تراکم اندیشه‌ها

خودپردازهای زنگ‌زده

یاحق


من از حساب پس‌اندازکردن هیچوقت خوشم نمی‌آمده. همیشه توی خرج‌کردن مقتصد عمل می‌کنم و حواسم هست که جیبم خالی‌تر از حد معمول نشود؛ اما هرکاری می‌کنم، دلم نمی‌آید لذتی که امروز می‌توانم داشته باشم را از دست بدهم. شاید فردا به جوار رحمت الهی پیوسته باشم، یا زمین‌گیر شده باشم، یا هرچیزِ دیگری که مانعی شود میانِ من و  خواسته‌هایی که مراقبِ ایجادشدن‌شان بوده‌ام، از سرِ حرصِ بیخودی نیستند، پشتشان اندکی عقلانیت هست و در عین حال حالم را خوش می‌کنند. نه اینکه همیشه نان بکشم و روغنِ تهِ حساب را جمع کنم؛ اما امروز هم هلاهل به خودم نمی‌چشانم.

امروز که بعد از دوهفته کم‌خوابی و بی‌وقتی و تمام مدت مطالعه برای امتحان، یک روزِ خالی پیدا کرده‌ام، به تلنبارِ مجله‌ها و فولدرِ فیلم‌ها و بوک‌مارکِ توی کتاب‌ها نگاه کردم و دیدم عجب آدمِ خسیسِ چندش‌آوری شده‌ام! من یک هفته‌ی کامل، شادی و آرامش را کپه کردم گوشه‌ی اتاق توی کمد، و هی رویش رویا و خواسته پرت کردم و هی رویا و خواسته پرت کردم و هی رویا و خواسته پرت کردم و امروز که سراغش رفتم، دیدم رسوب گرفته تمامِ آن رویا و خواسته‌ها. دیدم یادم رفته شادی‌کردن چه شکلی‌ست. دیدم آن‌قدر پس‌انداز کرده‌ام شادی را و آن‌قدر توی متنِ زندگی خرجش نکرده‌ام، که تورم قیمتِ همه‌چیز را بالا برده و شادی‌هایی که زمانی می‌توانستند حالم را خوب کنند، امروز دیگر به کارم نمی‌آیند.

ما شادی را حبس می‌کنیم یک گوشه، تهِ حسابِ زندگی‌مان و موکولش می‌کنیم به بعد از امتحانات، بعد از کنکور، اول تابستان، بعد عروسی، بعد به‌دنیاآمدنِ بچه و آخر سر می‌بینیم نکیر و منکر آمده‌اند بالا سرمان و بعدِ مرگمان رسیده درحالی که با حسابی پرپول و دلی خالی به پیشوازِ برزخ می‌رویم.

شادی را باید آرام‌آرام خرج کرد. ریختش توی ثانیه‌ها و پخشش کرد، تا مزه‌ی واقعیِ زندگی را بهمان بچشاند.


  • نظرات [ ۲۲ ]

How To Train Your Baby hanagon

نوزده‌سال و یازده ماه و سی‌روزه‌ای هستم، که فردا شب با عددِ زیبای بیست خداحافظی می‌کند، جعبه‌ی جادوییِ بیست‌ویک را طیِ یک مراسمِ نمادین به دستش می‌دهند و وقتی بالای تریبون رفت، پس از تشکر از تمامی بزرگان و اولیاءالله، با گفتنِ جمله‌ی :«من اشتباهی‌ام.» خود را آماجِ حملاتِ گوجه‌فرنگی قرار می‌دهد و می‌خواهد پیش از اتصاف به صفتِ املت، پستی به وصیت، در هفتصدروزگیِ وبلاگش بنویسد. 

عنوانِ این پست، از این به بعد به عنوانِ یک برچسب در وبلاگ دنبال خواهد شد که به میمنتِ ولادتِ با سعادتم توپِ تحویلش شلیک می‌شود؛ و در طولِ آن، به شرحِ احوالاتِ دراگونی که درونِ حنا می‌زی‌اد خواهم پرداخت تا بگویم... شرح درد اشتیاق؟ خیر. این یک راهنمای ساده، برای رفاقت با من است. تا هیچ‌یک از طرفین زجرکش نشوند. 

من The One نیستم، من موآنای زمانه نیستم، من یک سرخپوستِ پاره‌وقت نیستم، روی پیشانی‌ام علامتِ صاعقه ندارم، چشم بصیرت برای دیدنِ زامبی‌ها را ندارم. من آن آدمِ خلافِ جهت شناکُن که قرار است زمانه را تغییر بدهد و با تمامِ اطرافیانش متفاوت است و نیروهای خارق‌العاده دارد نیستم. و تمامِ این‌ها را می‌دانم. اما چرا دارم بروتوش سرِ خودم تحویلِ ملت می‌دهم؟ چون هر آدمی با دیگری فرق دارد و ما همه این را می‌دانیم. و یکی از فرق‌های من با دیگران این است که من توی ارتباطاتم مثلِ آدمی‌زادهای دیگر نیستم. به هردلیل و پیش‌نویس و ریشه در بچگی‌ات دارد و کوفت و مرضی. و این از بنیادی‌ترین مسئله، یعنی تولد آغاز می‌شود.

+یک قسمتی از سریالِ House M.d، دستیارِ دکترهاوس تولدش را تبریک می‌گوید. دکتر جوابی توی این سبک می‌دهد که: «اوه. سورپرایز شدم که زمین یه بارِ دیگه تونسته دورِ خورشید بگرده. واقعاً انتظارشو نداشتم که امسال هم بتونه این کارو انجام بده.» مسئله‌ی تولد همینقدر برای من بی‌نمک و غیر قابل درک است. خب فلان‌سال پیش متولد شدم. مرسی. جهان را منور کردم. به قدومِ پاکم در هر صحرا سبزه رویید. خب که چی؟ گوسفندان را بیاورید از سبزه‌ها چرا کنند. همینطوری که دورِ هم هستیم کیفش را ببریم. حالا مثلاً این عددِ بی‌مزه را حفظ‌کردن، امکانِ ایجادِ حیات در کدام سیاره می‌کند؟ گفتنِ جمله‌ی تولدت مبارک، به اندازه‌ی جمله‌ی مسئولین خدمتگزارِ مردم‌اند کلیشه‌ای و خالی از احساس است. 
راه حلِ میانه‌ی پیشنهادی: من تصمیم گرفتم روزِ تولدِ آدم‌هایی که بهم نزدیک‌ترند، برایشان بنویسم. شده دوخط. اما از خودم، از خیالِ خودم، از احساسِ خودم. شما هم می‌توانید مرحمت کنید و حتی نیم‌خط بنویسید. 
اگر بیست‌روز زودتر یا یازده‌ماه دیرتر هم برایم نوشتید، لاعیب. من اگر درکی از اعداد داشتم، ریاضی را در مرزِ افتادن، و فیزیکِ پیش‌دانشگاهی‌ام را با تک‌ماده پاس نمی‌کردم!

+شما نمی‌دانید و طبیعتاً نباید هم بدانید؛ اما من از اواسطِ اردیبهشت با هراسِ کادوگرفتن به حیات ادامه می‌دهم! اینکه چرا انقدر می‌ترسم از کادوگرفتن، یک بخشش برمی‌گردد به اینکه من سلیقه‌ی خریدِ هدیه برای دیگران ندارم و از طرفی خیلی برایم اهمیت دارد که هدیه‌ای که به کسی می‌دهم، واقعاً متناسب با هستِ او باشد. و اگر کسی برای من هدیه بخرد و من برای او چیزی نبرده باشم، غصه‌ام می‌شود. 
و به قولِ دیالوگِ شلدون که امروز زهرا توی اتوبوس گفت، این قضیه شبیهِ معامله می‌شود یک‌کمی. 
یک بخشِ دیگرش هم به این برمی‌گردد که من از به‌هم ریختنِ روال و روتین و برنامه‌ی زندگی‌ام هراسانم. خریدکردن برای من یک مسئله‌ی شدیداً بغرنج است. کلی حساب و کتاب می‌کنم، سبک و سنگین می‌کنم که واقعاً لازمش دارم یا نه، دلم می‌خواهد داشته باشمش یا نه، ازش یکی دیگر دارم یا نه؟ کِی بخرم؟ توی چه محدوده‌ی زمانی؟ و ورودِ ناگهانیِ یک چیزی که برایش برنامه نداشته‌ام، یک‌لحظه مرا از هم وامی‌پاشد. حضورِ ناگهانیِ یک انسان هم همچنین! از اینکه یکهو ببینم یک‌نفر ازم خوشش آمده و حس می‌کند دوستِ خوبی برایش هستم، می‌ترسم. کلا سورپرایزم نکنید. قبلش یک مشورتِ ساده با خودم داشته باشید. من قول می‌دهم در لحظه‌ی موعود غلیانِ خوشحالی‌ام ذره‌ای با حالتِ ندانستن تفاوت نکند. :دی
راهِ حلِ میانه‌ی پیشنهادی: هیچوقت برای من کادو نخرید مگر اینکه قبلش بهتان هدیه‌ای داده باشم. وگرنه تا ابد یک‌جور عذابِ وجدان روی قلبم سنگینی می‌کند. شما و انصافتان :دی

  • نظرات [ ۱۸ ]

کدام دوراهی را اشتباه پیچیدیم؟

آقای زائری تصویرِ جلدِ این شماره‌ی ماهنامه‌ی خیمه را در کانالش گذاشت. توجهم را جلب کرد. تصمیم گرفتم برای اولین‌بار خریداری‌اش کنم. 
از دوتا دکه سراغش را گرفتم. رفتم دمِ اولی، یک‌دور تمامِ مجله‌ها را زیرورو کردم. نبود. 
من همیشه با چشم‌های مشتاق سراغِ همشهری جوان و همشهری دانستنیها را می‌گرفتم و اگر پیدا نمی‌کردم و از فروشنده سراغش را می‌گرفتم، خودش با مهربانی می‌آمد و برایم از زیرِ همه‌ی مجله‌ها بیرونش می‌کشید. 
سرم را بردم بالا. نگاهم را انداختم پایین. پرسیدم: «شما مجله‌ی خیمه رو ندارید؟» گفت: «نمیاریم.» رویش را برگرداند. 
رفتم سراغ دکه‌ی دومی و وقتی باز ندیدمش، با خجالت پرسیدم: «شما مجله‌ی خیمه رو ندارید؟» جوابش نه بود. 

من با خجالت سراغِ یک مجله‌ی مذهبی را می‌گیرم، دکه‌ها مجله را نمی‌آورند و اگر بیاورند فروش نمی‌رود.
من با ریختِ مذهبی، خجالت می‌کشم سراغِ یک کتاب و مجله و فیلمِ مذهبی را از جایی بگیرم. همه‌اش حس می‌کنم وقتی از فروشگاه خارج شوم، پشت سرم چه حرف‌هایی می‌زنند؟ فکر می‌کنم که کاش اینجور روزها حجابم را بردارم و با شکلِ دیگری خرید کنم؛ که تصور نکنند دین، همه‌اش مالِ هم‌لباس‌های من است. که همه‌چیز محدود به امثال من نشود. 
کاش دین را، کاش بعضی آرمان‌ها را، کاش بعضی آدم‌ها را، مصادره نکرده‌بودیم. کاش امثالِ من که دینمان مخدوش است، آن را به نامِ خودمان تمام نکرده‌بودیم. 
  • نظرات [ ۲۷ ]

جامِ جهانیِ چشم‌هات

شورشی از رادیوبلاگیها

به دعوتِ غمی. با تشکر... :)


ببینید کی اینجاست! استادِ کوتاه‌ننویسی، صاحبِ مقامِ جلیلِ «انقدر پستات طولانیه که هیچوقت نمی‌خونمشون.»

نخونید. از دست خودتون می‌ره طفلکانم. به من چه؟ :تبختر


اولین‌بار، راهنمایی بودم که مجبورمان کردند والیبال بازی کنیم. بچه‌ها توپ را کش می‌رفتند برای وسطی. وقتی هیچ‌کس مرا یارکشی نکرد و نخودی ماندم وسط، وقتی اولین‌نفر توپ بهم خورد و از بازی پرت شدم بیرون و دیگر کسی برای ورودم بُل نگرفت، فهمیدم توی بازی‌های جمعی، جا جای من نیست. فهمیدم جمعِ دونفر به بالا من را نمی‌خواهد. فهمیدم زنگ‌های ورزش، باید با ماکت و کاردستی و تحقیق نمره بگیرم. همان‌سال‌ها _خب سن رشد آدمی‌زاد است دیگر. هرچه بهش خوراک بدهی، بعدها تحویلت می‌دهد_ زنگِ ورزش برای من شد کابوسِ شب. شب‌های قبل از زنگ ورزش با بغض می‌خوابیدم و یادم می‌آمد که هیچ‌کس مرا یارِ خود نمی‌کند. 

بزرگ‌تر که شدم، استخوان‌هایم به درد افتاد. دکتر گفت ورزش نکنی، چندسال دیگر هم دیسکِ کمر می‌گیری و هم گردن. من؟ انتخابم محدود بود به دوتا ورزش: شنا، پیاده‌روی.

هرهفته سه‌بار می‌رفتم استخر، تمامِ دوساعت را شنا می‌کردم؛ که کسی از من سوالی نپرسد. سلامم نکند حتی. مکث نمی‌دادم. رفت، برگشت. کرالِ سینه برو، کرالِ پشت برگرد. قورباغه برو، دوچرخه برگرد. کسی نزدیکت شد؟ برو بالا و از دایو بپر توی آب و آن زیر شنا کن تا دورشود.

پیاده برمی‌گشتم تا خانه. هندزفری را می‌گذاشتم توی گوشم و چادرم را سفت می‌گرفتم جلوی صورتم که هیچ‌کس نبیندم. هیچ‌کس توجهش به سمتم جلب نشود. هیچ‌کس نفهمد که من نخودی‌ام. من زود از زمین به در می‌شوم.

مسیرِ برگشت اما، با تمام این اقدامات امنیتی، دودقیقه‌ی اولش شکنجه بود. از پارکِ کنارِ استخر، همیشه صدای جیغ و داد و خنده می‌آمد. همیشه صدای کلی آدم، از لای عربده‌های خواننده توی گوشم رد می‌شد و بند دلم را می‌شکافت. همیشه صدای آن‌ها که بدمینتون و والیبال و فوتبال بازی می‌کردند توی محوطه، مرا می‌ترساند. می‌ترسیدم که توپشان بیفتد جلوی پایم، می‌ترسیدم که مجبور شوم این طلسمِ نفرین‌شده را لمس کنم. می‌تر... لعنتِ خدا بر دلِ سیاهِ شیطان! توپِ سیاه و سفید افتاد جلوی پایم! من؟ ایستادم. سرم را خم کردم که ببینمش گوی جادو را. سیاه بود و سفید. صدای داد بلندی از آن گوشه بلند شد: «می‌شه بندازیدش این طرف؟»

 نگاهم را از توپ گرفتم و سپردم به تو. همینجور عینِ اجلِ معلق ایستاده بودی و قرار بود جانم را بگیری. بدون اینکه من از قبل آمادگی‌اش را داشته باشم. 

با خودم گفتم: «اگه می‌خوای تغییرش بدی، همین الان وقتشه. شوت کن و ببین که می‌شه. یه لگد بزن زیرِ توپ و ببین که از پسش بر میای.»

پایم را عقب بردم. منتظر ایستاده بودی. چشم‌هایم را بستم و شوت... شدم! پام گرفت به پرِ چادرم و لیز خوردم و پرت شدم روی زمینِ آسفالت. 

دویدی به سمتم. صدای غرولندِ بقیه‌ی دوستانت از دور می‌آمد. دویدی به سمتم. با چشم‌های گرد ازم پرسیدی: «خوبه حالتون؟» با چشم‌های خیس سکوت کردم. عصبی بودم. برگشتم و با مشت کوبیدم روی توپ. از زیرِ دستم در رفت و مشتم کوبیده شد روی زمین. پوستِ دستم کنده شد، جگرم خون. 

تو؟ ابله‌ترین دلبرِ روی زمین! با خنده زانو زدی کنارم. دستم را که به زمین تکیه داده بودم تا برخیزم، دیدی و آستینم را کشیدی و گفتی: «بشینید تا حالتون جا بیاد. حسابی مصدوم شدین. قدمِ بعدی قطع عضوه گمونم.»

با نگاهِ آخرین بازمانده‌ی یک سیاره‌ی نسل‌کشی‌شده نگاهت کردم و تو تسلیم شدی. شوخی را تمام کردی. همیشه فکر می‌کنم که اگر همان اول می‌گفتم چیزی نیست و تو را راهی می‌کردم کار تمام بود. اگر خیابانی بود چه می‌گفت؟ «وقتی شوخی تموم بشه، قضیه جدی شده!»

فوقع ما وقع. یک‌نفر آمده بود که من را از خودم بکشد بیرون. یک‌نفر آمده بود که هرچه ریسیده بودم را پنبه کند. یک‌نفر که مسیرِ دودقیقه‌ایِ منحوس را به پنج‌دقیقه‌ایِ انتظار تبدیل کرد. 

بیزار بودم از توپ؛ اما هفته‌ای سه روز انتظار می‌کشیدم که از زیرِ پای کسی دربرود و تو بیایی دنبالش. اوایل، تصمیم گرفته بودم تمرین کنم که این بار جلوی تو مسخره‌ترین مسخره‌ی عالم به نظر نرسم و توپ را با یک شوتِ حسابی بکوبم تختِ سینه‌ات؛ اما بعد پشیمان شدم. اینطوری که تو سریع سرت را تکان می‌دادی و می‌رفتی. این همه کمردردِ مصدومیت را تحمل کرده بودم که به همین سادگی نگاهِ دوباره‌ات را از دست بدهم؟

توی چشم‌های تو، نه دریا بود و نه جنگل. نه در چشم‌هات قهوه دم می‌کشیدند و نه سیاهیِ شب را داشتند. توی چشم‌های تو، یک‌نفر با چشم‌های خیس نشسته بود روی زمین، یک نفر که دستش را گرفته بود به پهلوش، با بغض به آن‌هایی نگاه می‌کرد که توی فینالِ وسطیِ مدرسه قهرمان شده‌اند. به آدم‌هایی که اولین مصدومِ این جام را فراموش کرده بودند. به آدم‌هایی که نخودی را کنار گذاشته بودند. توی چشم‌های تو، من خودم را پیدا کردم. 

داستان این‌طوری‌ است که تو باید بنشینی و انتظار بکشی تا کسی را پیدا کنی که تو را به روی خودت بیاورد. نشانت بدهد چطور آدمی هستی. نشانت بدهد چطور آدمی می‌توانی باشی. نشانت بدهد تا کجاها می‌توانی بروی. 

وقتی آن‌روز پرِ چادرم را گرفتی و گفتی: «حالا وقتشه که بلند بشین.» مثلِ توی انیمه‌ها، یک چیزی از قلبم رد شد. دستی که آمد و برایم مسکن آورد، دستم را گرفت و پماد زد، صورتم را از اشک زدود و بهم گفت: «بیا توی تیمِ من.» همینقدر دراماتیک و ننر. 

من توی تیمِ تو افتادم. یک‌نفر من را یارکشی کرد. یک‌نفر مرا پیدا کرد، خطِ دفاع را با تمامِ قدرت پشت سر گذاشت، توپ را محکم شوت کرد و دروازه‌بانِ قلدر را جاگذاشت و گل را نشاند وسطِ دروازه. 

توی چشم‌های تو، نه دریا بود و نه جنگل. نه در چشم‌هات قهوه دم می‌کشیدند و نه سیاهیِ شب را داشتند. توی چشم‌های تو، یک‌نفر با یک جامِ طلایی به سمتت می‌آمد، تاجِ گل به گردنت می‌انداخت، جام را به دستت می‌سپرد و با خودش می‌گفت: «تو بردی.» 


+ :|


+ دعوت می‌کنم از:

خورشید، صبا

  • نظرات [ ۲۴ ]

مبادا گاه سیر و گاه گرسنه بمانند و حقوقشان ضایع گردد.

جمعه به یه مراسم افطاری دعوت شدیم که هشتاددرصدِ مدعووینش، وضع مالی متوسط رو به بالا دارن. ده درصد رو توپ تکون نمی‌ده. ده درصد هم متفرقه‌ی دست به دهن رسنده‌ان. من کاری ندارم به اینکه بالاتر از نصفِ جمعیت اصلاً به روزه و این بندوبساطا اعتقاد ندارن و پای این داستان هیچ هدفی جز شوآفِ ببین من چه تالاری دعوتتون کردم نیست.
مسئله اینه که الان چندین میلیون قراره یارو هزینه کنه، درحالی که ممکنه خانمی که توی خونه‌شون کار می‌کنه الان از غصه‌ی قسط‌هاش خودشو خنج بکشه. 
خب پدر آمرزیده! اگه تو به اون قرآنی که در شهر رمضان نازل شده و عکسشو روی کارتت چسبوندی باور داری، الان کجای رفتارت باهاش متناسبه؟
اگه به قول اون یاروی تو کارتت این ماه که با نام علی (ع) مزین شده رو می‌خوای گرامی بداری، به جای برگزارکردنِ مراسمی معنوی برای پدرومادرت که ملت فقط می‌خورن و غیبت می‌کنن پشت سر این و اون، همین پول رو و دوبلش رو از اونجا که برات چرک کف دسته، ببر بده به جمعیت امام علی، بده به هلال احمر، بده به محک، بده به مستخدمِ خونه‌ات، خیلی می‌خوای افطاری بدی؟  برو هزینه‌ات رو صرفِ این طرحِ کوچه‌گردانِ عاشق بکن. 
اه... برو ببینم بابا...

عنوان: همین حدیثی که سردرِ طرح کوچه‌گردان زدن. از مولا...
 «خدا را! خدا را! درباره یتمیان؛ مبادا گاه سیر و گاه گرسنه بمانند و حقوقشان ضایع گردد»
  • نظرات [ ۱۱ ]

تا نپژمرده‌ایم...

به گمانم ما نسلِ آرام‌تری شده‌ایم. 

توی هیئت، دیگر از «شور» روضه‌ها خوشمان نمی‌آید. دلمان می‌خواهد بنشینیم و مداح به جای توصیف قطع‌شدن دست‌ و پا و سر، برایمان از عظمتِ ممدوحِ خود بگوید. از قدرتِ بیانش، از برشِ شمشیرش، از عطوفتِ رفتارش، از آن‌چه که فقط مسببِ اشک نباشد، به فکرمان وادارد و به عملمان بینجامد. شعرِ زیبا و متین‌خواندن را دوست‌تر داریم از محکم بر سر و سینه کوفتن. نشستن گوشه‌ی دیوار و چادر برسرکشیدن و آرام اشک‌ریختن را دوست‌تر داریم تا جیغ و واویلاکردن. 

ما آدم‌های یواشکی‌تری شده‌ایم. از نسلِ ما، حججی‌ها بی‌هیاهو، بدونِ وقتِ قبلی سرمی‌رسند و زیروزبر می‌کنند جهان را.

به ما فرصتِ دیده‌شدن بدهند کاش. بگذارند فرمانِ ما را خودمان به دست بگیریم. نشود که آرزو کنیم بمیرند؛ تا بلکه صندلی‌هایشان خالی شود.

ما از حرف‌های تکراری خسته‌ایم. از حرف خسته‌ایم. از این سوی تریبون‌ماندن و تنها شنیدن، از نیروهایی که توی بازوانِ کارنکرده‌مان تحلیل می‌رود. 

بشنوید ما را. ما رزانیم، ما محسنیم. ما شکوفه‌های تازه به بارآمده‌ی باغی هستیم که شما چهل‌سال پیش اولین نهالش را کاشتید. 


+بنگرید

+با همه‌ی این احوالات. من خودمون رو دوست دارم. دلم روشنه :))

+آم... من بلد نیستم درخواست کنم کسی برام دعا کنه. چون اصولاً خودم دعاکردن بلد نیستم و التماسِ دعا، دعابَک داره. و اگر هم حالِ خوشی داشته باشم، اصلاً یادم می‌ره که کسی رو باید دعا می‌کردم. فلذا، هرجور خودتون صلاح دونستید :دی

+در همین حین که از این متن‌های حماسی می‌نویسم اینجا، توی کانالم دارم چیزناله می‌ذارم. از لحاظِ دوقطبی‌بودن.

  • نظرات [ ۹ ]

شاید هم نه.

طرزِ تهیه‌ی یک بچه‌ی گیجِ درمانده:

با یک آقا/خانم آشنا شوید که علاقه‌مندی‌هایش، سبک زندگیِ موردِ علاقه‌اش، دیدگاهش نسبت به گردش کرات و سیارات، سیاست، مسائل دینی و هرچیزِ دیگر، با شما زمین تا آسمان فاصله داشته باشد و با او ازدواج کنید. با این توضیحات که خب ما کاری به اعتقاداتِ هم نداریم که. ما همدیگر را دوست داریم و همین کافی‌ست.

بعد بچه‌تان که به دنیا آمد یکی‌تان تربیتش را برعهده بگیرد و وقتی بچه کامل تصمیم گرفت می‌خواهد چه کوفتی بشود، زوج/زوجه این مسئولیت را تقبل کند که با او مخالفت کند همیشه. مطالبِ مخالفِ عقیده‌اش را زرت و زورت برای او فوروارد کند. به مسیرِ زندگی‌اش و آدم‌های توی آن مسیر بدوبیراه بگوید و بچه‌تان به خاطر سکوت و سکون و ادبش فقط توی خودش بریزد.

تبریک... جلبکِ پلاسیده‌ی شما حاضر است.


+ نه اینکه توی خونه‌مون در حالِ شکنجه‌ی روحی باشم. ما همه تقریباً به هم احترام می‌ذاریم به جز مواقعی که داریم گیسِ همدیگه رو می‌کِشیم؛ ولی خب آدم توی خونه‌اش هم احساس امنیت نکنه و نتونه قربون صدقه‌ی آدمایی که دوستشون داره بره انصافانه است؟

البته از طرفی هم... خب این تضارب آرا باعث شده که هرکدوممون بتونیم تصمیم بگیریم که واقعاً چی می‌خوایم. چرا که با انواع گونه‌های زندگی آشنا می‌شیم و خیلی آزادی اندیشه داریم و اینا. ولی بازم خب نکنید. نکنید چنین :|


عنوان: کرمِ درونیِ من که همیشه یه عالمه حرف می‌زنم و بعد می‌گم: خب شایدم اشتباه کنم و از اون زاویه اگه بهش بنگریم، خیلی هم درسته و خیلی هم من غلط کردم که چنین گفتم.

  • نظرات [ ۹ ]

بیا زهرا، اینم پست

استاد گرانقدر!

به من مربوط نیست که شما قبلاً به قولِ خودتان جوگیر و متعصب بودید و دوماه دوماه روزه می‌گرفتید. به من ربطی ندارد که شما بعد از اینکه دریافتید این عبادات، شما را معاف از هر عمل خیر دیگری کرده و بداخلاقی‌ها و مکاری‌ها و هرآن عادتِ بدِ دیگرتان به سببِ چنین عباداتی مبرا از توبیخ و مجازات است و حوری و پری و باغ بهشت که هدف شما از عبادت بوده را از کفتان نمی‌برد. و بعد با خودتان گفتید خب این چه عبادتی‌ست. اصلاً گور بابای مذهب، من می‌خواهم انسان باشم و این حرف‌ها.

آنچه به من ربط دارد، این است که هرآدمِ دین‌داری را جوگیر و متحجر و متعصب‌هایی که هدفشان از عبادت «و کواعب اترابا» است می‌خوانید. به من ربط دارد که شما هر آدمی را که چادر سرش می‌کند یا ریش دارد، با بخشِ غارتگرِ حکومت که هم‌لباسِ آن‌هاست هم‌سنگ می‌کنید. 

به من ربط دارد، و وقتی به شما اعتراض می‌کنم که هدفِ همه‌ی مومنان چنین نیست، و همه را با یک چوب نمی‌شود راند، و هرآن عادتِ نیکی را که شما در راستای مذهبِ انسانیتِ خودتان می‌گویید، در دینی که قبلاً جَوش را گرفته بودید هم وجود داشته و شما خود تفسیرِ جدید از دین ارائه دادید، حق ندارید من را دخترِ جیغ‌جیغوی متعصبی جلوه بدهید. 

جاهل کسی نیست که چشمش را روی منطق می‌بندد و می‌گوید چون دیدم اکثریت مردم، قدرت تعقل و تحلیل اینکه دین و دین‌دار از آدم‌های ریاکارِ حکومتی جداست را ندارند، تصمیم گرفتم دین را کنار بگذارم؟ کسی که تنها برایش اهمیت دارد چطور به نظر می‌رسد؟ 


+ اگه تمام این روزه‌داری و مبارزه با نفس، تاثیرش بر من این بوده باشه که بر نفسِ آسایش‌طلب و مقبولیت‌خواه پا بذارم و حرفی رو بزنم که بعدش ممکنه کل کلاس رو ازم بیزار کنه، و برام اهمیتی نداشته باشه که استادِ پیشِ روم، متخصصِ سخنوری و لغت‌بازیه و می‌تونه بلافاصله بعد از حرفِ من، خیلی پیچشی حرفِ خودش رو تغییر بده و حرف‌های خودم رو طوری به خودم تحویل بده انگار که من باهاش مخالفم! من از این ماهِ مبارک کمالِ تشکر رو دارم. 

به طرز بانمکی، حداقل فهمیدم که این استادمون کلاً باد هواست. حداقل چهاربار جبهه‌اش رو کاملاً تغییر داد. کاملاً می‌گم ها! :|

به هرحال نتیجه گرفتم که اولاً باید تمرین کنم تُنِ صدام پایین بیاد چون کلا بلند صحبت می‌کنم و وقتی قراره جدی حرف بزنم ملت فکر می‌کنن باهاشون دعوا دارم. هم از این لبخند مسخره الکی‌ها یاد بگیرم که یعنی تو عصبی‌ای ولی من خونسردم نیگاه من حقم :|


عنوان: زهرا، هم‌کلاسیم، از در کلاس که اومدیم بیرون گفت منتظرِ پستت هستم حنا. بفرما... :دی

  • نظرات [ ۲۲ ]

مثل کشمش وسط عدس‌پلو

+ خطر اسپویل بعضی از نکات ریز سریال دکترهو. مثلا تیکه کلامای شخصیتا، یا یه سری از وسایلشون که برندشون محسوب می‌شه.
+این پست رو اگه ننویسم می‌میرم. ولی از اونجایی که شما اگه نخونید نمی‌میرید، می‌تونید همین الان صفحه رو ببندید و مطمئن باشید چیزی به جز اعترافاعات ذهن خطرناک من درش ننهفته. 

دکترهو نگاه کردم امروز دوباره. البته دوسه‌روز بود که هی می‌رفتم نوک می‌زدم و امروز از اولین اپیزود نشستم نگاه کردم تا پایان فصل یک. 
به این خاطر که من اون روزا نمی‌اومدم تو وبلاگ تک‌تک لحظاتم رو توصیف کنم، که الان پشیمونم البته، شما کوچک‌ترین تصوری ندارید که من چه حس عمیق و عجیبی به سریالش دارم. دکترهو من رو برای اولین‌بار به قول جولیک به یه فن‌گرل تبدیل کرد. که خیلی احساس معرکه‌ای بود. هنوزم شبایی که به هردلیلی دارم وامی‌پاشم، گردنبند تاردیسم می‌تونه شفام بده. بشینم بچرخونمش و ایمان داشته باشم که یه بار اگه حقیقتاً از اعماق وجود بگم هلپ می، درخواستم می‌ره روی کاغذ ذهنی دکتر و آلونزی‌گویان تاردیس رو وسط اتاقم پارک می‌کنه و درحالی که بقیه خوف‌ کردن که چرا از توی اتاقم صدای شکنجه‌ی فلامینگو میاد، من یه کوله‌پشتی حاوی چندتا از وسایل شخصی برمی‌دارم و می‌پرم توی تاردیس و با هم فرار می‌کنیم. درحالی که مشخص نیست دقیقاً از چی. 
یه دنیای ذهنی که می‌تونی هروقت کم آوردی بهش پناه ببری و مطمئن باشی که امنی، حالا هرچند ممکنه هر آن یه موجودی بیاد تو رو بخوره، تبدیلت کنه به آهنِ آپدیت‌شده، قلبتو منفجر کنه، یا چون نمی‌خندی به کود تبدیلت کنه؛ اما همیشه مطمئنی که دکتر لحظه‌ای که داری منفجر می‌شی و جونِ آخرته و شکمِ غولِ مرحله‌ی آخر داره دماغتو لمس می‌کنه، سرمی‌رسه و تو دوباره نفس عمیق می‌کشی. 
برای چی انقدر احساس بیگانگی با این دنیا داریم بعضی از ما؟ برای چی همیشه داریم فرار می‌کنیم؟ 
چرا نمی‌تونیم با عالمِ پیرامونمون کنار بیایم؟ یا چرا عالم پیرامونِ ما نمی‌تونه باهامون کنار بیاد؟

عنوان: از لحاظِ بی‌ربطی و بیگانگی. انصافاً حضور کشمش توی عدس‌پلو چه توجیهی داره؟
  • نظرات [ ۱۲ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan