ما چقدر باید تمامِ آن‌چه را که بهش باور داریم بگوییم و ما چقدر نیاز داریم به صراحتِ کلام و صداقتِ سخن، بدون واهمه از دلخوری و جدایی). 
اما فرستادمش توی لیستِ پست‌های ننوشته و احساساتِ ناگفته و حقیقت‌های پنهان. چون هنوز این قدرت را در خودم نمی‌‍‌بینم که بتوانم کسی را دلخور کنم، ولو حقیقت را گفته باشم؛ و از دوستی جدا شوم، ولو او مشتاق‌‌ترین به این جدایی باشد.

پ.ن: وقتی احساس می‌کنید از همیشه تباه‌تر و به دردنخورتر و بی‌مصرف‌تر شدید، چطوری خودتون رو برای خودتون ارزشمند می‌کنید که دق‌مرگ نشید؟ :/
  • نظرات [ ۱۷ ]

Remember, remember, the Fifth of November

+ Would you... dance with me?
- Now? On the eve of your revolution?
+ A revolution without dancing is a revolution not worth having!
----------------------
He was Edmond Dantés... and he was my father. And my mother... my brother... my friend. He was you... and me. He was all of us.
----------------------

بعید می‌دونم که تماشای v for vendetta رو مثلِ من انقدر به تاخیر انداخته باشید. اما اگه این کارو کردید، توی اولین فرصتی که تونستید برید سراغش. 
عجب چیزِ معرکه‌ای بود. 
بعدشم بشینید دیالوگ‌های محشرشو اینجا  بخونید و خودزنی کنید.

  • نظرات [ ۶ ]

هیچ‌کس صداتو نمی‌شنوه چون.

بسم الله

این قراره یه پستِ احتمالاً خیلی طولانی باشه، و قراره آخرین پستی باشه که با همچین مضمونی می‌ذارم و آخرین‌باری باشه که این حرفا رو می‌زنم، که بخشیش حرفاییه که دیروز با یه سری دوستام داشتیم. فقط برای اینکه هرجا بحثِ مربوطی پیش اومد، همین رو لینک کنم. 

چون به قولِ خورشید، دوره‌ی حرف‌زدن تموم شده و وقت عمله.


با دوستم می‌رم کتابخونه. جلدِ اولِ آینه‌ جادو رو برمی‌دارم. ازم می‌پرسه چیه؟ می‌گم: نقدهای سینماییِ شهید آوینی. می‌گه: اگه می‌خوای درباره‌ی سینما بخونی، برو چهارتا درست و حسابیشو بخون خب. 

مطمئنم تا حالا یه خط از آوینی نخونده. فقط دوتا دلیل می‌تونه داشته باشه که همچین حرفی بهم می‌زنه.

یک. آوینی ایرانیه. ایرانیا کلاً بیخودن و هرچیزِ مربوط بهشون آشغال و بنجله. 

دو. آوینی مذهبی، حزب‌اللهی، ارزشی، انقلابی و هر اسمِ شبیهِ این دسته‌بنده شده، پس چون این دسته کلاً آدمای بی‌شعور زیاد داره، به درد نمی‌خوره. نه تنها به درد نمی‌خوره، بلکه اصلاً اونو چه به سینما که حالا بخواد نقدش هم بکنه.

کات

ازش می‌پرسم: منِ اوی رضا امیرخانی رو خوندی؟ می‌گه: نه. شنیدم حکومتیه. خوشم نمیاد اصلاً ازش. 

دوباره می‌پرسم: خوشت نمیاد؟ وقتی نخوندی چطوری خوشت نمیاد؟ 

می‌گه: معلومه از کدوم قماشه دیگه. 

کات

می‌پرسم: کانالِ حاج‌آقا زائری رو دنبال می‌کنی؟ نقدای خیلی خوبی می‌نویسه. از زاویه‌ی دیدش خوشم میاد.

می‌گه: ملا؟ من کلاً با آخوندا میونه‌ی خوبی ندارم.

کات

فلان آدم رو می‌شناسی؟ 

نه. از ایناست که اصولگراها همش دور و برش می‌پلکن.

از فلانی تا حالا چیزی خوندی؟

با اون ریشاش! نه بابا. چین این بسیجی چندشا؟

فیلمای فلانی رو ببین.

نه بابا! همون حکومتیه؟ نچ... معلومه چیه دیگه. تهیه‌کننده‌اش هم که اوجه.

کات


چی شده که یادِ این خاطرات می‌افتم؟ دیروز حرفِ حاتمی‌کیا بود. خاصه به وقتِ شام.

یادِ خودم می‌افتم که همه، حتی خیلی از شماهایی که این وبلاگ رو می‌خونید، خیلی از اطرافیانم، وقتی می‌بینن چادری‌ام، وقتی پستامو می‌خونن، وقتی اسمِ کتابای مورد علاقه‌مو می‌شناسن، بهم می‌گن تو از اون حزب‌اللهی بسیجیایی.

در حالی که من وقتی رفتم دفتر بسیج، بعد از دوبار کلنجاررفتن باهاشون، اونقدر عصبی و کلافه بودم که می‌خواستم گیسای خودم و خودشونو بکنم. بس که منطقشون عجیب و غریب و فضایی بود. 

در حالی که من وقتی توی کانال و پیج و کتابا و برنامه‌های تلویزیونی و همه‌چیِ خیلی از کسایی که روی خودشون لقبِ حزب‌اللهی_ارزشی_انقلابی_بسیجی_فدائیانِ رهبریم_اصولگرا و غیره می‌ذارن، نه تنها برائت می‌جویم و هیچ صنمی باهاشون ندارم، بلکه دلم می‌خواد سر از تنشون جدا کنم!

چرا؟ چون خراب کردن. خراب رفتن. خراب نشون دادن. 

دزدی، اختلاس، غارت، فلاکت، بدبختی، افسردگی، نظام آموزشی معیوب، نظام اقتصادی داغون، نظامِ کلاً پوسیده‌ی همه چیز. 

غم‌انگیزه که وقتی ریشه‌ی هرکدوم از اینا رو پی می‌گیری، می‌رسی به یه آدمِ ریشو، جای مهر روی پیشونی‌بدار، مسجدی، انقلابی، عمامه‌دار.

این انقلاب، یه قالب شیرینیِ قشنگ و اصولیه، که مواد فاسد ریختیم توش. پرش کردیم از کپک.

یه عده قبل از انقلاب، از جیبِ مردم می‌خوردن. با صورتِ سه‌تیغه، با کراواتِ خال‌خالی، با گیلاسِ مشروب.

همونا بعد از انقلاب، از جیبِ مردم خوردن. با صورتِ پر از ریش، با یقه‌ دیپلمات، با چایِ روضه.

دزد، دزد موند. فرقی نمی‌کنه کجا. راننده تاکسیِ دزد، دزد موند. فروشنده‌ی دزد، دزد موند. کارمند بانک دزد، دزد موند. معلم دزد، دزد موند. مسئول دزد، لباسشو عوض کرد و دزد موند.

اما این انقلاب، یه قالب شیرینیِ قشنگ و اصولیه، که مواد فاسد ریختیم توش.

کسایی هستن، که اینو می‌بینن. چی رو؟ قالب قشنگ رو. 

آوینی، چمران، حاتمی‌کیا، امیرخانی، زائری، نادر ابراهیمی، الخ...

می‌خوان این قالب قشنگ رو حفظ کنن. شروع می‌کنن به حرف‌زدن. 

چمران و آوینی نشون می‌دن که پای این انقلاب مردن عجب لذتی داره. که بفهمی این قضیه از اول زشت نبوده. از اول خراب نبوده. ارزش داشته. آرمان بوده، عشق بوده...

میای جلو. همه چی خراب شده. هیچی شبیهِ اونی که باید باشه نیست. می‌خوان لطف کنن، طرح می‌زنن بچه شهیدا راحت‌تر کنکور قبول شن، بچه شهیدا کمتر شهریه بدن. تلویزیون همه‌ش اون اصولگراهه رو بیاره. تلویزیون همه‌ش تیزرِ اون فیلم دفاع مقدسیه رو پخش کنه. 

نتیجه‌ش؟ همه طلبکار. ملت طلبکار که مگه بقیه بی‌بابا بزرگ نشدن تا حالا؟ به همه یتیما همینقدر لطف کنید چی می‌شه؟ به همه کسایی که پول دوا درمون ندارن همینقدر محبت برسونید چی می‌شه؟ 

بچه شهیده طلبکار که بابا من نمی‌خوام این سهمیه‌ها رو! چرا یه کاری می‌کنی که یه کشور ازم بیزاره؟

فیلم‌سازه اعصابش درهم که بابا چرا تیزرِ بقیه رو پخش نمی‌کنی! احمق داری ارزشِ منو میاری پایین... فلان و بیسار.

حاتمی‌کیا فیلم می‌سازه می‌گه ببین، این اون واقعی باحاله است. قبل جنگ سر زمین بود با تراکتور، بعد از جنگ رفت سر همون زمین بی‌تراکتور.  این اون اصله، این اون اساسه. بقیه‌اش ادا اصوله که تو رو خراب کنن. که کردن... که تو پر شدی از بیزاری و طلب. که... حق داری راستش!

امثالِ حاتمی‌کیا، می‌بینن که این انقلاب یه قالب شیرینیه که توش پر از مواد فاسده؛ اما اون آرمانه، اون عشقه، نمی‌ذاره پاش نمونن. می‌خوان جون بکنن که نشون بدن به من و تو که ببین! اصلِ آرمان اینه.

اما می‌دونی چی می‌شه؟ صداشون که بلند می‌شه، همون نابه‌کاره که قبلاً کراوات داشته و حالا ریش، می‌گه نیگا... این با ماست! اسمش چیه؟ انقلابی. رسمش چیه؟ تیشه به ریشه‌ی انقلابی.

ابراهیم با ماست. با مایی که اسممون اینه و داریم اختلاس می‌کنیم دنیا دنیا. ابراهیم با ماست. با مایی که خون مردمو تو شیشه کردیم. ابراهیم با ماست. چون از آدمایی فیلم می‌سازه که ما ادای باهاشون بودنو در میاریم.

حزب‌اللهی احمقه، بسیجی بی‌تفکره، متعصب بی اندیشه‌هه، می‌گه آره ابراهیم با همینیه که ما هستیم. با ما احمقا که به زور می‌گیم خیلی هم همه چی خوبه و اصا هرچی بده غلط کردی که می‌گی بده! تو مسلمون نیستی. تو دین نداری. تو اگر فلان نیستی اقلاً آزاده باش. 


ابراهیم؟ با اونا نیست. قصد نداره که باشه! اما ثمره چی شده؟

یه مشت آدمِ زشت، می‌گن ابراهیم طرفِ ماست، امیرخانی طرفِ ماست، نادر ابراهیمی طرفِ ماست. ما که اسممون چی‌چی‌گراست. 

نتیجه؟ 

حزب‌اللهیه می‌ره پای فیلم ابراهیم می‌شینه؛ اما رسمِ قضیه رو نمی‌فهمه. فقط همین طرح روی جلدش. بیا بشینیم گریه کنیم مدافعان حرمو. خاک بر سرتون داعشی‌های وطنی که قدر نمی‌دونید و اینا!

و حتی یه لحظه حق نمی‌ده به آدمی که نونِ شب نداره بخوره، و تو وقتی نیازهای اولیه‌ی جسمش برطرف نمی‌شه، ازش می‌خوای یه کله بچسبه به عالم روحانی و معنویت. 

اون که بیزاره، اون که به قولِ اون احمق، داعشی وطنیه چی؟ اصلاً نمی‌ره فیلمو ببینه که حرفِ ابراهیمو بشنوه. مردکِ حکومتیِ خاک بر سر.


مردم می‌بینن که ابراهیما مصادره‌ شدن زیرِ این اسما. زیرِ اسمِ این کپک‌زده‌ها. می‌گن اینم با خودشونه... 

اما ابراهیما؟


هیچ‌کس تو رو نمی‌فهمه. هیچ‌کس داغتو نمی‌بینه.

نمی‌بینه که خون دل می‌خوری برای وضع مردم. 

نمی‌بینه که جیگرت پاره پاره است از کپک‌زدن انقلابی که آرمانت بوده.

نمی‌بینه چطور تمامِ روحتو گذاشتی توی فیلمت و ساختیش.

نمی‌بینه که غصه‌ی لشکر لشکر شهید رو دلته که بهشون می‌گن مدافع اسد.

نمی‌بینه زجرِ تو رو، از این‌همه شنیده‌نشدن و فهمیده‌نشدن.


بعد میاد و می‌گه نگاه کن که من فیلم‌سازِ این نظامم؛ اما می‌بینم که زخمیه. می‌بینم که شبیهِ چیزی که باید باشه نیست. می‌بینم که خراب شده. 

تو می‌خوای منو نقد کنی؟ نقد کن. روزی هزاربار منو نقد می‌کنن. روزی هزاربار فیلمای منو نقد می‌کنن از تکنیک و دوربین و فلان و بیسار. من روزی هزاربار بیانیه می‌دم و داد می‌کشم و شکایت به خدا می‌برم؟ نه! 

من وقتی خسته می‌شم و صدام با بغض پشت میکروفن فریاد می‌شه، که این صداوسیمایی که همه می‌گن پشتِ منه، هزاربار فیلمای منو پخش می‌کنه... لحنش شبیهِ آدمی بود که راضیه از اینکه هزاربار پخش شده؟ نبود. باور کن که نبود. 

اما وقتی قراره فیلمم نقد بشه، کسی نمیاد که منو نقد کنه. فیلممو نقد کنه. تکنیکمو نقد کنه. 

کسی میاد که به فیلمم می‌گه تو می‌تونی باهاش بخندی. می‌تونی مثل کاریکاتور بهش نگاه کنی. می‌تونی مثلِ...

کسی میاد که نقدم نمی‌کنه. کسی میاد که به معشوقِ من می‌گه دلقک! 

تا حالا عاشق شدی که ببینی چطور یه لحظه از کوره در می‌ری و فریادت می‌ره هوا؟ 


می‌دونید چی برای من غم‌انگیزه؟ این که وقتی کسی جامعه رو، انقلاب رو، کشور رو می‌کوبه، من نمی‌تونم بهش حق ندم. چون بد خراب کردن... اما من می‌بینم که این قالب قشنگ، قشنگ‌ترین شیرینی‌ها رو می‌تونه بذاره تو ویترین، اما پر از مواد فاسده.

من می‌بینم که هیچ ساختاری قشنگ‌تر از این شیرینی تولید نمی‌کنه و نمی‌تونم دوستش نداشته باشم.

اما من بسیجی نیستم، ارزشی نیستم، حزب‌‌اللهی نیستم، اصول‌گرا نیستم و این کشور رو دوست دارم. این انقلاب رو دوست دارم. پای همه‌ی زشت و قشنگیش هستم. چون شاید یه روزی، آدمایی بیان که که قالبا رو بشورن، تمیز کنن، کپکا رو بریزن دور و باهاش شیرینیای قشنگ درست کنن.

کسی چه می‌دونه؟ شاید خودمون این کارو کردیم.


ابراهیما، به هیچ اسمی نمی‌چسبن. آدمای خسته‌ای که به اندازه‌ی هر آدمی حقِ خطا دارن و بیشتر از هرکسِ دیگه‌ای، حقِ شکایت به خدا بردن. چون تلف شدن. چون حروم شدن.

چون صدا و سیما اونقدر تیزراشونو پخش کرده که حالِ آدمو به هم می‌زنه. چون اونقدر کتاباشون تحویل گرفته شده که حالِ آدمو به هم می‌زنه. چون اونقدر از سرِ حماقت یا خیانت لیلی به لالاشون گذاشته که حالِ آدمو به هم می‌زنه.

چون یه عده تو لباسِ انقلاب، اینا رو بغل می‌زنن و می‌ریزن توی توبره‌ی خودشون و گند می‌زنن به انقلاب.

بعد می‌گن که این همونیه که فلان مسئول و فلان سازمان پشتشه. در حالی که اسم فلان مسئول و فلان سازمان پشت نیست؛ بختکه!


این حرفا رو یه بار تمام و کمال زدم که برای همیشه‌ی خودم بمونه. که اگه یه روزی قرار شد بفهمم بیست سالگیمو با خودم چندچند بودم یه منبع داشته باشم. که هربار مثل همه‌ی آدمای مسخره‌ی شبیه خودم حرفای تکراری نزنم و همینو بفرستم.

که بلکه آدم بشم... که بلکه بفهمم، دوره‌ی حرف‌زدن گذشته. که بلکه هیچ‌کس حوصله نکنه این پست رو بخونه و بفهمم که حرف، بادِ هواست. پاشو یه غلطی بکن. دختره‌ی احمقِ بی‌شعور! هیچ‌کس صداتو نمی‌شنوه چون. حق هم داره. چون زندگیش نامیزونه. 


برم هابیت ببینم. با کرانچی تند و آتشین! :دی

  • نظرات [ ۲۰ ]

به وقت شام

من از سینما خوشم نمیاد. یعنی اصلاً برام فرقی نداره که فیلم رو توی سینما ببینم یا پای لپ‌تاپ. سینما هم که می‌رم از کمردرد و خستگی اعصابم به هم می‌ریزه؛ اما خب به وقت شام بود :|

هیچ حرفی ندارم که بزنم. معرکه بود برام. یکی از قشنگ‌ترین‌هام شد.

همینا رو برید بخونید. منم همون. به وقت شام یا چگونه ابعاد سینمای ایران را جابجا کنیم؟ 


یک. پیتزا می‌خوری موقع به وقت شام؟ اصلاً کی وقت کردی نفس بکشی تو؟ اصلاً لعنتی پیتزا می‌خوری بخور. پیتزا با دوغ؟ دوغ؟ حتی اگه اینم قبول کنم کاربرد قاشق و چنگال رو متوجه نمی‌شم که صداش هی رو اعصابِ من بود. :|


دو. آفرین. با جیجلتون بیاین سینما به وقت شام ببینید، بشینید جلوی ما وقتی سرِ یارو قطع شد، غصه بخولین موش بشین براش برین بغلش. ما دوست داریم. اه آخه... چندشِ مضمحمل!


سه. تیتراژش رو هم بشینید ببینید. سعی هم کنید آخرین‌نفر از سینما خارج شین. اون لحظه که از منگی در میاین و بلند می‌شین می‌بینید هیچ‌کس نیست، خیلی کیف می‌ده. بعدش هم تاکسی نگیرید. مثل ما دو کیلومتر پیاده‌روی کنید تا برسید به ایستگاه اتوبوس، قشنگ هم‌ذات‌پنداری کنید.


  • نظرات [ ۷ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan